• اگر استعاره نبود چه می‌کردیم؟ استعاره تسکین هم می‌دهد. نشسته‌یی فکر می‌کنی به روزها و کارهایت. می‌بینی عینهو مار و پله است، یکی در میان در هر خانه ماری نیش تیز کرده برایت؛ زور می‌زنی و یک قدم جلو می‌افتی، نیش می‌خوری و چند قدم عقب می‌افتی. زندگی پُربارِ پُرمار. شاید بگویی «در چنین استعاره‌یی چه تسکینی هست؟». هست، چون این حس را می‌دهد که توی بازی هستی. بازی‌ دیدن زندگی آرامت می‌کند، حتا شنگولت می‌کند.
  • ما که می‌نویسیم در متن زندگی می‌کنیم. ما متن را برگزیده‌ایم تا در حاشیه نباشیم، در حاشیه نپوسیم.
  • سیاهه‌ی کلاس‌های امروز: برگزاری جلسه‌ی بازخورد نویسندگی خلاق ۵۸ و ۵۹ و دوره‌ی سایت نویسنده.
  • یک خروار کلیپ مسخره دیدم توی اینستاگرام. چند ماه یکبار وقتی ذهنم بحران‌زده باشد چنین می‌کنم. آخرش با خودم فکر کردم کسانی که عادت کرده‌اند هر روز این حجم از خزعبلات را ذهنشان بکنند چه بلایی سر روح و روانشان می‌آید. البته بین کلیپ‌هایی که دیدن چیز خوب و الهام‌بخش هم کم نبود،‌ از برخی‌ش ایده‌ هم گرفتم و یادداشت برداشتم. حرفم درباره‌ی انباشت بی‌وقفه‌ی محتوا در مغز است. دادن خوراک به مغز فقط تعطیلی آن را در پی دارد. باید دید و درنگید. بدون درنگ، بی‌درنگ دیوانه می‌شوی.
  • کاش امسال با دیدن رنج و اندوه عزیزترین اطرافیانم به پایان نمی‌رسید.
  • دارم برای جلسه‌ی سوم کلاس نویسندگی خلاق آماده می‌شوم.
  • امروز خیلی بهتر از روزهای قبلم.
  • فراخوان طنزبانک اعلام شد؛ دوره‌یی که برای فراهم‌ آوردن آن سال‌ها کوشیده‌ام: طنزبانک
  • برای من دوره‌ برگزار کردن هیچ کم‌تر از کتاب نوشتن نیست. عملن همان است، حتا از جنبه‌هایی پویاتر و بهتر؛ نخست به‌خاطر ارتباط مستقیم با همسفران دوره. البته یک نکته مهم را هم باید افزود: دوره باید از ذهنیتی مکتوب برخاسته باشد تا ارزشی هم‌سنگ کتاب بیابد.
  • ده دقیقه مانده به دو نیمه‌شب حافظ را باز می‌کنی و چشمت می‌افتد به: «ماجرای دلِ خون گشته نگویم با کس».
  • امروز بخشی تازه به دوره‌ی نویسندگی خلاق افزودم؛ سطرهایی برای ادامه دادن. پاره‌یی از آن را به اینجا خواهم افزود.
  • استقبال از طنزبانک در همین ساعات آغازین چه گرم بود.
  • شب دو کلاس داشتم، نویسندگی خلاق و سایت نویسنده.
  • خبر خوب امروز شنیدن خبری بهبودی کامل برادرِ مرتضی بود.
  • ۴ صبح است. عملن وارد ۲۷ اسفند شده‌ایم اما من تاریخ روز قبل را می‌گذارم روی این پست. چون‌ روز من هنوز تمام نشده. همین الان رسیدم خانه.
  • برای رفیق مشکلی پیش آمده بود، از آن مشکل‌ها که بدجوری روح را در خلوت و جلوت می‌خورد و می‌تراشد. حرف زدیم و کمی از بار دلش سبک شد. اما حرف کافی‌‌ نیست. با همراهی‌ام تا حل کامل مشکل است که اعتقادم به حرمت رفاقت را نشان خواهم داد.
  • یازدهمین کمپ ایده‌پزی هم تمام شد. آنقدر حضور بچه‌ها پویا و پیوسته بود که یک جلسه‌ی اضافه هم به این کمپ افزودم. بخشی از حاضران کمپ‌های قبلی معتقد بودند این کمپ به نسبت به دوره‌های قبل جهش کیفی چشمگیری داشته که مایه‌ی خوشحالی من است.
  • فراخوان دوره‌ی «طنزبانک» هم نهایی شد و فردا اعلام می‌شود. سرانجام پس از سال‌ها‌‌ پرسه در طنز به خودم مجوز برگزاری این دوره را دادم. جذابیت تعطیلات نوروز برایم نه سفر است و نه دید و بازدید، همین دوره است که حسابی وقت و انرژی می‌طلبد، برای من که اهل استراحت نیستم، عید یعنی این.
  • و زندگی که هرازگاهی آدم‌ را وادار می‌کند به تکرار این بیت: «من بودم و کنجی و کتابی و رفیقی/غم  را که خبر کرد؟ بلا را که نشان داد؟»
  • یکی از لذت‌های این‌ روزها هم‌ خواندن طرح‌های ارسالی متقاضیان دوره‌ی ۱۰۰ داستان است.
  • ذهنم چنان مشغول و مبهوت یک مسئله است که جز گزارش قلم‌انداز کارها چیز چندانی جاری نمی‌شود.
  • لحظه‌شماری می‌کنم تا اول فروردین برسد و سری جدید وبینارهای اهل نوشتن را در یوتیوب برگزار کنم.
  • از فردا باید نوشتن این یادداشت‌ها را از ابتدای روز شروع کنم تا همه‌ش نماند برای شب.

 

  • درنگ و دریغ، دریغ و‌ درنگ.
  • موش گوشه‌گیر. موشه‌گیر.
  • چه اشکال دارد یادداشت‌ ر‌وزت را در قالب فهرستی بنویسی که معنای برخی سطرهای آن حتا برای خودت هم آشکار نباشد؟
  • امروز در چشمزدی گذشت و حالیا دوازده شب را کجای دل باید گذاشت؟
  • واپسین جلسه‌ی ۲۵‌مین‌ کارگاه تمرین نوشتن هم برگزار شد. حدود ۳ از برگزاری این کارگاه می‌گذرد و هنوز بسیاری از هسفران آغازین آن در دوره‌های جدید هم حضور دارند. این دوره با نام اولیه‌ی «کارگاه تولید محتوا» قرار بود جایی باشد باشگاه ورزشی برای نویسنده‌ها، تا دور هم جمع شویم و با هم تمرین کنیم. یکی از سرگرمی‌های جدی هفته طراحی تمرین‌های تازه‌ی این کارگاه است. هر وقت نمونه‌ی خوبی می‌یابم اول از همه آن را برای این کارگاه کنار می‌گذارم. این کارگاه ‌مکمل اصلی دوره‌ی آنلاین نویسندگی خلاق است و به اجرای منظم‌تر و متنوع‌تز تمرین‌های این دوره یاری می‌رساند.
  • چه خوابالودم.
  • امروز تا می‌توانستم شعر خواندم. چند دفتر شعر تازه‌ی کمیاب هم خریدم، یکی‌ش گزیده‌ی اشعار مهاجران ایرانی به انتخاب میرزاآقاعسگری (مانی)  است.
  • در کمپ ایده‌پزی امشب به موانع برنامه‌ریزی پرداختیم. اینکه چطور رفتن سمت برنامه‌ریزی برای بسیاری کاری ترسناک است.
  • این هم از کلاس ۷ ساعته‌‌ی امروز. بهتر از تصورم پیش رفت. خوشحالم که همه‌ی بچه‌ها تا لحظه‌ی آخر با انرژی و اشتیاق همراهی کردند. به همین شیوه ادامه خواهیم داد: کلاس حضوری ۷ ساعته‌ی تک‌جلسه‌یی به همراه‌‌ یک جلسه‌ی آنلاین پس از یک دو هفته، برای بررسی متن‌ها و پرسش‌و‌پاسخ.
  • داشتم خاطرات پرتو نوری‌علا را می‌خواندم. جزییات متفا‌وتی را از فضای ادبیات ایران در دهه‌ی چهل و پنجاه نشان می‌دهد.
  • این شعر رهی معیری امروز بدجور افتاده بود سر زبانم: «تمامی دینم به دنیای فانی، شراره‌ی عشقی که شد زندگانی/به یاد یاری خوشا قطره اشکی، ز سوز عشقی خوشا زندگانی»
  • دوباره شروع کردم به خواندن «شب ملخ» جواد مجابی. اینبار برایم جالب‌تر شده. یکی از تجربه‌ی شیرین‌ وقتی‌ست که بعد سال‌ها دوباره به کتابی باز می‌گردی و می‌بینی اینبار در نظرت بسیار بهتر و عمیق‌تر جلوه می‌کند.
  • مقاله‌ی مفصل «رمان‌نویسیِ دهه‌ی چهل و چوبکِ سنگ صبور» از رضا براهنی را هم‌ خواندم و هوس رمان‌خو‌انی‌ام دوچندان شد.
  • دو-سه مقاله هم از ناصر وثوقی خواندم. در مقاله‌ی «زبان و زندگی» با اشاره به هجوم واژگان بیگانه به زبان فارسی، می‌نویسد: «…چهل سال پیش از این برای واژه‌ی تازیِ صدا، با زیر حرفِ نخستین، پژواک را که از بدِ حادثه یا «کشتار همگانی»ی آن سموم، هنوز بر جای مانده بود، بیرون کشیدیم، پیوسته به کارش بردیم تا امروز شده است واژه‌‌یی عادی و همه‌شناس.»
  • به دو دفتر شعر هم ناخنک زدم و پاره‌یی از آن‌ها را در داستان‌گاه اینستاگرام بازنشر کردم.
  • کتاب تئوریک کوچکی را هم با نگاهی شتابناک مرور کردم.
  • حالا که فهرست بالا را نوشتم، خودم باورم نمی‌شود در طول روزی پرمشغله که فقط حدود ده ساعت آن‌‌ صرف یک کلاس و مقدمات و مؤخرات آن شده، این‌همه چیزمیز خوانده‌ام و هنوز دارم می‌خوانم. این‌ها نتیجه‌ی عادتِ وقت‌دزدی برای مطالعه است. ریزترین فرصت‌ها را هم می‌توان برای مطالعه ربود.
  • برنامه‌ی جدید وبینارهای اهل نوشتن را هم امشب اعلام کردم: از یک فروردین، شنبه تا چهارشنبه، با اجرای خودم، هر روز ساعت ۱۳ در کانال یوتیوب مدرسه نویسندگی. همه‌ی جلسات ذخیره هم خواهد شد.
  • یازده و نیم شب است. مهمانی دعوت شده بودم، نرفتم. ماندم در دفتر، به برخی کارها رسیدم و قدری هم شعر خواندم.
  • عصری باز یک خروار کتاب تازه خریدم. میلاد بار تازه آورده بود و نمی‌شد نخرید. هر کتاب تازه، حتا اگر یک صفحه‌اش را بخوانی، یک قدم می‌بردت جلوتر.
  • هر کتاب یک جانور عجیب است. با هر کتاب باید مثل یک جانور عجیب روبه‌رو شد. جانور را در معنای منفی به کار نمی‌برم. باید مثل جانورشناسی که شیفته‌ی کارش است با کتاب‌ها مواجه شد.
  • شاید بتوان اسم شبکه‌های اجتماعی را گذاشت وانمودگاه. تشویقت می‌کند به چیزهایی وانمود کنی که نیستی.
  • فردا کارگاه حضوریِ یک‌روزه دارم، بعدازظهر شروع می‌کنیم و تا شب ادامه می‌دهیم. حالا چشم‌هایم را بسته‌ام و سناریوی کارگاه را مرور می‌کنم. برای هر کلاس درست مثل کودکانی که شوق عید دارند مشتاقم. باید توی کلاس از رهایی دست‌خط هم بگویم. شاید گرافیک و نویسندگی دور از هم به نظر برسند، ولی من بیش از قبل به رابطه‌ی این دو توجه می‌کنم. نمی‌گویم خط خوب، اما خط متفاوت می‌تواند به نوشته‌ی متفاوت راه بدهد. حروف در شکل‌های گوناگون ایده‌های گوناگون می‌سازند. در تایپ با ابزار دیجیتال هم همین صادق است، مدتی هر روز فونت وُردتان را تغییر دهید و تأثیرش را بسنجید تا تفاوت را دریابید.
  • شام امشبم بدمزه‌ترین ماهی جهان بود. چرا باید چنین موجود بدبدنی را صید کنند و بپزند؟
  • گاهی که پیش از شروع کلاس‌ها حالم بد است -آنقدر بد که توان گفتن یک جمله را هم در خودم حس نمی‌کنم- وسوسه می‌شوم تسلیم شوم و جلسه را لغو کنم، اما مقاومت می‌کنم و می‌روم توی کلاس. و عجیب است که هر بار ناگه‌گیر* می‌شوم. انگار نه انگار من آن آدم پریشان و مستأصل دقایق قبلم، می‌شوم گلوله‌ی انرژی. امشب در جلسه‌ی ایده‌پزی همین اتفاق افتاد. و بچه‌ها هم حس خوبی به این جلسه داشتند.

