1. از شنبه وبینارهای «نوشتیار» افزون بر پرسش‌وپاسخ، حاوی بخشی تازه‌یی هم خواهد بود؛ در هر جلسه، ۲۰ تا ۳۰ دقیقه، به ارائه‌یی نکته‌یی آموزشی در باب نوشتن یا نقد و بررسی یک کتاب خواهم پرداخت.
  2. از این جنبه ننگریسته بودم به زندگی خودم؛ اینکه هر روز در جستجوی متن‌های خوبم و بیشتر لحظه‌هایم به شوق و انتظار یافتن نوشته‌های نو و نوآورانه می‌گذرد.
  3. امروز دومین جلسه‌ی کارگاه نوشتن برگزار کرد. از اهمیت تصویر در ادبیات صحبت شد و دو-سه باری هم نام قاسم هاشمی‌نژاد به میان آمد. پس  حرفی از او بخوانیم در همین رابطه:

    «اصلاً خصیصه‌ی ادبیات فارسی، چیزی که کم‌وبیش فراموش شده، تصویرسازی است. ادبیات انشانویسی نیست، کلام فقط نیست. ادبیات ساختن تصاویری‌ست که انتقال‌دهنده‌ی اندیشه و عاطفه است به کمک کلام، این پدیده از ذات زبان فارسی می‌آید. ذات زبان فارسی با ترکیبات فعلی و اسمی درست می‌شود. این ترکیبات از عناصر مادی شکل می‌گیرد. مثلاً می‌گوییم «دست شما درد نکند». ترکیبات خود به خود سازنده‌ی تصاویر است. برخلاف زبان عربی که کلمات صرف می‌شود بدون هیچ‌گونه تصویر. کلمه‌ی عربیِ انتظار هیچ‌چیزی را از لحاظ تصویری در شما برنمی‌انگیزد، اما وقتی می‌گوئید «چشم‌به‌راه» این ترکیب تصویر می‌سازد.» -راه ننوشته، نشر هرمس، ص ۲۳۸

  4. جریان پی‌درپی خمیازه‌ها. باز نوشتن‌ در اینجا کشید به آخر شب. در طول روز البته روی کاغذ بسیار می‌نویسم اما غالبن گرفتارتر از آنم‌ که مدام در اینجا بنویسم، ولی از فردا روال کار را تغییر می‌دهم. با گوشی نوشتن بی‌فایده است. کیبورد که زیر دستم باشد آدم دیگری می‌شوم و هزار برابر بیشتر می‌نویسم.
  1. شب‌نشینی با خال‌اوغلو و دایی یاقوب. طبق معمول کل رشته‌ی کلام دست یاقوب‌دایی بود، ولی چه بهتر. نتیجه: وقتی کسی عقل نقل دارد، یعنی دهنش گرم است و خوب قصه می‌گوید، قصه‌های تکراری و کم‌اهمیتش هم سرگرم‌کننده‌اند و اصلن چه بهتر که کلاف سخن را بدهیم دست او تا هر جور می‌خواهد ببافد.
  2. دلم می‌خواهد «جیپ» بخرم. از بچگی مرضش در من بود، حس می‌کرد ماشین واقعی یعنی جیپ. خلاصه شاید این روزها دل به دریا زدم و خودم را انداختم توی هچل جیپ.
  3. تا می‌نشینی بنویسی با 2 انتخاب روبرو می‌شوی: 1. می‌بینی چیزی نداری، به خودت می‌گویی بروم یکی دو تا چیز بخوانم ذهنم راه بیفتد. 2. می‌مانی و زل می‌زنی به صفحه و به خودت می‌گویی همینجا می‌‌مانم تا سرانجام ایده‌یی بیاید. تجربه‌ی من می‌گوید دومی همیشه تصمیم بهتری‌ست اما معمولن تسلیم وسوسه‌ی اولی می‌شوم.
  4. این توییت مهران موسوی را خیلی خیلی دوست‌ می‌دارم، از آن حرف‌هاست که وسوسه‌ات می‌کند بنشینی و چیزی خلاف‌آمد عادت بنویسی: «رمان کوتاهی بود که با یک اسم، مثلاً اسم یک آدم، شروع می‌شد و بعد از اسم بلافاصله پرانتزی باز می‌شد و داخل پرانتز به‌اندازه‌ی مثلاً صد صفحه ادامه داشت و بعد از این‌ها پرانتز بسته می‌شد و بعد یک فعل بی‌اهمیت، چیزی مثل است یا بود، می‌اومد و رمان کوتاه تموم می‌شد. کاش چنین رمانی بود.»
  5. کاش فعلی با مصدر «وسوسیدن» داشتیم. «وسوسه» به این خوشگلی حیف نیست فعل مرکب بشود و با «شدن» و «کردن» بیاید؟ می‌وسوسی‌ام وسوسیدن.
  1. خب بگذارید بگویم خشنودم، چون اولین جلسه‌ی دوره‌ی «راه‌آموز تبلیغ‌نویسی» با حضور حدود 50 نفر از دوستان خوش ذوق برگزار شد. شرط ورود به این دوره آن بود که متقاضیان، ایده یا خدمت و محصول مشخصی را که قصد تبلیغ و ترویج آن را دارند تعیین و ارسال کنند. برای این‌ دوره‌ نقشه‌ی به‌کل متفاوتی کشیده‌ام که خوشبختانه نتیجه‌ی آن در همین جلسه‌ی نخست بسیار دلگرم‌‌کننده بود. یک نمونه‌‌اش را بگویم: ارسال روزانه‌ی تمرین از طریق پیامک برای خود من. این تمرین که شرایط خاص خودش را دارد، سبب می‌شود مهارت تبلیغ‌‌نویسی را در عمل و با روشی مؤثر بیاموزیم. تا این لحظه که این مطلب را می‌نویسم (23:48) حدود 40 نفر از همسفرانم در دوره تمرین‌هایشان‌ را فرستاده‌اند. درست است که بررسی این میزان تمرین، آن هم به این شیوه‌ی بی‌سابقه، وقت‌گیر است؛ اما مسئله این است که من دوره برگزار نمی‌کنم که کارم را سنبل کنم و پول به جیب می‌زنم. برگزاری هر دوره همان‌قدر برایم جذاب و شیرین است که نوشتن یک کتاب. بنابراین‌ با کمال میل تمرین‌ها را می‌خوانم و پیگیری می‌کنم تا در نهایت به ایده‌هایی برسیم برای کشف راه‌های نو در تبلیغ‌نویسی. نه که آموزه‌های چند کتاب ترجمه‌شده‌ی کپی‌رایتینگ را تکرار کنیم و در عمل از نوشتن دو سطر اثربخش ناتوان‌ باشیم.
  2. و یکی دیگر از آن کمیاب‌های خوشگل به کتابخانه‌ام اضافه شد: «تک‌چهره در دو قاب»، دفتر شعر قاسمی‌نژاد، چاپ 1359. یکی از شعرهاش برای شما:

    زیر پوست

    قلوه سنگ

    توی دستم

    تن به نوازش می‌داد

    نبض هزارساله‌یی‌

    می‌زد

    زیر پوستم

    خاطره 

    شاید

    از گیاه می‌گرفت

    یا عقوبت

    پرنده در دستم

    که پرید

    تنها ماندم

  3. کتاب «از کتاب: حرف‌هایی درباره کتاب و کتابخوانی» را سفارش داده بودم که امروز به دستم رسید. خوشحالم که محمدرضا شعبانعلی تصمیم گرفته برخی نوشته‌هایش را در قالب کتاب سروسامان بدهد. و این کتاب اول، چه گرافیک چشم‌گیر و مناسبی هم دارد. من از شعبانعلی (یا آنطور که خودش دوست‌ دارد خطابش کنند: محمدرضا) بسیار آموخته‌ام و اگر سخنان مستدل او درباره‌ی وبلاگ‌نویسی نبود، شاید هرگز به این سمت‌وسو نمی‌آمدم.
  4. امشب دیگر هر طور شده زور می‌زنم زود بخوابم.‌ شب‌زنده‌داری زیباست، اما تاوانش افسرده‌حالی در طول روز است.
  5. در پی دو کار جدیدم که بزودی شما را در جریان می‌گذارم. اگر به نتیجه برسد بیشتر همدیگر را خواهیم‌ دید.
  • مراد اوزیاشار در آغاز یکی از داستان‌هایش نوشته: «جمله‌ها معنا ندارند، معناها جمله دارند. و ازآن‌جایی که برای هر معنایی، نمی‌شود جمله‌ای پیدا کرد، داستان‌ها خلق می‌شوند.» (از مجموعه‌ داستان قهقهه‌ی ‌زرد). امشب به این حرف می‌اندیشیدم. باید بگذارم بیشتر خیس بخورد تا درباره‌اش بنویسم.
  • دویدن و دویدن و دویدن و‌ دویدن. روزها هم می‌دوند، بسیار سریع‌تر. چی شد که اردیبهشت اینطوری ته کشید؟
  • گاهی حجم دیده‌ها و شنیده‌ها و خوانده‌ها چنان زیاد می‌شود که نمی‌دانی از کدام بگویی، نتیجه اینکه تصمیم می‌گیری هیچکدام را نگویی. این همان‌ درد بزرگ، یعنی «اضطراب انتخاب» است؛ هرچه گزینه‌ها افزون‌تر، دشواری انتخاب هم بیشتر.
  • امروز یک عالمه از داستان‌های بچه‌های دوره‌ی «100 داستان» را خواندم و خوشبختانه قصه‌ی خوب کم نبود توی نوشته‌ها. خواندن داستان‌های کوتاه خوب مرا یاد حرفی از رضا فرخ‌فال می‌اندازد:

    «چه کسی گفته است داستان کوتاه لحظه‌ای از یک زندگی است؟ خیر، این‌طور نیست، داستان کوتاه عمری است در یک لحظه.»

⏺︎ اول از همه بگویم که من پیام‌های شما را هر روز می‌خوانم، اما دیر دیر جواب می‌دهم. ببخشید. همیشه مشتاقم که در حس‌وحال مساعدتری پاسخ بدهم.

⏺︎ یکسره مشغول بودم امروز (طبق معمول)؛ چهار وبینار و مصاحبه‌ها و انبوه‌ کارهای خرد.

⏺︎ در ترانه‌های این سال‌ها گاهی فقط یک سطر خوب می‌بینی، مثل این سطر «من از این شهر می‌رم، شهری که ستاره‌هاش خاموشه…»، حالا این را مقایسه کنید با نسل طلایی ترانه‌ی ایران، شهیار قنبری و ایرج جنتی عطایی و اردلان سرفراز و… باری، دیشب یاد این ترانه افتاده بودم: «نفسم راهشو گم کرده تو سینه…»، دیدم  هیچ دقت نکرده بودم به‌ نفسی که راه گم می‌کند در سینه.

⏺︎ زیبا کرباسی، هم خوب شعر می‌گوید هم خوب ترجمه می‌کند. این‌ شعرهای زیبا را از فیس بوک او نقل می‌کنم:

شعرهایی از آلکساندرا واسیلیو

1
عشق من
طوری مرا بغل کن
که انگار
آسمان
ماه را در آغوش گرفته‌ست

2
بمان با من
و عمیقن عشق بورز
بگذار قلبم شکوفه‌باران شود
و از سر

3
آیا هرگز
کسی تا اکنون
به تو گفته است
که تو
شعری عاشقانه‌ای
پیچیده در تنی انسانی

4
و در پایان
این حرفی‌ست که می‌توانم
درباره‌ی خودم بگویم
من شعری عاشقانه‌ام
در تن یک زن

5
ای زن عزیز
همیشه اتاقی داشته باش
برای عشق
در قلب خویش

6
اگر می‌خواهی شاعر شوی
سعی کن
چند رشته ماهتاب را به چنگ آوری
تو
به بافتی سحرانگیز نیاز داری
تا شعرهایی برای آینده ببافی

7
مرهم نهادن بر زخم‌هایت
با ارزش‌ترین هدیه‌هاست
که در همه عمر
می‌توانی به خود ارجمندت
پیشکش کنی

8
دنبال آن شعله‌ای بگرد
در قلبت
که بتواند گواهی دهد
بر این که تو
به درستی
چقدر زیبایی

9
مرا در آغوش بگیر
حتی اگر شکننده‌تر از رویا باشم

10
زیر پوستم
در عمیق‌ترین نقطه‌ی قلبم
من هنوز آواز می‌خوانم
عاشقانه‌ای برای تو

11
بگذار عشق رشد کند
قد دهد
و گسترده شود
در قلبت

12
این جهان
ساخته نگشته است
تنها از آن چه
تو می‌بینی

 

