تأملات شاهین کلانتری

حرفی که یک نفر در نقطه‌ی هشتاد می‌زند، شاید برای تو که در نقطه‌ی ده ایستاده‌ای هیچ مناسب نباشد.

مثال: شاید یک نویسنده‌ی پرسابقه نیازی به زیادنویسی نداشته باشد و بگوید گهگاهی که حسش باشد می‌نویسد، اما برای نویسنده‌‌ی نوپا افزایش کمیتِ تولید نخستین اولویت است.

اگر می‌خواهی با یافتن نمونه‌ی مشابهی از ایده‌ات در میان آثار موفق، خلاقانه بودن آن را تصدیق کنی، پس معنای خلاقیت و نوآوری چه می‌شود؟

هیچ فرد خلاقی خلق ایده‌های تازه را به خاطر ناتوانی در به سرانجام رساندن ایده‌های قبلی متوقف نمی‌کند.

ما در پیاده‌روی شکوفا می‌شویم. ممکن است فردی که خود را بی‌استعداد می‌داند، هنگام پیاده‌روی به چشمه‌هایی از ذوق و خلاقیت خود برسد.

تازه‌کار کسی است که کارهای تازه می‌کند، حرف‌‌های تازه می‌زند و مرزهای قلمروی حرفه‌اش را گسترش می‌دهد. او شهامت تغییر دارد و در بند قواعد نمی‌ماند. تازه‌کار با کهنه‌ها آشناست و از دل کهنه‌ها حرف‌های تازه بیرون می‌کشد.

من که دوست دارم همیشه در هر کاری تازه‌کار باشم و تازه‌کار بمانم.

پاسکال گفت «گرفتاری بشر از آن روست که نمی‌تواند‌ تنها در یک اتاق بند شود.»

حالیا موبایل وسوسه‌ی بیرون‌زدن از اتاق را رفع می‌کند اما خود به اتاقی تبدیل می‌شود که کمتر کسی یارای بیرون‌زدن از آن را دارد.

تنها چیزهایی که نباید تحمل کنی چیزهایی هستند که میل بیشتری به تحمل آن‌ها داری.

هر وقت متوجه شدی هیچ روش معینی برای خوب زندگی کردن وجود ندارد، می‌توانی روش شخصی خودت را برای خوب زندگی کردن بسازی.

احساس می‌کنی درمانده و پریشانی، هیچ دستاورد بزرگی نداری و هر روز بیشتر در رخوت و افسردگی فرو می‌روی. می‌دانی چرا؟ چون فقط کارهایی را انجام می‌‌دهی که فکر می‌کنی از پس آن‌ها بر میایی.

اغلب کارهای واقعن اثربخشی که در زندگی انجام داده‌ام آن‌هایی بوده‌اند که در ابتدا خودم را از انجامشان ناتوان دیده‌ام.

فکر می‌کنم این را چند سال پیش وقتی از سروصدای کارگاه ساختمانی بغل دفترم کلافه شده بودم، نوشتم:

صداهای مزاحم را تاب می‌آورم، خیال می‌کنم این‌ها هم صدای نوعی پرنده است.

وقتی برای شروع نوشتن منتظر ایده می‌‌مانی، ذوق ذهنت را کور می‌کنی و شاید هیچی ننویسی؛ اما وقتی بدون طرح و ایده‌ی قبلی، بی‌درنگ نوشتن میاغازی، پاداش اعتماد به ذهنت را پس از بیست سی دقیقه، با بهترین ایده‌‌ها می‌گیری.

میل رفتن به لایه‌هایی دیگری از یک کار، رابطه یا هر چیزی همیشه خوب نیست. گاهی هنر در ماندن در یک لایه‌ی مشخص و تکان نخوردن از جای خود است.

صبح امروز اید‌ه‌ی خوبی به ذهنم رسید، چنان خوب که گفتم محال است از یادم برود؛ اما دود شد رفت هوا.

اگر ایده‌‌ای خوب به نظر می‌رسد حتمن ارزش ثبت فوری هم دارد. حتا در بدترین شرایط و احول هم یادداشت‌‌‌کردن ایده ضرورت دارد.

ایده‌ی از دست رفته افسوس و اندوه می‌شود.

نوشتن از بدیهیات همیشه بد نیست، به‌شرط آنکه از بدیهیات به بدیهیات نرسی. بسیاری از بهترین مقاله‌ها از بدیهیات آغاز می‌شود و به غیربدیهیات می‌رسد.

تا می‌نشینی بنویسی نگران کارهای نکرده‌ات می‌شوی؟
وقتی می‌توانی حرفه‌ای شوی که بی‌اعتنایی به این نگرانی را بیاموزی.

تو می‌نویسی که کم‌تر احساس سوزش کنی، که حس کنی عمرت را مفت از چنگ نداده‌ای.

از میان یادداشت‌های قدیمی‌ام:

«بله، به گفته‌ی شما موفقیت آسانسور ندارد و باید از پله‌ها بالا برویم. اما نقش خلاقیت این وسط چیست؟ خلاقیت قرار است ما را به آسانسور موفقیت برساند، برای موفقیت آسانسور بسازد.»

در یکی از یادداشت‌های قدیمی‌ام نوشته‌ام:
«کسی که کلمه دارد همه چیز دارد.»

صحنه‌ی رازآلودی‌ست: کسی پشت میزی نشسته و فقط می‌نویسد، بی‌که کار دیگری بکند، فقط می‌نویسد، بی‌وقفه می‌نویسد، بی‌اندازه می‌نویسد.

نوشتن وسیله‌ای است که با آن می‌توانم در هر نقطه‌ای به هر کجا که می‌خواهم بروم.