*«ناگه‌گیر» گویا معادلی سره برای «غافلگیر» است. من البته محض تنوع و بازی آن را به کار بردم. شاید چون از «غافلگیر» خسته‌ام.

  • یک‌هو یک جمله یکراست میاید وسط ذهنت می‌ایستد، بلندگو دست می‌گیرد و خودش را تکرار می‌کند. اصرار دارد به کسی بگوییش. اما طرف در دسترس نیست، باشد هم راه گفتن آن حرف باز نیست. در نتیجه قلم برمی‌داری و جمله را می‌نشانی سر جایش. دلجوش‌ترین نوشته‌ها، همه همان چیزهایی‌اند که باید به دیگری می‌گفتیم و نشد، نخواستیم، نتوانستیم بگوییم.
  • غصه‌های خودم را دارم. با همین غصه‌ها راه می‌روم، می‌نویسم، می‌خندم.
  • «گاهی حس می‌کنم از نبردی سهمگین بازگشته‌ام.» امشب که برگشتم، این حرف زیر لبم بود، تکرار می‌کردم و پی چیزی بودم که باید از پی‌اش بیاید. اما همین کافی نیست. گاهی حس می‌کنی از نبردی سهمگین بازگشته‌یی.
  • روز شلوغی بود. صبح با کار اداری پیش رفت. ظهر و بعدازظهر به سیاهی گذشت. و از شش به بعد سه کلاس داشتم و چند مصاحبه. کلاس تولید محتوا تمام شد و دیدن رضایت همسفرانم خستگی از تنم به در کرد. در کمپ ایده‌پزی هم حقیقتن خوش گذشت. این کمپ‌ جایی شده برای پیگیری ایده‌های سودمند. و طبق معمول شب دیر برگشتم.
  • امروز طرح‌های جالبی هم از سوی متقاضیان دوره‌ی ۱۰۰ داستان رسید که بررسی‌شان خالی از لطف نبود.
  • از امروز دوست دارم به اعضای کلاس‌ها، بگویم «همسفر»، البته «بچه‌ها» هم سر جای خودش باقی‌ست.
  • ۲ تا جلسه‌ی مشاوره داشتم و ۲ کلاس و در این بین هزار تا کار ریز و‌ درشت دیگر هم انجام دادم.
  • اصلن آدم باید هر روز یا هر هفته برای کتاب زندگی‌اش یک اسم تازه انتخاب کند. اسم امروز من «خشم و تکاپو» است. برگرفته از عنوان رمان معروف ویلیام فاکنر، خشم و هیاهو. این نام را فاکنر از کتاب مقدس برداشته.
  • برای خشم و تکاپو توضیح بیشتر بدهم؟ حکایت زندگی آدمی‌ست که صد تا چیز خشمش را برانگیخته، و او می‌کوشد از این خشماخشم نیرویی بسازد برای تکاپو، تکاپوی بهتر.
  • و این‌همه دشمنی با واژه‌ی «نصیحت» را نمی‌فهمم. پند و نصیحت بار مثبت هم‌ دارد. من یکی که عاشق نصیحت شنیدنم. طرف اجبار نمی‌کند که حتمن به پندش عمل کنی. ای دوست، مرا نصیحت کن. من محتاج نصیحت توام.
  • دوازده و نیم است. بخوابم که صبح زود بیدار شوم و بروم اداره‌ی کوفتی مالیات -واریزگاه. دوباره یک مالیات سنگین بسته‌اند به من.
  • اما هیچ دلم نمیاید و نمی‌خواهد دست از نوشتن بکشم.
  • کاش می‌شد مثل ساختمانی جمع‌وجور، زندگی را هی کوبید و از نو ساخت. شاید هم شد.
  • چنان مشغولم که ۳ روز است نرسیده‌ام حتا ریشم را بزنم. برای هر لحظه هزار تا کار صف کشیده و تکان می‌خوری شب می‌شود. اما راضی‌ام. خودم را محکوم کرده‌ام به رضایت.
  • ده و نیم شب است. خواب‌آلودم و در راه برگشت به خانه. دوست دارم شب هزار ساعت طول بکشد و در خلسه‌ی بی‌خوابی هزارها کلمه بنویسم.
  • کتاب تازه‌ی سعید عقیقی منتشر شد: «کتاب فریدن رهنما». رهنما را سال‌ها پیش در کلاس عقیقی شناختم، بعدها بارها از نوشته‌هایش مثال آوردم توی کلاس‌ها. هنوز کتاب عقیقی را کامل نخوانده‌ام و فقط نگاهی به برخی صفحات انداخته‌ام. در جایی از پیش‌درآمد حرفی از رهنما نقل شده که فکر نکنم از یاد ببرم: «آن‌قدر ما را شکسته‌اند که دیگر خُرده‌هایمان را نمی‌شود شکست.» ضمیمه‌ی کتاب درباره‌ی چند نامه‌ی عاشقانه از رهنماست، تلخیِ تکان‌دهنده‌یی دارد: «در نامه‌ها روندی واضح است از شوق و شور به دلتنگی، از دلتنگی به نگرانی، از نگرانی به دلمردگی و از دلمردگی به دلگیری و تمام.».
  • امروز ۶ تا کتاب تازه خریدم. ۵ نوبت نوشتم. ۴ تا کلاس داشتم. ۳ کار را پیگیری کردم. ۲ تا گونیِ چتایی خریدم. ۱ بار دیگر هم سرخورده شدم.
  • نوشتن در اینجا را از همه‌جا بیشتر دوست دارم. جوری که اینجا می‌توانم بنویسم اصلن توی تلگرام و اینستاگرام ممکن نیست.
  • یک ضدحال امروز پریدن تمام یادداشت‌های شخصی ۱۰ روز اخیرم بود. نمی‌دانم چه بلایی سر وُرد لپ‌تاپم آمد. به جهندم. توی مرسدسِ کیمیایی یکی از پرسوناژها گفت: «به چیزی که دل نداره دل نبند.» بای‌بای نوشته‌های بی دلی که از دلم برآمده بودید.
  • سراسر شوق زندگی‌ام و یکسره سرخورده. بله، برخی جانوران اینگونه‌اند.
  • «ناغوش» را امروز توی کتاب «معجم شاهنامه» دیدم:
    «ناغوش: غود* خوردن باشد در آب، و کسی که به آب شده و زیر آب ساعتی هشت گویند: ناغوش خورد.
    شعر:
    در آن آب ناغوش کردن رواست
    که یک مرد بالا بوَد آب راست*شاید «غوته» بوده است و تصحیف شده.»
  • روز قشنگی بود. روزی که شجاعانه و منظم عمل کنی قشنگ است. نخستین جلسه‌ی کمپ ایده‌پزی بازخوردهای شیرینی داشت و از اجرایش لذت برم. مصاحبه‌های ورودی دوره‌ی نویسندگی خلاق هم خوب پیش می‌رود و‌ نظم و دقت عاطفه عطایی در پیگیری کارها خیالم را راحت کرده.
  • امروز گاه به گاه ناخنکی زدم به «نقد بی غش». کتاب مجموعه‌یی از گفت‌وگوهای صدرالدین الهی  با پرویز ناتل‌خانلری است. خانلری از رفقای فابریک صادق هدایت هم بوده. درباره‌ی او می‌گوید: «اگر جوان با استعدادی را پیدا می‌کرد به تشویقش همت می‌گماشت و وادارش می‌کرد که کار کند. کتاب بخواند. چیز بنویسد و شعر بگوید.»
  • فراخوان ۱۰۰ داستان هم‌ نهایی و هم‌اکنون آماده‌ی خدمت‌رسانی به شما هم‌میهنان عزیز است‌ (البته این جمله که به سیاق شرکت واحد و سایر اقوام نوشته شده می‌طلبید که ختم شود به «می‌باشد»): کلاس ۱۰۰ داستان

دو‌ و‌ نیم شب است. چشم‌هایم را به زور باز نگه داشته‌ام. الان‌ رسیدم خانه. از بام‌ تا شام یکسره مشغول بودم. سه تا کلاس برگزار کردم و شب هم با مرتضی رفتیم تالار آیینه، عروسی دوستمان سامان. ماهان و دانیال هم‌ بودند توی عروسی. شب با ماهان‌ برگشتیم و گپی درگرفت. حرف از بازی و بازی‌سازی شد و متوجه شدم ماهان هم در بچگی شیفته‌ی بازی «راز جنگل» بوده. این بازی جوری از زمین و زمان جدایم می‌کرد که هنوز هم حسش با من مانده.

به این نتیجه رسیدم که تمرین‌هایی مثل نردبان نویسندگی هم در امتداد همان علاقه‌ی وافر به بازی است. هر وقت که بازی مناسب یک کار را ساخته‌ام بیشتر در مسیر انجامش استمرار داشته‌ام. بنابراین اگر کاری هست که هنوز نتوانسته‌ام درست انجامش دهم، شاید به این دلیل است که بازی مناسبش را نیافته‌ام.