  • بارها بهم ثابت شده که حتا ده دقیقه پیاده‌روی باعث می‌شود برخی کارهایی که به شکل مرگباری ازشان طفره می‌رفتم، انجام بدهم. برای همین می‌نویسم که یادم نرود: اگر می‌بینی داری یک کار مدام پشت گوش می‌اندازی، برو کمی قدم بزن، بعد که برگشتی احتمالن انجام آن کار بسیار ساده‌تر به نظر خواهد رسید.
  • کتاب تازه‌یی می‌بینم از مؤلفی ایرانی. آشِ درهم‌جوشی‌ست که در آن بی‌ربط‌ترین چیزها به نحوی خامداسته بهم چسبانده شده‌اند. خب چه اصراری‌‌ست به اتصال این پاره‌ها؟ مثل قدیمی‌ها کشکول چاپ کنید (که آن هم دیگر جایش در همین اینترنت است). چون یک عالمه کتاب رنگارنگ خوانده‌اید و از هر کدام یادداشت‌ برداشته‌اید،‌ لزومن باید به ضرب‌وزور از آموخته‌هایتان کتاب بسازید و ادعا کنید طرحی نو درانداخته‌اید؟
  • می‌گویی: «برم یه چیزی پیدا کنم برای نوشتن.»، اما چرا نمی‌روی یک چیزی گم کنی برای نوشتن؟ اصلن لازم هم نیست چیزی را گم کنی. از چیزهایی بنویس که در زندگی گم کرده‌ای. هم می‌توانی استعاری به موضوع نگاهی کنی هم غیراستعاری. یکی از گردنبندی می‌نویسد که گم کرده و دیگری از آرامشی می‌گوید که دیگر نشانی از آن در زندگی‌اش نیست.
  • خب، حالا وقت‌ مصاحبه‌های دوره‌ی جدید نویسندگی خلاق است. شروع کنم به شنیدن و یادداشت‌برداری.
  • تمرین «7 جمله برای هر روز» تمرینی جدید است که امروز در کانال مدرسه نویسندگی ارائه شد. خودم هم اینجا انجامش می‌دهم:

7 جمله‌ی امروز من

۱. درباره‌ی یک فرد: نمی‌دانم چرا هر کار می‌کنم الان فقط قیافه‌ی آقا کاوه، کتابفروش فروشگاه اختران، توی ذهنم می‌آید. امروز هم دو-سه باری رفتم اختران پی کتاب‌های تازه. میز وسط اختران، ابتکاری‌ست که ندیده‌ام فروشگاهی در انقلاب به آن خوبی اجرایش کرده باشد. البته میز وسط کتابفروشی افق هم بدک نیست، اما هیچ میزی مثل میز اختران به‌روز و گسترده نیست. لذت هر روز من این است که اول نگاهی به این میز بیندازم و بعد بروم دفتر. خیر سرم قرار بود «درباره‌ی یک فرد» بگویم ولی حرف رفت توی میز و کتاب. بله، این آقا کاوه که مقداری جدی و گاهی عصبی هم هست، به من لطف دارد و با لبخند و محبت بهم تخفیف ثابتی برای همه‌ی کتاب‌ها می‌دهد، بی که درخواست کرده باشم. دمش گرم، اتفاقن همین مهر و توجهش سبب شده که اگر جای دیگری هم کتاب تازه‌یی دیدم، نام کتاب را یادداشت کنم و بیایم از اختران بخرم. و یک فکر هراسناک: چه تلخ است روزی که بیایی انقلاب و مثلن ببینی دیگر کتابفروشی اختران نیست. کاش بشود روی بعضی چیزها و آدم‌ها اسپری فیکساتیو زد.  

۲. درباره‌ی یک کتاب: خواندن مجموعه‌ی چندجلدی «حکایت بلوچ» از دکتر محمود زند‌مقدم را شروع کردم. چیزی که ترغیبم کرد نقل‌قولی از شاهرخ مسکوب بود درباره‌ی نوآوری زندمقدم در نثر فارسی. 

۳. درباره‌ی یک خاطره: امروز یاد… می‌بینی؟ هیچی یادم نمیاید. باید از فردا در طول روز هشیارتر باشم و حواسم باشد چه خاطراتی در ذهنم تداعی می‌شوند.

۴. درباره‌ی یک شعر: امروز حرف نامه شد و من باز یاد این بیت صائب تبریزی افتادم: «ز نامه‌ها که نوشتم به خون دل، صائب/مرا بس است اگر می‌رسد به یار، یکی»

۵. درباره‌‌ی یک هدف: دلم می‌خواست تمرین ساده‌یی طراحی کنم که انجام آن برای بیشتر علاقه‌مندان نوشتن ساده و خوشایند باشم. امروز که تمرین «7 جمله برای هر روز» توی کانال هوا شد حس کردم به این هدف نزدیک‌تر شده‌ام.

۶. درباره‌ی یک حس: نمی‌دانم چرا تا حرف حس می‌شود فوری «حس پریشانی» به ذهنم می‌آید، شاید چون در گفتار هم زیاد از آن بهره می‌برم. من امروز کم‌تر پریشان‌فکر بودم، چون کمی به محیط کارم تنوع دادم و بیشتر آزادنویسی کردم. نوشتن شاید خودش هم گاهی پریشانی بیاورد اما بیش از هر چیز پریشانی‌زداست.

۷. سپاسگزاری: به خاطر لذتی که از نوشتن با ماژیک می‌برم، به خاطر حس خوش دیدن بافت جوهر روی انواع کاغذ، به خاطر کیف خرید ماژیک‌هایی در رنگ‌های تازه، شکرگزارم.

و نوشتن این‌طور باشد که قلم بگذاری روی کاغذ و بروی و بروی و بروی و چنان گم بشوی که راه برگشت را بازنیابی، پس همان‌جا بمانی و بمانی و بمانی و خسته که شدی باز قلم بگذاری روی کاغذ و بروی و بروی و بروی… و امروز یکی از آن روزهاست که نمی‌خواهم سر خط بیایم و کار فاصله را می‌سپارم به سه‌نقطه‌ها… و کتاب‌های تازه‌یی که امروز به کتابخانه‌ام آمدند، از کتاب‌های کارگاه نمایش،‌ شاید دیدن مصاحبه‌ی آربی آوانسیان بود که هوس رفتن سراغ کتاب‌های کارگاه نمایش را توی سرم انداخت. روزی از روزها اگر حوصله کردید درباره‌ی تجربه‌ی ده ساله‌ی کارگاه نمایش بخوانید و ببینید نعلبندیان در همان سال‌های اندک چطور اندازه‌ی هزار سال کار کرد و بعدش اما غمگین خواهید شد اگر بدانید چها بر سر نعلبندیان آمد… و گاه می‌ترسم از سرد شدن دستم حین نوشتن. همین لحظه‌ها را می‌گویم. حالا در یکی از همان وقت‌ها هستم که می‌ترسم حتا یک ثانیه دچار وقفه شوم، چون لحظه‌یی توقف یعنی بیرون زدن از خلسه‌یی که فقط با نوشتن به دست می‌آید و در این حال یاد خاطره‌یی از کودکی‌ام می‌افتم. مادرم می‌گوید پدرم مدتی رفته بود و نبود و بعدِ مدت‌ها که برگشت من چسبیده بودم بهش و حتا دستشویی هم که می‌خواست برود همراهش می‌رفتم. گاهی نوشتن می‌شود همان بابا، همان بابایی که نمی‌خواهی یک لحظه از دستش بدهی… و شوربختانه الان ناگزیرم دو سه ساعتی نوشتن را رها کنم، ولی برمی‌گردم… برگشتم. نیمه‌شب است. وسوسه‌ی هزار کتاب با من. حداقل پانزده کتاب روی تخت. گاهی از خواب می‌پرم و چشمم به کتاب‌ها می‌افتد، دلم گرم می‌شود از اینکه هنوز هزاران هزار چیز برای کشف و آموختن باقی‌ست… نمایشگاه کتاب نمی‌روم. ولی می‌دانم روزی سرانجام نمایشگاه کتابی برگزار خواهد شد که هیچ شباهتی به این نمایشگاه‌های کتاب نخواهد داشت. آن نمایشگاه را با هم خواهیم رفت و در آنجا کتاب‌ها را خندان و شادمان خواهیم دید، حتا تلخ‌ترین کتاب‌ها را… انشا بس.

  1. امروز اولین جلسه‌ی 27مین کارگاه تمرین نوشتن‌ برگزار شد. دوست دارم از این پس، بیشتر به‌جای گزارشی از روند جلسات، درباره‌ی برخی از اعضای کارگاه‌ها صحبت کنم. و در رابطه با کارگاه تمرین نوشتن، حتمن باید با گفتن از میترا جاجرمی شروع کنم که در همه‌ی دوره‌های این کارگاه حضور داشته. اما این تنها دلیل انتخابم نیست. میترا در ذهنم مترادف است با مثبت‌ترین بار این کلمات: ثبات، تداوم، دقت، جدیت، ذوق، شعر. میترا نشان داد که می‌توان در کوتاه‌مدت هم بسیار رشد کرد، به‌شرط دقت شگفت‌انگیز در یادگیری و نظم خدشه‌ناپذیر در تمرین. خوشحالم که می‌بینم عملکرد او الهام‌بخش بسیاری از همسفران من در مدرسه نویسندگی بوده است. این‌ روزها دومین کتاب رسمی میترا با عنوان «داستان‌های بندانگشتی» منتشر شده که مجموعه‌یی‌ست از داستانک‌‌هایی در موضوعات مختلف. هیچ شک ندارم که در صورت تداوم این‌ روند، طی یکی دو دهه‌ی آینده، میترا جاجرمی اثری شاخص به ادبیات امروز ما خواهد افزود. به امید آن روز.
  2. جمله. چقدر از این «جمله» خوشم میاید. همه چیز جمله است. همه‌ی لذت نوشتن در شکل دادن به جمله‌هاست. گاهی یک‌ جمله‌ی خوب، فقط یک جمله‌ی خوب، می‌تواند بزرگ‌ترین دستاورد روزها نوشتن باشد. و من پی جمله‌یی‌ام با نحوی دیگرگون، نحو خودم، نحوه‌ی خودم.
  3. من ا‌وایل به عشق خیلی چیزها می‌نوشتم، اما حالا راستش فقط به عشق فارسی می‌نویسم. یعنی اصلن نوشتن بهانه‌یی‌ست که بیشتر بچسبم به فارسی و هر روز به خودم یادآوری کنم «افتخار و غرور و غیره به جای خود! خوشا به اقبال ما که زبان ما فارسی است و فارسی می‌خوانیم تا سعدی و مولانا بخوانیم!» (نقل قول حرفی‌ست از شمیم بهار که جعفر مدرس صادقی در کتاب «سه استاد» نقل به مضمون می‌کند.)
  4. کاش بدنِ آدم کتاب خواندن را هم‌ارز خواب می‌پذیرفت. آ‌ن‌وقت چه کتاب‌ها که نمی‌خواندیم اسماعیل. ولی حیف که بدن آدم خر است.
  1. طی دو ماه گذشته فشارهای عصبی مختلفی را متحمل شدم، در نتیجه از جنبه‌هایی زرتم قمصور شد، هم ذهنی هم جسمی. حالیا نکته‌ی این به‌فنارفتگیِ موضعی:
    از آزادنویسی هرگز نباید کاست.
    قضیه این است که من طی این ایام آن‌طور که باید در خلوتم از درونیاتم ننوشتم، و بیشتر وقتم را صرف نوشتن پروژه‌هایی نوشتاری کردم؛ یعنی هدفمند نوشتم برای انتشار. همین سبب شد آن‌طور که باید نتوانم آسیب‌های استرس را دفع کنم و از این روی استرس به ذهن و جسمم صدمه زد.
    برآیند اینکه: آزادنویسی و نوشتن برای تخیله‌ی ذهن باید در اولویت نخست باشد. یعنی وقتی استرس آمد و یقه‌ات را گرفت، همان لحظه باید دست به قلم شوی یا کمی بعدش، نه اینکه ماجرا را موکول کنی به ساعت‌ها بعد، و ساعت‌ها بعد هم فیلت یاد هندوستان کند و به‌جای تخلیه‌‌ی ناراحتی‌هایت روی کاغذ، قصه‌ و مقاله بنویسی یا به جان نوشته‌های قبلی‌ات بیفتی تا چیزی برای عرضه فراهم کنی. بله، هدفمندنویسی خوب است و تمامن نباید به آزادنویسی بسنده است؛ اما آزادنویسی شرط لازم برای بقاست. حالا شاید جواب ساده‌یی برای این پرسش برخی دوستان هم بتوان یافت: «مگر نوشتن درمانگر نیست،‌ پس چرا برخی نویسنده‌های مطرح آسیب‌های روحی جدی می‌بینند یا دست به خودکشی می‌زنند؟» حرف این است که هر نوع نوشتنی لزومن تسکین‌بخش آسیب‌های روحی نیست؛ به‌فرض نوشتن وسواس‌گونه‌ی رمانی را می‌آغازی (اثری که با جاه‌طلبی تمام می‌خواهی سرتر از تمام رمان‌های سالیان پیشین فضای ادبیات باشد)، این کار نه‌تنها از فشارهای روانی‌ات نمی‌کاهد، بلکه می‌تواند بدترین انواع استرس را ایجاد کند.
    بنابراین برای افزایش سلامت روان، در طول روز باید بارها دست به قلم شد، و به توصیف احساسات و هیجانات پرداخت. نباید رنجی را ناگفته باقی گذاشت.
    اعتراف: همین متن را هم پنج دقیقه بعد از شروع آزادنویسی نوشتم. یعنی به جای آن‌که بنویسیم و زباله‌های ذهنم را تخلیه کنم، باز وسوسه شدم چیزی به‌سامان بنویسیم برای انتشار. حیا کنم کاش.
  2. کاش امروز توی کلاس حضوری پیشرفته‌ی ما بودید و می‌دیدید که بچه‌ها چه اجرای شگفت‌انگیزی داشتند. قرارمان این بود که هر یک از بچه‌ها مانند بازیگری بر صحنه‌ی نمایش یکی از تک‌گویی‌هایشان را اجرا کنند، و تو گویی همه سال‌ها بازیگر حرفه‌یی بوده‌اند که چنین مجذوبمان کردند. فهرستی از کانال‌های تلگرامی گروه پیشرفته را برایتان می‌گذارم تا با دوستان من بیشتر آشنا شوید:
    مریم کشفی
    مرضیه خواجه محمود
    فهیمه ادبی
    زهرا مرادپور
    صدف پورمنصف
    ساقی نیاکی
    مهدیه بیات
    باده علوی
    مبینا ملائی
    مهدیه شوریابی
  1. نوشتن می‌خواهم. بیشتر نوشتن می‌خواهم. از نوشتن می‌خواهم.
  2. بسیار خب، این هم از امشب. عجالتن‌ در حال بیهوش شدنم و خمیازه رهایم نمی‌کند. از امروز چه دارم که بگویم؟ نکته‌ها کم نیست، اما نباید بگذارم کار به آخر شب بکشد و رمق ر‌وایت نماند. ‌باشد که از فردا نیندازم نوشتن را به شب.
  3. این نقل قول را هم خیلی وقت پیش گوشه‌یی نوشته بودم که روزی به کار ببندم، حالا برای خالی نبودم عریضه خدمت شما:

    طاق‌باز خوابیده بودیم و خیره بودیم به همه‌ی ستاره‌ها

    گل انداخته بود حرف آینده و کار و بودنمان

    من از او پرسیدم

    دوست داری چی باشی؟

    گفت:

    «زنده.»

    -اوت کاست، هنر داستان‌سرایی، فصل دوم

  4. ارزشمند‌ترین نقشه‌یی که می‌توانی برای یک روزت بکشی این است که ببینی چطور می‌توان استرس کم‌تری را متحمل شوی.
  5. این حرف آیزاک پرلمن، مدرس سرشناس ویولن، یکی از مهم‌ترین‌ نکته‌ها در آموختن هر چیز ارزشمندی‌ست: «فقط چیزی را که به آهستگی آموخته‌ای، به آهستگی فراموش خواهی کرد.» یعنی از کُند بودن فرایند یادگیری نترسیم و اصلن‌ پیش از هر چیز آهستگی در آموختن را بیاموزیم.
  1. از رضا فرخفال هم نکته‌های زبانی بسیاری آموخته‌ام که دلم می‌خواهد این یکی را اینجا نقل کنم:

    «امروز در انفرادی خودم واقع در کوهپایه‌های کلرادو داشتم در اطراف زمان حال استمراری در زبان فارسی تأمل می‌کردم و تأسف ایام گذشته می‌خوردم. بر ذهنم گدشت که چرا علمای دستور فارسی می‌گویند این صیغه‌ی فعل در زبان فارسی وجه منفی ندارد. مثلا در زبان انگلیسی می‌گویند …I am not doing so and so خود من هم در کتاب آموزش فارسی به تبع آن اساتید نوشته‌ام که این زمان فعل در فارسی منفی ندارد (پس دانشجویان عزیز خیالتان راحت!) اما کمی که بیشتر تأمل کردم به این نتیجه رسیدم که آن اساتید و بلغا و نحویون اسبق حرف بیخودی زده‌اند. چرا ما ازین امکان زیبا در زبان فارسی خودمان را محروم کنیم؟ حالا عرض می‌کنم. اما اول این را بگویم که چرا «استمراری»؟ تا کی ما باید ترمینولوژی دستور زبان فارسی را از «عوامل ملا محسن» استخراج (!) نماییم؟ بخصوص که ما در این سی و چندساله ازین باب «استفعال رنجها برد‌ه‌ایم؛ یک طورهایی اصلا «استعمال» شده‌ایم با این استضعاف و استکبار و استصواب و هکذا… پس اول خیلی راحت و با زبان خودما‌ن بگوییم زمان حال پیوسته در برابر present continues tense، چه اشکالی دارد؟ اما نمونه بدهم ازین امکان نفی پیوسته به صورت یک فعل در جمله فارسی. مثلا می‌توانیم بگوییم: دارم ترا نمی‌فهمم. تصدیق می‌کنید که با «من تو را نمی‌فهمم» خیلی فرق دارد. جمله اول را آدم در جریان صحبت با خشمی فروخورده بر زبان می‌آورد. در حالی که جمله دوم یک نفی خونسردانه و حتا شاید سرسری باشد و تمام… مثال‌های دیگری بزنم که این امکان نه فقط یک نفی بلکه یک تجربه پیچیده هستی شناختی را بیان می‌کند. مثلا: من دارم سیگار نمی‌کشم… میزان انفعال و شرمساری پنهان در این جمله را آن کسانی درک می‌کنند که بارها سیگار را ترک کرده و دوباره به آن روی آورده باشند. آیا این معنا را می‌توان با جمله «من سیگار نمی‌کشم» افاده کرد؟ ابداً… یا مثال دیگر که بیانگر یک بحران هستی‌شناختی جدی است: من دارم عشقبازی نمی‌کنم…هرگونه توضیحی درباره معنای این جمله بی فایده است. اما می‌توان آن را در ادامه تک‌گویی کمبوجیه در داستان بهرام صادقی (عنوانش یادم رفته) خواند آنجا که می‌گوید: کمبوجیه داری عشقباری می‌کنی؟ (‌نه! کمبوجیه تو داری عشق‌بازی نمی‌کنی!) توضیح اینکه کمبوجیه در صبح یک روز تعطیل و در رختخواب دارد برای سرگرمی با خودش فعل «عشقبازی کردن» را به زمان‌های مختلف صرف می‌کند…»

  2. ببین چی را پیدا کردم؛ یکی از‌ مهم‌ترین حرف‌های برتراند راسل که سال‌ها پیش خواندم و پس از آن‌ هر بار که شنیدن عقیده‌ی مخالفی عصبانی می‌شدم آن را به خاطر می‌آوردم:

    «اگر عقیده‌ی مخالف، شما را عصبانی می‌کند نشان آن است که ناخودآگاه می‌دانید دلیل مناسبی برای دفاع از آن‌چه فکر می‌کنید ندارید.»

    و دو حرف دیگر از راسل در همین معنا:

    «اگر عقایدت را با تفکر و مطالعه به‌دست آوری، کسی نمی‌تواند به آن‌ها توهین کند. کسی هم چیزی برخلافشان بگوید عصبانی نمی‌شوی، یا می‌خندی یا به فکر فرو می‌روی.»

    «اگر تحمیل شنیدن نظری مخالف عقایدمان را نداریم، پس خیلی ترسو هستیم.»

  3. تصور می‌کردم جلوتر که برویم جلسات «نوشتیار» کوتاه‌تر می‌شود، برعکس اما، جلسات بلندتر شده، و از آن‌ مهم‌تر، پرسش‌ها پخته‌تر و رنگارنگ‌تر.
  4.  گاهی حسی می‌کنی هیچ‌چی چنگی به دلت نمی‌زند برای نوشتن؛ اما نه، هیچ‌گاه حس نمی‌کنی هیچ‌چی چنگی به دلت نمی‌زند برای نوشتن. در نوشتن همیشه امیدی هست به نوشتن چیزی که می‌دانی هنوز وقت نوشتنش نرسیده. همیشه در خیال قصه‌یی هستی که فقط نسخه‌یی از آینده‌ی تو از پس نوشتنش برخواهد آمد. پس پس نمی‌نشینی، ساختن آن نسخه را می‌آغازی، همه‌چی را می‌نویسی، جنون تبدیل جهان به کلمه می‌گیری، آن‌قدر واژه در ذهنت می‌انباری و چندان از فاصله‌ی مغز و دستت می‌کاهی که آن نسخه‌ی آینده، با ارثیه‌ی چاق ‌و چله‌یی که برایش گذاشته‌یی، دستش برای هر کاری گشوده خواهد بود.
  1. درباره‌ی عنوان یادداشت امروز: سطر آغازین شعری‌ست:

    «تعلیق بی‌بدیل نثر شبانه»

    -شعر «زاد و میر»، از مجموعه‌ی «با مردم شب»، اسماعیل نوری علا، ص ۱۱۸

  2. و چی قشنگ‌تر از اینکه بروی ببین کتاب جدیدی از پرویز دوایی آمده روی میز وسط کتابفروشی اختران. چه اسمی اسماعیل، چه اسمی: «دست‌هایش». این کتاب هم از مجموعه‌ نامه‌هایی‌ست که نشر جهان کتاب از دوایی چاپ می‌کند.
  3. یاد یادداشت کوتاهی از شهرام رحیمیان افتادم که کاش همگی یکی به سیاق آن درباره‌ی نویسنده‌های مجبوبمان بنویسیم:

    «نوشته‌های ابراهیم گلستان را برای دلربایی‌های زبان آهنگینش می‌خوانم، نوشته‌های آل‌احمد را برای اشارات موجز و زیبایش، نوشته‌های گلی ترقی را برای نقب زدنش به یادها با ابزاری چون مترادف‌ها و متضادها، نوشته‌های جعفر مدرس صادقی را برای ترکیب تردید و یقین در فضای وهمناک جاری در زبان… اما داستان‌های پرویز دوایی را برای دلم و لذت ناب بردن می‌خوانم، چون با زبان شیرین و رنگین کمان‌اش بوم لحظه‌های خلوتم را با آدم های مانوس نقاشی می‌کند؛ با زبانی لطیف و تصویری و متین که هم  نور می‌افکند به مکان‌ها برای روح بخشیدن به محیط زندگی‌ها، هم  برملاکنندۀ صادق نهان آدم‌هاست در همین محله‌های آشنا و جان‌دار.»

  4. اسم آخرین داستان اکبر سردوزامی «تکه پاره‌های زری» است. گمانم یادداشت‌های روزانه‌ی ما هم تکه پاره‌های ماست، حکایت تکه پاره‌شدن‌های ماست. اصلن شاید باید اسم فایل یادداشت روزانه‌مان را بگذاریم: «تکه پاره‌های من»
  5. کلاس را که شروع می‌کنم، چند برابر می‌شوم، رنگارنگ می‌شوم. امروز سومین جلسه‌ی 60مین‌ دوره‌های نویسندگی خلاق برگزار شد. و پیام آسیه گلچین، از همسفران این‌ دوره، پایان‌بخش شیرین این جلسه بود:

    «احساسم نسبت به مطالب دوره اینه که آمده بودم ستاره‌ای در آسمان نویسندگی تماشا کنم و لذت ببرم اما با یک کهکشانی از ستاره‌ها و زیبایی‌ها مواجه شدم و در دنیای جدیدی به رویم باز شد.»

