1. شیرین‌ترین بخش امروز تا این لحظه: وبینار نوشتیار. وبیناری اختصاصی برای پرسش‌وپاسخ. احتمالن از شنبه تا چهارشنبه، ساعت ۱۴. صوت جلسه‌ی اول را اینجا بشنوید:‌ اولین قسمت نوشتیار
  2. با لذت عجیبی کار می‌کنم، با لذت عجیبی. حالا چرا این را به شما می‌گویم؟ تا بگویم اگر صبور باشید و بی‌وقفه ادامه بدهید، سرانجام به جایی می‌رسید که کارتان می‌شود یکسره لذت و حتا از گرفتاری‌های آن هم لذت می‌برید.
  3. دیروز از دور‌ه‌ی جدید مدرسه نویسندگی رونمایی کردیم. «راه‌آموز تبلیغ‌نویسی» قرار است جایگزین تمام برنامه‌هایی باشد که تاکنون درباره‌ی کپی‌رایتینگ داشته‌ایم. این دوره ساختار حساب‌شده و دقیقی دارد و درس‌های نابی و نویی را برای آن فراهم کرده‌ام. مثلن رفته‌ام سراغ کتابی عجیب و شگفت‌انگیز درباره‌ی تبلیغ‌نویسی، از مؤلفی ایرانی، که فقط یکبار در سال ۴۹ چاپ شده و هیچ‌جا هیچ حرفی ازش نیست، در صورتی که نگاه و نگرشی به ما می‌دهد که هنوز تازه است و کاربردی.
  4. برگزاری هر دوره، اول از همه، باید به اندازه‌ی ساختن یک فیلم یا نوشتن یک کتاب برایم تازه و هیجان‌انگیز باشد، وگرنه اگر هدفم فقط پول بود می‌توانستم سراغ موضوعات دیگری می‌رفتم که قطعن پولسازترند. و خوشحالم که همسفران مدرسه نویسندگی این را حس می‌کنند.
  5. این حرف شهرام رحیمیان را هم توی فیس‌بوک خواندم و خوش دارم شما هم بخوانید:

    «دانستن اینکه [فلانری] اوکانر درباره داستان این گفته و فلانی آن گفته و بهمانیخوب است و دانستنشان مهم، ولی بهتر و مهمتر عدول از تعریف‌های متداول داستان‌نویسی است برای کشف انواع دیگر روایت، چه در کاربرد زبان و چه در ساختار. هنر داستان‌نویسی از جایی آغاز می‌شود که از قالب‌های شناخته شده فاصله بگیریم و نوعی روایت تازه ارائه بدهیم. به‌طورمثال کسی حروف‌چینی روزنامه را به دلیل متعارف و قالبی بودنش هنر نمیداند اما نقاشی‌خط را، تا وقتی کلیشه و همگانی نشده و سرچشمه‌اش ابتکار فرد است، هنر می‌دانیم

  6. امروز در «۱۰۰ داستان» یکی از داستان‌های کتاب «کسوفِ» قدسی‌ قاضی‌نور را گذاشتم برای بچه‌ها. قاضی‌نور شاعر و قصه‌نویس‌ درخشانی‌ست ولی افسوس که نامش آن‌طور که باید مطرح نیست. یک وقتی اگر چیزی از او گیرتان آمد بخوانید، پشیمان نمی‌شوید.
  7. بهرام بیضایی در اندوهیادِ دکتر محمد کوثر او را این‌گونه توصیف کرده بود:‌ «آن بسيارْ كوشِ شوريده!» و من شیفته‌ی بسیارکوش‌های شوریده‌ام. 
  8. باشد که گواهی عاشق بپذیرید‌. («گواهی عاشق اگر بپذیرند» اسم کتابی از قاسم‌ هاشمی‌نژاد است. و دلیل نوشتن‌ واپسین جمله این است که نمی‌دانم چرا دلم می‌خواهد همه‌ی چیزهایی که این‌جا می‌نویسم گواهیِ عاشق تلقی کنید.)
  1. اگر و فقط اگر بخواهم برای یک چیز ابراز پریشانی کنم «کم نوشتن»‌ است، اگر به گذشته برگردم بسیار بسیار بیشتر می‌نویسم و اکنون بیش از هر چیزی پی تدبیری برای بیشتر نوشتن هستم.
  2. «من». یک من قلنبه بنویس وسط صفحه. یک خط گرد هم بکش دورش. بگذار این من بزاید، هر کلمه‌یی که دوست دارد بزاید. هر روز این کار را بکن. ببین این «من» هر روز چه چیزهایی برای گفتن. این «من» را در پیوند با تمام چیزهایی که می‌بینی قرار بده. منت را ان‌قدر بزن به چیزهای دیگر تا جرقه بزند. به جرقه‌ها نگاه کن. کدام پررنگ‌تر است؟ کدام چشم‌گیرتر است؟ با آن «من» آتش به پا کن.
  3. آزادنویسی امروزم را در قالب تمرین «۱۰۰ جمله» پیش بردم. امتحانش کنید. ردخور ندارد که جواب می‌گیرد. گاهی فقط با همین ۱۰۰ جمله است که دوباره شور و نشاط نوشتن تجربه می‌کنم.
  4. در ویدیوی امروز اهل نوشتن، به بهانه‌ی نگاهی به کتاب «باید به کسی می‌گفتم که این‌جا بوده‌ام» از جستارنویسی گفتم. اما اینجا کمی درباره‌ی عنوان قشنگ کتاب علی معتمدی بگویم. اصلن انگار این اسم انگیزه‌ی بسیاری ما از نوشتن را خلاصه می‌‌کند؛ می‌نویسیم چون حس می‌کنیم باید به کسی می‌گفتیم که این‌جا بوده‌ایم. عنوان دوم کتاب هم مکمل خوبی برای عنوان اصلی است: «چند روایت درباره‌ی نبودن، تنهایی، دیدن، خانه و دوست داشتن» یعنی زندگی، همه‌ی چیزهای مهم زندگی که باید از آن‌ها نوشت.
  5. بعد دیدم مریم، این سلطان یادداشت‌نویسی در کلوزفرزندز اینستا، هم امروز چیزی درباره‌ی جستارنویسی هوا کرده. دقت‌نظر او را همیشه تحسین می‌کنم. بخوانیم:‌ فواید جستارنویسی
  1. روز از نو روزیدن از نو.
  2. بعد قرنی امروز نظرات اینجا را جواب می‌دهم. باور کن.
  3. یک دفترچه کنار گذاشته‌ام و لابلای کارها چند لحظه وقت می‌گذارم و همه‌ی احساساتم را توصیف می‌کنم. 
  4. جولی اسمیت در کتاب «چرا تا حالا نمی‌دانستم» می‌نویسد: «یافته‌های پژوهشی نشان می‌دهند که ما ابزار قدرتمندی به نام زبان داریم که می‌توانیم از آن در شرایط دشوار زندگی استفاده کنیم. هر چه بیشتر کلمات جدیدی برای فرق گذاشتن بیان احساسات یاد بگیرید، مغز شما نیز گزینه‌های بیشتری برای درک و فهم و فهم احساسات و عواطف مختلف خواهد داشت. وقتی برای برای احساسات نام‌های دقیق‌تری داشته باشید، این مسئله به تنظیم احساسات شما کمک می‌کند و در نتیجه به طور کلی باعث تقلیل استرس در ذهن و بدنتان می‌شود.»
  5. وقتی با سخت‌ترین قسمت یک کار مواجه می‌شوی می‌توانی به خودت بگویی: «ببین، سایر مشتاقان انجام این کار هم به همین دشواری‌ها برمی‌خورند، پس من این این سختی را به جان می‌خرم، و همین عاملِ تمایز، مرا به دستاوردهای متفاوت‌تری می‌رساند.» چنین نگرشی بارها نجاتم داده و محرکم بوده؛ برای مثال من از اجرا و ضبط ویدیو لذت می‌برم، اما در لحظات پیش از ضبط دچار چنان استرس و افکار ناجوری می‌شوم که به زمین و زمان لعنت می‌فرستم، درست در همین لحظه‌هاست که به خودم می‌گویم: «آفرین، این یعنی کارِ درست. اگر برای تو سخت است، برای دیگران هم سخت است، پس انجامش بده که نتیجه در همین است.»
  6. بیش از آنکه مشکلم «حالا چی بپوشم؟» باشد، «حالا چی بخورم؟» است. چی بخورم که سالم باشد؟ چی بخورم که از انرژی‌ام نکاهد و بر آن بیفزاید؟ و مهم‌تر:‌ چی در دسترس است برای خوردن؟‌
  7. عصری سر به کتابفر‌وشی عباس زدم. یک نسخه‌ی چاپ از «حجم سبز» سهراب سپهری چشمم را گرفت و خریدمش. جلدش چندان ترتمیز نیست، ولی من همین چرکی‌اش را دوست دارم.
  8. روی میزم دوباره پُر شده از کتاب. معمولن دو روز بیشتر خلوت نمی‌ماند و بعد دو ماه طول می‌کشد تا دوباره خالی شود. رندی گفته بود: «درست می‌گویید که میزی شلوغ نشانه‌ی مغزی شلوغ است، اما یک میز تُهی نشانه‌ی چیست؟»
  9. دومین جلسه‌ی کارگاه ۱۰۰ داستان هم خوب پیش رفت. من شیفته‌ی انرژی فراوانی هستم که در این کارگاه در جریان است. ۱۰ روز اول همراهی خوب بچه‌ها در تمرین پیش رفت. یعنی روزی می‌رسد که صدمین دوره‌ی ۱۰۰ داستان‌ را هم برگزار کنیم؟ دوست دارم ۱۰۰ داستان جریانی مداوم باشد برای شاخت داستان کوتاه و بردن نهایت لذت از خواندن و نوشتن آن. اگر عمرم به دنیا باشد حتمن این جریان را حفظ می‌کنم، اگر هم مُردم، یکی از شما ادامه‌اش بدهید.
  10. ویدیوی امروزم در یوتیوب درباره‌ی اهمیت نام‌گذاری دقیق و متنوع احساسات و نقش پررنگ آن در بهبود روان است. پیوند: نوشتاردرمانی
  1. نیمه‌شب در جاده. بازگشت از سفری نیم‌روزه. شرح سفر اما مجالی جدا می‌طلبد. اما از نکته‌یی می‌توان گفت: می‌ارزد گاهی لقمه را پشت سرت بچرخانی و بگذاری دهنت، صرفن برای آن‌که چیزهای تازه‌یی ببینی برای نوشتن.
  2. این را هم گوشه‌یی نوشته بودم برای خودم:

    بکوشم بی‌پروا
    هر احساسی
    و هر هیجانی رابنویسم
    بی‌محاسبه بنویسم
    بنویسم
    فقط برای درمان خودم
    برای رهایی خودم از اضطراب
    که این را با ارزش‌ترین هدف از نوشتن می‌دانم
    هر هیجان را به نوشتار تبدیل کنم و حالی بسازم خوش مثل خنکیِ جنگل
    کار با استرس پیش نمی‌رود
    کار با حال خوب پیش می‌رود
    بدی و سیاهی و نابسمانی را نفی نمی‌کنم
    اما غرق شدن در آن را نمی‌فهمم
    چرا خودم را درهم بشکنم؟
    چه ارزش دارد؟
    سلامتی را دریاب
    بهترین‌ها را بخواه
    خوش باش و خوشی بیافرین
    الان چه حسی دارم؟
    این پرسش خوبی‌ست برای بیان هیجان

  3. مهم‌ترین نکته‌ی نوشته‌ی بالا چیزی‌ست که در انتها به آن‌‌ رسیده‌ام: «الان چه حسی دارم؟». می‌خواهم در طول روز به حد افراط برای پاسخ نوشتاری به این پرسش وقت بگذارم. این کلید نوشتاردرمانی است. باید در نام‌گذاری در احساسات و هیجان‌هایت چنان دقیق و گسترده و متنوع عمل کنی که هیچ‌چی ناگفته باقی نماند.  نوشتن برای سلامتی، این اصل اول است.
  4. فایلی دارم توی یادداشت‌های گوشی‌ام به اسم «استراتژی‌ها و تاکتیک‌های من». در این فایل غالبن توصیه‌های کوتاهی می‌نویسم خطاب به خودم، شامل تمام چیزهایی مهمی که می‌خواهم مدام بهم یادآوری شود. گاهی نقل‌قولی را قِلِفتی می‌آورم آن تو. از جمله این حرف محمدرضا نیکفر: «هانس گئورگ گادامر در یک مصاحبه گفته بود که کار دانشکده فلسفه آموزش کتاب خواندن و تربیت شهروندانیکتابخوان است. رواست که سخن او را تعمیم دهیم و بگوییم که کار رشته‌های ادبیات، علوم انسانی و اجتماعی تربیتکتابخوان حرفه‌ای است. کتابخوان که شدی بقیه چیزهای خوب در پی آن می‌آیند. اندیشیدن یعنی کتاب خواندن،یعنی در حال گفت‌وگو بودن با کسی که اندیشیده و خود او کتابش را در گفت‌وگوی اندیشمندانه با دیگران نوشتهاست
  5. و امروز در چند جای شلوغ هر چه چشم چرخاندم، دریغ از دیدن یک‌ کتاب در دست یکی. چه حقیر است گپ‌وگفت مردمان بی‌کتاب.
  6. ترویج کتابخوانی را دست کم نگیریم. نه که جمله قصار در باب مزایای مطالعه در کنیم، نه، دنبال راه‌های نو بگردیم، گروه‌های کتابخوانی بسازیم و کتاب‌های خوب را خوب‌‌تر معرفی کنیم.
  1. درس را نه در دانشگاه بلکه در تنش‌گاه زندگی می‌آموزی. انسان موجودی‌ست محکوم به درس گرفتن. یعنی زندگی با چک و لگد وادارت می‌کند پای درسش بنشینی، حالا اینکه این درس چقدر کارآیند است و تو چه میزان و چطور به آن عمل می‌کنی بحث دیگری‌ست.
  2. ما قربانی ذهن خودمان هستیم. بدبختانه هیچ چیز به اندازه‌ی ذهن خود ما به ما آسیب نمی‌زند، و خوشبختانه هیچ چیز به اندازه‌‌ی همین ذهن نمی‌تواند به ما خدمت کند.
  3. آدم باید همیشه چیزی یا کسی را برای انتظار داشته باشد. انتظار زجر می‌دهد اما به همان اندازه شیرین است. امضا: یک معتاد به انتظار
  4. و افسوس و افسوس. نیما جان، تو گفتی: «به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟» و من در این شب تیره، خودم را، ذهنم را، زبانم را می‌آویزم به همین سطر تو، به همین پرسشی که بارها وادار شده‌ام با آهی از عمق دل زمزمه کنم و به خواب بروم. به خواب بروم؟ بخواب، نمی‌روم.

☁︎ از دردناک‌ترین‌ها: فکری که شکست داده‌یی دوباره گریبانت را بگیرد.

☁︎ روز قشنگی بود، یک دلیلش کارگاه تمرین نوشتن. در ۵ تمرین اول به طور پیوسته از روشی گفتم که با آن می‌توانیم به هر یک از مسائل زندگی‌مان خطی روایی بدهیم و با نگارش این‌‌ روایت به سمت یافتن راه‌حلی بهتر حرکت کنیم.

☁︎زیبا کرباسی امروز گزیده‌یی درخشان از بیت‌های از چند غزل اسماعیل خویی منتشر کرد که دوست دارم اینجا بازنشرشان کنم تا شما هم در این لذت شریک شوید:

درست ده میِ نابم خراب کن به شرابم

گمان مدار خرابم که من خراب درستم

✳︎

نیافت روشنی از مهر چون تویی دل او

چه تیره‌روزی از این بیشتر عدوی تو را

✳︎

چو قطره دست نشویم ز موج دریایت

اگر چه سنگ زند ساحل تو بر سر من

✳︎

نخست آرزویم چیست رستن از غم تو

نرستن از غم تو آرزوی دیگر من

✳︎

عاقبتش باد بر کف است کسی کاو

لانه‌ی پروانه کرده است دو کف را

✳︎

چون صدف لب ندرانیم که گوهر داریم

بحر را هیچ نیازی به درافشانی نیست

✳︎

تو و نهفتن عشق این چه آبروداری‌ست

که اشک شوق فروریزد آبروی تو را

☁︎اوج لذت کار ادبی و هنری زمانی‌ست‌ که دست به بداهه‌پردازی می‌زنی، آن هم به اتکای قوتی که ذهنت از آثار ناب آن حوزه یافته.

☁︎«هم» هم از پیشوندهای خوشگلی‌ست که کلمات خوشگل بسیاری به فارسی داده. دوست‌‌ دارم به‌تدریج فهرست کاملی از کلمات هم‌دار بنویسم:

همسفر، همدل، همراه، همنویس، همپایه، همکناری، همتلاش، همسایه، همکلاس، همشهری، همریشه، همدوش، همدرس، همزاد و…

☁︎جمعه‌ها در خیابان منیری جاوید انقلاب بساط کتاب پهن‌تر است. من لای این کتاب‌ها که غالبن صنار نمی‌ارزند، خوب اگر بگردم، چیزهای ارزنده‌یی می‌یابم. فقط باید زانویم را به فشار بیندازم و آن زیرمیرها را جستجو کنم. در گشت‌وگذار امروز یاد حرف دوستی سالدار و نازنین افتادم که چندی پیش در آدینه‌روزی مهمان یکی از کارگاه‌های ما بود، با افسوس و گلایه می‌گفت که ببین کتاب به چه ذلتی افتاده که اینجوری پخش‌وپلا روی زمین فروخته می‌شود. من اما اصلن این شکلی به قضیه نگاه نکرده بودم، اتفاقن به نظرم این احترام به کتاب است و کاری‌ست سازگار با ذوق اکثر کتاب‌بازها و کتاب‌خوان‌ها. چی از این بهتر که کلی کتاب دست‌دوم و کهنه‌ به جای نابودی کف کوچه پهن شود و فرصتی فراهم شود برای دیدار اتفاقی با کتاب‌های از یاد رفته، آن هم در هوای آزاد و‌ دور از انضباط سخت قفسه‌ها.