✱ آمدم دفتر، چند تا کار کوچک انجام دادم و حالا می‌روم عیادت مرتضی عباسیِ کمرْ فنرْ نموده.

✱ یک‌ ربع به دوازده شب است، دارم برمی‌گردم خانه. یاد ترانه‌‌یی از فردمنش و قمیشی افتادم: «مردِ با همت میدون». نوجوانی زیاد گوشش می‌دادم. همیشه دوست داشته‌ام آدم با همت میدان باشم، مثل خر کار کنم و هرگز جا نزنم. سطری از «شب یک شب دو» را به همین دلیل خیلی دوست دارم:

«…از این‌همه خستگی و جست‌وجو فقط می‌آموزد که هرگز نباید جا زد. زندگی اصلاً زیر و بالاست و گند و رنج.»

✱ این هم‌ بدبختی بزرگ من است: می‌دانم که به‌موقع خوابیدن برام مفید است اما از زود خوابیدن دلم می‌گیرد و دلم می‌خواهد نیمه‌شب را یکسره بزنم به زندگی، نه خواب که فامیل مرگ است.

✱ کتاب‌ها را چیده بودم جلویم که دیدم عشقم به کتاب در امتداد علاقه‌ام به اسباب‌بازی‌ در کودکی است. البته من اسباب‌بازی چندانی نداشته‌ام و بیشتر با آت‌و‌آشغال‌های توی حیاط چیزمیز دست‌وپا می‌کردم برای خودم. مقایسه‌ی کتاب با اسباب‌بازی البته تنزل جایگاه کتاب نیست. و اصلن بگذارید بگویم که تا چیزی برای آدم به بازی تبدیل نشود، جدی نمی‌شود. خوشحالم که پگاه جهانگیرنژاد اهمیت بازی را دریافته و دوره‌ی «بازی نوشتن» را برگزار می‌کند.

✱ در خانه‌ی مرتضی مجالی دست داد تا یکی از شماره‌های اخیر مجله‌ی «تجربه» را ورق بزنم و دو‌ تا از مقاله‌ها را بخوانم، یکی از یکی احمقانه‌تر. یکی‌ش انشای خامی‌ست درباره‌ی کتاب «من‌ات به دنبالِ» فرسی. در جایی ادعا کرده که نثر آثار قدیمی شمیم بهار از نثر فرسی بهتر است. ما که نفهمیدیم با چه معیاری انشانویس مجله چنین‌ نتیجه‌یی گرفته. از طرفی بند کرده به حرفی از فرسی درباره‌ی ابراهیم گلستان و مقایسه مضحکی کرده که نشان می‌دهد کل مطلب با خواندن سرسریِ یکی-دو پاره‌ی کتاب فرسی نوشته شده. باری، نتیجه‌ی نوشتن برای صفحه پر کردن می‌شود همین حرف‌های خام و بی‌پایه. در آن یکی مطلب، یکی از کتابسازهای اعظم، هزاران کلمه آسمان ریسمان بافته که بگوید چرا کتاب مصاحبه‌اش با اسماعیل خویی را منتشر نمی‌کند. تهش هم دو کلمه حرف حساب دستگیرت نمی‌شود. آقا نمی‌شد به جای سالاد کلمات رک و رو راست حرفت را در نیم‌صفحه بنویسی؟

✱ پیش به سوی جمعه‌ی پُرکلاس.

 

 

ɞ این «ادامه دارم» وسط آزادنویسی‌ها شکل گرفت. خوبی‌ِ تندنویسی‌های جنون‌آسا این که خودت را با جمله‌های عجیب و غریب غافلگیر می‌کنی. »ادامه دارم» یعنی در من حرف‌های بسیار است. یعنی من در نوشتن جاری‌ام و پایان‌ناپذیر. آزادنویسی برای تجربه‌ی همین تداوم است.

ɞ رفتم نزد آقا رضا چمن‌زن و مویی کوتاه نمودم. یعنی در اصل قصد دیگری داشتم از رفتن به خیابان اسکندری که ناخواسته سر به دلاک سپردم.

ɞ دوازده و نیم شب است که این سطرها را می‌نویسم. داشتم کتاب «رنگین کمان تغزل» از اکتاویو پاز را می‌خوانم. از شاعرانی که دستی در آتش نظریه‌پردازی هم دارند بیشتر خوشم می‌آید. سعید هنرمند در آغاز «مقدمه‌ی مترجم» می‌نویسد:

«به قول خود پاز”تخیل فراتر از هر نیرو و قدرتی در حال کشف دنیاهای تازه‌ی انسانی است.” و انسان خلاق در این رهگذر، همواره در پی آن است که درهای دیگر را بگشاید. درهایی به نام واژه، مستتر در واژه و برانگیخته با واژه.»

ɞ در جلسه‌ی امروز «سایت نویسنده» رفتیم سراغ نثر صدرالدین الهی و پاره‌یی از کتاب «دوری‌ها و دلگیری‌ها»ی او را برای بچه‌ها خواندم.

ɞ تصمیم چند روز پیش نتیجه‌ی مثبتی داشت. نوشتن محتوای اختصاصی برای کانال تلگرام محتوای بازخوردهای بهتری دارد، حس خودم را هم به کانال تغییر می‌دهد و با حال بهتری می‌نویسم. به این فکر می‌کنم که باید یک وقتی تاریخچه‌ی رابطه‌ی خودم و این کانال را بنویسم. در طفلانگی آغازیدم، همان اوایل راه‌اندازی تلگرام. وبلاگ‌ها و کانال‌ها و پیج‌ها بخشی ناگسستنی از زیست ما هستند، بنابراین باید به نوشتن تاریخچه‌ی خودمان و آن‌ها فکر کنیم؛ همانطور که بارها مدیر و سردبیر نشریه‌یی از تجربه‌ی دوران فعالیتش مقاله‌ یا کتاب نوشته. وبلاگ یا کانالی جدی چیزی کم از رسانه‌های سنتی ندارد. حتا در این فضاها به خاطر سرعت و سهولت ارتباط گاه ماجراهای بیشتر و دامنه‌دارتری شکل می‌گیرد. برای مثل چت‌های مدیر و ادمین‌ها با مخاطبان خود ماجرایی‌ست به مراتب پیچیده‌تر از نامه‌نگاری مرسوم خوانندگان نشریات. باری، این‌ها که گفتم فکر خامی‌ست که بهتر است با نوشتن جستاری با عنوان «من و کانال تلگرام مدرسه نویسندگی» سروسامان بیابد.

ɞ وقتی می‌بینم لیوانی تازه و خوشگل به آشپزخانه اضافه شده کیف می‌کنم.

ɞ امروز چه کیفی کردم از خواندن یکی از داستان‌های احسان طبری. یک ساعت و نیم میخکوبم کرد توی کافه. نثرش کلاس درس است. بزودی درباره‌ی داستان‌هایش با جزییات خواهم گفت.

ɞ هما احمدی طباطبایی محبت کرده و مطلب زیبایی درباره‌ی مدرسه نویسندگی نوشته: مدرسه نویسندگی در ۶ دقیقه

ɞ برای خوب نوشتن از برخی چیزها باید بسیار درباره‌ی آن‌ها حرف زده باشی، و برای بهتر حرف زدن از برخی چیزها باید بسیار درباره‌ی آن‌ها نوشته باشی.

ɞ بعضی وقت‌ها هنگام راه رفتن یا توی ماشین چیزی به ذهنم می‌رسد، شعری، عنوانی، حس می‌کنم آنقدر خوب است که محال است یادم برود، اما چند ساعت بعد هر چی زور می‌زنم یادم نمی‌آید چه بوده، و برای بار هزارم به خودم لعنت می‌فرستم به خاطر غفلت در یادداشت‌برداریِ سریع.

ɞ و هجوم خمیازه‌ها. و شوق تماشای فیلم. و میل خواندن شعر. و وسوسه‌ی بیشتر نوشتن.

ɞ بدیِ خوشبختی این است که هیچ امیدی به دوام آن نیست. اصلن شاید خوشبختی یعنی اطمینان از دوام خوشبختی و چون این ناممکن است خوشبختی هم ناممکن است.

ɞ نوشتن به شوق زندگی، زندگی به شوق نوشتن.