  1. و این می‌شود نتیجه‌ی ۲۵ دقیقه آزادنویسی: تو نوشتن را داری. و تو نوشتن را داری. تو نوشتن را داری. تو نوشتن را داری. این بزرگ‌ترین دلداری‌ست. تو نوشتن را داری. تو نوشتن را داری.
  2. گاه کمان می‌کنی مسئله چنان بغرنج است و حل‌نشدنی که فقط باید بنشینی و تکان نخوری. اما نمی‌توان نشست و تکان نخورد. پس بلند می‌شوی، تکانی به خودت می‌دهی، اما سایه‌ی شوم مسئله‌ی بغرنج نفست را می‌گیرد، کُندت می‌کند. به همه چیز با ناباوری می‌نگری، اما از سویی ذره‌یی خشنودی، در استیصال همه چیز کدر می‌شود اما نوعی وضوح هم شکل می‌گیرد. حالا می‌توانی زندگی‌ات را حتا اگر نه از بالا دست‌کم از زاویه‌یی دیگر ببینی. و خیالبافی کنی درباره‌ی بعد از طوفان؛ اگر از طوفان بیرون بیایی.
  3. و تسکین یافتن با فردوسی:

    به یکسان نگردد سپهر بلند

    گهی شاد دارد گهی مستمند

    گهی با می و رود و رامشگران

    گهی با غم و گرم و با اندهان

    تو دل را بدین درد خسته مدار

    روان را بدین کار بسته مدار

  4. دارم به یک سلسله وبینار با موضوعی واحد فکر می‌کنم، در ادامه‌ی همان وبینارهای اهل نوشتن‌ در یوتیوب. و احتمالن با نامی تازه. موضوع را برگزیده‌ام: انتخاب 10 پرسش و پاسخ‌نگاری برای آن‌ها در دل وبینارهای متعدد. تصور می‌کنم با یافتن عنوان مناسب بی‌درنگ اجرای جلسات را بیاغازم. بگذارید همین‌جا با شما شروع کنیم: باشد 10 مسئله‌ی مهم زندگی‌تان‌ را به 10 پرسش  کوتاه و روش تبدیل کنید. بهتر است نگاهی جامع به همه‌ی عرصه‌های زندگی‌تان بیندازید. نمونه‌هایی از پرسش‌هایی که می‌توان طرح کرد: -چگونه می‌توانم شنونده‌ی بهتری بشوم؟ -چگونه می‌توانم درآمدم را پنج برابر کنم؟ -چگونه می‌توانم رمانی خوب بنویسم؟ -چگونه می‌توانم رابطه‌ی عاطفی رضایت‌بخشی داشته باشم؟ -چگونه می‌توانم کتاب‌های بیشتری بخوانم؟ و…
  1. در یادداشت‌های روزانه بسیاری از افراد (خاصه اهل قلم و دوات) نوعی کشکول‌گونگی را هم می‌توان دید. (کشکول در دنیای کتاب به مجموعه‌هایی گردآمده از نقل‌قول‌های مختلف گفته می‌شود. برای نمونه نگاه کنید به «هزار بیشه» از محمدعلی‌ جمالزاده که کشکولی از مطالعات او در زمینه‌های گوناگون است.) می‌کوشم این وبلاگ تا حدی کشکولی از خوانده‌های روزانه‌ی من هم باشد، هرچند حجم بسیاری از مطالب بالاست و فرصت تایپ آنجا در اینجا فراهم نیست. چه بهتر که هیچوقت صرفن به نقل‌قول اکتفا نکنیم و حتا شده یک جمله درباره‌ی آنچه نقل می‌کنیم بنویسیم، اینطوری مجبور می‌شویم دوباره به مطالب فکر کنیم و شاید چیز تازه‌یی دستگیرمان شود، ضمن اینکه در صورت انتشار کشکولمان، مخاطب نیز بهره‌ی بیشتری از آن خواهد برد. به‌عبارتی نظرات ما در حکم ملاتی‌ست که تکه‌های آجر را بهتر به هم می‌پیوندد.
  2. این دسته‌بندی هم برای شناخت نویسنده‌ها بدک نیست: نویسنده‌های گریزان از بازخوانی نوشته‌های خویش و نویسنده‌های مشتاق مطالعه‌ی مکرر آثار خود. بگذارید با حرفی از نجف دریابندی موضوع را روشن‌تر کنیم:«به‌نظرم یکی از بهترین راه‌های تحصیل زبان مطالعه‌ی انتقادی کارهای خود آدم است. آدم اگر کارهای خودش را با چشم باز بخواند، لغزش‌ها و خطاهای خودش را بهتر از هرکس می‌بینید و از دستاوردهای خودش بیشتر از هرکس حظ می‌کند و درهرحال یک قدم به جلو برمی‌دارد. زن من غالباً می‌گوید این نجف فقط کارهای خودش را می‌خواند. من هم برای‌اینکه لج او را دربیاورم می‌گویم بله، من حوصله‌ی خواندن هر چرت‌وپرتی را ندارم. ولی راستش این است که هر ترجمه یا نوشته‌‌ای تا مدت‌ها با من نوعی گفت‌وگو و زدوخورد دارد. در این گفت‌وگو و زدوخورد من خیلی چیزها از او یاد می‌گیرم. او هم همین‌طور، به این معنی که احیاناٌ در چاپ بعدی شکل بهتری پیدا می‌کند. کسانی هستند که نوشتن یا ترجمه برایشان نوعی اسقاط تکلیف است. می‌خواهند هرچه زودتر از شرش راحت بشوند و بروند پی کارشان. ولی کسانی هم هستند که می‌خواهند از شر باقی مشغله‌های زندگی خلاص بشوند و بروند پی کارشان که ممکن است ترجمه یا نوشتن باشد، یا نقاشی، یا شعر، یا چه می‌دانم چه. این‌ها با کارشان یک رابطه‌ی بده‌وبستان دارند که ممکن است مدت‌ها طول بکشد، یا بعد از مدت‌ها دوباره تجدید بشود.»
    -از کتاب «نجف دریابندری: حلوای انگشت‌پیچ»، سیروس علی‌نژاد، نشر آسو، صفحه‌ی ۱۰۲حالا شاید روشن شود که چرا «به‌روزرسانی مطالب قبلی»‌ را هم در بازبینه‌ی روز گنجانده‌ام. حتا اگر از گروه نخست نویسندگانیم (که من هستم)، برای بهتر شدن ناچاریم به نوشته‌های قبلی خود برگردیم. و بگذارید بگویم که ماجرا شیرین‌تر از این حرف‌هاست، چون فاصله سبب سردی می‌شود و انگار داری متن کس دیگری را می‌خوانی و همین دستت را بازتر می‌گذارد برای بازنویسی و بهبود متن.
    پیشنهادی هم برایتان دارم که می‌تواند به این کار نظم و سامان بهتری بدهد. در گام اول نوشته‌هایتان را در وبلاگی مثل همین‌جا منتشر کنید، و بعد از یکی-دو ماه مطالب را مرور کنید و بخشی از آن‌ها را برای بازنشر در شبکه‌های اجتماعی بازنویسی کنید. اینطوری هم رسانه‌های شخصی پروپیمان‌تری خواهید داشت، هم از انتشار مطالب فرصتی برای یادگیری بیشتر ایجاد می‌کنید.
  3. گفت‌وگو با علی معتمدی چه خوب پیش رفت. صوت و ویدیوی وبینار هوا شد و در دسترس است. مصاحبه‌کردن همیشه مرا یاد سال‌های آغازین روزنامه‌نگاری‌ام می‌اندازد؛ کاری سراسر هیجان و یادگیری. مصاحبه راه می‌دهد به غافلگیری و کشف راه‌های نادیده. بنا دارم امسال بیشتر مصاحبه‌های بیشتری ترتیب بدهم.
  4. سطرهایی از شعر فارسی امروز جوری با من عجین‌اند که گاه بی‌اختیار زمزمه‌شان می‌کنم. مثلن این دو سطر کوتاه از هوشنگ ایرانی که عنوان دفتر شعری او هم هست:
    «اکنون به تو می‌اندیشم
    به توها می‌اندیشم».
    «توها» را دریاب. بله، طبق قاعده غلط است. ولی همین غلط‌های امثال ایرانی است که زبان را تازه می‌کند.
  1. همه‌ی پیام‌های شما در اینجا را خواندم و در پاسخ بسیاری از آن‌ها هم چند سطری نوشتم.
  2. «کلمات، این موجودات مرموز». این تعبیر را امین گل‌آرائی در کتاب «پندارگرایی مادی و اصالت ایمان» به کار برده است. نویسندگی یعنی همزیستی با این موجودات مرموز؛ هر روز با یک سری موجود مرموز سروکله می‌زنی، باهاشان بازی می‌کنی و گاهی هم می‌فهمی بدجور بازی‌ات داده‌اند.
  3. شنبه ساعت ۱۸:۳۰ وبینار داریم چه وبیناری؛ گفت‌وگو با علی معتمدی، درباره‌ی نوشتن جستار شخصی و کتاب «باید به کسی می‌گفتم که این‌جا بوده‌ام». اطلاعات ورود به وبینار را در کانال تلگرام مدرسه نویسندگی ببینید.
  4. ویکتور هوگو گفت: «تمام جهنم در یک کلمه وجود دارد: تنهایی.» و به همین سیاق می‌توان گفت:
    تمام دوستی در یک کلمه وجود دارد: توجه. دوستی زمانی شکل می‌گیرد که به هم توجه کنیم. دوستی زمانی دوام می‌یابد که به این توجه عمق ببخشیم. دوستی زمانی عامل تعادلی می‌شود که به این توجه جهت درستی بدهیم. بنابراین برای یافتن دوستان نیک باید توجه کردن را آموخت و برای حفظ آن باید جوری توجه کرد که توجه دوستانمان به بهترین بخش‌های نادیده‌ی وجودشان جلب شود.
  5. آن‌ روز اسم کشمش را فراموش کرده بودم و هر چی زور می‌زدم یادم نمی‌آمد، ناچار به مادرِغلام گفتم: «یه کم از اون انگورای خشک‌شده به من بده.»
  6. یاقوب‌‌دایی امروز اصطلاحی ترکی به کار برد که دیدم عجب خلاقانه است. گفت: «شوکت‌خاله منو خیلی دوست داشت، حتا از پسراشم بیشتر قبولم داشت، یه بار بهم گفت: “سَن گَلَندَه اِلَه‌بیر یِدّی قارداشوم گَلیپ.”» (دوبله به فارسی: وقتی تو میای انگار هفت‌تا داداشم اومده.) کاربرد جالب خیلی از آرایه‌ها را در همین زبانزدها و ضرب‌المثل‌های عامیانه می‌توان دید.
  7. کلیپ کوتاهی دیدم از دکتر لیسا لو، مدیر عامل AMD، که در آن می‌گوید: «همه‌ی آموزش‌ها درباره‌ی یادگیری تفکر است؛ در مورد حل مسئله. فرقی هم نمی‌کند، سی سال پیش یا سی سال بعد. تکنولوژی در طول زمان دگرگون می‌‌‌شود اما اگر یاد بگیری چگونه مسئله حل کنی همیشه می‌توانی با آن کارهای بزرگی انجام بدهی.» و بگذارید به شما بگویم که اولویت من در برگزاری تمام دوره‌های مدرسه نویسندگی همین است؛ اینکه در نهایت، نوشتن -در هر نوعش- به افراد کمک کند تا در حل مسئله تبحر بیابند.
  1. و حواست که نباشد تمام جهان را می‌کنی بهانه‌یی برای گریز از نوشتن. و به‌راستی چرا ما از چیزی که دوست داریم این‌همه می‌ترسیم؟ شروع نوشتن همیشه هراسناک است. نوشتن همیشه از صفر آغازیدن است. همین تحمل مداوم شروع از هیچ ترسناک است. انگار هیچ‌یک از کوشش‌های قبلی‌ات به کار نمی‌آیند، حتا ذره‌یی از تشویشت نمی‌کاهند. اما آیا نمی‌توان همین را جنبه‌ی هیجان‌انگیز نوشتن دید؟ اگر نوشتن سهل و ساده می‌شد و بی‌هیچ هراسی هر لحظه که اراده می‌کردیم دست روی صفحه می‌گذاشتیم و متن روان می‌شد آیا شوقی می‌ماند؟ شاید لذت نوشتن در ترس از نوشتن است. شاید همین است که سبب می‌شود بعد از هر بار نوشتن احساس پیروزی کنیم یا کمی سرخوش شویم، همین لذت غلبه‌ی دوباره بر ترس و تشویش نوشتن، همین تجربه‌ی والاترین و دشوارترین نوع شجاعت؛ شجاعت خلاقیت.
  2. سیروس علی‌نژاد درباره‌ی تجربه‌ی مصاحبه با پرویز ناتل خانلری می‌نویسد:

    «دکتر خانلری کسی بود که وقتی حرف می‌زد چنان پخته و سنجیده و درست حرف می‌زد که وقتی نوار را به‌اصطلاح پیاده می‌کردید همه‌چیز درست و کامل بود و نیاز به ویرایش نداشت.»
    -از کتاب «نجف دریابندری/حلوای انگشت‌پیچ»، گفت‌وگوی سیروس علی‌نژاد با نجف دریابندری، صفحه‌ی ۹۶

    اینگونه سخن ورزیدنم آرزوست.