☁︎

  1. امروز با رودکی خوش گذشت. ببینید هزار سال پیش چی گفته بابای شعر فارسی: «روی به محراب نهادن چه سود؟/دل به بخارا و بتان‌ تراز/ایزد ما وسوسه‌ی عاشقی/از تو پذیرد، نپذیرد نماز»
  2. همیشه خوش دارم دیوانی کنار دستم باشد.
  3. کنار تختم چند تایی کتاب هست، اما روی تختم همیشه یک کتاب: دیوان حافظ. گاهی یک‌وری ولو می‌شوم و غزل پشت غزل می‌خوانم. حافظ را بدون تمام حرف‌هایی که درباره‌ی حافظ هست می‌خوانم. برای مثال بخش اعظم چیزهایی که درباره‌ی عرفان حافظ گفته می‌شود پرت‌وپلاست، چرا باید رابطه‌ی زلال و بی‌واسطه با حافظ را با چنین حواشیِ بی‌حاصلی بیالایم؟
  4. دیشب خوب خوابیدم، امشب هم سعی می‌کنم خوب بخوابم. با خواب شوخی نمی‌کنم که شوخی‌بردار‌ نیست. همیشه به حال آدم‌هایی آدم‌هایی غصه می‌خورم که با افتخار می‌گویند: «من حاضرم از خوابم بزنم اما برای فلان کار وقت بذارم.». آقا جان، تو لازم نیست از خوابت بزنی، از هدررفت وقت در بیداری جلوگیری کن. تاوان یک شب کم و ناجور خوابیدن این است که فردایش مجبوری برای کاری ۵ دقیقه‌یی ۵۰ دقیقه وقت صرف کنی و آخرش هم احتمالن گند بزنی.
  1. ده و نیم شب است. از پیش مرتضی برمی‌گردم. بیشتر از گرافیک حرف زدیم و کمی هم از نقاشی. کتاب مجموعه پوسترهای قباد شیوا را ورق زدم و باز دلم خواست ماژیک دست بگیرم و پوستر بکشم. نقطه قوت نسل گرافیست‌هایی مثل قباد شیوا این است که کار دست هم بلدند. نمونه‌ی درخشان دیگر، مرتضی ممیز است که در تصویرسازی هیچ‌ کم از بهترین تصویرسازان زمانه‌اش ندارد. یکی دو نقاشی ادوارد هاپر را هم با لذت دیدیم، خوش به حال ما که با یک سرچ گوگلی در کسری از ثانیه نمایشگاهی از شاهکارها علم می‌شود جلو چشممان.
  2. چه بارانی بارید امروز. باران که می‌بارد بیشتر یاد‌ سطری از شعر نیما می‌افتم: «ابر بارانش گرفته است» که اسم داستان کوتاهی از شمیم بهار هم هست: «ابر بارانش گرفته». (توی دوره‌ی ۱۰۰ داستان سراغ این‌ داستان هم خواهیم رفت.) الان سرچ کردم دیدم مجید برزگر هم فیلمی ساخته با همین عنوان.
  3. از امشب زودتر می‌خوابم. تصمیمی که همه‌ی ما برای حفظ سلامتی‌مان به آن شدیدن محتاجیم.
  4. این حرف دمیتری شوستاکوویچ چیز تازه‌یی نیست ولی ما قلمزن‌ها همیشه نیازمند چنین جملاتی، با چنین بیان متفاوتی، هستیم‌ تا بیشتر از قبل بنویسیم: «آنچه در سر دارید، روی کاغذ بیاورید، سر ظرفی شکننده است.» (ترجمه‌ی کامیار محسنین)
  5. در برنامه‌ی امروز اهل نوشتن از کسب درآمد از راه نوشتن گفتم و تنها راهی که مؤثر می‌دانم: شغل نویسندگی
  6. از «هوایی زدن» بیزارم. یعنی به در گفتن به امید شنیدن دیوار. هرچند گاهی گرفتارش می‌شوم. اما تا حد امکان می‌کوشم‌ از این رفتار که اغلب از سر نابالغی و بزدلی است بپرهیزم.
  7. بی خود از خود نوشتن و از خود بی خود شدن از نوشتن. نوشتن تا نوشتن. زندگی در فاصله‌ی نوشتن تا نوشتن، برای بهتر نوشتن. در نوشتن لذت از تکرار بردن و در زیستن از تکرار گریختن و به نوشتن پناه جستن. و در پناه نوشتن در برابر پوسیدن و پوسیده‌ها قد برافراشتن.
  • دارم ساختار محتوای دوره‌ی نویسندگی خلاق را دگرگون می‌کنم. مثل شطرنج‌بازی شیرین و درگیرکننده است.
  • به خاطر اینجا در اجرای زنده‌ی یوتیوب صدا با خش‌خش‌های گوشخراش همراه بود، از امروز وبینارها را اول ضبط می‌کنم و بعد هوا. برنامه‌ی امروز: شفاف‌نویسی
  • نوشتن از جزییات زندگی روزمره خوب است،‌ اما نباید تو را اسیر حقیرترین بخش‌های روزمرگی کند.
  • به بحث‌های حقیرانه تن نمی‌دهم. نادیده می‌گیرم و بی‌پاسخ می‌گذارم.
  • فراخوان طنزبانک جدید اعلام شد. امروز پیش‌نیازهای آن را هم در کانال خصوصی دوره منتشر می‌کنیم. آغاز کارمان با «استاتوس‌نویسی» است و نمونه‌های خوب آن در دهه‌ی قبل.
  • فقط با یک ساعت تمرکز کنم و یکسره بنویسم تا از پس کارهایم بربیایم. یک ساعت امروز هم پُربرکت بود.
  • «یک لقمه لغت» هم خوب پیش رفت. امروز با نقل سخنی از پرویز ناتل خانلری از کتاب «نقد بی‌غش» حرف صادق چوبک در میان بود. خانلری می‌گوید: «[چوبک] یک داستان ظریف دارد به اسم «اسب چوبی». در این قصه در یک سطر وقتی قضاوت یک زن خارجی را از زندگی در خانواده‌ی سنتی ایرانی و فضای اطرافش حکایت می‌کند، شما موجزتر و روشن‌تر از این احساس بیگانگی نمی‌کنید. می‌نویسد: «همه‌چیز این‌جا خشک و فلزی‌ست. آفتابش، سرمایش و آدم‌هایش همشون.» شما خشک و فلزی بودن آدم، سرما، آفتاب را که کنار هم بگذارید به توصیف موجز و در عین حال جاندار چوبک پی می‌برید.»
  • امروز شعری بلند نوشتم،‌ پس از یک پیاده‌روی بلند. آخرش حس کردم روحم تسکین یافته. اما چنین نوشته‌هایی را نباید فوری منتشر کرد. باید بیندازی یک گوشه حسابی خاک بخورد و بعد شاید شانس رستاخیر بیابد. مارکز می‌گوید:‌ «نویسنده‌ی خوب نه از آنچه منتشر می‌کند، بلکه از آن‌چه در سطل زباله می‌‌ریزد، شناخته‌ می‌شود. دیگران این را نمی‌دانند؛ ولی هر کدام ما می‌دانیم که چه در سطل زباله می‌‌ریزیم. چه چیزی را می‌ریزیم و از چه استفاده می‌‌کنیم… و اگر هم دور می‌ریزیم، مفهومش این است که درست گام برمی‌داریم.» (منبع نقل‌قول: کارگاه سناریو، ترجمه‌ی محمدرضا راه‌دور، ۱۳۸۰)
  • امروز فهرستی از کانال‌های فعال تلگرامی برخی نویسندگان را در کانال مدرسه منتشر کردم. البته هنوز کامل نیست. به یکی از دوستانی که خواست اسمش در فهرست باشد، گفتم:‌ «نامت را میاورم، اما امیدوارم در نوشته‌هایت، رابطه‌ی تو با کتاب‌ها را بیشتر حس کنم. برای مثال در نوشته‌های کانال مریم کشفی به خوبی تکاپوی او در مطالعه و یادگیری را می‌بینی. البته منظورم این نیست که مدام در نوشته‌هایت نقل قول کنی یا همیشه متن آموزشی بنویسی. نه. تو باید بتوانی به‌جای نوشتن گزارش خامی از روزمرگی‌هایت، چیزی بنویسی که در آن رگه‌‌هایی از تلاش و تقلا برای درک بهتر دانش و هنر و ادبیات آشکار باشد. این چیزها که حالا می‌نویسی فقط نشان می‌دهد که با شوق و جدیت کتاب نمی‌خوانی. امید که رستگار شوی.»
  1. «یک لقمه لغت»‌ عنوان وبینارهای تازه‌یی‌ست که در گروه «با من بنویس» برگزار می‌‌کنم. «با من بنویس» مختص اعضای همه‌ی دوره‌های نویسندگی خلاق است. این گروه با این هدف راه‌اندازی شد که پس از دوره‌ هم بتوانیم با دیدارهای آنلاین روزانه انگیزه‌ی نوشتنمان را حفظ کنیم. اما ماجرای «یک لقمه لغت» چیست؟ اول از عنوانش بگویم که از این حرف بیرون آمده:‌
    «به ياد اين حرف عجيب شمس عزيزم می‌افتم که فرستادگان مولوی را با طبق‌های تحف، اطعمه و اشربه بر سر، پس فرستاد و خطاب‌شان کرد که برويد و به مولانا بگویيد: يک لقمه لغت بفرستد.»
    -یداله رویایی
    باری، در جلسات یک لقمه لغت هر روز نکته‌ یا کلمه‌یی می‌آوردم برای گسترش دایره‌ی واژگان و افزایش دانش زبانی بچه‌ها. برای مثال امروز با نقل این جمله از صدالدین الهی از دقت در شیوه‌ی نویسندگان چیره‌دست در صورت‌بندی جملات گفتم:‌
    «این مسؤولان و طراحان برنامه‌های ارتباطی غالباً لطافت فرهنگ عامه را با سخافت قبول عوام اشتباه می‌گیرند.»
    -مجله‌ی فرهنگ و زندگی،‌ شماره‌ی ۸، خرداد ۱۳۵۱
    دریابید «لطافت فرهنگ عامه» و تفاوت آن با «سخافت قبول عوام» را.
    حرف این است که از نویسندگان خوب یاد می‌گیریم که چطور می‌توان مضمون و مفهومی را به شکل فشرده‌ و درستی بیان کرد.
  2. یک بخش تازه هم اضافه کردم به اینجا با عنوان: «همسفرانم»؛ برای پیوند به وبگاه دوستان فعالی که جزو خوانندگان اینجا هم هستند.
  3. یکی از نیک‌ترین آدم‌هایی که در این سال‌ها شناختم، سحر محمدقاسمی است. خوشحالم که جدی‌تر از قبل درباره‌ی کپی‌رایتینگ می‌نویسد. یادداشت جدید او را بخوانید: ۳ تمرین برای خلاقیت در کپی‌رایتینگ
  4. این نقل قول هم به دلم نشست: «هر انسانی که هم‌سخن حقیقی زندگی است، نیک می‌داند که فارغ از هر آن‌چه به چشم می‌آید، هر گرهی را گشایشی است، و هر دیواری خود یک در است.»-رالف والدو امرسون