  • دو کلمه‌‌ی تازه به ده کلمه‌ی محبوبم افزوده‌ام: ایران و جمله. بگذار ببینم اصلن چی بودند این ده کلمه: نوشتن، خلوت، آینده، عشق، کتاب، کلمه، شب، باران، ایران و جمله. (فهرست سالیان پیش). هم شکل این کلمات را دوست دارم هم مفهومشان را. یعنی شکلشان را به خاطر مفهومشان دوست دارم؟‌ نمی‌دانم.
  • هر چی جلوتر می‌روم و مشغله‌هایم بیشتر می‌شود، بیشتر به اهمیت خرد کردن کارها و انجام آن‌ها در مدت زمانی طولانی‌تر پی می‌برم. شاید این تنها راه انجام برخی پروژه‌های جاه‌طلبانه باشد، وگرنه ممکن است بعضی ایده‌ها و اهداف دایورت شود به قرن بیست و دوم. خرد کردن کارها امید و انرژی نابی در پی دارد. می‌بینی داری برای کاری که دوست داری قدمی برمی‌داری،‌ هرچند کوچک.
  • فکر می‌کنم بخشی از شادی‌ام را مدیون معاشرت روزانه با آدم‌هایی سرشار از شوقم. یعنی به شوق دیدن شوق آن‌ها کار می‌کنم. شوق خواندن، شوق نوشتن، شوق کمک‌رسانی.
  • جلسه‌ی ششم کلاس تولید محتوا درباره‌ی «فرمول‌نویسی». البته نه فرمول ریاضی. حرف درباره‌ی استفاده از شکل فرمول‌ برای بیان مفاهیم بود. فردا فهرست فرمول‌های خودم را در سایتم هوا می‌کنم.
  • در حرکت کلمات از «فرهنگ موضوعی فارسی»، کار درخشان بهروز صفرزاده، گفتم. به‌نظرم به خاطر طبقه‌بندی موضوعی بیش از هر فرهنگی برای یک نویسنده مفید است.
  • هوا ابری است و دلم باز.
  • صبح با خواندن کتابی درباره‌ی حافظه شروع شد. می‌گوید خواب خوب بخش اساسی سلامت حافظه و جلوگیری از آلزایمر است. هفت-هشت ساعت خواب خوب شبانه و چرت‌های کوچکی در میانه‌ی روز کمک می‌کند ذهنتان بازدهی بیشتری داشته باشد. من البته این حرف‌ها را می‌دانستم. اما مهم‌ترین نکته یادآوری است. من اصلن برخی کتاب‌ها را فقط برای یادآوری مجدد چیزهایی که می‌دانم می‌خرم.
  • با نردبان نوشتن پیش می‌روم و اینبار نتیجه بهتر از تجربه‌ی سالیان پیش است. یک جدول ساده چه کارها که نمی‌کند.
  • بخشی از مطالعاتم در این روزها درباره‌ی نگارش فیلم‌‌نامه‌های تلویزیونی است. البته قصد چنین ارتکابی ندارم. محض کنجکاوی و انجام کار دیگری می‌خوانم. کتاب «ترسیم فیلم‌نامه‌ی سریال‌های تلویزیونی» از دنیل پی. کلویسی بدک نیست برای شروع خواندن در این زمینه.
  • «پنهان‌داشته‌هایت را بنویس.» این را لابلای یادداشت‌های پراکنده‌ام دیدم. نمی‌دانم از خودم است یا دیگری، باری. حرف خوبی‌ست و ای بسا که باید اولویت نویسنده در نوشتن باشد.
  • یازده و ربع شب است. هنوز دفترم. شب‌هایی که تصمیم می‌گیرم زودتر بروم، بیشتر می‌مانم، حیا نمی‌کنم. کارهایم تمامی ندارد. این ناتمامی اما رضایت‌بخش است. نوجوان که بودم با یک کارت برای خودم چیزی شبیه موبایل ساخته بودم و ادای آدم‌هایی که سرشان شلوغ است درمی‌آوردم. شغل آینده: سرشلوغ. من خیلی یاد نوجوانی‌ام می‌افتم، البته شاید هم بیفتند. من اما یاد نوجوانی‌ام می‌افتم تا حس خوشبختی کنم. حس می‌کنم اگر همین الان هم بمیرم، به خاطر آن نوجوانی پربار احساس خسارت نخواهم کرد. البته زخم طلاق پدرومادر و آوارگی‌های گاه به گاه هم بود اما هنر از نوجوانی‌ام چیزی ساخت که شاید هر کسی تجربه نکند. من مجذوب هنر کاریکاتور بودم. هنوز هم دیدن هر کاریکاتوری تنم را از خوشی می‌لرزاند. منظم بودم و پر کار. بدون آنکه کسی توصیه کرده باشد یا جایی دیده باشم جدولی کشیده بودم برای هر ماه؛ هر روز یک کاریکاتور می‌کشیدم، برایش اسمی انتخاب می‌کردم و در جدول ثبت می‌کردم. آخر ماه، به سیاق مسابقات کاریکاتور طرح‌هایم را روی زمین می‌چیدم و طرح‌های برگزیده‌ی ماه را انتخاب می‌کردم. یک طرح می‌شد طرح برتر ماه و سه تای دیگر هم در رده‌یی پایین‌تر قرار می‌گرفتند. با همین مسابقه‌ساختن‌ها خودم را جوری سرگرم کرده بودم که هرگز به آتاری و پلی‌استیشن احساس نیاز نمی‌کردم. از کاریکاتور برای خودم یک قصه‌ی بزرگ ساخته بودم. می‌نشستم درباره‌ی انواع جشنواره و نشریات و کاریکاتوریست‌ها و ایده‌ها خیالبافی می‌کردم.
  • همه‌ی کامنت‌هایی قبلی را دیدم و تأیید کردم برای انتشار.
  • یازده و چهل دقیقه است. دیگر واقعن جمع کنم بروم خانه.
  • مدت‌هاست فیلم سینمایی را مثل سریال می‌بینم. شب‌ها تا گرم فیلم می‌شوم چشم‌هایم گرم خواب می‌شوند و این‌طوری تماشای هر فیلم یک هفته طول می‌کشد.
  • درگیر نوشتن دو-سه مقاله‌ی بلندم، بنابراین کم‌تر می‌رسم در اینجا بنویسم.
  • انگار با نوشتن به نیروی نوشونده‌یی دست می‌یابی که با هیچ کار دیگری نمی‌توان به آن دست یافت.
  • نیمه‌شب است. راضی‌ام از روزم. وقتی دوروبرم خلوت‌تر است بهتر کار می‌کنم. در تنهایی متهورتر عمل می‌کنم.
  • در وبلاگ اصلی‌ام نوشته‌ی تازه‌یی هوا کردم تا ایده‌های کلیدی‌ام در یک دهه‌ی اخیر را فهرست‌وار نشان بدهد. بخشی از دو-سه ماه آتی را می‌گذارم برای تکمیل این مطلب.
  • دارم فیلم آخر لانتیموس را می‌بینم. فیلم‌های او را درجه‌یک و شاهکار نمی‌توان خواند، اما بی‌باکی‌اش در ساخت موقعیت‌های نو تحسین‌برانگیز است.
  • به این نتیجه رسیده بودم و باز هم رسیدم که خواندن آثار برخی نویسنده‌ها بیشتر محرک یادداشت‌نویسی است، و این لزومن به معنی کیفیت بالای آثار آن‌ها نسبت به دیگران نیست. ممکن است شاهکار نثر را بخوانی و ذره‌یی حس یادداشت‌نویسی پیدا نکنی، اما نثر متوسطی فوری هُلت بدهد سمت نوشتن. در نثر باید نوعی رهایی و پُر‌گوییِ هنرمندانه باشد تا نطق خواننده را هم باز کند. سفرنویسه‌های بهمن فرسی یادم افتاد که همیشه میلم به روزانه‌نویسی‌ را دوچندان می‌کنند.
  • جلسه‌ی اول دوره‌ی نویسندگی خلاق امروز برگزار شد. آنقدر بهم خوش گذشت که نمی‌دانم از کجایش بگویم. ولی خوشحالم که بعد از حدود شصت دوره، نه‌تنها از شوقم کاسته نشده که هر بار میل بیشتری برای به‌روزرسانی و اجرای مجدد کلاس می‌یابم. یک نکته‌ی شیرین دوره هم دیدار با دوستانی‌ از دوره‌های قبل است که دوباره شرکت کرده‌اند. اینکه آن‌ها در جریان تغییرات تازه‌ی دوره قرار می‌گیرند حس خوشایندی دارد.
  • یک لایو تازه هوا کردم و از نوشتن درباره‌ی غذا و غذاخوردن گفتم. ویدیوی آن‌ در پیجم ذخیره شد.
  • به حرکت توسعه‌ فردی برگشتیم. امشب با اشاره به کتاب «راهنمای رستگاری در جابلقا» از نگارش نوع متفاوتی‌ از کتاب‌های خودیاری صحبت شد.
  • دو تا متن کوتاه در کانال تلگرام مدرسه نویسندگی هوا کردم. وقتی چیزی اختصاصی برای کانال می‌نویسم حسم به آن بهتر است. این هم نکته‌یی‌ست: تولید محتوای اختصاصی برای هر رسانه باعث می‌شود آن را جدی‌تر بگیریم، حسی که با بازنشر نوشته‌های وبلاگی‌ام در کانال اصلن تجربه نمی‌کنم.
  • امروز چند تا کتاب خوب هم پیدا کردم، از جمله دفتر شعری از عبدالحسین مجیدکفائی که فقط یکبار در سال ۵۸ در پاریس چاپ شده. یک نقاشی از شاعر هم وسط کتاب آمده که دیدنی‌ست.
  • و قهوه چه خوب است اگر بهنگام نوشیده شود.
  • امروز، زیاد نه، ولی خوب نوشتم. خوب به این معنا که ایده‌ی تازه‌یی شکل گرفت برای پروردن در روزهای آتی.
  • در میان انواع شاید ورزدادن یک مقاله در طولانی‌‌مدت از هر کار دیگری برایم جذاب‌تر باشد. یعنی ماه‌ها فایل مقاله باز باشد و هی به آن بیفزایم و دست‌آخر بخش زیادی از آن را بزدایم و چیز خوبی بیرون بکشم.
  • رفتن به بورسِ چیزها را دارم. دیدن یک عالمه مغازه که کنار هم کالاهای مشترکی می‌فروشند به یافتن جنس بهتر امیدوارم می‌کند. امروز رفته بودم بورس «دکمه»، حوالی جمهوری و ولیعصر. هیچوقت یک‌جا این‌همه دکمه ندیده بودم. البته من دنبال پیچ خاصی برای ساس‌بندم می‌گشتم که هیچ‌یک نداشتند. ولی شنیدن بحث و جدل‌ دکمه‌فروش‌ها و خیاط‌ها برایم چیزهایی داشت که شاید بشود از آن داستان کوتاهی ساخت.
  • امروز هیچ وبیناری برگزار نکردم تا فردا جلسه‌ی اول دوره‌ی جدید نویسندگی خلاق را با نیروی بیشتری برگزار کنم.
  • در حال برنامه‌ریزی دوره‌یی جامع و جاندار درباره‌ی داستان کوتاه هستم.
  • از ۱۰ صبح تا ۱۰ شب کلاس داشتم. خوشبختانه همه‌ی کلاس‌های خوب و مطابق برنامه پیش رفت.
  • تصمیم گرفتم در کانال تلگرام مدرسه نویسندگی به جای نقل قول، بیشتر خودم بنویسم.
  • در طول روز با «نردبان نویسندگی» پیش رفتم. بیشتر روی کاغذ نوشتم.
  • در هفت‌کار بخشی از نوشته‌های محمدعلی اسلامی‌ ندوشن را برای بچه‌ها خواندم.
  • «هفت‌کار» شد یکی از بهترین تجربه‌های من در برگزاری دوره. همه چیز برمی‌گردد به مخاطب. مخاطب جدی که داشته باشی سر ذوق میایی و هزار برابر بیشتر تلاش می‌کنی.
  • امروز رفتم سراغ شعرهای رضا زاهد. علاقه‌ی من به زاهد پس از خواندن کتاب گفت‌وگوی او داریوش کیارس شروع شد. درباره‌ی برخی پاره‌های آن کتاب باید چند تا یادداشت بنویسم.
  • مسعود کیمیایی عشق دوران نوجوان من بود. محو ابهتش بودم. امروز که میلاد کلیپی از او را برایم فرستاد، دیدم هنوز هم برایم عزیز است.
  • آدمی که خوب خوابیده نمایشی می‌نویسد، آدم کم‌خواب گزارشی.