  3. امروز یکی از بهترین جلسات کلاس پیشرفته‌ی پنجشنبه‌ها بود. مهدیه و باده و مریم و مرضیه و فهیمه و زهرا و ساقی و صدف و مهدیه هر یک با داستانی متفاوت آمده بودند. قصه‌ها روی چیزهای گوناگونی نوشته‌ شده بودند؛ از شانه‌ی تخم مرغ و عرق‌گیر و جمعه‌ی کادو گرفته تا پاکت سیگار و کیسه و کتاب کودک. قرار بود داستانی بنویسیم با یک راوی خاص که در شرایط خاصی ناچار شده حرف‌هایش با ابزاری نامعمول بنویسد. تمرینی بود برای یک تجربه‌ی زبانی متفاوت، که خوشبختانه درست پیش رفت و به هدف رسیدیم. در جلسه‌ی امروز حرف کتاب «شعارنویسی رو دیوار کاغذی» هم به میان آمد و من بخش‌هایی از این گفت‌وگوی امیر احمدی آریان را نقل کردم و گپ زدیم:

    «تصوری که من از حیات زبانی نویسنده دارم این است که یک بدن است و این بدن یک‌سری عضلاتی دارد. مجموعه‌ای از این عضلات را آدم به کار می‌گیرد تا وقایع خاصی را بگوید. مثلاً یک آدم که به مرز فروپاشی کامل می‌رسد، بخشی از عضلات این تن زبانش درگیر گفتن آن قصه می‌شود که مثلاً در داستان عاشقانه آن مجموعه از عضلات به آن شدت درگیر نیست. مسئله این است که وقتی شما عضلات زبان کار نکشید، ضعیف می‌شوند و در طول زمان خود عضله دچار زوال می‌شود…»

  4. طنزبانک ۲ هم تمام شد. با هم فیلم دیدیم، کتاب خواندیم، گفتیم، خندیدیم و قرار گذاشتیم شوقمان به‌طنز را زنده نگه داریم، با «حرکت طنز». («حرکت طنز» عنوان دوره‌یی تازه‌ است که به‌زودی فراخوان آن اعلام می‌شود.)
  5. یکی دو تا از واژه‌ها را هم دوست دارم بیندازم ترک‌ موتور، محکم کمرم را بگیرند و گاز بدهم تا دل خنکی، تا شکم سبزترین گم‌گوشه‌های جاده چالوس.
  6. از لذت‌های امروز: خواندن تمرین‌های همسفران تازه‌ی دوره‌ی نویسندگی خلاق. از این دوره «استعاره» را پررنگ‌تر از قبل پیگیری می‌کنیم.
  7. بیایید به این فکر کنیم: اگر خودمان را خانه‌ی قدیمی اما زیبا و ارزشمند فرض کنیم که ارزش بازسازی و زیباترشدن را دارد، برای این بازسازی چه نقشه‌یی می‌کشیم و از کجا می‌آغازیم؟
  1. یکی از معیارهای من برای انتخاب کلمات پارسی:
    بارها در کلاس‌ها از واژه‌ی «حداقل» در بیان حجم برخی تمرین‌ها بهره‌ جسته‌ام، ولی دیده‌ام که برخی توجهی به آن نمی‌کنند یا بدتر، آن را با «حداکثر» اشتباه می‌گیرند. بنابراین از جایی به بعد تصمیم گرفتم به‌‌جای حداقل بگویم «دست‌ِ کم» یا اگر گفتم «حداقل» حتمن یک «دست‌کم» هم چاشنی آن بکنم. «دستِ کم» به دلیل وجود واژه‌ی عینی «دست» و کوتاهی و وضوحِ «کم» هم راحت‌تر دریافت می‌شود، هم دیگر «حداکثر» را به ذهن متبادر نمی‌کند. بنابراین گاهی از استفاده از واژگان بیگانه می‌پرهیزیم چون معادل پارسی واژه بهتر و سریع‌تر دریافت می‌شود. (البته در اینجا باید به یک موضوع مهم اشاره کرد: واژگانی مانند «حداقل»‌ و «حداکثر»‌ و هزاران هزار واژه‌‌ی آمده از زبان‌های بیگانه هم بخشی از گنجینه‌ی زبان فارسی محسوب می‌شوند و خطاست اگر واژه‌هایی که چنین در زبان جا افتاده‌اند را یکجا دور بریزیم.)
  2. در «یک لقمه لغت» امروز من این لقمه را گذاشتم سر سفره:

    «به پاراهه‌گشایِ گامْ‌استوارِ عرصه‌ی سخن
    ،به خداوندِ شعرِ بی‌نیاز از پیرایه‌ی وزن،
    به احمد شاملو تقدیم می‌شود.
    ا. ک.
    -منبع: تقدیم‌نامه‌ی کتاب «وزن‌شناسی و عروض»، ایرج کابلی، نشر آگه، ۱۳۷۶

    («یک لقمه لغت» عنوان سلسله وبینارهایی‌ست که به عنوان مکمل برای تمام اعضای دوره‌های کلاس نویسندگی خلاق برگزار می‌شود. هدف از این جلسات گسترش فعالانه‌‌ی دایره واژگان است.)

  3. از این شکسته‌ها:
    -امروز دو تا ۲۵ دقیقه دزدیدم و زدم به زخم نوشتن. نوشتن زخم زندگی منه. ولی نه از اون زخمای بد. اصلن چرا کسی درباره‌ی زخمای خوب حرف نمی‌زنه؟ نوشتن زخم منه. اما من خودم این زخم رو می‌خوام. من خودم این زخمو تازه نگه می‌دارم. من از دیدن این زخم، از خاروندن این زخم، از خوب نشدن این زخم لذت می‌برم. من با نوشتن به خودم زخم زدم چون نمی‌خواستم دردِ زخمایی رو بکشم که دیگران بهم می‌زنن. زخمی که خودت انتخاب می‌کنی نمی‌تونه بد باشه.
  1. این «از ما چه مربوط؟» را هم رفیقِ مورتوض خان ما در محبسِ ترکستان می‌گفته. بامزه است و یک جاهایی بهتر از «به ما چه مربوط؟» جواب می‌دهد. وال‌لا، از ما چه مربوط.
  2. و تکه‌یی شعر زیبا از دیوید لی مورگن با ترجمه‌ی زیبا کرباسی:

    من قوی هستم
    چرا که ضعیفم
    چرا که می‌توانم صدمه ببینم
    درد بکشم
    چرا که می توانم به تمامی ببخشم خود را
    بی آن که غرور یا احتیاط کنم
    چرا که می‌توانم بدون قید و شرط عاشق باشم
    و مهم نباشد برایم هزینه‌اش