  5. و شعری هم خواندم از غلامعلی رضوی که دوست دارم در خاطرم حک‌ شود: «می‌خواستم غولی باشم/مگر فردا را/بر شانه‌های من/به تماشا بنشینید/حال/تنهایی من غولی‌ست/نشسته بر شانه‌هایم.»
  1. «دلپاکانه عرض می‌کنم» در آغاز پیشگفتار «فرهنگ واژه‌های همانند» به چشمم خورد.
  2. گاهی حس می‌کنم مهم‌ترین خواسته‌ام در زندگی یک «قلم است؛ قلمی که روان بنویسد آن‌طور که من می‌خواهم، جوهر را با همان ضخامتی جاری کند که من می‌خواهم، بافت خاصی را روی کاغذ ایجاد کند که من می‌خواهم. پس از آزمودن هزار رقم مداد و ماژیک و خودنویس و خودکار نیافتش که نیافتمش.
  3. دیشب داشتم به قیافه‌ی میلادِ کتابفروش فکر می‌کردم، به مو و ریش بلندش و سایر اجرای چهر‌ه‌اش؛ انگار درست از وسط روشنفکرهای دهه‌ی چهل بیرون آمده و نشسته توی مغازه، بعد با خودم گفتم چهر‌ه‌اش جان می‌دهد برای فیلم و برای فلان فیلم‌نامه‌ام بازیگر خوبی‌ست. گذشت و ظهر امروز رفتم مغازه. به محض ورود از پشت کسی را دیدم که خود میلاد بود اما موهاش کجا بود؟ سر چرخاند و دیدم بله،‌ ریش و پشم را زده و تمام آن ابهت و شوریدگیِ دهه‌ی چهل را به باد فنا داده. ای دریغ. ما ز پشمان تو چشم یاری داشتیم.
  4. پنجمین جلسه‌ی دوره‌ی نویسندگی خلاق را برگزار کردم، پیش از آن هم جلسه‌ی بازخورد همین دوره را. متن‌های امروز درخشان بود. خواندن و شنیدن نثر تمیز و خلاق خستگی از تنم بیرون می‌کند.
  5. نسخه‌ی آپاراتی ویدیوی گفت‌وگو با کیهان خانجانی را به این مطلب افزودم: چگونه نویسنده شویم؟‌
  6. در وبینار امروز اهل نوشتن از نوشتن یادداشت روزانه در دو فضای عمومی و خصوصی گفتم. به گمانم سرآغاز بحث مهمی‌ست که می‌توان آن را بیشتر گسترش داد.
  7. داستان‌هایی که قرار است که در ۱۰۰ داستان بخوانیم سختگیرانه انتخاب می‌کنم، گاهی در روز دست‌کم بیست داستان می‌خوانم تا داستانی انتخاب کنم که پیشنهاد فرمیِ نویی برای نویسندگان دارد.
  8. حین تایپ‌کردن حس همه چی از جمله پیانو نواختن و غیره را داشته‌ام اما امروز چیز جالب‌تری را تجربه کردم. یک صفحه‌ی وُرد بزرگِ افقی باز کردم و فونت را گذاشتم روی ۱۰؛ طوری‌که برای رفتن از ته سطر به سطر باید اسنپ می‌گرفتی، طوری‌که کل هزار کلمه در یک صفحه جا شد (یعنی بدون پیشمایش صفحه)، طوری‌که حس کردم دارم فرش می‌بافم. همین مانده بود که هنگام نوشتن حس کنم: «قالی کرمون می‌بافم با تار جونم/تا زیر پاش بندازه یار مهربونم»
  9. در دنیایی زندگی می‌کنیم که همه چیز ما را تهدید و تحدید می‌کند. نوشتن برای یافتن راه مدارا با این تهدیدها و تحدیدهاست.
  10. یازده و نیم شب است. جمع کنم بروم خانه.
  11. سرانجام کی آن‌قدر خسته می‌شویم تا کاری کنیم؟
  1. وسط لایوِ یهویی امروز حرف ویرایش شد، دوستمان زویا قلی‌پور گفت «کتاب مرحوم حسن ذولفقاری هم خوب است.» من با تعجب گفتم «مرحوم؟» همان لحظه لپ‌تاپ را باز کردم و اسم ذولفقاری را سرچ کردم و دیدم که بله، ۱۷ تیر ۱۴۰۱ در ۵۶ سالگی بر اثر حمله‌ی قبلی درگذشته. خیلی ناراحت شدم. دلم می‌خواست لایو همانجا متوقف می‌شد و سکوت می‌کردم. چرا خبر به گوشم نرسیده بود؟ چه زود و بد از دست رفته استاد پُرکار ادبیات ما. چقدر توی این ماه‌ها از «فرهنگنامه‌ی داستان‌های متون فارسی»‌اش توی کلاس‌ها تعریف کردم برای بچه‌ها.
  2. یکی از بخش‌های جذاب سمینار نویسندگی پارسال سخنرانی کیهان خانجانی بود. سرانجام امروز ویدیوش آماده شد و الان می‌توانید در یوتیوب تماشایش کنید: پیوند
  3. امروز کمی از نوشته‌های مهرداد شکوهی خواندم، چاپ اواخر دهه‌ی چهل و اوایل پنجاه. در حیرتم نویسنده به این‌ باسوادی و خوبی چرا اصلن شناخته شده نیست و با جستجو در اینترنت هم هیچچی ازش نمی‌یابی. باید برنامه‌یی برای شناخت بیشتر آثارش ترتیب بدهم. «سایه و سیماب» او یکی از بهترین داستان‌های شاعرانه‌ی فارسی امروز است.
  4. در وبینار امروز اهل نوشتن باز هم به شکسته‌نویسی پرداختیم، با اشاره به رمان‌ کله‌پوک». امیدوارم مجموعه‌ی این حرف‌ها نگاه متفاوت‌تری نسبت به شکسته‌نویسی ایجاد کند.
  5. یاد ستون «این شکسته‌ها» در وبگاه اصلی‌ام افتادم. چیزهایی که یکسره شکسته نوشته می‌شد می‌گذاشتم در آن ستون. عنوانش را از یکی مجموعه داستان‌های جمال میرصادقی گرفته بودم. و چقدر این عنوان ساده را دوست‌ دارم: این‌ شکسته‌ها. گاهی همینجوری سر زبانم می‌آید و زمزمه‌اش می‌کنم: این شکسته‌ها… این شکسته‌ها… ما شکسته‌ها…
  6. تمرین ۱۰۰ داستان را کامل انجام دادم و ایده‌های تازه‌یی شکل گرفت و حتا یکی مسائل دیرپای ذهنم حل شد. تمرین و برنامه‌یی خودم رغبت نکنم انجام بدهم هرگز به دیگران معرفی نمی‌کنم.
  7. این مقاله‌ی آسو هم خواندنی‌ست: چرا باید ثروتِ بی‌اندازه‌ی شخصی را محدود کرد؟ این جمله‌اش را داشته باشید: «…من ذاتاً آدمِ بدبینی هستم، اما به هیچ وجه حق نداریم که از تلاش و کوشش دست برداریم.»
  1. ۶۰ دقیقه نوشتن+۳۰ دقیقه‌ پیاده‌روی=معجزه. این یگانه فرمول تضمین شده‌یی است که برای من معجزه می‌کند. روزی که یک ساعت خلوت کنم و بی‌هیچ حواسپرتی بنویسم، روزی که حداقل ۳۰ دقیقه تنهایی قدم بزنم، جریانی از خوشی سرازیر می‌شود توی زندگی‌ام و حس می‌کنم از پس هر کاری برمی‌آیم.
  2. اولین جلسه‌ی کارگاه تمرین نوشتن برگزار شد،‌ با تمرین‌ها و نمونه‌های نو و کلی حال خوب.
  3. پا به پای بچه‌های ۱۰۰ داستان تمرین می‌کنم و همه‌چیز زندگی روزمره برایم شبیه داستان کوتاه شده.
  4. نوشتن تاب‌آوردن است.
  5. امروز قصه‌ی مردی را نوشتم که دو تا سس گوجه‌ی بیژن توی جیب کتش پیدا می‌کند و همان دو تا سس جرقه‌ی پیگیری هدفی تازه می‌شود. توی داستان ور زدن را دوست ندارم،‌ بیشتر دلم می‌خواهد همه چیز نشان داده شود،‌ قصارپردازی را می‌گذارم برای یادداشت‌های روزانه. البته همیشه طرفدار داستان‌هایی خوبی‌ام که در آن‌ها جملات انتزاعی و فلسفی هم هست، اما چه بهتر که اول نمایش دادن را یاد بگیری و بعد اگر لازم شد اندیشه را مستقیم بیاوری توی داستان. یا همیشه نسخه‌ی اول را تمامن نمایشی بنویسی و بعد لایه‌هایی انتزاعی را به آن بیفزایی. از نمونه‌های درخشان رمان-تفکر یا رمان-جستار در سال‌های اخیر کارهای رضا قاسمی است. او این کار را درست و به‌اندازه انجام می‌دهد.
  6. «سورة‌الغراب» محمود مسعودی را دوستی به زور از من هدیه گرفته بودم، رفتم یکی دیگر گرفتم. البته این کتاب هیچوقت رسمن در ایران چاپ نشده. از شاهکارهای داستان معاصر ماست. یک پاره از کتاب:
    «خواب،‌ مثل داستان، حساب و کتاب برنمی‌دارد. بدقلقی می‌کند، زبانش را هی عوض‌بدل می‌کند. نمی‌شود هیچ‌جور کتابچه‌ی لغت‌معنی‌ای برایش سرهم کرد. اگر ترجمه‌شده‌ی خواب‌ها را می‌شد دید و فهمید که خلاصه چه می‌خواسته بگوید یا نگوید، خوب بود. البته آنوقت دیگر نمی‌شد خواب. می‌شد از آن داستان‌هایی که من خوشم نمی‌آید. می‌شد همین بیداری.»
  7. تمام لطف یادداشت‌نویسی روزانه به این است که وادارت می‌کند روزت را دقیق‌تر ارزیابی کنی، حتا اگر درباره‌ی بسیاری از بخش‌های آن هیچی ننویسی.
  1. امروز روز ۱۰۰ داستان است. تمام توان و تمرکزم روی اجرای تمیز جلسه‌ی نخست است. اسلاید دوره به خاطر فونت خاص آن خیلی دوست دارم:‌ فونت دال. بخشی از لذت طراحی دوره‌ها در فرایند انتخاب فونتی کارآیند و مناسب است.
  2. یک نسخه‌ی تروتمیز از چاپ اول «گاوخونی» در کتابفروشی عباس دیدم و خریدم. با اینکه دو نسخه‌ی دیگر دارم ازش. این دوباره‌خری‌ها به چند دلیل است: یک اینکه می‌توانم کتاب را به دوستان مشتاق هدیه بدهم؛‌ دو اینکه یک نسخه‌ی دیگر از کتاب را ببرم خانه بگذارم کنار تختم؛ سه اینکه اینطوری هوس می‌کنم کتاب را دوباره بخوانم. همین امشب دوباره گاوخونی‌خوانی را می‌آغازم.
  3. این مطلب آزاد عندلیبی از چیزی می‌گوید که متأسفانه هنوز چندان به اهمیت آن پی نبرده‌ایم: فارسی: چت جی‌پی‌تی
  4. جلسه‌ی اول ۱۰۰ داستان خیلی خوب پیش رفت. همه چیز مطابق برنامه بود. این دوره در میان دوره‌هایمان یکی از محکم‌ترین ساختارها را دارد. برنامه‌یی دقیق و عملی چیده شده تا در ۱۰۰ روز داستان کوتاه را بهتر و دقیق‌تر بشناسیم و بنویسیم.
  5. فردا شروع ۲۶مین کارگاه تمرین نوشتن است، کارگاه عزیز من. حسم به دوره‌هایی که مدام برگزار می‌کنم مثل حس مادری دل‌‌نگران است که هی به سلامتی و سربلندی فرزندش می‌اندیشد. بله، مامانی که بنده باشم البته کم‌کاری و خرابکاری هم زیاد دارم، ولی زورم را می‌زنم.
  6. دارم له له می‌زنم برای خواندن دوباره‌ی «خطاب به پروانه‌ها و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» از رضا براهنی. چه خوب که حافظه‌ی بیخودی داریم و کتاب‌ها را از خاطر می‌بریم، وگرنه دوباره‌خوانی اینقدر شیرین نمی‌شد.
  7. چک‌لیست تازه‌یی که برای روزهایم ساخته‌ام خیلی خوب است. ۷ کار مهم و شدنی را نوشته‌ام که با تیک زدن آن‌ها ۷ تا جان تازه به ۷ چاکرایم تزریق می‌شود هر روز.
  1. حتا یک جمله.
  2. رابطه با نوشتن یکسره عاشقانه نیست. شاید باید از رابطه‌ی عاشقانه‌نافرانه‌ی خودمان با نوشتن بگوییم. حالیا چون از عشق نوشتن بسیار گفته‌ایم، اینبار به جنبه‌ی نافرانه‌ی ماجرا بپردازیم. چه چیزهایی باعث می‌شود گاهی از نوشتن متنفر شوید؟
  3. دیروز جلسه‌ی تازه‌یی برای حرکت کلمات برگزار کردم. از بهترین اتفاقات سال قبل برگزاری حرکت‌ها بود، جلسات ما هنوز ادامه دارد و پیوستن به این دوره‌ها بدون محدودیت زمانی است. یعنی هر کسی که مشتاق بود می‌تواند بیاید و علاوه بر حضور در جلسات جدید به فایل صوتی جلسات قبلی هم دسترسی داشته باشد. مطلبی را در همین رابطه هوا کردیم: نوشتن در ۳ حرکت
  4. این هم وبینار از اهل نوشتن. پاره‌ی آغازین رمان «متال‌باز» علی مسعودی‌نیا را خواندم و از شکسته‌نویسی و ساخت زبان ویژه‌ی هر داستان گفنتم. این جمله‌ی امیرمحمد شیرازیان را هم از پیشگفتار کتاب «مرد و شتر» نقل کردم: «… باید اعتراف کرد زنده‌ترین زبان‌ها همان‌هایند که مردم در زندگیِ روزمره‌شان به کار می‌برند:‌زبانِ محاوره‌ای یا زبانِ گفتاری. هرکس که کاروُبارش نوشتن است چاروُناچار باید همیانِ واژگانش را پُرپیمان کند. و کدام زبان پُرپیمان از زبانِ گفتار؟»
  5. دلم می‌خواهد بروم کمی در کتابفروشی پرسه بزنم و بعد به سایر کارها برسم.
  6. باید بیشتر به پدرم سر بزنم. امسال تقریبن همه‌ی وقت‌هایی که قبلن برای سایر اعضای فامیل تلف می‌شد می‌گذارم برای پدرم.
  7. و بروم یک چک‌لیست تازه بسازم برای امسال.
  8. راستی، هنوز نرفته‌ام کتابفروشی. دلم می‌خواهد کمی از «مقالات شمس»‌ بخوانم، بعد.
  9. حالم خیلی خوب است. خوب‌تر از همیشه. فروردین را سیاه شروع کردم اما به نیمه نرسیده روشن شدم.
  10. از مقالات شمس، تصحیح جعفر مدرس صادقی:
    «هر که شاخ را گرفت، شکست و فرو افتاد و هر که درخت را گرفت، همه‌ی شاخ آنِ اوست.»
    «چون خود را به دست آوردی، خوش می‌رو! اگر کسی دیگر را یابی، دست به گردنِ او درآور و اگر کسی نیابی، دست به گردنِ خویشتن درآور!»
    «همه‌ی فدایِ آدمی‌اند و آدمی فدایِ خویشتن.»
    «دو کس کُشتی می‌گیرند یا نبردی می‌کنند. از آن دو کس، هر که مغلوب و شکسته شد حق با اوست.»
  11. تقریبن همه‌ی موارد فهرست مفصل کارهای امروزم تیک خورد. یک دلیل مهم انجام کارها: دیدن مکرر فهرست کارها در طول روز. فهرستی به نتیجه می‌رسد که مدام جلوی چشمت باشد.
  12. دوستی داشتم که با دوست دیگرم دوست بود و من هر دو را سخت دوست می‌داشتم تا اینکه دوستی‌شان از هم پاشید اما من هنوز دوست هردوشان هستم و دوستشان می‌دارم. ولی گاهی با خودم می‌گویم کاش آن‌ها هنوز هم را دوست می‌داشتند، آیا اینطوری من آن‌ها را دوست‌تر می‌داشتم؟
  1. با نهایت سپاسگزاری از زمین و زمین کارم را می‌آغازم. خرم اگر قدردان داشته‌هایم نباشم و یکسره چشم بدوزم به کاستی‌ها.
  2. دیروز خانه بودم، بدک نبود اما حالا که دفترم بهترم. تهران هنوز خلوت است و حیف که این‌گونه نخواهد ماند.
  3. آماده می‌شوم برای وبینار اهل نوشتن. می‌خواهم پاره‌یی از سفرنویسه‌ی «کورمال کورمال»‌ بهمن فرسی را برای بچه‌ها و بخوانم از این بگویم که در یادداشت‌های روزانه می‌توان درباره‌ی خود کلمات هم نوشت. اینطور که حس کنی هر کلمه را داری برای اول بار می‌بینی و سعی کنی شکل و آهنگ و معنی آن را از نو حس و دریافت کنی.
  4. رفتم کتابفروشی میلاد. بار جدید رسیده بود. این «بار» اصطلاح رایج کتابفروش‌هاست، به کتابخانه‌یی می‌گویند که تازه خریده‌اند. بار مال محققی مُرده بود. بیست سی جلد کتاب خوبش را دست‌چین کردم و آوردم. و از این کتاب‌ها، مثل همیشه، برای شما هم خواهم گفت.
  5. امروز هوس بیدل کردم، عجب شاعری. فعلن این دو بیت را داشته باشید:
    «داغ عشقم نیست الفت با تن‌آسانی مرا
    پیچ و تاب شعله باشد نقش پیشانی مرا»
    «هستیِ خودگدازِ من شمعِ شرربهانه‌ای‌ست
    لیک کسی نگاهِ گرم جانب من نمی‌کند»
  1. قلق خوب کار کردن را در تعطیلات بهتر به دست می‌آورم. با اینکه در روزهای غیرتعطیل هم افسار کارم کامل دست خودم است اما حال و هوایی در روزهای تعطیل هست که در روزهای دیگر سخت به چنگ می‌آید.
  2. به خیال من بخش اساسی موفقیت آدم به این بستگی دارد که آیا در عمل به «گذشته گذشته است» پایبند است یا نه. نمود پایبندی عملی به این نکته اینگونه است: باور به اینکه تحت هر شرایطی می‌توان دوباره از صفر شروع کرد، بدون غرق شدن در حسرت گذشته. موضوع را با مثالی دم‌دستی بهتر می‌توان شرح داد: پس‌انداز. فرض می‌کنیم شما تاکنون هزار تومن هم پس‌انداز نکرده‌اید. حالا عید شده و باز فاز پس‌انداز برداشته‌اید اما افسوس می‌خورید که چرا زمانی که مثلن طلا ارزان‌تر بود پس‌انداز نکردید که حالا کیفش را ببرید. همین می‌تواند دلسردتان کند و بگویید حالا چه فایده دارد پس‌انداز؟ دقیقن همینجاست که باید پایبندی عملی به «گذشته گذشته است» را نشان داد. یعنی با خودت بگویی: «خب حالا هر چی شده شده، من که احمق نیستم به خاطر چیزی که توان هیچ تغییری در آن ندارم غصه بخورم، پس از همین لحظه، با وجود هر چیزی، دوباره از صفر شروع می‌کنم.»
  3. دوباره رفتم سراغ «همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها» و یک نفس خواندمش. هنوز رمان جاندار و قابل توجهی‌ست، به‌ یک دلیل مشخص: زبان. فارسیِ رضا قاسمی در این رمان آن‌قدر ظریف و پویا و پرمایه است که ماندگاری اثر را تضمین می‌کند. حتا اگر موضوع داستان را دوست نداشته باشید یا سیر و ساختار آن را به‌خوبی درک نکنید، باز هم ضرر نمی‌کنید، به‌خاطر همین «زبان» که گفتم.
  4. در کانال تلگرام مدرسه نویسندگی برنامه‌ی تازه‌یی شکل گرفت که پیشنهاد می‌کنم شما هم به آن بپیوندید:

به چالشی تازه می‌اندیشم:

اینکه هر روز با نویسنده‌یی تازه آشنا شویم و اینجا به هم گزارش بدهیم.

برای مثال آخر شب بیاییم بگوییم: «امروز با فلان نویسنده و آثارش بیشتر آشنا شدم و درباره‌ی او متوجه فلان نکته و فلان نکته شدم.»

مزایای چنین کاری بسیار است، از جمله‌اند:

-گسترش دنیای ذهنی‌مان با شناخت نویسندگان دیگر

-ایجاد بهانه‌یی برای تنوع بخشیدن به علایقمان در نوشتن

-نوعی تولید محتوای سودمند و کمک به سایر دوستانمان

دوست دارید این کار را شروع کنیم؟

 

  1. چه می‌شد اگر…
  2. شروع نوشتن با چند تا از این «چه می‌شد اگرها» همیشه مفید است.
  3. چه می‌شد اگر هر روز شغلی جدید را تجربه می‌کردیم؟
  4. پرسش قبلی می‌تواند به داستان تبدیل شود. نخستین گام این است که به شخصیت اصلی فکر کنیم.
  5. شخصیت محکوم می‌شود هر روز شغلی جدید را تجربه کند یا شاید این کار برایش یک ماجراجویی شخصی و مهیج است.
  6. مشکلات منطقی چنین داستانی چه چیزهایی می‌تواند باشد؟
  7. گام بعدی ایجاد منطقی محافظ برای داستان است. پایه‌ی داستان اگر منطق محکمی داشته باشد بقیه‌ی کار با اطمینان بیشتری پیش می‌رود.
  8. برای این موضوع تا همین‌جا بس است. به بازی «چه می‌شد اگر…» ادامه بدهیم.
  9. چه می‌شد اگر به ازای هر جمله‌ی تازه‌یی که می‌نوشتیم چیزی ملموس دریافت می‌کردیم، چیزی غیر از پول؟
  10. باز هم اول به شخصیت فکر کنیم: یک نفر که یادداشت می‌نویسد و متوجه می‌شود در روندی سحرآمیز به ازای نوشتن هر یک جمله چیزی دریافت می‌کند؟
  11. چه چیزی؟ دمپایی؟ کبوتر؟ پارچه؟ درخت؟ سیب؟
  12. این چیز خاص آیا مطلوب شخصیت اصلی است؟ شاید به‌تدریج، به دلیل انبوه شدن، چیزی مطلوب به نامطلوب بدل شود.
  13. شخصیت تا کی به نوشتن ادامه می‌دهد؟ شاید او که شیفته‌ی نوشتن است به دلیل آن‌که هرجمله‌اش ناگزیر به چیزی نامطلوب تبدیل می‌شود مجبور شود دست از نوشتن بکشد و به ذهنی‌نویسی روی بیاورد. یعنی فقط در ذهنش بنویسید تا از گزند تکثیر بی‌امان آن چیز نامطلوب در امان بماند.
  14. اما اگر بعد از مدتی با جمله‌هایی که در ذهن می‌سازد هم همان چیز تکثیر شود، چه بر سر زندگی شخصیت می‌آید؟
  15. بازی را می‌توان با همین جریان پرسش‌وپاسخ مدت‌ها ادامه داد تا به داستانی کامل رسید. البته شاید محصول نهایی ربط چندانی به طرح اولیه نداشته باشد. مهم طی این فرایند است.
  16. حداکثر زمانی که می‌توانم برای یک ملاقات عادی-کاری متصور شوم ۱۵ دقیقه است. بیش از آن سبب ملال است و باعث می‌شود از هر قرار و مراری پشیمان شوم و دوباره پشت دست خودم داغ بگذارم که چرا همه‌ی جلسات را آنلاین برگزار نمی‌کنم. افسوس که رودربایستی گند می‌زند به عمر و حوصله‌ی آدم. ولی باید از خودم شروع کنم: اگر به دیداری عادی-کاری رفتم، نهایتن یک ربع وقت طرف را می‌گیرم و مرحمت زیاد. و اگر زمانی دو ساعت کوبیدم و رفتم ملاقات کسی به خودم اجازه نمی‌دهم بگویم که «من دو ساعت وقت گذاشتم اومدم تا اینجا حداقل یه ساعتی باید بمونم.»، و این را هم به خودم یادآوری می‌کنم که درسته دیر رسیدن سر قرار بد است اما زود رسیدن هم می‌تواند به همان اندازه بد باشد و هیچ امتیازی محسوب نمی‌شود. گاهی با ده دقیقه زودتر رسیدن کل برنامه‌ی ذهنی و کاری طرف مقابلمان را بهم می‌‌ریزیم.
  1. روزم را با هنری میلر شروع می‌کنم: داستان «لبخند در پای نردبان».
  2. هنری میلر اگر کامل و بدون‌سانسور چاپ می‌شد ادبیات داستانی ما شکل دیگری می‌یافت. البته این فقط درباره‌ی میلر نیست، هزارها اثر پشت سد ماندند و ذهن ما فرصت پرورش یافتن با آن‌ها را نیافت.
  3. پا شدم آمدم دفتر. در وبینار اهل نوشتن از چیزی گفتم که بدون روشن کردن تکلیفمان با آن نمی‌توان امید چندانی به شکوفایی ذهنی خودمان داشته باشیم: لینک
  4. برخی احساسات اینگونه‌اند، وقتی گمشان کردی دیگر هرگز یادت نمی‌آید چگونه بوده‌اند.  زمان هم مطرح نیست. ممکن است احساسی که یک ماه پیش تجربه کرده‌ای، چنان از دست بدهی که انگار هرگز نشناخته‌ای.
  5. روزانه حداقل یک ساعت مطالعه‌ی تخصصی. این در هر حوزه‌ای که فعالیت می‌کنیم ضرورت دارد.
  6. یک جمله هم بنویسیم کافی است حتا اگر این یک جمله همین یک جمله باشد، یعنی جمله‌یی درباره‌ی نوشتن یک جمله.
  7. اصرار بر نوآوری وادارت می‌کند گاهی پاسخ‌ صحیح قبلی را قربانیِ پاسخی نو کنی؛ حتا اگر جواب جدید به اندازه‌ی قبلی جواب ندهد، صرف اینکه تو جریانی آشنا را به‌هم می‌زنی قوه‌ی خلاقه‌ی ذهنت تقویت می‌شود.
  8. از صفر شروع کردن دردناک است، اما در باتلاق حسرت‌ ماندن از آن هم دردناک‌تر. اینکه به خاطر فرصت‌های از دست رفته، امید و انگیزه‌یی برای شروع دوباره نداشته باشی هیچ فرقی با خودکشی تدریجی ندارد. شور زندگی در این است که به خودت دوباره و دوباره فرصت بدهی، حتا اگر بسیاری از امکانات گذشته‌ را از دست داده‌ای.
  9. چقدر امروز از «حتا» استفاده کردم. از آن کلمه‌هاست که هیچ‌رقمه نمی‌توان نادیده‌اش گرفت، حتا اگر…
  1. سرانجام کمی استراحت کردم. به‌زور جلوی خودم را گرفتم برخی کارها را نکنم. البته همین امروز هم حواسم به کارها بود. لپ تاپ کنارم بود و مدام می‌نوشتم. طرح‌های متقاضیان دوره‌ی ۱۰۰‌ داستان را هم در طول روز بررسی کردم. ۱۰۰ داستان از جدی‌ترین پروژه‌های مدرسه نویسندگی در سال جاری است.
  2. به‌تازگی ویدیویی هوا شده از جشن هنر شیراز که حسابی دیدنی‌ست. خصوصن بخش‌های مربوط به رضا براهنی: لینک
  3. به جای چک کردن‌های گاه و بی‌گاه موبایل، هر بار که بین دو کار وقفه‌یی پیش ‌آمد کمی نوشتم. تفاوت در این است که اولی هر بار ذهنت را پریشان‌تر می‌کند، دومی اما به آن نظم و شفافیت می‌بخشد.
  4. این حرف پیام ناصر تأمل برانگیز است: «تنها چیزی که واقعن ارزش دارد وقت بگذاری و آن را بشناسی ذهن خودت است.» و نوشتن یعنی کوشش برای شناخت ذهن خویش.
  5. امروز به شکسته‌نویسی و کاربردها و ظرفیت‌های آن بیشتر فکر کردم. افکارم اما چندان سامان نیافته که حالا دقیق‌تر درباره‌ی آن بنویسم.
  6. پیاده‌ رفتم پی قهوه و باز به دو نتیجه‌ی تکراری رسیدم که هنوز به نظرم مهم‌ترین مسئله و اولویت شخصی من است: ۱) بیشتر بنویسم. ۲) بیشتر پیاده‌روی کنم. یقین دارم که با افزودن به حجم این دو سایر بخش‌های زندگی‌‌ام نیز بهبود می‌یابد. من باید بیشتر بنویسم و بیشتر راه بروم. بیشتر بنویس و بیشتر راه برو. بیشتر راه برو و‌ بیشتر بنویس.
  1. همه چیز خوب است.
  2. همه چیز خر است.
  3. همه چیز هیچی نیست.
  4. گاهی برای گرم کردن خودم جمله‌های جفنگی مثل جملات بالا می‌نویسم.
  5. توی دفترچه‌ی یادداشت کاغذی چه چیز دیگری می‌تواند باشد جز نوشته‌های قبلی خودت، اما توی موبایل هزار چیز دیگر، چیزهای بسیار وسوسه‌کننده، در انتظار توست. برای همین است که نوشتن در موبایل نوعی مبارزه با مغز است. بله، تو می‌توانی با موبایلت بنویسی و حس کنی به میمینت و مبارکی بر حواسپرتی غلبه‌ کرده‌یی، اما متوجه نیستی که مغزت چه زوری زده تا آن‌همه حواسپرتی و وسوسه را برای چس‌مثقال نوشتن سرکوب کند.
  6. طنزبانک ۱ هم تمام شد. در این دوره به کتاب‌ها و نویسندگان بسیاری پرداختیم و رسیدیم به چند تمرین کلیدی. تمرین‌هایی که انجام آن‌ها به‌طور طبیعی و نه زورکی بر شانس شکل‌گیریِ طنز خوب می‌افزاید. تمرین جلسه‌ی آخر انشانویسی بود. نوشتن از زبان کودکان، اگر بکوشیم واقعن از چشم آن‌ها دنیا را ببینیم و به زبان آن‌ها بنویسیم، خیلی وقت‌ها می‌تواند طنزهای درخشانی بسازد.
  7. ببینم طاقت میاورم یکی دو روزی به خودم استراحت بدهم.
  8. بعضی روزهای زندگی را هم دوست داری قاب کنی بزنی رو دیوار. امروز برای من از آن روزها بود.