 

  • می‌خواستم از اول روز در اینجا بنویسم. چنان گرفتار شدم که نشد. البته لابلای کارها برای خودم چیزهایی نوشتم.
  • چند مصاحبه‌ی تلفنی دوره‌ی نویسندگی خلاق را انجام دادم. خوشحالم که دوباره خودم صدای متقاضیان دوره را می‌شنوم. چی بهتر از گوش‌سپردن به دغدغه‌های مشتاقان نوشتن.
  • این روزها وقت بیشتری صرف نوشته‌های محمدعلی اسلامی ندوشن می‌کنم.‌ نثر درجه‌یکی دارد و‌ سرمشق خوبی است در درست‌نویسی.
  • در «هفت‌کار» امشب پاره‌یی از ترجمه‌ی احمد میرعلایی از منظومه‌ی «ایکور» گاوین بنتاک را برای بچه‌ها خواندم: «بیزارم از حاملان آن بیماری که بی‌ذوقی خوانده می‌شود…»
  • در وبینار «اهل نوشتن» از نوشتن قصه‌یی با پرسوناژی وسواسی گفتم؛ کسی که با وسواسی عجیب ده تا جمله را مدام بازنویسی می‌کند و راضی نمی‌شود.
  • نظرات اینجا را یک هفته است که نرسیده‌ام بخوانم و جواب بدهم. پوزش از دوستان کامنت‌نویس. من در پاسخگویی به پیام‌ها فاجعه‌ام.
  • امروز هم‌ چند تا کتاب ناب گیر آوردم، از جمله یک دفتر شعر خوشگل از پروین دولت‌آبادی با امضای خود شاعر، چاپ ۵۳. چه خوب که استوری اینستاگرام هست و می‌توانم پاره‌یی از این کتاب‌ها را هم‌رسانی کنم.
  • این «هم‌رسانی» را داریوش آشوری ساخته گویا. از «اشتراک‌گذاری» بهتر است، ولی نمی‌دانم شانس فراگیر شدن دارد یا نه.
  • عجب فیلمی ساخته این ویکتور اریسه. «چشمانت را ببند» را می‌توان بارها دید.
  • نوشتن یادداشت شبانگاهی را دوست دارم، سبب می‌شود به کل روز فکر کنم و به نتایج تازه‌یی برسم. البته نود درصدش را قلمی نمی‌کنم.
  • امروز محمد قائد یادداشتی هوا کرد درباره‌ی «مقدمه‌نویسی». کلاس درسی‌ست برای تعریف دقیق و خواندنیِ گونه‌‌یی از نوشتار.
  • فردا از صبح تا شب کلاس دارم. حسم به برگزاری کلاس مثل آشپزی است. پنداری سرآشپز رستورانی شلوغ و قدیمی‌ام و در هر وعده باید غذای تازه و خوب جلوی مشتری بگذارم. بنابراین فرایند طراحی هر اسلاید و جزوه‌یی درست مثل ریختن فلفل و نمک توی غذاست.
  • یادداشت‌نویسی روزانه یعنی از آویزش با هیولای روزمرگی قصه ‌ساختن.

۱:۲۳ شب. چند جمله‌ی پراکنده: خوابم میاید اما گفتم حتمن چند سطری اینجا بنویسم. امروز گشتن دنبال یک کتاب باعث شد کمی به کتاب‌های اتاقم سروسامان بدهم. همیشه در جستجوی هر کتابی چند کتاب فراموش‌شده‌ی خوب هم از نو به چشمم می‌خورد و برخی را می‌آورم در سبد مطالعه‌ی ر‌وزانه‌ام. نفهمیدم این هفته چطور به این سرعت گذشت، ولی خوب بود. «هفت‌کار» بهتر از انتظار پیش رفت. گاهی فکر می‌کنم نوشتن‌ یعنی چشم دوختن به خویشتن. مادر و خواهرغلام رفته‌اند ترکیه. صبح‌ها باید قرص گربه‌کوچولو را به زور بکنم توی دهنش. از فردا باید از همان اول صبح شروع کنم به نوشتن در اینجا. کمی دیگر از کتاب درخشان «اثر انتظار» را خواندم. چقدر یادداشت امروز شبیه کتاب «اتوپرتره» شد، شاید چون چند شب است پاره‌‌هایی از آن را برای بچه‌های هفت‌کار می‌خوانم. سری جدید مصاحبه‌‌های نویسندگی خلاق از فردا شروع می‌شود. شب مرتضی عباسی آمد دفتر و با تمرین هفت‌کار همراه شد و دو سه صفحه نوشت. یک عالمه جمله نوشتیم با این شروع: «من کمک می‌کنم تا…». جمله‌هایم را فردا در سایتم منتشر می‌کنم. در جلسه‌ی امشب هفت‌کار پرانتزی باز کردم و از اهمیت‌ تایپ با رایانه برای نویسندگان حرفه‌یی گفتم، از هر فرصتی برای یادآوری این نکته استفاده می‌کنم. ابزار بر رفتار ما اثر می‌گذارد. با مرتضی سرانجام یک‌ روز فونتی می‌سازیم مخصوص نویسندگان. امروز چند تا جمله‌ی تازه در سایت «خودگویی» منتشر کردم. هنگام نوشتن این جمله‌ها سراسر حس خوبم. از انفعال بیزارم‌. و با خودم عهد کرده‌ام معاشرت و همکاری با بچه‌های منفعل را به حداقل برسانم. از هُل دادن خسته‌ام. در برخی روابطِ کاری حس می‌کنی با ماشین قراضه‌یی طرفی که هر سه دقیقه یکبار خاموش می‌شود و وادار می‌شوی هلش بدهی، می‌شوی ماشینِ هُل. رابطه‌ی کاری پویا یعنی اینکه همیشه دست پُر بیایی، پیشنهادهای تازه بیاوری و از الف تا ی اجرای ایده‌هایت را بپیمایی، نه که رخوت و تنبلی خودت را بیندازی گردن دیگری. چه لطفی دارد انجام یک کار بعد از صد بار پیگیری؟ نق بس. پایبندی به اصولم را جدی‌‌تر می‌گیرم.

۲:۳۶ نصفه‌شب است. نشد بیایم و بنویسم. کلاس آنلاین تولید محتوا و هفت‌کار خوب ‌پیش رفت. در اولی از نوشتن دیالوگ‌های بسیار کوتاه به عنوان نوعی از محتوای پرمخاطب در شبکه‌های اجتماعی گفتم و در دومی از اعتراف، و اعتراف کردیم و اعتراف کردیم و اعتراف. یک مقاله‌ی خیلی خوب از شفیعی کدکنی خواندم (شعر جدولی) که زیبایی مقاله سبب شد حس مثبت‌تری به آثار او پیدا کنم. نسخه‌ی اصلی چاپ اول داستان بلند «نماز میت» از رضا دانشور را سرانجام یافتم و خریدم، یک و هشتصد با تخفیف خیلی ویژه مثلن. فراخوان نویسندگی خلاق را به‌روز کردم. و کلی فکر و کار دیگر. و‌ خوبم. از دیشب انگار فکرم مسیر دیگری یافت، هجوم نشخوارهای ذهنی متوقف شد و آماده‌ام برای روزهای تازه. پیش به سوی یازدهمین کمپ ایده‌پزی.

۱

آداب تکاپو

در تکاپوی حل یک مسئله‌یی بغرنج به این رسیدم که «آداب تکاپو برای حل مسئله» را بنویسم. این نخستین گام است:

  • هر مسئله داستانی‌ست و یک پاداش حل آن داشتن داستانی کامل است.
  • حتا مسائل حل‌نشده هم می‌توانند دست‌کم داستانی خوب باشند، به شرط آن‌که بر کیفیت تکاپو بیفزاییم.
  • مسئله تکاپو می‌طلبد. اما تکاپو چیست؟ لغت‌نامه می‌گوید: «۱. آمدوشد با‌شتاب؛ تک‌وپو؛ دوندگی. ۲. جستجو.۳. در جستجوی چیزی به هر سو دویدن.»
  • هر مسئله نقشه‌ی تکاپو می‌خواهد. مسئله را در یک یا دو کلمه خلاصه کنیم و در مرکز یک کاغذ در میان دایره‌یی کوچک بنویسیمش. حالا از مرکز دایره به هر سو بدویم. بگذاریم دایره دایره بزاید. تمام چیزهایی که درباره‌ی مسئله به ذهنمان متبادر می‌‌شود بنویسیم.
  • شرح صحیح مسئله بخش کلیدی فرایند حل آن است.

۲

پی‌درپی کلاس داشتم و نشد آداب تکاپو را کامل کنم، باقی‌ش می‌ماند برای روزهای بعد.

روز عجیبی بود. شاید حتا بعدها بتوانم از آن به عنوان نقطه‌عطفی در زندگی‌ام‌ یاد کنم. نقاط عطف قرار نیست لزومن پرسروصدا باشند، گاهی رسیدن به اندیشه‌یی ظریف هم نقطه‌ی عطف است.

۳

درباره‌ی دوره‌ی نویسندگی خلاق تصمیم تازه‌یی گرفتم. بعد از یکسال و نیم، دوباره خودم می‌خواهم با تک تک متقاضیان، تلفنی مصاحبه کنم. وقت‌گیر است، بله، ولی به کیفیت رابطه می‌افزاید. دوست دارم بدانم که برای چه کسانی با چه دغدغه‌هایی حرف می‌زنم. چی بهتر از معاشرت با شیفتگان نوشتن؟

۴

باز هم به تأثیر عجیب ابزار بر رفتار پی بردم: رول کاغذیِ بزرگی که میخ کرده‌ام به دیوار هی ترغیبم می‌کند تا ایده‌ی تازه‌یی روی آن بنویسم.

۵

امروز چند تا شعر نوشتم و دور ریختم.

درباره‌ی شعر به نتیجه‌یی رسیده‌ام، اینکه شعر خوب باید به شکلی خودکار و طبیعی در میان یادداشت‌های روزانه‌ی شاعر جاری شود. یعنی دلم نمی‌خواهد بنشینم و بگویم «حالا می‌خواهم شعر بنویسم.» مطلوب این است که آزادانه بنویسم، بدون فکر به قالب نوشتار. حالا این وسط شاید شعری هم شکل بگیرد.

 

۱

لایو دارم. درباره‌ی مونولوگ‌نویسی. می‌خواهم در قالب سلسله‌برنامه‌هایی تمام گزینه‌های منوی رستوران نویسندگی را تشریح کنم. در باب هر یک یادداشتی هم نوشت. دیروز اولی را همین‌جا خواندید.

تهران برفناک است. آدم چطوری می‌تواند خوشحالی‌اش را از بارش برف و باران نشان بدهد که کلیشه‌یی هم نباشد؟ اصلن شاید درباره‌ی برخی چیزها فقط می‌توان به گفتن جمله‌هایی قالبی و کهنه بسنده کرد:‌ برف می‌بارد. برف خوب است. من برف را دوست دارم. من در روزهای برفی احساسات رمانتیکی دارم. این بود انشای من.

۲

کاش همه‌ی روزها شبیه تعطیل بود: خلوت، کم‌صدا، کم‌استرس. در روزها تعطیل بهتر و بیشتر کار می‌‌کنم و کم‌تری چیزی از توانم می‌کاهد.

همچنان می‌بارد.

به کارهای کوچک فکر می‌کنم؛ همان کارهای کوچک که در کوتاه‌مدت به چشم نمی‌آیند، ولی وقتی روی هم انباشه می‌شوند در بلندمدت به نتایج خیره‌کننده‌یی می‌‌رسند. باید به گذشته‌ام بنگرم: نمونه‌ی موفقی از این کارها داشته‌ام؟ خواندن، نوشتن، منتشر کردن. باید مدام در پی کشف کارهای کوچک و مؤثر بود؛ قطره‌هایی که می‌توان به دریاشدن آن‌ها دل بست.

دلم می‌خواهد بروم راه بروم. این دو «بروم» چه جالب در جمله‌ی قبلی پی در پی آمده‌اند. اما قبلش باید فراخوان کمپ جدید «ایده‌پزی» را نهایی کنم و به اسلاید جلسه‌ی امروز «سایت نویسنده» سامان بدهم.