  3. در جلسه‌ی امروز طنزبانک از نوشتن طنز در قالب سریالی با دو شخصیت اصلی حرف زدیم؛ دو شخصیت که هر روز برنامه‌یی تلویزیونی یا رادیویی در موضوعی خاص برگزار می‌کنند. شاید بزودی تمرین خودم را هم در این یا آن وبلاگم هوا کنم.
  4. «ترس روح را می‌خورد». عنوان فیلمی از فاسبیندر است. فیلم را هنوز ندیده‌ام، اما عنوانش مثل ضرب‌المثلی در ذهنم حک‌ شده. نخستین فیلم فاسبیندر هم عنوان عجیبی دارد: «عشق از مرگ سردتر است».
  1. کلمه‌ی «کلافه» را پیش‌تر به‌دقت لمس نکرده بودم. کلاف، کلاف سردرگم، کلافگی. مثل کلاف سرخی که افتاده روی اسفالت، زیر خورشید رنگ باخته، خاکی شده. مثل کلاف درازِ فیلم «خانه‌یی روی آب». دیده‌یی این فیلم فرمان‌آرا را؟ همه کلافیم، همه کلافه‌ییم. مکلف به کلافگی.
  2. بگو درخت را. بگو از درخت را. از درخت بگو را. را بگو از درخت از را. از درخت را را. از را به را درخت را… گاهی هذیان‌هایی به این سیاق می‌نویسم. خر سوار شده‌یی؟ دیدی خرسوارها برای رام کردن خر نام‌آواهایی را تکرار می‌کنند؟ زبان خر است. تکرار برای رام کردن این خر است. اما این خر رام‌شدنی نیست. خیال می‌کنی. تکرار وحشی‌ترش می‌کند، خرش نمی‌کند، خرترش می‌کند. انگار در تکرار (تکرار با کمی دگرگونی) زبان به رهایی می‌رسد، انگار با هر تکرار بندی از زبان می‌گسلی. انگار در تکرار است که درمی‌یابی با زبان چه کنی.
  3. جمله راه می‌افتد. راه از جمله می‌افتد. من از چشم دماغم می‌افتد. دستم از چشم پام. در هذیان به رهایی می‌رسم. و به تو که می‌خوانی می‌گویم این‌ها همه بهانه‌‌یی‌ست برای بازی با کلمه و جمله. این‌ها همه جلز و ولز کلمات در ماهیتابه‌ی کله‌ی من است. این‌ها هم خستگی از استبداد زبان روزمره و قواعد دست‌وپاگیر آن است. بگذار هذیان بنویسیم و خستگی در کنیم.
  1. نمی‌فهمم روزها چطور می‌گذرند. امروز پنج تا وبینار داشتم و یک عالمه کار خرده‌ریز. و باز نوشتن این یادداشت‌ها ماند برای شب. عنوان این یادداشت، شب‌ماند، بر وزن پسماند است؛ هنوز معنای دقیقی هم برایش نتراشیده‌ام اما علی‌الحساب کل هیکل خودم را جزو شب‌ماندها تلقی می‌کنم.
  2. رابرت شولتش می‌گوید: «طنز آخرین لایه‌ی زبان است.» این روزها که به خاطر «طنزبانک» بیش از قبل به ماهیت طنز می‌اندیشم، این جمله‌ی شولتش را بهتر درک می‌‌کنم.
  3. نوشتن، تا زمانی که مسئله‌ی انتشار مطرح نیست، محاسبه‌ی چندانی نمی‌طلبد، بنابراین راحت و روان پیش می‌رود، اما همین‌که پای یک مخاطب به میان می‌آید، دودوتاچهارتا شروع می‌شود، و این موقعیت، توانفرسا‌ و در عین حال توان‌افزاست؛ چون عضله‌های مغز درست در همین محاسبات قبل از انتشار تقویت می‌شوند؛ این‌جاست که نقش هر کلمه و جمله و اهمیت ساختارها را بهتر درک می‌کنی. پس چه بهتر که بدانیم زجر و مشقت بخش جدایی‌ناپذیر فرایند انتشار است، و خیال نکنیم که فقط مشکل شخصی ماست یا قرص و آمپولی برای درمان فوری آن وجود دارد.
  4. بهترین موضوع برای تقویت نثر؟ به زندگی شخصی و روزانه‌ات بنگر، درباره‌ی کدام بخش‌های آن تاکنون ننوشته‌ای؟ چیزهایی که شرم و‌ ترس مانع نوشتن از آنها شده‌اند. همان‌ها را فهرست کن و بعد، درباره‌ی هر یک با جزییات کامل بنویس و بنویس و بنویس. نثر خوب در گفتن از ناگفته‌ها ساخته می‌شود.
  5. یکی از نشانه‌هایی امیدوارکننده در مسیر رشد نویسنده‌ی نوپا، بازکشف شعر است، اینکه شعر را فارغ از تصورات پیشین خود بشناسد و درک کند که هم‌نشینی با شعر تا چه حد در کار او به عنوان نویسنده، در هر سبک و شیوه‌یی، مؤثر است. اسماعیل خویی درباره‌ی پیوند ما و شعر حرف جالبی زده بود: «در ایران به گمان من شعر مقامی را پیدا کرده که می‌شود گفت هنر هنرهاست. وقتی ما می‌خواهیم از سینما یا یک فیلم زیبا تعریف کنیم می‌گوییم یک قطعه شعر است یا درباره یک نقاشی بگوییم که انگار که شعر سروده است.»
  1. جان لنون می‌گوید: «صداقت شاید به تو دوستان زیادی ندهد، اما همیشه بهترین و ماندگارترینشان‌ را نصیب می‌کند.». دوستی را که از صداقت و صراحت تو دلخور می‌شود آیا به‌راستی می‌توان دوست‌ نامید؟
  2. روز پرمشغله‌یی بود. در «یک لقمه لغت» قرار گذاشتیم همه‌ هر روز یک لقمه لغت برای هم بیاوریم، یعنی هر کی یکی دو کلمه‌ یا عبارت تازه که جایی خوانده بیاورد و بگذارد توی سفره. «نوشتیار» هم دوباره یک ساعته شده و بحث‌های خوبی شکل گرفت از جمله آنکه دوستی معنی «اثیری» را پرسید که من رفتم سراغ کتاب «نقد بی‌غش» و حرف‌هایی که پرویز ناتل خانلری در این‌باره گفته نقل کردم (سخنان خانلری را فردا به‌جای این پرانتز همینجا نقل می‌کنم.). بعد هم جلسه‌ی مشاوره داشتم و مصاحبه‌های دوره‌ی نویسندگی خلاق را انجام دادم و در نهایت روز با نخستین جلسه‌ی دوره‌ی جدید «طنزبانک» به آخر رسید.
  3. کاش می‌شد به هر دستم قلمی می‌دادم و همزمان هر دو می‌نوشتند اما متفا‌وت از هم. حس می‌کنم در چنین حالتی هرگز تا پایان نگارش نمی‌فهمیدم دست‌هایم چه می‌نویسند.
  4. از دست دست‌هایم کلافه می‌شوم گاهی؛ مثلن می‌بینم الکی صورتم را می‌خارانند یا از سنگینی کتاب می‌نالند یا نق می‌زنند که چرا نشُسته به صورتم نمی‌زنمشان.
  5. دوست داشتم توی بالشم چی بود؟ یک‌ دریا پر از قایق و کشتی و پری و ماهی و جزیره و شن. آن‌گاه مطمئنم دیگر هیچ لحظه‌یی دلم نمی‌گرفت،  و حتا در روزهای طوفانیِ دریا هم کابوس نمی‌دیدم.
  1. وقتی دیر می‌خوابم، حتا اگر صبحش دیرتر بیدار شوم، باز هم احساس پریشانی می‌کنم و اگر این ماجرا چند روز ادامه پیدا کند، افسرده می‌شوم. خلاصه‌ دوباره آب توبه پاشیدم روی صورت خودم و الان مثل پسری خوب دراز کشیده‌ام و امیدوارم دوباره‌ رؤیایی مثل یکی از همان‌ها که چند روز پیش دیدم نصیبم شود؛ آن خواب هنوز در ذهنم بیدار است، یک داستان کوتاه کامل بود با معنایی آشکار. اما هنوز یک کلمه‌اش را هم ننوشته‌ام. باید بپزد توی کله‌ام. (کله به مثابه‌ی قابلمه)
  2. رضا زاهد در شعری نوشته بود: «در طول یک گفت‌وگوی دردخیز…» و فکرم رفت پیش گفت‌وگوهای دردخیز اما در عین حال رؤیاخیز؛ دردهایی که برانگیزاننده‌ی رؤیاها هستند. و اصلن کل زندگی همین نیست: دردکشیدن و رؤیابافتن؟  گاه زور اولی به دومی می‌چربد و گاه برعکس؛ باری، تا زنده‌یی و به زنده بودنت آگاهی، هر دو را همزمان داری.
  3. آخرین جلسه‌ی 26مین کارگاه تمرین نوشتن برگزار شد. مقدمه‌ی اسماعیل نوری‌علا بر چاپ جدید «حواشی مخفی» را هم برای بچه‌ها خواندم. آخرش موهای تنم سیخ شده بود، بس که این نوشته در بلندخوانی بیشتر تکانم داد. روایت ساده‌یی‌ست، اشاراتی‌ست که رابطه‌ی نوری‌علا و هوتن نجات در سالیان پیش از انقلاب، اما آنقدر اجزای متن خوب کارگردانی شده که مثل داستان کوتاهی ناب به خاطر می‌ماند.
  4. سومین جلسه‌ی 100داستان یکسره درباره‌ی ساخت زبانی منحصربه‌فرد‌ برای راوی هر داستان بود. وسط‌های بحث چنان به وجد آمدم که دلم می‌خواست همان لحظه شروع کنم و از زبان راوی متفاوتی قصه‌یی روایت کنم.
  5. پل والری گفته: «وحشی‌گری آینده‌ی درخشانی دارد.» من دقیقن نمی‌فهمم از چی گفته. ولی وحشی‌گری در نوشتن را سخت می‌پسندم. بدون نویسنده‌های وحشی‌‌یی مانند لویی فردینان سلین و نورمن میلر، جهان ادبیات چقدر فقیرتر بود.
  1. دوره‌ی جدیدی از کلاس‌های حضوری پیشرفته شروع شد. ترجیحم این است با همین جمع محدود پیش بروم و فقط گاهی فرد جدیدی به جمع‌مان اضافه شود، البته به شرط جدیت و پیشینه‌ی قابل‌قبولی در دوره‌های دیگر. در جلسه‌ی امروز اشاره‌یی کردم به کتاب «نکبت» از امین گل‌آرا. درباره‌ی نکبت شنیده بودم، اینکه جلدش از گونی چتایی است و به شکل محدودی چاپ شده و جنجالکی به پا کرده، اما همین چند روز پیش بود که در ویترین یکی از فروشگاه‌های کتاب دست‌دوم از نزدیک دیدمش. طرف گفت کتاب را 12 میلیون تومان فروخته به یکی و طرف هنوز نیامده کتاب را ببرد و اینکه بعد فروش، پیشنهاد 15 تومنی هم داشته. باری، امیر گل‌آرا تبلیغاتچیِ حرفه‌یی بود و بلد بود برای هر کتابش چطور قلابی هیجان‌انگیز بسازد. برای مثال اول همین نکبت می‌نویسد: «مقنی‌ها در گلوگاه مستراح متروکی در یکی از بندهای تاریک محبس دفتر کثیفی یافتند آلوده به نکبت و متعلق به یک محبوس گمنام قدیمی، این کتاب همان‌ دفتر است.» که این توضیح شکل چاپ کتاب را هم توجیه می‌کند. یا روی جلد کتاب «جامعه‌شناسی‌ سازگاری» نوشته: «جرأت کنید و این کتاب را بخوانید». تیتر جفنگ یادداشت امروز هم به وام همین جنگولک‌بازیِ شادیاد گل‌آراست.
  2. در حاشیه‌ی کلاس امروز مریم نانکلی محبت کرد و هدیه‌ی روز معلم آورد؛ یک خودنویس بسیار زیبای مشکیِ یوروپن با طرح حافظ. اصلن نمی‌دانستم کمپانی یوروپن چنین خودنویسی با نام حافظ تولید کرده. نوک درِ قلم ماکتی کوچک از حافظیه است. من که تا حالا ندیده‌ام شرکتی ایرانی از این کارها بکند.
  3. گوشی را بگذار روی حالت پرواز و دستت را بگذار روی حالت نوشتن.
  4. وقتی گوشی را دست می‌گیری، بیشتر وقت‌ها برنامه‌ی یادداشت‌‌نگار را باز کن و انگشتت را رها کن که بنویسد، هر چی، حتا کلمه‌های جدا جدا و بی معنا بنویسد؛ آنقدر بنویسد تا بیشترینه‌ی احساساتت را کلمه کند، کلمه‌هایت را احساس کند.
  5. گاه اگر نوشته‌هایم حالت پند به خود می‌گیرند بدانید که نظر به این سخن فردوسی دارم: «مگر بهره‌یی گیرم از پند خویش».
  6. در طول روز ماجراهای بسیاری برایم پیش می‌آید که راهی به نوشته‌های اینجا نمی‌یابند، چراکه هنوز ته‌نشین نشده‌اند. اما کی می‌توان مطمئن شد که تجربه‌یی به بار نشسته و وقت نوشتنش رسیده؟ گاه فاصله‌یی یک روزه کافی‌ست و گاه ماه‌ها و بلکه سال‌ها زمان نیاز است. مثلن امروز مصاحبه‌یی دیدم از یک نویسنده که یکی از حرف‌هایش بسیار تازگی داشت و نو می‌نمود اما برای گفتن از آن حرف هنوز مطمئن نیستم، شاید سه روز بعد حس کنم چندان هم حرف تازه‌یی نبوده و حتا اشکالات بسیاری دارد. پس گزینه‌ی عاقلانه درنگ است تا وقتش برسد.
  7. این مصرع حافظ هم سال‌هاست افتاده سر زبانم ولم نمی‌کند: «آیینه‌رویا آه از دلت آه». آه از دلت آه، آه از دلت آه، آه از دلت آه…
  8. گاهی که امکان نوشتن در اینجا در طول روز مهیا نمی‌شود و کار به شب می‌کشد، حس می‌کنم دارم جدول حل می‌کنم (البته با لذتی بسیار بیشتر از حل جدول). می‌گویم جدول چون وادارم می‌کند ذهنم را بگردم و ببینیم در طول روز چی‌‌ شده و به چه چیزهایی فکر کرده‌ام و کدام رخدادها را چگونه باید نوشت. شاید اگر شما مخاطبم نبودید هرگز چنین احساس غرقگی نمی‌کردم.
  9. غرقگی را به این مفهوم به کار می‌برم: لذت ناب تمرکز عمیق بر روی کار مطلوب. کتابی هم‌ همین نام و موضوع موجود است.
  10. و بعد چند روز رفتم یک پیاده‌روی خرکی. و چه چیزهایی خوبی را مدیونم به پیاده‌روی.
  11. مولوی گفت:‌ «روزها گر رفت گو رو باک نیست/تو بمان ای آنکه چون تو پاک نیست»
  1. الان خیلی خوبم. وقت گذاشتم و کتاب‌ها را قدری دسته‌بندی کردم. خوبی کتاب‌تکانی این است که ده-بیست کتاب فراموش‌شده می‌آیند در فهرست مطالعه‌‌ی روزهای آینده‌ات. میزم را هم خلوت کردم و حس می‌کنم حالا جا باز شده برای ایده‌های تازه. به‌خیالم مغز آدم صاف وصل است به میز او. البته میز خوب همیشه یک میز خلوت نیست، میزی‌ست که مدام پُر و خالی می‌شود.
  2. امروز هم نوشتیار خوب پیش رفت. جالب این‌جاست که من شروع می‌کنم به‌خیال اینکه نهایتن نیم‌ساعت طول می‌کشد، ولی تا اینجا که همه‌ی جلسات یک ساعت شده. بحث‌های جالب و متنوعی در این جلسات شکل می‌گیرد و حتمن به همین روال ادامه می‌دهیم.
  3. از Shahinkalantari.com مدتی دور افتاده بودم (البته مطالب قبلی را به‌روز می‌کردم)، اما از امروز دوباره برگشتم. خیلی وقت بود دلم می‌خواست هر یکی-دو روز یکبار پاره‌‌هایی از کتاب‌های تازه یا کم‌تر دیده‌شده‌ی آموزش نویسندگی را هم‌رسانی کنم، بنابراین سری جدید نوشته‌ها بیشتر از همین کتاب‌هاست. مطلب امروز: کتاب ناداستان خلاق | داستان‌نویسی بر مبنای رویدادهای واقعی
  4. اکتاویو پاز نه‌تنها شاعر درخشانی‌ست بلکه نثر را هم به‌خوبی شعرش می‌نویسد. وقتی از کلمه و زبان می‌گوید نمی‌توانی به وجد نیایی. برخی از جملات او را برایتان نقل می‌کنم:
    «زبان در سرشت طبیعی‌اش شاعرانه است. هر واژه و یا هر گروه از واژگان یک استعاره را تشکیل می‌دهند. گذشته از آن، زبان ابزاری‌ست جادویی و مستعد برای تبدیل شدن به هر چیز یا تبدیل کردن هر چیز، آن‌دم که آنها را لمس می‌کند.»
    «انسان وجودی است که با خلق زبان، هستی خود را نیز آفریده است. به‌ عبارتی، انسان استعاره‌ی خودش نیز هست.»
    «تقریباً همه‌ی شاعران بزرگ ثمره‌ی دوران انحطاط و بحران اجتماعی‌اند؛ چنانکه گونگورا، کبدو، رمبو، لوترمونت، دون، بلیک و ملویل بوده‌اند.»
    «در شعر هر واژه یگانه و بی‌همتا می‌شود،‌ به‌طوری‌ که نمی‌توان مترادفی برای آن یافت. جابجایی واژه برابر است با فروپاشی تمام شعر.»
    «واژه‌ها موجوداتی خودرأی و بوالهوس‌اند، زیرا ضمن گفتن این و آن همزمان به دیگری نیز اشاره دارند.»
    «آنانی که در نوشتن مرز ناخودآگاهی را پشت سر گذارده‌اند و آن را عمیقاً تجربه کرده‌اند، همراهی و کمک مبهوت‌کننده‌ی زبان و رهایی و یله‌گی‌اش را به‌خوبی‌ می‌شناسند.»
    «زبان، خود انسان و چیزی بیشتر از انسان است.»
    «فرآیند آفرینش شعر، تفاوت چندان با سحر و افسون و دیگر شگردهای جادوگرانه ندارد.»
    منبع: «رنگین‌ کمان تغزل: شعر و تحولات شعری و تاریخ آن، ترجمه‌ی سعید هنرمند، نشر جوان،‌ کانادا ۲۰۰۷
  5. درباره‌ی برخی چیزها چیزی نمی‌گویم، چون همین که دهن باز کنم به صراحتی ناگزیر می‌افتم که حالیا مجالش نیست. ننوشتن بهتر از نوشتن انشاهای آب‌زیپوست.
  6. و اما درباره‌ی شایست و نشایست‌های نوشتن: گمانم روش مناسب در آموزش نوشتن این است که نشان بدهی حتا آن چیزهایی که عمومن به عنوان نقطه ضعف نوشتار نفی می‌شوند هم در جای خود کاربردهایی دارند، یعنی حتا می‌توان گاهی به‌عمد غلط نوشت (نه غلط املایی، بلکه غلط نحوی)، به شرط آنکه نتیجه‌ی کار خوب از آب دربیاید. بنابراین بیشتر می‌کوشم به جای ارائه‌ی تجویزهای یک‌سویه، سمت مثبت و منفی تکنیک‌ها و روش‌ها را نشان‌ بدهم، تا در نهایت نویسنده بتواند برای هر اثرش تصمیم‌های خودویژه‌یی بگیرد.
  1. با گفته‌ی یونگ بیاغازیم: «هر چقدر هم احساس تنهایی کنید و از همه کناره گرفته باشید اگر کار واقعی خود را آگاهانه آغاز کنید دوستان ناشناخته‌ای خواهند آمد و شما را خواهند جست.»
    این برای آن دوستان نگران ما از سوت‌کار بودن کانال‌ها و پیج‌هایشان می‌نالند. و به ر‌وزبه‌ر‌وز شدنی‌‌بودنِ این حرف یونگ ثابت می‌شود. نوشتیار امروز را بشنوید تا ببینید چه جمع دوستانه‌ و کم‌مانندی شکل گرفته.
  2. «با من از عشق بگو، با من از زندگی». این هم‌ یکی از ترانه‌هایی‌ست که گهگاه ناخودآگاه زمزمه می‌کنم.
  3. خیلی وقت‌ها زیبایی و بزرگی روح آدم‌ها را توی جدل شناخته‌ام. جدل همیشه رنج‌بار و توانفرسا نیست، برعکس، گاهی مجالی‌ست برای کشف بهترین بخش‌های وجود افراد. چنین جدلی انرژی‌زاست.
  4. راستی، دم کسی که این کلمه‌ی «انرژی‌زا» را برای نوشابه‌های انرژی‌زا ساخته گرم. پسوند «زا» را هم‌ خیلی دوست دارم: وحشت‌زا، بحران‌زا، تنش‌زا، اندوه‌زا، عطش‌زا، باران‌زا، دانش‌زا، حرارت‌زا، مسأله‌زا، شادی‌زا، تشنج‌زا، نفرت‌زا و…
  5. از خوشی‌های امروز: خرید چاپ اول کتاب «برج‌های قدیمی» از علی‌مراد فدایی‌نیا. چاپ سال 50. چه کتاب خوشگلی اسماعیل، چه کتابی.  انقدر ذوقش را داشتم شب زدم زیر بغلم آوردمش خانه، الان پارکش کرده‌ام روی تخت. علی‌مراد از عجیب‌ترین نویسنده‌های ایران است. خیلی وقت هم هست که نیویورک زندگی می‌کند. تقریبن همه‌ی کتاب‌هایش‌ را نشر آوانوشت بازچاپ کرده که بد نیست حداقل یکی‌ش را بخوانید. ببینید که علی‌مراد چطور بلد است که غلط بنویسد و نو بنویسد. یک جمله از «برج‌های قدیمی»: «باورم نیست تو نیایی، نیایی به نشانی‌های ناشناخته. حس بدل می‌شود به کلمه. گریزهای آشکاری، از وضعیت قرارهای مشکوک می‌گوید. وای که اینجا، همه چیز از حاشیه شروع می‌شود. نه، باورم نیست.» 
  6. میخائیل باختین، که می‌ارزد حسابی بشناسیمش، گفت: «برای انسان، چیزی هراس‌‌آورتر از نبودنِ پاسخ نیست.» و آیا ترس بسیاری از ما از نوشتن به همین دلیل نیست؟ اینکه نوشتن، در لایه‌های عمیق‌تر، پرسش‌هایی را پیش می‌کشد که شاید نتوان هیچ پاسخی برای آن‌ها یافت.