  1. کم‌خوابم. روزهای کم‌خوابی نمی‌گویم همیشه بد است اما قطعن جور دیگری‌ست، انگار دنیا را با عینکی قرمز و سیاه می‌بینی.
  2. نظافتچی آمد و به دفتر سروسامانی داد. در فضای پاکیزه با امید بیشتری کار می‌کنم انگار.
  3. طنز بانک به جلسه‌ی پنجم رسید و خوشحالم که تا اینجای کار نود درصد آنچه در فراخوان وعده داده بودم ارائه شده.
  4. یک ماه گذشته برای من پر از احساسات و هیجان‌های شدید بود، مثبت و منفی. ولی حس می‌کنم آرامش و سکون مطلبوبی دارد از راه می‌رسد. این «سکون» که گفتم را با رخوت و یکنواختی یکی نگیرید.
  5. مقاله‌ی مفصلی خواندم از کارل شاپیرو درباره‌ی هنری میلر (مقدمه‌ی کتاب «لبخند در پای نردبان»). در جایی از مقاله می‌گوید: «من تصور می‌کنم میلر به‌اندازه‌ی هر انسان زنده‌ای کتاب خوانده است.» و حرفی از خود میلر را هم نقل می‌کند: «من، با اینکه نه پولی دارم نه درآمدی و نه مایه‌ی امیدی خودم را خوشبخت‌ترین انسان روی زمین می‌دانم.»
  6. باید تسلیم خواب شوم. دوست داشتم بیشتر می‌نوشتم در اینجا. به امید فرداهای پُرکلمه.
  1. حیف ذهن آدم که گرفتار چه روزمرگی‌های پوچی می‌شود.
  2. قدری مسئولیت‌پذیری‌ می‌تواند همه چیز را زیباتر کند، اما دریغ که کمیاب‌ترین چیز همین مسئولیت‌پذیری است.
  3. دارم نق می‌زنم. بی خیال.
  4. از امروز هم راضی‌ام. هرچند نفهمیدم چطور تمام شد.
  5. رفته بودم پیاده‌روی. توی خیابان جمهوری پایم پیچ خورد. شاید بیست سالی می‌شد که دیگر درد پیچ‌خوردگی پا را تجربه نکرده بودم. اولش یک لحظه احساس ناخوشایندی داشتم اما بعد گفتم چه دردِ از یادرفته‌ی شیرینی. تندتر راه رفتم و از درد لذت بردم. سپس‌تر اثری از درد نبود. فهمیدم آدم گاهی می‌تواند دلتنگ برخی دردها هم باشد.
  6. یوتیوب امروز اذیت کرد و نشد آنطور که می‌خواستم وبینار اهل نوشتن را برگزار کنم. اما به‌جاش موضوع امروز را در لایوی اینستاگرامی گفتم و ذخیره هم‌ کردم. حرف درباره‌ی داستان اول مجموعه داستان «سنگ و آفتاب» بود و زبان‌گوهر بودن آن.
  7. چند تا کتاب خوب خریدم، از جمله دفتر شعری از منوچهر یکتایی، دیوان رهی معیری و بحران رهبری نقد ادبی از رضا براهنی.
  8. در طنزبانک به کمدی پرداختیم و پاره‌یی از کتاب «ابزارهای کمدی‌نویسی» را نقل کردم. قرار شد فیلم «Ball of Fire-1941» را ببینیم.
  9. چند وقتی بود به ساخت کلیپ‌های خیلی کوتاهی برای پیج مدرسه نویسندگی فکر می‌کردم.  امروز بل‌اخره یکی هوا کردیم.
  10. و هر چه می‌گذرد بیشتر درمی‌یابم که بزرگ‌ترین قاتل هر ذوق و قریحه‌یی شبکه‌های اجتماعی است. همین شبکه‌ها که گاهی جایی برای شکوفایی ذوق و هنر هم به نظر می‌رسند. آیا گریزی هست؟ برای معدودی، شاید.
  1. و روزی از روزها نگاه کردی به کلمه‌ها، و چیزی حس کردی که کلمه نمی‌شد، به کلمه نمی‌آمد، و همه چیز را پشت کلمه‌یی پنهان کردی که هیچ به آن حس نمی‌آمد، و فکر کردی نکند کلمات همه سنگی‌اند و چیزی زیر خود پنهان کرده‌اند.
  2. روز با وبینار اهل نوشتن شروع شد. خوشحالم که یخ سری جدید وبینارها فوری گرفت. امروز از نامه‌های شهروز نظری گفتم در کتاب «درباره‌ی هنرمند جنجالی». نظری منتقد هنری جنجالی و جالبی‌ست. راحتی و شلختگی نثرش را دوست دارم.
  3. نگاهی به کتاب «ایده‌های منثور» امید مهرگان انداختم. نثر فلسفی جانداری دارد. باید در یکی وبینارهای اهل نوشتن از آثار او هم بگویم.
  4. به اسم‌ رسمی محله‌مان فکر کردم (کوی نصر)، دیدم با تغییر یک حرف چه اسم قشنگی می‌شود برای برنامه‌یی مرتبط با نوشتن: «کوی نثر».
  5. مصاحبه‌ با متقاضیان حضور در دوره‌ی نویسندگی خلاق همیشه حس مسئولیتم را دوچندان می‌کند، یعنی ولوله به جانم می‌اندازد. این‌همه شوق و امید و انگیزه را می‌بینی و با خودت می‌گویی من باید کاری برای این ذوق بکنم، من باید گام بلندتری برای تحقق اهداف این آدم‌های مشتاق و مصمم بردارم.
  6. و «طنزبانک». دلخوشی این روزهای من. لذت تکمیل پازل. دوره و کتاب و به‌کل پروژه‌ی فکری و خلاقانه باید اینطوری پیش برود: چند سالی در پی گردآوری قطعه‌ها باشی، و بعد در زمانی فشرده قطعه‌ها را کنار هم بچینی و تصویر را کامل کنی.
  7. نظراتی که در اینجا می‌نویسید هر روز می‌خوانم، ولی ببخشید که در پاسخگویی وسواسی‌ام و همیشه اینهمه دیر جواب می‌دهم.
  8. شما می‌دانید این خپله‌گربه‌ی ما چرا این‌قدر اصرار دارد روی تخت من بخوابد و خروپف کند؟
  9. از دیالوگ‌هایی که امروز اتفاقی به گوشم خورد: «فقط باید فونتشو عوض کنیم.». این‌‌ را مرد جوانی به مرد جوان دیگری می‌گفت، پشت ویترین کتابفروشی امیرکبیر. داشتند برای بازچاپ یکی از کتاب‌های قدیمی نشر امیرکبیر نقشه می‌کشیدند. ننه‌مرده عبدالرحیم جعفری. دیدن نشر و فروشگاه‌های مصادره‌شده‌اش کدام کتاب‌دوستی را غمگین نمی‌کند؟
  10. و امروز نیروگرفته از باران بود. کاش روزی بتوانم در ستایش باران چیزی بنویسم، فراتر از هر کلیشه و حرف آشنا.
  1. بیدار شدن
  2. کلافه شدن
  3. سریال دیدن
  4. دوباره خوابیدن
  5. دوباره برخاستن
  6. دوش گرفتن
  7. حرص خوردن
  8. پی گربه بودن
  9. عجله کردن
  10. لباس پوشیدن
  11. ماسک زدن
  12. راه افتادن
  13. خریدن
  14. خواندن
  15. کیف کردن
  16. تست کردن
  17. اجرا کردن
  18. کپشن نوشتن
  19. همرسانی کردن
  20. قدم زدن
  21. تبریک گفتن
  22. کتاب خریدن
  23. عرق کردن
  24. احوالپرسی کردن
  25. به پیام‌ها پاسخ دادن
  26. پرسه زدن
  27. اطلاع‌رسانی کردن
  28. تشکر کردن
  29. پیگیری کردن
  30. واریز کردن
  31. نگاه کردن
  32. عصبی شدن
  33. خیال بافتن
  34. پرس‌وجو کردن
  35. کتاب خواندن
  36. آموختن
  37. گلایه کردن
  38. استرس داشتن
  39. نوشتن
  40. به‌روز کردن
  41. ورق زدن
  42. خیره شدن
  43. دست شستن
  44. قهقهه زدن
  45. شارژ شدن
  46. شارژ کردن
  47. دلتنگ شدن
  48. بی‌قرار شدن
  49. گشتن
  50. سرخورده شدن
  51. نق زدن
  52. یافتن
  53. نشستن
  54. حس کردن
  55. اندیشیدن
  56. یادداشت برداشتن
  57. موسیقی شنیدن
  58. تداعی کردن
  59. غصه خوردن
  60. شاد شدن
  61. درنگ کردن
  62. سرحال شدن
  63. زیرچشمی دیدن
  64. تعجب کردن
  65. رشک بردن
  66. قصه‌ ساختن
  67. برنامه‌ریزی کردن
  68. پول درآوردن
  69. ویرایش کردن
  70. جستجو کردن
  71. خروجی گرفتن
  72. آپلود کردن
  73. تدریس کردن
  74. جواب دادن
  75. تلفنی حرف زدن
  76. مصاحبه کردن
  77. گزارش نوشتن
  78. خوب شدن
  79. گرسنه شدن
  80. خط خطی کردن
  81. دراز کشیدن
  82. استراحت کردن
  83. جوشانده نوشیدن
  84. بازبینی کردن
  85. درس دادن
  86. مثال زدن
  87. تمرین کردن
  88. انگیزه دادن
  89. خندیدن
  90. انرژی گرفتن
  91. جمع کردن
  92. روانه شدن
  93. شام خوردن
  94. دراز کشیدن
  95. در اینجا نوشتن
  96. مطالعه کردن
  97. فیلم دیدن
  98. به فردا اندیشیدن
  99. مشتاق شدن
  100. خوابیدن
  1. شوربختانه به خاطر غذای دیروز مسموم شدم. هزار بار تصمیم گرفته‌ام قید سفارش غذا از رستوران را بزنم، اما گاهی ناچار می‌شوم و نتیجه‌اش می‌شود این. حالیا جوشانده موشانده نوشیدم و قدری آرامم.
  2. از طنزبانک استقبال فوق‌العاده‌یی شد. امشب شروع می‌کنم. طنز بانک دو و سه و چهار را هم برگزار خواهم کرد، البته با محتوایی متفاوت.
  3. کاش همیشه همین سکوت برقرار بود. روح من همیشه چنین تهران خلوتی را می‌طلبد.
  4. از سر مریضی و بی‌حال افتادم به سریال دیدن. یکی دو قسمت از «سوپرانو» را دیدم. شخصیت اصلی خوب درآمد، اما سیر حرکت داستان هنوز چندان جذبم نکرده، امیدوارم بیش از این ناامیدم نکند.