۳

هم صبورتر شده‌ام هم کم‌طاقت‌تر. حالت متضاد و مضحکی‌ست. گاه از صبوری خودم بی‌حوصله می‌شوم و گاه از بی‌حوصلگی خودم شرمسار.

کماکان می‌بارد.

رفتم سری به کتابفروشی عباس و میلاد زدم و برگشتم. خلوت بود.

بازگشت به پنج دقیقه‌ها حسابی دلگرمم کرده. وقتی می‌بینیم خود من هم صبح تا شب کارم نوشتن است به چنین تمرینی نیازمندم مصمم‌تر می‌شوم برای ترویج آن.

باید یک کار مهم دیگر را هم با همین روش ۵ تا ۵ دقیقه انجام دهم. شما اگر بخواهید به یکی از اولویت‌هایتان هر روز ۵ تا ۵ دقیقه بپردازید انتخابتان چیست؟ کاری که می‌دانید بسیار مهم است اما نمی‌رسید به طور منظم آن را دنبال کنید.

۴

۳ وبینارِ پی در پی. در سایت نویسنده‌ی یکی از مقاله‌های طنزآمیز ابولقاسم حالت را خواندم. بعد وبینار خوش‌آمد‌گویی دوره‌ی‌ نویسندگی خلاق را برگزار کردم. البته دوره از هفته‌ی بعد شروع می‌شود و هنوز در حال ثبت‌نام هستیم. آخرین وبینار هم هفت‌کار بود که واقعن خوش گذشت. هفت‌کار بهتر از تصورم پیش می‌رود. مشارکت بچه‌ها در تمرین و استقبال آن‌ها از نکات فوق‌العاده است. باید بگردم چند تا کلمه‌ی خوب پیدا کنم برای بیان وجد و خوشی‌ام از بودن در کنار آن‌ها.

بساطم را جمع می‌کنم و روانه‌ی خانه می‌شوم. کاش بتوانم فیلم خوبی برای دیدن پیدا کنم. فیلمی که نگذارد از جایم تکان بخورم.

۵

در تکاپوی حل یک مسئله‌ام. مسئله‌یی که نتیجه‌ی آن تصورم درباره‌ی بسیاری از بخش‌های زندگی‌ام را تغییر خواهد داد. گاهی گمان می‌کنم برای حل مسائل باید «آداب تکاپو» داشت، اما مگر همه‌ی مسائل می‌توانند آداب تکاپوی یکسانی را بپذیرند؟

۱

پنج پاره برای امروز.

بازگشت به ایده‌های قبلی سودمند است؛ فاصله سبب می‌شود بتوانی با چشمی دیگر به آن‌ها بنگری و بهبودشان بدهی. تمرین «۵ تا ۵ دقیقه» را مدتی رها کرده بودم، البته می‌شنیدم که خیلی از دوستان انجامش می‌دهند. در چند دوره‌ از کلاس نویسندگی خلاق نخستین تمرین پیشنهادی‌ام بود. بعد اما رسیدم به تمرین «۱۰ تا ۱۰ دقیقه | نردبان نویسندگی». این یکی را چند ماهی به طور منظم در وبینار اهل نوشتن پیش بردیم. حالا اما حس می‌کنم برای بیشتر افراد «۵ تا ۵ دقیقه» شدنی‌تر است. پس عنوان «نردبان نویسندگی»‌ را از تمرین «۱۰ تا ۱۰ دقیقه» می‌گیریم می‌دهیم به «۵ تا ۵ دقیقه». از امروز دوباره می‌خواهم نردبان‌هایم را بچسبانم به دیوار اتاق. (۵ دقیقه‌ام تمام شد، اما در این تمرین محدودیتی وجود ندارد، قاعده‌ی آن این است که هر بار حداقل ۵ دقیقه بنویسیم. پس ادامه می‌دهم.)

تمرینی برای همیشه نوشتن: ۵ تا ۵ دقیقه تا پیمودن نردبان نویسندگی

۱. برای هر روز روی کاغذ نردبانی شبیه جدولی با ۵ خانه‌ی مربعی بکشید. از پایین به بالا ۱ تا ۵ عدد بزنید.

۲. متعهد شوید که در طول روز ۵ نوبت زمان‌سنج را تنظیم کنید و حداقل ۵ دقیقه بنویسید.

۳. هر بار باید دست‌کم ۵ دقیقه نوشت و هیچ محدودیتی برای بیشتر نوشتن وجود ندارد. برخی ۵ دقیقه‌ها می‌توانند تا ۲ ساعت هم ادامه بیابند. اما هر بار فقط یکی از خانه‌ها را پُر کنید. یعنی اگر ۲۵ دقیقه پشت سر هم نوشتید، همه‌ی خانه‌ها را علامت نزنید. برای مثال اگر در اولین ۵ دقیقه‌ی روز صفحات صبحگاهی نوشتید -که نوشتن آن حدود یک‌ربع تا نیم‌ساعت زمان می‌برد- فقط یک خانه را پُر کنید. دلیل این کار توزیع نوشتن در طول ساعات روز است.

۴. محیطی مشوق نوشتن بسازید. سعی کنید در جاهای مختلف خانه (دفتر کار و ماشین و…) دفتر و قلم را قرار دهید. بگذارید جای‌جای محیط پیرامون نوشتن را برایتان تداعی کند.

۵. برای نوشتن منتظر وقت مناسب و حال خوب و سکوت و آرامش نباشید. وقت بدزدید. در میان گرفتاری‌های روزمره، از مهمانی گرفته تا جلسات کاری، سرقت ۵ دقیقه وقت کار دشواری نیست.

۶. نوشتن را آن‌قدر به تعویق نیندازید که مجبور شوید در آخر شب تمام ۵ دقیقه‌ها را پشت سر هم بنویسید. هدف، تبدیل تمام بخش‌های روز به وقت مناسبی برای نوشتن است.

۷. از ارزیابی نابهنگام نوشته‌ها دست بپرهیزید. حتا اگر تمام نوشته‌هایتان را دور بریزید باز هم ضرر نکرده‌اید. این تمرین‌ کمک می‌کند تا فاصله‌ی مغز و دست شما به‌تدریج کم‌تر شود و با وضوح بیشتری ایده‌هایتان را روی کاغذ بیاورید.

۸. در ۵ دقیقه‌ها می‌توانید بخش‌هایی پروژه‌های نوشتاری‌تان را پیش ببرید، اما اگر هیچ ایده‌یی ندارید، بهترین کار آزاد‌نویسی است.
آداب آزاد‌نویسی:

  • با هر ابزاری می‌توانید بنویسید. بهتر است به‌طور متناوب از قلم و کاغذ و ابزارهای الکترونیکی استفاده کنید. 
  • بداهه بنویسید.
  • بی‌وقفه بنویسید.
  • اگر حس می‌کنید هیچ چیزی برای نوشتن ندارید همین موضوع را به بهانه‌یی برای شروع نوشتن تبدیل کنید.
  • وقتی موضوع تازه‌یی به ذهنتان رسید موضوع قبلی را ادامه ندهید؛ حتا می‌توانید برخی جمله‌‌ها را نیمه‌کاره رها کنید. 
  • خودسانسوری مخل آزادنویسی است. از نوشتن هیچ چیزی امتناع نکنید؛ بعد از نوشتن می‌توانید کل متن یا هر بخشی از آن را که نمی‌خواهید از بین ببرید.
  • از تکراری‌نوشتن نپرهیزید. شما می‌توانید هزاربار یک موضوع را تکرار کنید.
  • تا می‌توانید بیشتر و سریع‌تر بنویسید تا منتقد درونتان ذهن فرصت ویرایش نیابد.
  • نگران غلط‌ها نباشید. در این مرحله از هر ویرایشی بپرهیزید.
  • ممکن است در پایان یک نشست نوشتاری هیچ ایده‌یی نصیبتان نشود، اما این نباید دلسردتان کند. آزادنویسی نوعی فیزیوتراپی قلمی است. شما آزادنویسی می‌کنید تا برای پروژه‌های نوشتاری‌تان ورزیده‌ بشوید.

۹. پس از هر ۵ دقیقه یک خانه از نردبان را با ضربدر علامت بزنید. در پایان روز نردبان پیموده‌شده را بچسبانید روی دیوار یا در پوشه‌یی آرشیو کنید. دیدن جدول‌ها پُر شده سبب می‌شود با انگیزه‌ی بیشتری به این تمرین ادامه بدهید.

۱۰. اگر می‌خواهید پایبندی به این تمرین را افزایش بدهید، پس از نوشتن هر پنج‌دقیقه، به خودتان پاداشی فوری بدهید. این پاداش می‌تواند آوردن لبخندی ساده بر لب، نوشیدن چای، کمی تحرک بدنی یا هر چیز دیگری باشد. مهم این است که بلافاصله این کار را انجام دهید و تمرین نوشتن و دریافت پاداش را به هم گره بزنید. با این کار پنج‌دقیقه‌ها را در مغز خودتان به کاری خوشایند تبدیل می‌کنید و پس از آن مغز شما نه تنها از انجام تمرین سر باز نخواهد زد بلکه هر روز با اشتیاق بیشتری شما را به انجام این کار سوق خواهد داد. (دربار‌ه‌ی اهمیت پاداش‌دهی در کتاب «عادت‌های خرد» از پرفسور بی جی فاگ بیشتر بخوانید.)

۲

صبح پشت میز ناهارخوری نشسته بودم و می‌نوشتم که صدای مادرغلام از بیرون قاب آمد: «پسرِ بهبود خودشو کشته.» گفتم: «حالا زنده‌س یا مرده؟» گفت: «خودشو کشته‌ دیگه، مرده.». آی مادرغلام، در پرسش من اندک امیدی بود، اندک امیدی به خودکشیِ ناموفق (این «خودکشی موفق و ناموفق» هم از آن اصطلاحات یاوه است). بله، «خودکشی موفقِ» پسر ۱۸ ساله‌ی ورزشکار در روز نمناک، با طناب، توی باغ پدر. پدرش خندان‌ترین و  فعال‌ترین بقالی‌ست که در عمرم دیده‌ام. سی سال است از بام تا شام توی مغازه جان می‌‌کند و نصف خانه‌ها و مغاز‌ه‌های اطرافش را با همین کارِ بی‌وقفه خریده. حالا چطوری به اندوه مرد خندان فکر کنم؟‌ یعنی بعد سی سال بل‌اخره در مغازه را چند روزی می‌بنند؟ بغض.

۳

۱۶ دقیقه‌ی دیگر نخستین جلسه‌ی دوره‌ی اول «هفت‌کار» برگزار می‌شود. از صبح هیجان همین‌ دوره را دارم و بیشتر نیرویم را نگه داشته‌ام برای اجرای آن. طی این سال‌ها به این نکته هم پی برده‌ام که هر وقت فراخوان یک دوره را دوست داشتم خود دوره‌ را هم خیلی بیشتر دوست خواهم داشت. نوشتن فراخوان هفت‌کار شیرین بود و با هر جمله حس می‌کردم سرانجام ایده‌ی دوره بعد از دو سه سال اتود زدن دارد ساختار می‌یابد.