  7. نقاشی دیدن را نباید فراموش کنم. دیدن نقاشی خوب به اندازه‌ی خواندن شعر و رمان اهمیت دارد. امروز با آثار Sandro chia آشنا شدم. چه نقاشی‌هایی.
  1. امروز ۶۰‌مین دوره‌ی کلاس نویسندگی خلاق برگزار شد. ساختار دوره را به‌کل دگرگون‌ کرده‌ام و خوشبختانه این شیوه‌ در همین جلسه‌ی اول بازخورد بسیار خوبی داشت. هر جلسه ۱۰ بخش مختلف دارد، به این ترتیب: ایده‌یابی و خلاقیت/خاطره‌نگاری و زندگی‌نامه‌نویسی/داستان کوتاه و رمان/نمایشنامه و فیلم‌نامه/شعر و نثر ادبی/جستار و مقاله/درست‌نویسی و روشن‌نویسی/بازنویسی و ویرایش/کتاب و کتابخوانی/چاپ و انتشار. درباره‌ی هر یک آموزه‌یی ارائه می‌شود و مثال‌ها و جزوه‌هایی.
  2. در وبینار نوشتیار امروز وقتی حرف از نوشتن روزانه‌ی یادداشت و انتشار آن شد، پیشنهاد کردم هر روز به پرسش پاسخ بدهیم: «امروز چی یاد گرفتم؟» در گام نخست بهتر است فهرستی تیتروار از آموخته‌هایمان بنویسیم و سپس یکی را برای تشریح و انتشار برگزینیم. این آموخته‌ها می‌توانند در هر زمینه‌یی باشند. چه بهتر که فقط به آنچه از کتاب و کلاس می‌آموزیم اکتفا نکنیم. گاه مهم‌ترین آموخته‌ی روز می‌تواند از شکم جدلی با اطرافیان یا مشاهده‌ی چیزی در کوچه و خیابان بیرون بیاید.
  3. این مقاله را هم امروز در ترجمان خواندم: «تنهایی جهنم است، اما…» می‌ارزد به خواندن چون نگاه دیگری نسبت به مفهوم تنهایی ایجاد می‌کند:
    «خلاق‌ترین ذهن‌ها و کاریزماتیک‌ترین چهره‌ها نیز معمولاً تقریباً تنهایند.»
    «در اغلب موارد، بهترین راه برای کسب خلاقیت، کاریزما و شیوه‌های جدید تفکر، تجربه‌کردنِ تنهایی است.»
  1. مریض بودم امروز، و در لحظاتی چنان خسته که انگار لودر از رویم رد شده، ولی هیچ کاری را متوقف نکردم و شگفتا که کلاس‌ها پرانرژی و شادمان پیش رفت. مثلن چند لحظه قبل از شروع جلسه‌ی هفتم نویسندگی خلاق به لغو کلاس هم فکر کردم، توان تکان خوردن نداشتم حتا، ولی پا شدم و شروع کردم و حس می‌کنم جلسه‌ی خوبی هم شد، بازخورد بچه‌ها هم خوب بود. بعد هم جلسه‌ی کوچکی درباره‌ی «مدیریت دانش شخصی» برای بچه‌های ایده‌پزی گذاشتم. و هنوز زند‌ه‌ام. این‌ها را نگفتم که مرد آهنی بسازم از خودم. بازگفتش برای درس بزرگی‌ست که از چنین رخدادهایی می‌توان گرفت: اینکه قبل از شروع کار ممکن است حس کنی هیچ توان انجام آن را نداری، اما همین‌ که شروع کنی می‌بینی نیرو در خودِ کار است.
  2. راستی، من نظرات شما را همان اول که اینجا می‌نویسید داغ‌داغ می‌خوانم، ولی دیر جواب می‌دهم. ببخشید.
  3. قضیه‌ی «آه‌نورد» چیست؟ دیروز دیدم اسم کتابی درباره‌ی مایکل جکسون را گذاشته‌اند «ماه‌نورد». خوشم آمد و چون ماه و آه در شعر فارسی بسیار با هم آمده‌اند، دلم خواست اسم یادداشت امروز را بگذارم آه‌نورد. حالا دقیقن نمی‌دانم آه را چطور می‌نوردند، پس مانند برخی تنبلون اینستا که عکس می‌گذارند و زیرش می‌نویسند «شرح با شما»، حالیا معنی با شما.
  4. بعد کلید کردم به کلماتی که پسوندِ «نورد» دارند، کوه‌نورد، صخره‌نورد، صحرانورد، بیابان‌نورد، هوانورد، آسمان‌نورد، خط‌نورد و… با «نورد» یک‌سری ترکیب تازه بسازید و اگر دوست داشتید برایم بنویسید. بازی جالبی‌ست. در «یک لقمه لغت» هم این روزها فقط پسوندبازی می‌کنیم.
  5. اینجا می‌نویسم به عشق دوستانی مثل علی وارسته، که با عشق به اینجا سر می‌زنند و با مهر از اینجا می‌گویند.
  6. امروز کمی روی ساختارهای نحوی جمله‌های درازتر و پیچیده‌تر کار کردم. دوست دارم برای بچه‌های جدی‌تر مدرسه نویسندگی، قدری هم شکل‌های پیچیده‌تر جمله‌نویسی بیشتر بگویم. برای انتقال انواعی از فکرها به جملات بلند نیازمندیم و فارسی‌مان باید ورزیده شود برای این قبیل جمله‌ها.
  7. زوال با فکر زوال آغاز می‌شود.
  8. وبینار «نوشتیار» امروز هم یک ساعت شد و کیف داد. قرار است پس از این، ساعت 14 شنبه تا چهارشنبه‌ی هر هفته این وبینار برگزار شود.
  9. دیدار اتفاقی با همراهان مدرسه نویسندگی هفته‌یی چند بار برایم اتفاق می‌‌افتد. و اصلن یک خوبی پیاده‌روی در این شلوغ‌آباد همین است برایم. امروز آقای مهبودی را دیدم و سری هم به کتابفروشی زدیم. ناراحت بود که چرا مشغه‌های کاری‌اش نمی‌گذارند یکسره خودش را وقف نوشتن کند، من اما دلداریش دادم و گفتم مایه‌ی نوشتن اصلن همین گرفتاری‌هاست. گفتم لابلای همین کارها بنویس، حتا یک جمله. گفتم سیگاری‌ها را دیده‌یی چطور هر جا باشند دنبال فرصتی برای دود کردن‌اند. از نوشتن سیگار بساز. مثل سیگاری‌ها به‌زور یک راهی پیدا کن برای کشیدن/نوشتن، حتا یک پُک/حتا یک جمله.
  10. تختم را کتاب برداشته و اضطراب انتخاب از این میان کتاب‌‌ها گریبانگیرم شده. کتاب‌ها به هم حسادت می‌‌‌‌کنند، مثلن آن کتاب آبی دارد به قرمزه حسادت می‌کند و ترجیحش این است که اگر او را نمی‌خوانم هیچ‌یک از کتاب‌های دیگر را هم نخوانم. دیگی که برای او نمی‌جوشد چه بهتر که سر سگ توش بجوشد.
  11. این نقل‌قول از سوزان‌ سانتاگ را هم‌ در فیس‌‌بوک زری جعفریان خواندم، از کتابی‌ست که خیلی دوستش دارم: «گفت‌وگوی رولینگ استون با سوزان سانتاگ، ترجمه‌ی فرشیده میربغدادآبادی.، نشر حرفه نویسنده»:

«داستانی درباره ژان کوکتو – در مقام نویسنده‌ای که من خیلی ستایشش می‌کنم- وجود دارد که می‌گوید در اواخر نوجوانی یا اوایل بیست سالگی‌اش به دیدن پروست رفت که در آن زمان در لاک خودش فرو رفته بود. کوکتو برخی از کارهایش را نزد او برده بود و پروست به او گفت تو واقعا می‌توانی نویسند‌ی بزرگی بشوی ولی باید مراقب جامعه باشی. کمی از خانه بیرون برو ولی نگذار این کار به بخش اصلی زندگیت تبدیل شود. و پروست در مقام آدمی حرف می‌زد که خود در اوایل زندگی‌اش بسیار اجتماعی بود، نوعی زندگی که در پاریس آن را زندگی کافه‌نشینی یا زندگی ثروتمندان می‌نامیم ولی می‌دانست که زمانی خواهد آمد که آدم باید بین کار و زندگی انتخاب کند. مساله این نیست که باید مصاحبه کنی یا نه یا در مورد خودت حرف بزنی یا نه – مساله این است که چه میزان در جامعه زندگی می‌کنی، جامعه به معنای مبتذلش، و چقدر اوقات احمقانه‌ای را که به نظر تو یا به نظر آدم‌های دیگر پرشکوه می‌آیند سپری می‌کنی.
…نمی‌گویم آدم باید در لاک خودش فرو برود ولی فکر می‌کنم باید انضباط فوق‌العاده‌ای داشته باشد و حرفه‌ی نویسنده، به معنای عمیق آن، ضد اجتماعی بودن است، مثل نقاش‌ها یکبار کسی از پیکاسو پرسید چرا هرگز مسافرت نکرده است – او هرگز سفر نکرد و خارج نرفت از اسپانیا به پاریس و بعد به جنوب فرانسه رفت ولی هرگز جای دیگری نرفت. و او در پاسخ گفت: من در ذهنم سفر می‌کنم. فکر می‌کنم چنین انتخاب‌هایی وجود دارد و شاید وقتی جوان هستید آنها را آنقدر احساس نکنید – و احتمالا نباید هم احساس کنید_ ولی بعدها اگر بخواهید فراتر از چیزی که فقط خوب است یا امیدبخش است به سوی مجموعه کار بزرگی بروید که خطیر و رضایت‌بخش است، و چون چنین امکانی برای یک نویسنده یا یک نقاش تنها پس از سال‌ها کار کردن پیش می‌آید، پس باید در خانه بمانید.» (صفحه۱۱۶)