  5. کمی از ترجمه‌ی بهمن شعله‌ور از «سرزمین هرز» الیوت را خواندم، چه فارسی نابی:
    آوریل ستمگرترین ماه‌هاست، گل‌های یاس را
    از زمین مرد می‌رویاند، خواست و خاطره را
    بهم می‌آمیزد، و ریشه‌های کرخت را
    با باران بهاری برمی‌انگیزد.
  1. خر که بزرگ هست حالا ببین خر بزرگ چه خری‌ست.
  2. «غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن.» بله، این برنامه‌ی روزانه‌ی ماست، برنامه‌ی ساعتی ماست: تبدیل غم بزرگ به کار بزرگ. تبدیل خشم بزرگ به کار بزرگ. تبدیل خریت بزرگ به کار بزرگ. تبدیل کوفت و زهرمار بزرگ به کار بزرگ.
  3. مصیبت کم داشتم این روزها به لطف ندانم‌کاری اطرافیانم امروز هم فاجعه‌یی دیگر به فهرست بلند مصائب افزوده شد. ماجرا به قدری رنج‌آور، احمقانه، پوچ، ناامید‌کننده و هضم‌ناپذیر است که ترجیح می‌دهم لااقل اینجا چیزی درباره‌اش ننویسم. بماند برای یادداشت‌گاه شخصی. یا اصلن چه بهتر که روی کاغذ بنویسم و بسوزانم.
  4. تمرین «۱۰۰ جمله» یکی از بهترین تمرین‌هایی‌ست که در این سال‌ها در مدرسه نویسندگی ساخته و پرداخته‌ایم. دوست دارم اینجا هم با همان شیوه بنویسم.
  5. متأسفانه فشار عصبیِ امروز بدجور توانفرسا بود و چندان نتوانستم کار سودمندی انجام بدهم. البته قدری نوشتم و بیشتر از آن خواندم. اما احساس کوفتگی می‌کنم، انگار زیر قطار لهیده‌ام. حرف تصادف با قطار شد یاد عمه‌ی بزرگم افتادم که یکبار خانوادگی رفته بودند زیر قطار. یعنی اول پسر عمه‌ام رفته‌ بود روی ریل بازی کند، بعد عمه‌ام رفته بود پسرعمه‌ام را نجات بدهد که پاش پیچ خورده بود افتاده بود روی ریل و دست‌آخر شوهر عمه‌ام به کمک آن دو رفته بود و به میمنت و مبارکی هر سه لت‌و‌پار شده بودند، البته هر سه زنده‌اند هنوز.
  6. این هم ۱۰۰جمله‌ی امروز ما، به ۱۰ تا هم نرسیده هنوز.
  7. فقط امیدوارم در این هیر و ویر سرما نخورم که حوصله و فرصت این یکی را اصلن ندارم.
  8. سه تا تخم مرغ آب‌پز دو روز است که با فاصله‌ی ایمنی روی میز ناهارخوری لمیده‌اند و تکان نمی‌خورند. یکی برنمی‌دارد این‌ها را بیندازد دور، آن‌وقت صبح برداشته‌اند طلای سی میلیون‌ تومانی را در بسته‌بندی شکیل آن انداخته‌اند توی سطل آشغال. عیدی زباله‌گرد خوشبخت و ناشناس گیشاتپه.
  9. در نهایت هرگز کسی راحت‌ترین حالت جسمی نوشتن را کشف نخواهد کرد. گشتم نبود نگرد نیست. حتا بهترین صندلی‌ها هم به کار نوشتن نمی‌آیند. اصلن شاید این درد جسمی هم در نوشتن‌گریزی بی‌تأثیر نیست.
  10. همه‌ی دردها کثافت‌اند، جز درد عشق که آن‌هم کم کثافت نیست گاهی. این هم از یک مینی‌دوره‌ی کامل دردشناسی. حالیا درد من عشقی نیست دوست گرامی، محض ارضای کنجکاوی‌ات.
  11. و من که از خودم ماشین تولید راه حل ساخته‌ام. یعنی درد و رنج در من شوق هم برمی‌انگیزد، چون می‌دانم کشف و ابداع چند راه حل تازه در راه است.
  1. ۱۵:۰۲. دومین وبینار یوتیوبی اهل نوشتن هم خوب پیش رفت. با اینکه امروز جزو روزهای برگزاری وبینار نبود ولی هر طور شده خودم را رساندم دفتر و اجرا کردم. در آغاز وبینار هم گفتم: تعهد به چنین نظمی در گام نخست ارسال پیامی به خودم حساب می‌شود. کارم را جدی می‌گیرم تا کارم مرا جدی بگیرد. علاقه‌ی واقعی وقتی هویدا می‌شود که بی زور و اجبار کسی، داوطلبانه به سمت انجام کارت بشتابی. دستاورد معنوی و مادی یک کار نصیب کسی می‌شود که درد نظم آهنین و استرس‌های ناگزیر آن کار را بپذیرد و جا نزند.
  2. و یکی از رازهای تداوم شاید این باشد که کارت را به بیرون، به آدم‌ها گره بزنی. در حضور آن‌ها و با آن‌ها کار کنی. اما نه، این را از بین بردن خلوت و گم شدن در هیاهو نبین. حرف این است که خلوت وقتی جان می‌گیرد که در آن سودای پختن چیزی برای عرضه در جلوت را داشته باشی.
  3. عصری بعد مدت‌ها وبینار «حرکت قطعه‌نویسی | از دل نوشتن» داریم. هر سه حرکت سال گذشته را حتا به وجود اتمام دوره ادامه خواهیم داد.
  4. هر چه جلوتر می‌روم خود زبان فارسی برایم مهم‌تر از نوشتن می‌شود. یعنی هر کاری، خواندن و نوشتن، بهانه‌یی می‌شود برای انس با فارسی.
  5. من برای غافلگیرکردن خودم می‌نویسم.
  6. ۰۲:۳۲. با دانیال رفتیم پیاده‌روی. از فروشگاه چشمه چند تا کتاب خریدیم و برگشتیم. در راه، دیدن ساختمان‌های قدیمی سوژه‌ی بحث بود. معماری وسوسه‌ی همیشگی من است. لاغرترین بن‌بست تهران را هم‌ در یکی از کوچه‌های خیابان طالقانی دیدیم، عرض کوچه یک متر هم نمی‌شد و فقط یک در کوچک در انتهایش بود، اما شهرداری طبق قاعده اسم بن‌بست را به هر دو طرف دیوار چسبانده بود.
  7. وبینار قطعه‌نویسی با خواندن سه قطعه‌ی درخشان از مارگارت اتوود در کتاب «خیمه‌ات کاغذی‌ست» پیش رفت. برای تمرین هم قرار شد  در طول سال هر یک احساسات را در حداقل یک صفحه تعریف و توصیف کنیم.
  8. بعد با دانیال شام خوردیم. من کمی در میان دفترهای شعر پرسه زدم. چند شعر از شادیاد، پری‌ناز فهیمی، را استوری کردم، و لایوی کوتاه گذاشتم. در لایو از این گفتم که کلمات اسباب‌بازی نویسنده‌اند، البته نه این معنا که نویسنده از آن‌ها ابزار فریب ‌و نیرنگ بسازد یا برخوردی سطحی و مبتذل داشته‌ باشد. تبدیل خواندن و نوشتن به بازی یعنی جاری کردن این دو همه‌ی زندگی، یعنی جدی گرفتن کلمه درست همان‌طور که یک کودک بازی را جدی می‌گیرد. بازی‌ پنداشتن کلمه یعنی تجربه‌ی کودکی، والاترین جنبه‌های کودکی، در بزرگسالی. مگر نه اینکه بچه با بازی بهتر یاد می‌گیرد؟ ما هم از خواندن و نوشتن بازی می‌سازیم تا بهتر بیاموزیم. درست مثل کودکی که بساط اسباب‌بازی‌هایش را پهن و ساعت‌ها خیالبافی می‌کند، ما هم هر روز واژه‌ها را می‌ریزم جلویمان و می‌بازیم، بازی می‌کنیم.
  9. بعد هم آمدم خانه. فک و فامیل و حرف و ملال، و پناه بر کتاب.
  • «تولد عید شما مبارک.»
  • ساعت ۱۱:۱۴. در تمام ذرات تنم‌ عروسی برقرار است. شروع سال با حال خوش را بفال نیک می‌گیرم («به فال با به‌عمد سر هم نوشتم، اینطوری بیشتر حال می‌دهد، بیاد قدیما.).
  • پیام‌های مهرآمیز شما به دستم رسیده و کیفورم از دریافت آن‌ها. فقط ببخشید اگر دیر جواب می‌دهم.
  • ۱۶:۵۰. اولین وبینار یوتیوبی اهل نوشتن عالی پیش رفت. حدود ۸۰ نفر آنلاین شدند. ویدیو هم بی‌دردسر ذخیره شد. انگیزه‌ام برای روزهای بعد هزار برابر شد.
  • ساعت ۴ واپسین جلسه‌ی دوره‌ی سایت نویسنده را برگزار کردم. حرف از توجه به مخاطب و شناسایی دقیق درد و رنج او بود. قرار شد در آغاز فهرست‌وار از مشکلات مخاطبانمان بنویسیم و سپس‌تر هر یک از مشکلات را با جزییات توصیف کنیم. اشاره‌یی هم شد به این مطلب که به‌زور باید روزآمدش کنم: مشکلات نویسنده
  • سکوت و آرامش تهران فوق‌العاده است. دلم می‌خواهد در دفتر بمانم و بیشتر کار کنم، ولی می‌روم عید دیدنی پیش مرتضی. مادرِغلام را هم گویا همین امروز مرخض می‌کنند.
  • ۱۲:۱۸. دارم بر می‌گردم. این یکی دیگر از معیارهای داهیانه‌ی کلونتریِ شما: دوست خوب کسی‌ست که بتوانی کنارش با تمرکز و آرامش کتاب بخوانی. پیش مرتضی یک داستان بلند تقریبن تا تهش خواندم. گپی و شامی و بعد روانه‌ی خانه‌ی ددی خال‌اوغلو شدم و جرقه‌یی به ذهنم زد، جرقیدنی.
  • به وبینار فردا اهل نوشتن فکر می‌کنم. فردا از ایده‌ها و‌ شیوه‌هایی برای روایت داستانی وسواس‌های عاشقانه خواهم گفت.
  • اگر شب نبود نیمی از احساسات دلچسب آدمی شکل نمی‌گرفت.
  • ۰۳:۰۰. برخی چیزها وقتی دوست‌داشتنی‌تر می‌شوند که شوق آتشینی نسبت به‌شان نداشته باشی.
  • قهوه سگی‌ست برای فراری دادن خواب. دیروقت که خورده باشی باید تا صبح وول‌ بخوری و هاپ‌ها‌پش را در سرت تحمل کنی.