امروز چند ساعتی در کتابفروشی میلاد و عباس بودم. یک کتاب چاپ‌نشده پیدا کردم از احمد سمیعی گیلانی چند تا داستان است که با ماشین تحریر نوشته شده و با دست‌خط سمیعی ویرایش شده. میلاد گفت سمیعی این داستان‌ها را هیچوقت رسمن چاپ نکرده و این را لابه‌لای کتابخانه‌اش پیدا کرده‌اند (سمیعی ۲ فروردین امسال در ۱۰۲ سالگی درگذشت). بخوانم ببینم چیزی از توش بیرون میاید. اصلن بگذار همین الان یک چیزی ازش نقل کنم برایتان،‌ از داستان «در شهر اتفاق افتاد» که اسم این کتاب هم هست:

خورشید خانم از سکوت استفاده کرد و بی سر خر اشعه خودشو پهن کرده بود یک طرف حیاط، آجرها داغ شده بودند و از لابلای بعضی از آنها بخار بلند می‌شد…

در جمله‌ی بالا سمیعی «سر خر»‌ را خط زده و بالاش نوشته: «هیچ مانعی».

۴

جلسه‌ی اول هفت‌کار خیلی خوب پیش‌ رفت. البته نه به خاطر کار من که به خاطر حضور آنلاین بیش از ۱۳۰ از بچه‌هایی که بسیاری‌شان در این سال‌ها ثابت‌ کرده‌اند که در نوشتن جدی‌اند و خوش‌ذوق. یک ربع هم با هم نوشتیم؛ قرار شد قلم‌انداز هر چه درباره‌ی خودمان به ذهنمان می‌رسد در فهرستی از جمله‌ها بیاوریم.

این جمله‌ها بخشی از تمرین من است (شرمنده که دو سومش را سانسور کردم):

  1. من عاشق نوشتن‌ام.
  2. من از تدریس لذت می‌برم.
  3. من گاهی در حین تدریس عصبانی می‌شوم.
  4. من دوست دارم مهربان و آرام باشم.
  5. من از ساختن دسته‌بندی‌های تازه لذت می‌برم.
  6. من دلم می‌خواهد یک فونت مخصوص برای نویسندگان بسازم.
  7. من وقتی حالایم را با ده سال قبل مقایسه می‌کنم بسیار امیدوار می‌شوم.
  8. اسم وبینارهای هفتگی من «بازکشف نوشتن» است.
  9. من نگران بالارفتن سن دوستانم می‌شوم.
  10. من دوست دارم سایت «خودگویی» به رسانه‌یی پرمایه و پرمحتوا تبدیل شود.
  11. من دلم می‌خواهد شب فیلم جدید لانتیموس را ببینم.
  12. من فکر می‌کنم تکنولوژی زندگی آینده را به نحو عجیبی تغییر خواهد داد.
  13. من نمی‌توانم با آرامش بنشینم در خانه و ساعت‌ها کتاب بخوانم.
  14. من دلم می‌خواهد سحرخیز باشم و مثل گرنت کاردون اولین پیروزی روزم غلبه بر خورشید باشد.
  15. من الان صدای ناله‌ی گربه‌ها را از پشت پنجره می‌شنوم.
  16. من از اینکه پسرِ بهبود خودش را کشت خیلی ناراحتم.
  17. من از اینکه بی‌وقفه می‌نویسم لذت می‌برم.
  18. من دوست دارم کلمه‌یی نو به زبان فارسی بیفزایم.
  19. من برخی از این جمله‌ها را در دفترچه‌ یادداشت آنلاینم منتشر خواهم کرد.
  20. من از اینکه این همه کتاب خوب دارم لذت می‌برم.

۵

واپسین ۵ دقیقه را ولو شده روی تخت می‌نویسم. منتظر دانلود‌ فیلم «the holdovers» هستم. قبل از آمدن به خانه یکی از داستان‌های سمیعی را خواندم. نثر و طرح هر دو کهنه بود اما فعلن ارزیابی دقیقی نمی‌توان داشت، باید همه را بخوانم. در نگاهی سرسری بعضی جمله‌ها جالب جلوه می‌کنند.

از نوشتن یادداشت امروز در قالب ۵ تا ۵ دقیقه راضی‌ام.  شاید تا مدت‌ها با همین فرمان بروم جلو.

راستی، شب که رسیدم مادرغلام گفت روایتی از خودکشی پسر بهبود شنیده. گویا پسره دختری را می‌خواسته و باباهه گفته اول باید بروی سربازی و بعدش می‌رویم خواستگاری. که نتیجه شد این.

  • صبح با نخستین جلسه‌ی کارگاه جدید تمرین نوشتن شروع شد. ظهر سومین جلسه‌ی کلاس آنلاین تولید محتوا را برگزار کرد و کل عصر هم با کلاس حضوری نویسندگی گذشت.
  • فیلم کوتاهی که ده سال پیش ساخته بودم پیدا کردم و با ماهان و دانیال دیدم. یک قاب آن را هم استوری کردم. این فیلم را روی تپه‌‌ها با یک مترسک و دو نابازیگر ساخته بودم. تمرینی برای آموختن کارگردانی. تماشای مجددش سبب شد باز حس کنم که چه بی‌اندازه‌ی مشتاق فیلمسازی‌ام.
  • قدری توی فیس‌بوکم پرسه زدم و رسیدم به پست‌های آغازینم در اوایل دهه‌ی نود. چه سطحی و شلخته بود خیلی از فرسته‌هایم. از گذر زمان خشنود شدم.
  • دکتر جاوید آمد دفتر و با کتابش غافلگیرمان کرد، مجموعه داستانکی با عنوان «اولین دیدار». جرقه‌یی که با دوره‌ی ۱۰۰ داستانک زده شده حالا در این کتاب آتشی به پا کرده است.
  • لایو گذاشتم و یکی-دو گزینه‌ی‌ منوی رستوران نویسندگی را تشریح کردم.
  • اسم وبینار من در سلسله‌ وبینارهای اهل نوشتن تغییر کرد و شد «بازکشف نوشتن».
  • یک رول کاغذی بزرگ نصب کردیم به دیوار اتاقم. دیدنش وسوسه‌ام می‌کند به ایستادن و ایده‌پردازی.
  • برای انجام کارهای تازه، نخست باید بستری بسازی که به تو فرصت‌ انجام کارهای تازه را بدهد. برای مثال، چند سال از زندگی من، تمام‌وقت به تولید محتوا گذشت تا رسانه‌یی شخصی‌ بسازم، و در نتیجه رسانه‌ی شخصی بستری شد تا کارهای تازه‌یی بکنم (برگزاری دوره‌هایی با استاندارهایی فراتر از آموزش رسمی و رایج).
  • از فردا دوباره از «نردبان نویسندگی» بالا خواهم رفت و همه‌ی ۵ دقیقه‌ها را در همین وبلاگ خواهم نوشت.
  • دارم بیهوش می‌شوم اما اصرار دارم این‌ نوشته دست‌کم ۳۰۰ کلمه باشد. نوعی وسواس فکری است که به نفع من عمل می‌کند. تمرین دوام‌آوردن و تسلیم‌نشدن است.
  • از فونتی که دامون خانجان‌زاده برای نشر چشمه طراحی کرده، چندان خوشم نمیاد. حروف بیشتر چشم‌آزار شده‌اند تا چشم‌نواز. کج‌وکوله‌کردن زورکی حروف برای رسیدن به تایپ‌فیسی متفاوت گاهی نتیجه‌اش می‌شود چنین چیزی.

گاهی لذت اکنونیدن مطالب قبلی، ببیشتر از خلق چیزی تازه است.

(درباره‌ی «اکنونیدن»: برابری‌ست که برای update پیشنهاد شده (+). گمان نمی‌کنم شانس چندانی برای فراگیرشدن داشته باشد. اما دوست دارم‌ گاهی در اینجا ازش استفاده کنم.)

حالیا به عنوان یک فروند اکنونگر از اکنونش اخیرم بگویم:

در لایو امشب اینستاگرام از نسخه‌ی اکنونیده‌ی منوی رستوران نویسندگی گفتم. این منو در اصل فهرستی‌ست از تمرین‌ها و تکنیک‌های رنگارنگ نوشتن. نحوه‌ی استفاده  از آن هم درست مثل انتخاب غذا در رستوران است: منو را می‌گشایید، یکی-دو تمرین انتخاب می‌کنید و مشغول می‌شوید.

این فهرست جلوی فراموش شدن روش‌های خوب را می‌گیرد و نمی‌گذارد در شروع نوشتن‌ در بمانید.

از امروز:

  • دو تا دفتر شعر خوب پیدا کردم، یکی از میرزاآقا عسگری (مانی) و دیگری تنها دفتر شعر مسعود کیمیایی. از هر دفتر یک شعر را برای بچه‌های دوره‌ی پیشرفته خواندم. زیبایی‌ِ شعر خوب در بلندخوانی دوچندان می‌شود. از هر دو کتاب تصاویری را در اینستا استوری خواهم کرد.
  • بازخوردهای مهرآمیز زیادی به خاطر خبرنامه‌ی دیروز دریافت کردم. این دلگرمم می‌کند تا پروژه‌ی خودگویی را جدی‌تر ‌پیش ببرم.
  • تصمیم جدی گرفتم تا هر طور شده از امروز وقت بیشتری برای انبوه پیام‌های دریافتی‌ام بگذارم.
  • امروز به ماه بودن دانیال بیشتر پی بردم. محبت بی‌دریغش در پیشبرد کارها قوت قلب من است.
  • امروز واپسین جلسه‌ی دو تا از کلاس‌های حضوری برگزار شد. از تجربه‌ی این کلاس‌ها بسیار می‌توان نوشت، اما افسوس که الان باید تسلیم خواب بشوم. فقط همین را بگویم که از بین بچه‌های کلاس پیشرفته‌ نثرنویس‌های درخشانی بیرون خواهد آمد، البته نه لزومن به خاطر این کلاس، به خاطر مجموع فعالیت آن‌ها در رسانه‌های شخصی‌شان.
  • تصمیم نهایی را گرفتم. بزودی دو تا از دوره‌های پرطرفدار مدرسه نویسندگی را دوباره‌ برگزار خواهیم کرد. یکی‌ش «۱۰۰ داستان» است، با ساختاری جدید و ۱۰۰ داستان نابی که طی این سال‌ها گردآورده‌ام. این دوره سه-چهار سال پیش چهار بار پشت سر هم برگزار شد و هنوز هم از شرکت‌کنندگان آن نظرات خوبی دریافت می‌کنم. نوشتن ۱۰۰ داستان‌ کوتاه در ۱۰۰ روز راحت نیست، اما انجام‌ نیمه‌کاره‌ی آن هم سرشار از درس است.