  1. خوبی‌ِ «بازبینه‌ی روز» این است که در آغاز روز تو را از بلاتکلیفی درمی‌آورد. می‌توانی نگاهی بهش بیندازی و با یکی از کارها شروع کنی (کارهایی که از اهمیت همه‌شان آگاهی و می‌توانی مطمئن نیروی ابتدای روز را مفت هدر نمی‌دهی.).
  2. شاید یادداشت امروز را تا ۱۰۰ جمله پیش ببرم. تعیین عدد سبب می‌شود ذهنم نظم بگیرد و ظرفیتش گسترش بیابد. ویدیوی امروز یوتیوب هم درباره‌ی تمرین «۱۰۰ جمل» خواهد بود.
  3. بگذارید بازبینه‌ی روز به شکل فشرده‌یی اینجا نقل کنم که جلوی چشممان باشد تا بهتر بهش فکر کنیم: پرهیز از پرسه‌‌ی بیهوده در شبکه‌های اجتماعی/کلمه‌برداری در یک فایل دیجیتال/پیاده‌روی/یک ساعت پیوسته‌نویسی و انتشار یادداشتی سودمند/داستان‌پردازی/اکنونیدن (به‌روزرسانی) مطالب قبلی/یک ساعت مطالعه‌ی تخصصی/قدردانی و سپاسگزاری/افزایش کیفیت خواب/پس‌انداز
  4. دارم به نوشتن فهرستی از چیزهایی فکر می‌کنم که سرخورده‌ام می‌کنند، چیزهایی که اندیشیدن به آن‌ها گاه به پوچی تمام‌عیار منجر می‌شود. اما همیشه دست‌آخر به این نتیجه می‌رسم که خب، چیزی که هست، هست. اگر نمی‌توانی برای تغییرش کار بزرگی بکنی، بی‌خیال؛ بچسب به همین چیزهایی که می‌توان رویشان اثری گذاشت.
  5. از بیرون صدای جیخ‌وویغ می‌آید. می‌روم دم پنجره. زنی در حال کتک زدن مردی‌ست. مرد مثل ماست نگاه می‌کند. صداشان واضح نیست. بعد زن سوار ماشین می‌شود. ماشین شاسی‌بلند و سفید است. در ماشین باز می‌ماند. مرد خم می‌شود و خودش را جا می‌دهد توی ماشین. حالا فقط پاهای زن و مرد معلوم است. جیغ‌وویغ‌ ادامه دارد. زن لگد می‌پراند. مرد هیچ تکان نمی‌خورد. زن آرام می‌شود. سه چهار دقیقه می‌گذرد. بعد مرد عقب می‌کشد. زن پیاده می‌شود. فریاد ادامه دارد. زن می‌رود آن‌ور کوچه. سوار یک ۲۰۶ می‌شود. پس ماشین اول ماشین زن نبوده. مرد سوار ماشین شاسی‌بلند می‌شود. زن انگار آرام‌تر شده. اما رفتارهایی عصبی است. می‌رود به‌زور و مصنوعی با مردی که کمی آن‌سوتر شاهد دعوا بود دست می‌دهد. برمی‌گردد توی ماشینش. از پشت فرمان باز سر هم فریاد می‌کشند. مرد حرکت می‌کند. زن هنوز هست… دوباره می‌روم نگاه می‌کنم. گویا مرد برگشته و کمی آن‌سوتر پارک کرده.
  6. ویدیوی اهل نوشتن را هوا کردم در یوتیوب. لازم بود در کلیپی نشان بدهم که دقیقن این تمرین چگونه انجام می‌شود: تمرین ۱۰۰ جمله
  7. وبینار نوشتیار هم خوب پیش رفت. باز هم بیش از تصورم طول کشید و چه بهتر. اینجا بشنوید.
  8. چه هچلی برای خودم ساختم اسماعیل. هفت است ساعت و تازه جمله‌ی هفتم را رد کرده‌ام. اما زندگی آورده‌ام. زندگی توی آدم‌هاست. در جمع آدم‌هاست. در دیدن آدم‌هاست. نوشته توی کوچه است. از کوچه همه‌چی می‌توانی بیاوری.
  9. پنجره را که باز می‌‌کنی خنکی را میاوری اما صدای کولر همسایه را هم می‌آوری. و به این فکر می‌کنی که چرا دو تا «میاوری» یا «می‌آوری» آورده‌ای توی جمله اما هر یک به یک شکلی. و اصلن هر یک باید همین‌شکلی باشد و بازی با رسم‌الخط بخشی از جریان انتقال حس در نوشتن است.
  10. و می‌خواهی جمله‌های مرکب طولانی بنویسی و هیچ نقطه دلت نمی‌خواهد و حتا اگر می‌خواهد نقطه را از خود کلمه‌ها هم می‌گرفتی و بی‌هیچ نقطه‌یی می‌نوشتی و انقدر بی‌نقطه می‌نوشتی تا دلتنگ نقطه می‌شدی و نقطه‌نقطه‌نقطه می‌نوشتی.
  11. و خسته‌ می‌شدی از نثر معیار و تف می‌کردی به نثر معیار و هی فکر می‌کردی از این چارچوب کپک‌زده‌ی معیار چطور می‌توان بیرون زد؟
  12. و نثر نو، نثر بیرون از معیار، نثر آزاد، نثری که لذت نو بودن می‌دهد،‌ نثری که جان و مایه از گفتار می‌گیرد و گوش تیز می‌خواهی برای نوشتن چنین نثری.
  13. و اصلن همه‌ی جمله‌های جهان باید با و شروع شوند و جمله‌یی که بی «و»‌ شروع می‌شود جمله‌یی‌ست بی‌بته.
  14. و در «و» شگفتی است و پیوستگی است و رهایی است و نویی. و در «و» شگفتی هست و پیوستگی هست و رهایی هست و نویی. و بین «هست» و «است» فرق‌هایی‌ هست اما نه به آن سادگی و قاعده‌مندی که گروهی می‌پندارند دریافته‌اند.
  15. و می‌نویسی و می‌خواهی برسی به عدد ۱۰۰. همین است. قهرمان زندگی امروز قهرمان بودنش در همین کارهای ناچیز است که بنشیند و بفشارد و برسد به ۱۰۰ تا جمله مثلن. آن بفشارد اشاره به فشردن ذهن دارد عینهو لیمو تا آخرین قطره.
  16. و از سطرهای پیشین و شیرین راهی جسته‌ام برای آن‌که دست‌و‌دل‌بازتر بنویسم.
  17. و ای زنجیر، ای زنجیرهای… نه نه، صفت نمی‌چسبانم به زنجیر. زنجیر آنقدر جان دارد که محتاج صفت نباشد. اصلن صفت توهین به اسم است، صفت دون شأن اسم است. اسم اگر جان دارد و قدرت دارد صفت نمی‌خواهد. اسم بی‌صفت است، یعنی باید باشد.
  18. و جان من ای خواننده‌ی عزیز اینجا بگذار من قدری رهاتر بنویسم و هی در پی این نباشم که جمله‌ی واضح و روشن و شفاف و دقیق و صاف و ساده جلوی رویت بگذارم تا هلو هی بپرد به گلوت. نه. بگذار من اینجا بازی کنم. بگذار رهاتر از رها باشم. بگذار «ابری شلوارپوش»‌ باشم.
  19. و وقتی رها باشیم خوبیم. وقتی رها باشیم آدمیم. مهربانیم.
  20. و من محتاج خودم هستم. به خودم به همراهی خودم به مدارای خودم با خودم احتیاج دارم.
  21. رفتم و در باقالی‌ها محو شدم و بدجور گرفتار شدم و بد شدم و به قول سخایی خان «یکی مثل تو رو پیدا نکردم، حالا دارم پشیمون برمی‌گردم.» و حالا یک و نیم نیمه‌شب است و من از ۱۰۰جمله فقط ۲۰ تاش را نوشته‌ام.
  22. بین تمام چیزهای «بازبینه‌ی روز» بزرگ‌ترین گرفتاری‌ام دیر خوابیدن است. ایده‌آل این است که آدم قبل ۱۰ آماده‌ی خوب شود، اما افسوس که نمی‌شود و نمی‌شود و نمی‌شود.
  23. نحو جمله، مسئله‌ی من انجام کاری دیگرگونه با نحو جمله است اسماعیل.
  24. و آن بستنیِ آب شده، بستنیِ رهاشده، آن ترکیب شیرین انبه و چیزکیک. آن رها‌شده در شب نخستین شب ماه.
  25. خمیازه راه نوشتن را بسته و تسلیم خواب باید شد و می‌شوم.
  26. چه شبی بود. ناخواسته ناراحتی، و بعد لذت آرامش پساطوفان.
  27. ولی نخوانده نمی‌خوابم. می‌روم توی «مغز اندرو». چه ترجمه‌یی اسماعیل، چه زبانی.
  28. داری بیهوش می‌شوی مرد، برو بگیر بخواب دیگر. چه اصراری داری برسی به سی؟
  29. نشد. بله، جلوی چشم شما بدینوسیله شکست خویش را اعلام داشته و فردا دوباره خیز برداشته و کوشیده تا قصور امروز را جبران نموده.
  30. با نقل‌قولی پشت کامیونی تمام کنم: «تو جهنم خودت پادشاهی کنی بهتره از اینه که تو بهشت دیگران نوکری.»
  1. بیشتر امروز صرف ۳۶مین مسترکلاس حضوری نویسندگی. و چه کلاسی. سراسر کیف بود و برای من که کل ۷ ساعت در چشم‌برهم‌زدنی گذشت و می‌توانستم ۷ ساعت دیگر هم ادامه بدهم. خوبیِ جلسات حضوری این است که مجالی برای دیدار دوستان که پیش‌تر فقط در فضای آنلاین در ارتباط بوده‌ایم. این مسترکلاس یک‌روزه تنها کلاس حضوری من است و جز این فقط می‌خواهم دوره‌یی پیشرفته برای اعضای فعال‌تر دور‌ه‌های پیشین برگزار کنم.
  2. اما کمی از محتوای مسترکلاس امروز بگویم: یک داستان بلند را کامل برای بچه‌ها خواندم و از تمام بخش‌هایی آن برای بیان آموزه‌هایی درباره‌ی نوشتن استفاده کردم. این کار اگر با داستان جذابی صورت بگیرد بسیار مفید است، چون کمک می‌کند به کلیت ساختار یک اثر و رابطه‌ی آن با تمام اجزای آن بپردازیم. ضمن اینکه با ارائه‌ی یک نمونه‌ی کامل و خوب نکات آموزشی مجرد و انتزاعی باقی نمی‌مانند.
  3. نوشتن برای یک نفر. این نکته‌یی بود که دیروز در وبینار نوشتیار شکل گرفت. در جواب دوستی، درباره‌ی نظم و استمرار در انتشار نوشته‌ها گفتم: «ببین، فکر کن مثل یه رابطه‌ی عاشقانه‌س. توی یه رابطه‌ی عاطفی روال معمول اینه که تو هر روز حداقل یه پیام به طرفت می‌دی و ابراز عشق می‌کنی؛ حالا هربار به یه شکلی، مستقیم و غیرمستقیم. نوشتن توی اینترنت هم اینجوریه. برای یه نفر مشخص بنویس و نوشتن برای او طرفو مثل پیام عاشق به معشوق جدی بگیر. نمی‌گم برای مخاطبت نامه‌ی «فدایت شوم» بنویس. این که مسخره‌ست. منظورم مداومت و جدیت در کاره. با چنین نگاهی دلیلی نداره که وقفه‌یی تو کارت باشه. من از این قیاس استفاده کردم تا بگم این روش می‌تونه حس ما به نوشتن رو تغییر بده و کاری کنه که با علاقه‌ی بیشتر نوشته‌هامون رو منتشر کنیم.»
  4. به فهرستی برای یادآوری می‌کنم. فهرستی که هر روز این‌جا بازنشر شود. اصلن یک ارزش اساسی این وبلاگ می‌تواند همین یادآوری باشد. فهرست کامل را فردا منتشر می‌کنم.
  5. ساعت دو و نیم شب است. از صبح سرپا بوده‌ام؛ اما دلم نمی‌آید بخوابم. حیا نمی‌کنم.
  6. راستی، باز هم نشد نظرات قبلی را کامل جواب بدهم. ولی فردا کار را یکسره می‌کنم.
  7. و اسماعیل شاهرودی که درباره‌ی شهرزاد قصه‌گو گفت:

    یک یک قصه‌ی او هر شبه از سینه‌ی او بر لب او
    زندگی رویانده‌ست.
    -از دفتر شعر آی «میقات» نشین، ۱۳۵۱