چه اصراری داری که خودت را تهِ تهِ بن‌بست ببینی و هر راه‌حلی را بی حاصل؟

راه‌حل زمانی نتیجه می‌دهد که کمی هم اثربخشی آن را به خودت تلقین کنی.

-یه سری چیزای مهم هست که ما دوست داریم هر روز اهمیتش بهمون یادآوری بشه، مثلن من دوست‌ دارم هر روز به خودم یادآوری کنم:

  • مهربون بودن مهمه.
  • دورنگری مهمه.
  • بازخوانی کتابای خوب مهمه.
  • بخشش مهمه.
  • دوستی مهمه.
  • زندگی در لحظه‌ی حال مهمه.
  • حسرت گذشته رو نخوردن مهمه.
  • نوشتن صبحگاهی مهمه.
  • بالا رفتن از نردبان نویسندگی مهمه.
  • پیاده‌روی مهمه.
  • گسترش دایره‌ی کلمات مهمه.
  • تمرین سنجیده و هدفمند مهمه.
  • نوشیدن بیشتر آب مهمه.
  • وقت تلف نکردن با موبایل مهمه.
  • خوب و به موقع خوابیدن مهمه.
  • موسیقی کلاسیک مهمه.
  • گزیده حرف زدن مهمه.
  • وبلاگ‌‌نویسی مهمه.
  • تجربه‌ی کارهای تازه مهمه.
  • بدوبیراه گفتن به سعید قائدی مهمه.
  • شعر خوندن مهمه.
  • نخ دندون مهمه.
  • گله‌وار رفتار نکردن مهمه.
  • داشتن درآمد غیرفعال مهمه.
  • دیدن آدما مهمه.
  • خوب گوش دادن مهمه.
  • متمایز بودن مهمه.

شما چی رو مهم می‌دونید؟

انگیزه‌ و انرژی انجام کارهای بزرگ‌ را وقتی به‌ دست میاوریم که کارهای کوچک را کنار بگذاریم. کارهای ریز و کم‌حاصل عامل حواسپرتی و بهانه‌ی به‌تعویق انداختن کارهای ارزشمندند.

دیشب تا صبح توی خواب به خودم می‌گفتم این چند جمله را بنویس:

«اینجا در بازی مارپله‌ای هستیم که یک خانه در میان نیش مار است، بی هیچ پله‌ای.»

صبح که پا شدم‌ زیاد چنگی به دلم نزد، ولی زمینه‌ساز طراحی تمرینی تازه برای کارگاه تمرین نوشتن شد.

دنبال بهترین نوع ارتباطات اینترنتی هستی؟

در موضوعی که می‌‌پسندی، رتبه‌های بالای نتایج جستجوی گوگل را به دست بیاور.

از چیزهایی که در تو احساس تازه ایجاد می‌کنند استقبال کن، آن‌ها زمینه‌ساز شکل‌گیری افکار تازه‌اند.
پیشنهاد: رمان بخوان. رمان با کم‌ترین هزینه و بیشترین تنوع و کیفیت می‌تواند خالق احساسات تازه باشد.

بدترین نوع اتلاف وقت زمانی‌‌ رخ می‌دهد که تو نمی‌دانی کاری که انجام می‌دهی اتلاف وقت است.
آیا جرأت داری از این منظر به عملکردت بنگری؟

دلتنگ کتابی بود که هرگز نخوانده بود.

دلتنگ آدمی بود که هرگز ندیده بود.

دلتنگ دیواری بود که بر آن تکیه نداده بود.

دلتنگ جنگلی بود که پا به آن نگذاشته بود.

دلتنگ…

دلتنگی برای نادیده‌ها و ناشناخته‌ها را بیشتر می‌پسندید.

دوستی در جلسه‌ی امروز نویسندگی خلاق گفت: «من خودم ماجرام».

بله، ما که مشتاق نوشتنیم، هر کدام خود یک ماجراییم. ماجراپنداشتن خویش بهانه‌ای همیشگی برای نوشتن است.

-کاش هر جمله‌ای که از دهن آدم میاد بیرون مثل یه شعر باشه؛ اما نه مثل اون مزخرفات کهنه‌ای که اغلب آدما شعر می‌دونن. یه شعر بی‌زلم‌زیمبو باشه مثل این:

«به تو حسودیم می‌شه
هر وقت دلت بخواد
می‌تونی ترک کنی منو
اما من نمی‌تونم
ترک کنم خودمو.*»

*آنا اشویر، کتاب «دارد هوا که بخواند»، ترجمه‌ی محمدرضا فرزاد

کاش یک جا، قرص و محکم به خودت بگویی «تکرار بس، تکرار بس، تکرار بس.»؛ از دور باطل بیرون بزنی و فقط جاهای جدید بروی و کارهای نو بکنی و حرف‌های تازه بزنی.

سراغ نوشته‌های پارسال و پیرارسال و پس‌پیرارسال نرو. وحشت می‌کنی از اینکه هنوز همان دردها و دغدغه‌ها را داری، از اینکه رشدت به چشم نمی‌آید. نرو، هیچ وقت تا مطمئن نشدی سراغشان نرو. اطمینان از چی؟ از دگرگونیِ مشهود؛ اما بزرگ‌ترین دگرگونی هم چون به‌تدریج صورت گرفته شاید چندان به چشم‌ نیاید. می‌بینی که راهی برای اطمینان یافتن نیست. پس برو، سراغ نوشته‌های پارسال و پیرارسال و پس‌پیرارسال برو، شاید چیزی برای غافلگیر شدن یافتی.

نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم، نمی‌دانم. در نوشتن، از تکرار هیچ کلمه‌ای اندازه‌ی تکرار «نمی‌دانم» لذت نمی‌برم.