سرانجام برای «خودگویی» کاری کردم. نسخه‌ی خامی از سایت با کمک دانیال هوا شد و در نامه‌یی برای اعضای خبرنامه‌ی مدرسه نویسندگی از آن رونمایی کردم. این وبگاه قرار است منبعی باشد برای هزاران جمله‌ی الهام‌بخش. و درنهایت گزیده‌یی از جملات را به گوینده‌یی خوش‌بیان خواهم سپرد تا اجرا کند و بگذاریم برای دانلود رایگان.

صبح کلافه بودم. احساس می‌کردم همه چیزم را باخته‌ام. دیدم نمی‌توانم بمانم دفتر. در را که باز کردم ماهان را دیدم. گفتم بیا چند لحظه قدم بزنیم. رفتیم و بحث چنان گُل کرد که سر از کریمخان و کافه‌ی نشر ثالث درآوردیم. تو کافه‌ی‌ ثالث همیشه یاد کامبیز درم‌بخش می‌افتم و اند‌‌وهگین می‌شوم. حیف آن‌همه ذوق نبود که برود زیر خاک؟ استاد همیشه صبح تا ظهر گوشه‌ی ثابتی از کافه می‌نشست و طرح می‌زد. گاهی به بهانه‌یی می‌رفتم دیدنش. آخرین بار برای گرفتم «Top 10» کارهایش رفتم آنجا. با روی باز پذیرفت و فلش گرفت تا طرح‌ها را بریزد و بیاورد.

اتفاق جالب شب افتاد. تو کتابفروشیِ میلاد داشتم می‌گشتم که چشمم خورد به مجموعه‌ی نفیسی از آثار درم‌بخش، چاپ آلمان. میلاد تا متوجه شد درم‌بخش را دوست‌ دارم کتاب را هدیه داد بهم. کتابفروشِ شاعر یک فرقی با بقیه دارد دیگر. دمش گرم. دو سه تا کتاب خوب هم پیدا کردم از جمله دفتر شعری ناب که فردا بخش‌های از آن را استوری می‌کنم تو اینستا.

اما پیاده‌روی با ماهان عجیب سودمند بود و یک خروار نشخوار ذهنی را شست و برد. شاید اگر تنها قدم می‌زدم هرگز این‌قدر بهتر نمی‌شدم. ماهان در گفت‌وگو شنونده‌ی خوبی‌ست که کار ظریفی را هم بلد است: عکس‌العمل فعالانه به آنچه می‌شنود.

بعد که برگشتیم دفتر، با بچه‌ها کمی درباره‌ی حضور و غیاب بدن در ادبیات معاصر گپ زدیم و من رفتم به کارهایم رسیدم. جلسه‌ی دو ساعته‌ی دوره‌‌ی سایت نویسنده خیلی خوب پیش رفت. همه‌ی مقاله‌ها را بررسی کردم، برخی از نوشته‌ها واقعن امیدوارکننده بود.

نیمه‌شب است و میل خواندن در اوج.

انگار چیزی در مرکز هر روز هست که برای نوشتن یادداشت روزانه باید اول آن را بیابی. نمی‌یابمش. اما یک فهرست می‌نویسم تا راه نوشتن را بگشایم: نوشتن. باران. درختچه‌ی خشک. پیام. دندان. معماری. تخیل. ازدحام. استیصال. کلاس و کلاس و کلاس. فهرست‌بازی بس. بگذار همان چیزی را بگویم که سر شب -وقتی از خستگی ولو شده بود روی صندلی‌ها- برای ماهان و دانیال گفتم، اما نه، بی‌خیال. باسمه‌یی است. برای اینکه حرفی قابلیت نوشتن داشته باشد باید مسیری را بپیماید. بعضی حرف‌ها فقط در شکل شفاهی شیرین و جالبند، نوشتن بدجور از رنگ و رو می‌اندازدشان…

حال جمله‌یی را تا حالا گرفته‌یی؟ می‌بینی یک جمله دارد زور می‌زند ژن خودش را در جملات بعدی تکثیر کند و کل نوشته را بگیرد، اینجاست که باید حالش را گرفت. باید جمله‌یی بنویسی که به کل سیر و منطق جمله‌ی قبلی را بهم‌ بریزد. فکر کنم ریموند چندلر بود که گفت وقتی دیدی داستان درست پیش نمی‌رود یکی را بفرست توی صحنه تا تمام شخصیت‌ها را گلوله‌باران کند و بعد از نو شروع کن. منظورم من هم جمله‌یی‌ست که جمله‌های قبلی را آبکش کند و پرچم خودش را بکوبد تو صفحه. اما حال این جمله را هم باید چند سطر جلوتر یکی بدتر از خودش بگیرد…

کاش می‌شد ذره‌یی از خیال را در واقعیت عینِ عینِ خود خیال زیست. اما نمی‌شود و تمام سرخوردگی آدم‌ از این شکاف پر نشدنیِ بین خیال و واقعیت است. البته گاهی شانس میاوری و‌ واقعیتی قشنگ‌تر از خیال می‌بینی.  اما کو شانس…

و باید تسلیم خواب شد. اصلن بیچارگی این است که خواب از همان بدو بچگی تسلیم شدن یادمان می‌دهد. هزار بار بهت ثابث‌ می‌کند که سرانجام باید ناگزیر خواب را به هر چیزی ترجیح بدهی. بهش می‌گویی بابا من نشسته‌ام دارم عزیزترین کار زندگی‌ام را می‌کنم، در اوج لذت و تمرکزم، دست‌بردار. اما جبار و سرکش است و به‌زور وادارت می‌کند موقتن بمیری تا صبح. چه ایده‌ها و حس‌ها که به خاطر وقفه‌ی نابهنگام خواب رنگ‌ نباخته‌اند…

امروز را خلاصه می‌کنم در همین یک جمله.

نزدیک یک نیمه‌شب است. اول جمله‌ی بالا را نوشتم و گفتم بگذار یادداشت امروز فقط همین تک‌سطر باشد. بعد چند لحظه مکث کردم و دیدم نه، دلم رضایت نمی‌دهد یک جمله بنویسم و بروم.

دیشب بدخواب شدم و تا صبح آنقدر خواب دیدم که یک دور خواب دیگر نیاز بود تا خستگیِ آن همه رؤیا و کابوس را بشورد و ببرد. بعدِ بیداری بی‌درنگ چهار پنج صفحه نوشتم و کمی ذهنم شفاف‌تر شد و روانه شدم. کم لباس پوشیده بودم و باد سرد اذیتم می‌کرد و از این اذیت شدن لذت می‌بردم.

می‌دانی؟ یادداشت‌های روزانه‌ی آدم وقتی جالب است که همه چیز را بنویسی. وقتی با خودسانسوری راه نوشتن را سد می‌کنی، توقع داری چه شود؟ هیچی. می‌نویسی، اما بی‌رنگ و بو.

از کارهای امروز:

  • در «حرکت کلمات» از واژه‌ی «بومیایی» گفتم و کلماتی که یک نویسندگان و فلاسفه برای بیان مفاهیم تازه می‌سازد.
  • در جلسه‌ی ششم دوره‌ی آنلاین نویسندگی خلاق از انواع راوی گفتم و دیدم هیچوقت از مثال‌زدنِ «آئورا»ی فوئنتس خسته نمی‌شوم.
  • در جلسه‌ی بازخورد سایت نویسنده از این گفتم که مقاله‌نویس نباید به نثر داستانی بی اعتنا باشد و آثار گلی ترقی و مهشید امیرشاهی را پیشنهاد دادم.
  • به دو سه تا کتاب تازه نوک زدم. از جمله‌ی بخش‌هایی از کتاب تازه‌یی درباره‌ی مغز را خواندم. ساختار کتاب درست مثل یک داستان پرهیجان است. معرفی کتاب بماند بعد از مطالعه‌ی کامل.
  • یک دفتر شعر قدمی از سیمین بهبهانی پیدا کردم با امضای خود شاعر. اول یکی از این غزل‌های کتاب این بیت خاقانی نقل شده. از زمزمه‌ی چندباره‌اش لذت بردم:

شکسته‌دل‌تر از آن ساغر بلورینم
که در میانه‌ی خارا کنی ز دست رها

  • طبق برنامه صبح زود بیدار شدم. خوب خوابیدم. پشت‌پرده‌یی‌های تیره‌یی که دیروز برایم نصب کردند، اتاق را ظلمات محض کرده و این هم در زود به خواب رفتم مؤثر بود.
  • صد صفحه از کتابی تازه را خواندم. تا کامل نخوانده‌ام ازش اسم نمی‌برم. نویسنده‌ی کتاب اصرار دارد بگوید ماندن در محدوده‌ی آسایش خیلی خوب هم خوب است و اصلن کی گفته برای رشد بیشتر باید از دایره‌ی امن خودمان خارج شویم؟
  • صبح سر راه دیدم کافه‌ی محبوبم پلمپ شده. اعصابم بهم ریخت.
  • ناهارم را زودتر از همیشه خوردم. بی‌برنج. اما آیا بدون برنج چیزی را می‌توان غذای واقعی حساب کرد؟ نگفتم مفید، واقعی.
  • پی یک کار اداری رفتم و باز هم به خاطر مشکلات فنی کار به هیچ‌جا نرسید و اعصاب من خردتر شد.
  • آمدم، خواندم و نوشتم و دگرگون شدم. با روحیه‌یی بشاش به فهرست‌ کارهای روزانه‌ام پرداختم.
  • کاتالوگ راهنمای شرکت در کلاس نویسندگی خلاق را بازبینی و منتشر کردم. گرافیک زیبای کاتالوگ کار مرتضی عباسی است. پگاه جهانگیرنژاد هم زحمت تنظیم و ویرایش محتوا را کشید.
  • اسلاید کلاس سایت نویسنده را نهایی کردم. شاید عجیب باشد ولی «اتوپیا» و «هتروپیا» هم پایشان به دوره‌ی ما باز شده.
  • در جلسه‌ی «با من بنویس»‌ امروز بررسی کهن‌الگوهای پیرنگ را شروع کردیم.
  • یک عالمه کار خرده‌ریز را سروسامان دادم.
  • می‌روم کمی در کتابفروشی بچرخم و برای کلاس‌های عصر تا شب آماده بشوم.
  • و رفتم و چرخیدم و چند تا دفتر شعر و داستان خوب و کمیاب هم یافتم.
  • بعد برگشتم و یکسره تا ده شب وبینار برگزار کردم.
  • نیمه‌شب است و خواب‌آلودم. نشد از جزییات کلاس‌ها بیشتر بنویسم.
  • فهرست پایین را هم فردا تایپ می‌کنم.

ادامه‌ی تمرین دیروز:

  1. اولین نکته‌یی که باید در برنامه‌ریزی روزانه به آن توجه کرد: نوشتن فهرست کارها یک چیز است و مشاهده‌ی منظم آن در طول روز یک چیز دیگر. فقط برنامه‌یی شانس اجرای می‌یابد که مدام جلوی چشم ما باشد.
  2. در اولین لحظه‌ی بیداری حتا اگر لبخندی الکی هم بر لب بیاوریم، روز بهتری را شروع می‌کنیم.