 

  • این هم از واپسین روز سال.
  • از بهترین اتفاق‌های امسال من یکی‌ش نوشتن در همین وبلاگ بود، سه ماه، بدون حتا یک‌ روز وقفه. روی «بدون حتا یک روز وقفه» تأکید می‌کنم، چون من پیش از این هم تقریبن هر روز در وبلاگ دیگرم‌ می‌نوشتم اما پیش آمده که در ماه چند روزی هم وقفه بیفتد. نتیجه‌ اینکه بخشی از دستاورد هر کار در انجام بدون کوچک‌ترین‌ وقفه است. باید از پیوستگی برخی کارها مثل جان محافظت کرد. هر وقت حرف اهمیت کار روزانه‌ی بی‌وقفه می‌شود یاد این حکایت قابوس‌نامه‌ می‌افتم: «شنودم که صاحب اسمعیل بن عباد روز شنبهی بود، در دیوان چیزی همی‌نبشت‌، روی سوی کاتبان کرد و گفت: هر روز شنبهی من در کاتبی خویش نقصان می‌بینم، از آنچ روز آدینه من به دیوان نیامده باشم و چیزی ننوشته باشم، از یک روزه تقصیر را در خویشتن تأثیر می‌بینم.» وقتی در سخت‌ترین روزها هم، پیش از خوابیدن، چند کلمه می‌نویسی، فقط در نوشتن بهتر نمی‌شوی، خودباوری‌ات هم تقویت می‌شود و حس می‌کنی به همین سیاق از پس سایر‌ کارها هم برخواهی آمد.
  • امروز هم ساعتی به مصاحبه گذشت. از سری جدید مصاحبه‌های دوره‌ی نویسندگی خلاق بیش از سالیان گذشته لذت می‌برم. یعنی شنونده‌ی بهتری شده‌ام؟ یا ‌پیوند عاطفی بسیار بیشتری با این دوره یافته‌ام؟
  • تا عصری خانه بودم، اما طاقت نیاوردم و رفتم دفتر. آدم توی خانه ماندن نیستم. دفتر که رسیدم  انگار تشنه‌ی سرگردان در بیابان‌ به آب رسیده. آه ای خلوت باشکوه من، ای کتاب‌های منتظر.
  • رضا قاسمی هم از آن دسته نویسندگانی‌ست که هر چند وقت یکبار دلم برای آثارشان تنگ می‌شود. در ایام نوروز شاید دوباره بروم سراغ «همنوایی شبانه‌ی ارکستر چوبها». (جوری می‌گویم «در ایام نوروز» که انگار بین حجم کارم‌ در تعطیلی و غیرتعطیلی فرقی هست. عید که سر خودم را شلوغ‌تر هم کرده‌ام.)
  • باران می‌بارد و احساس خوشی می‌کنم. ساعت نزدیک سه نیمه‌شب است. شوق وبینار اهل نوشتن را دارم، از همین یک فروردین شروع می‌کنیم. ساعت تحویل سال گویا شش و نیم صبح است. مادرِ غلام که بیمارستان است و خواهرِ غلام هم که رفته شمال. هف سین مف سین هم حسش نبود، پس بیدار نمی‌شوم و تخت می‌خوابم تا در وبینار سرحال باشم.
  • فقط وقتی خیالت راحت می‌شود که یاد بگیری چطور عاشق باشی.