تنت ستارهکوبی شب است
که زخمهای را خوب میکند
علی شفیعی، زیبایی نگرانم میکند، ص۵۷
تنت ستارهکوبی شب است
که زخمهای را خوب میکند
علی شفیعی، زیبایی نگرانم میکند، ص۵۷
در باران شلاقکش که تا نزدیکیهای صبح میبارد، خواب خوشی در پناه سقف میکنیم. تا فردا چه پیش آید.
م. ا. بهآذین، گواهی چشم و گوش، ص۲۱
آیا میتوان در پناه عشق مجاز از نیستانگاری گریخت؟ مسلماً عشق مجاز نمیتواند با نیستانگاری مقابله کند، اما میتواند پناه یا تسکینی باشد تا انسان -شاعر و غیرشاعر- با آن روزگار بحران را پشت سر بگذارد…
یوسفعلی میرشکاک، نیستانگاری و شعر معاصر، صص ۱۸۵ و ۱۸۶
تودهها میدانند که جهل و کژزبانی و همدردی این کس کس برایشان سودمندتر است تا تمامی نیکاخلاقی، خردمندی، و احساسپرهیزی فرد فرهیخته.
میشل فوکو، گفتمان و حقیقت، ترجمهی علی فردوسی، ص۱۰۵
دهنلقّی و بیجاگویی، بنابراین، نخستین خصلت سخنران سوم در گزارش محاکمهی اورستس است.
میشل فوکو، گفتمان و حقیقت، ترجمهی علی فردوسی، ص۸۸
به هر صورت، میوهی وقتدزدیهای شبانهی مترجم این است که میبینید. امید او این است که خطاهای او را به حُسن انگیزهی او ببخشائید.
علی فردوسی، گفتمان و حقیقت، ص۱۹
برای علاقهمندانی که از قلمورزی فوکو در نوشتن لذت میبرند، البته میتواند جای تاسف باشد که این متن نوشته و ویراستهی فوکو نیست، اما این به خودی خود از ارزش این متن نمیکاهد.
علی فردوسی، گفتمان و حقیقت، ص۱۳
بر بلندای این شیونسرای گنگ
پژواکی به زیبایی خود باش!
شهرام شاهرختاش، شبِ بیرنگ، ص۲۱
میتوان
از یک عاشق
در یک تصویر را
پرسید
وقتی
اندوهزده
به انتهای شب
گره خورده است
مریم شجاعی، جایی پشت خندهها، ص۱۳
در کنار تخیلش
به خواب میروم
و دلم
از خلوت مرگوارش
ترک برمیدارد…
مریم شجاعی، جایی پشت خندهها، ص۱۳
برهنه نشینم،
ماهوار،
بر پنجه نقره آب،
ماهی نور سپیدی گریبانم، اگر باشی.
مهناز رضایی، پچپچه، ص۱۷۰
به مهربانی نگاهت آغشتم
که تاج زرینش، چون آفتاب،
از رخنهی شبناک اندیشه عیان بود.
مهناز رضایی، پچپچه، ص۱۶۶
نگاه میبندم؛
وهم سادهای
از رنگدانِ دل
رنگ میخورد
پلک میبندم؛
ضربههای وهم نخستین
خون را پیش میبرد
مهناز رضایی، پچپچه، ص۲۸
عشق به ادبیات، و همذوقی و همعقیدگی در مطالب ادبی و سیاسی و اجتماعی و علیالخصوص دلبستگی به دوستی بیریا ما را اول با یکدیگر آشنا و بعد رفیق و همنشین کرد.
سید فخرالدین شادمان، کتاب بینام، ص۳
آیا دستانی هست،
تا شولای آتشبافی از تو،
بر شانههای سخن بدوزد؟
بهمن رافعی، بیعشق، ما سنگ، ما هیچ، ص۱۲۳
فریب ظاهر رنگین جلدها را نخوریم
زلالیاب ضمیر کتابها باشیم
بهمن رافعی، بیعشق، ما سنگ، ما هیچ، ص۸۸
و چه سنگین میجوشد، مذاب نگاه،
از خشمخانهی چشم!
بهمن رافعی، بیعشق، ما سنگ، ما هیچ، ص۸۵
تو را به بهت مفاهیم تیر خواهد برد
جرقههای مضامین استعارهنشین
بهمن رافعی، بیعشق، ما سنگ، ما هیچ، ص۸۴
بر چنگ جانکوک دلم، چنگی بزن! چنگی بزن
تا پرده پرده عشق را، احیا کنم، احیا کنم
بهمن رافعی، بیعشق، ما سنگ، ما هیچ، ص۱۷
گلخوشهی خورشید، پژمرد و پرپر شد
باغ شفق گل ریخت، شب سایهگستر شد
بهمن رافعی، بیعشق، ما سنگ، ما هیچ، ص۱۲
در چشم او عبور زمان رشتهواره نیست
هر لحظه هم بدایت خویش و هم آخر است
بهمن رافعی، بیعشق، ما سنگ، ما هیچ، ص۱۰
صبحانه که تمام شد احمد شاملو با آن صدای فسفرآسا، بارانی فریاد زد: «همهی ما شاعران به هم وابستگی ابدی داریم اما قادر نیستیم پول صبحانه را بپردازیم.» صاحب کافه که نامش نیما یوشیج بود با مهربانی و آرامش گفت: «همهی شما شاعران مهمان من هستید. من به همهی شما وابستگی دارم.»
احمدرضا احمدی، زیر درختان برگریز، مجلهی سان، ش۴، ص۱۹