شنبه است و هوا نیمه‌ابری. ساعت ۱۶:۰۱. دفترم. تنها. و کیفور از تنهایی و تمرکز. حتا پریشان‌فکری هم برایم شیرین است در این لحظات. ۱۹۰ تا کامنت توی سایت اصلی‌ام ثبت شده که می‌خواهم همه را جواب بدهم و بعد بروم قدری در کتابفروشی عباس‌آقا پرسه بزنم.

یکسره پنج-شش ساعت کار کردم و بعد رفتم کتابفروشی. دو سه تا کتاب خوب هم یافتم از جمله کتابی با عنوان «زر ناسره | بازشناسی چیستی شعر نامرغوب». کتاب پر است که مثال‌هایی از شعر کلاسیک فارسی. همراه با بقیه‌ی کتاب‌های می‌برمش خانه تا شب را با هم سر کنیم.

امشب زودتر می‌روم خانه. زود من البته همیشه مایه‌ی خنده‌ی دوستان است، به ده یازده شب می‌گویم زود. ولی من این زود‌ آمدن و دیررفتن را ارزش می‌دانم. از کم‌کاری گریزانم و همیشه مشتاق پرکاری‌ام. هیچ باکی هم ندارم از اینکه پرکاری بهم لطمه بزند، به پاداشش می‌ارزد.

شب سعی می‌کنم زودتر بخوابم تا صبح زودتر بیدار شوم. هر طور هم که حسابی کنی صبح برای کار کردن بهتر است.

بخشی از امروز برای یک کار مسخره‌ی اداری هدر رفت و به هیچ‌جا نرسید. حتا سامانه‌‌های آنلاین اداری هم شبیه هزارتوی رخوت‌زده‌ی اداره‌هاست.

چند روزی بود داشتم به تلفظ «مشکین» فکر می‌کردم در این مصرغ غزل معرف حافظ: «ز تابِ جَعدِ مشکینش چه خون افتاد در دل‌ها»، تا اینکه امروز در آغاز کتاب «شعر سپید» از مهدی علیایی مقدم این حرف به چشمم خورد: «… اگر واژه‌ای داری دو یا چند گونه باشد، ممکن است برخی از آن‌ها به معنایی ویژه از دلالت‌های واژه‌ی اصلی اختصاص یابد. نمونه‌ها از این تغییر در زبان فارسی کم نیست. مثلاً صفت «مشکین» در گونه‌ی تاریخی زبان فارسی به سبب کیفیت خاص ماده‌ی مشک همزمان هم معنی چیزی آغشته به مشک را می‌رسانده،‌ هم دلالت بر رنگ سیاه داشته‌است. ولی از آنجا که این صفت دو گونه تلفظ داشت، یعنی هم «مُشکین» تلفظ می‌شد و هم «مِشکین»، رفته‌رفته هر کدام از این تلفظ‌ها به یکی از دو معنای مشهور این صفت اختصاص یافت. به طوری که در تلفظ «مُشکین» دلالت خو‌ش‌بویی غلبه کرد و در «مِشکین» و یا «مِشکی» دلالت رنگ سیاه.»

 

تمرین

با بچه‌های کلاس آنلاین تولید محتوا قرار گذاشتم که تا جلسه‌ی بعدی کلاس هر روز بیست جمله بنویسیم که حتمن کلمه‌ی «اولین» در جایی از آن‌ها باشد. این هم اولین بیست جمله‌ی من:

  1. اولین کتابی که با عشق و اشتیاق خواندم «کارگردانی فیلمِ» نشر سروش بود با ترجمه‌ی گلی امامی. تقریبن بعد از هر صفحه که می‌خواندم چرت می‌زدم و خواب فیلم‌سازی می‌دیدم. آن‌قدر خام بودم که می‌خواستم دو سه ساله فیلم بلند بسازم. اما بعد از ساخت چند فیلم کوتاه فهمیدم که راه سینمای اصیل از ادبیات می‌‌گذرد و به روزی افتادم که می‌بینید.
  2. اولین سایه‌یی که به چشمم خورد و در خاطرم ماند، سایه‌ی پدرم بود در حالی که مرا روی کولش نشانده بود و از شب‌نشینی برمی‌گشتیم. حس می‌کردم او هم مانند شتری‌ست که چند روز پیش از آن، در عزاداری، روی آن نشانده بودندم.
  3. اولین و آخرین باری که در بزرگسالی بلندبلند گریستم برای مرگ دایی یوسف‌ام بود. بغضِ پنهان اما بسیار داشته‌ام.
  4. اولین بودن در یک کار زمانی خوشایند است که بهترین هم باشی، وگرنه می‌تواند مایه‌ی سرافکندگی هم باشد.
  5. اولین جمله‌یی که معمولن در آغاز بداهه‌نویسی روی کاغذ می‌آورم «می‌خواهم بنویسم.» است. همین جمله‌ی کوتاه مرا راه می‌اندازد.
  6. زیباترین استفاده از «اولین» در ادبیات کهن فارسی:‌
    ای تو صهبای ساغرِ همه کس/نشئه توست در سرِ همه کس/جلوه‌یِ سروِ چُست رفتاران/شورِ حرفِ درست گفتاران/در خمِ زلف لولیان تابی/در سرِ بختِ عاشقان خوابی/خنده‌یِ زخم‌های بی‌ مرهم/نمکیِ داغ‌های بر سرِ هم/اضطراب وصال نادیده/که بود پای تا به سر دیده/لذتِ اولین نگاه به یار/غیرت عشق و حسرت دیدار/شرم عشقی که خصم اظهاراست/منع حُسنی که سَدّ دیداراست/شعله شمع و داغ پروانه/دود گرم دِماغِ دیوانه/لذت درد با دوا در جنگ/که کند مرهمیش نیش خدنگ/آن نگاهی که دل زدست برست/آن دعایی که تشنه اثرست/کنج چشم فریب را نازی/دل تنگ شکیب را رازی
    -سنایی
  7. اولین تمرینی که نگاهم به نوشتن را دگرگون کرد: صفحات صبحگاهی
  8. هر بار که به یک پیاده‌روی طولانی می‌‌روم انگار اولین بار است که چنین چیزی را تجربه می‌کنم. نشاط و نیروی که در راه‌رفتن‌های طولانی تجربه می‌کنیم هیچوقت تکراری نمی‌شود.
  9. اولین نکته‌یی که باعث شد قدردان کارم باشم این بود:‌ «وقتی کارم را زیاد و خوب انجام می‌دهم، هرگز احساس تنهایی نمی‌کنم.»
  10. یادم باشد به اولین درختی که هر روز به چشمم می‌خورد، ژرف‌تر بنگرم.
  11. اولین راه نجات این است که ببینی چگونه داری خودت را گول می‌زنی. کشف برخی از شیوه‌های خودفریبی مدت‌ها زمان می‌برد و به موشکافی جانانه نیاز دارد.
  12. نوشتن از «اولین» باعث شده در نوشتار دیگران هم اولین‌ها بیشتر به چشمم بخورد. در مجله‌یی قدیمی این جمله‌ی ولتر را دیدم: «یأس اولین قدمی است که انسان به‌سوی قبرستان برمی‌دارد.»
  13.  اولین چیزی که در نوشتن متن یک سخنرانی باید به آن اندیشید، قصه‌یی برای نقل در آغاز سخن است.
  14. اگر اولین کار هر روز سخت‌ترین و مهم‌ترین‌ کار آن روز باشد، در ادامه‌ی روز همه‌چیز با استرس کم‌تری پیش می‌رود.
  15. هر وقت می‌روم کتابفروشی سعی می‌کنم اولین صفحه‌ی پنج شش تا رمان را بخوانم و با هم مقایسه کنم و ببینم کدام‌یک مرا به خواندن بقیه‌ی داستان ترغیب کرده است.
  16. دوست دارم اولین کار هر روزم نوشتن فهرست اهدافم باشد و آخرین کار هر شبم، نوشتن فهرستی برای سپاسگزاری.
  17. پروازْ اولین رؤیای سرکوب‌شده‌ی من است. تو بچگی جدی‌جدی بال‌بال می‌زدم دست‌کم تا پشت‌بام پرواز کنم. اما بی که کسی سر عقل بیاوردم،‌ خودم فهمیدم پرواز را باید به هواپیما و بالگرد سپرد. سپس‌تر پشت‌بام را پاتوق کردم و روی کولر را فرودگاه. با حصیر و میخ هواپیمای جنگی می‌ساختم و با پوست تخم‌‌مرغ آب‌پزِ عسلی هلیکوپتر. احتیاط می‌کردم که فقط یک سوراخ کوچک در یک طرف تخم‌مرغ باز شود،‌ و بعد از تخلیه‌ی آن، یک حصیر کوچک را فرو می‌کردم توش و هلیکوپترکی ساخته می‌شد و فرود می‌آوردمش روی کولر. بقیه‌ی ماجرا با قصه‌گویی راست‌و‌ریس می‌شد. هر بعد از ظهر دو ساعت زیر آفتاب می‌ماندم و درباره‌ی جنگ‌های هوایی قصه می‌بافتم برای خودم.
  18. اولین معلم خوبم را در کلاس دوم راهنمایی یافتم. مردی خوشفکر بود با ریش فرِ مشکیِ مشکی و عینک ته‌اسکانی و پژوی سفیدرنگِ قراضه. علاوه بر معلمی تو کار فروش لاستیک و ماهی آکواریومی هم بود. توی کلاس سخت نمی‌گرفت به بچه‌ها و به کاریکاتورهای من علاقه نشان می‌داد. حتا وقت گذاشت و برای برخی طرح‌های من نقد نوشت. یکبار هم مرا انداخت توی ماشینش و برد دفتر یک مجله‌ی کوچک تا به عنوان «کاریکاتوریست نخبه‌ی نوجوان»‌ باهام مصاحبه کنند. کاش علی بهرامی را دوباره پیدا کنم. حتمن الان چند تار سفید هم لابه‌لای ریش‌اش پیدا می‌شود.
  19. اسفند که می‌رسد تصمیم می‌گیرم اولین قدم‌های اهداف سال بعد را بردارم. اینطوری ایام عید هدفمندتر می‌گذرد.
  20. دوست دارم گاهی به اولین پیامی که از دوستان صمیمی‌ام دریافت‌ کرده‌ام، دوباره نگاه کنم.

از صبح کلاس داشتم. ۱۰:۳۰ تا ۱۲:۳۰ آخرین جلسه‌ی دوره‌ی ۲۴ کارگاه تمرین نوشتن را برگزار شد. ناهار را در رستوران صفا با دانیال خوردیم و آمدم اولین جلسه‌ی کلاس آنلاین تولد محتوا را اجرا کردم، در نخستین تمرین، داستانی از مجموعه داستان «سنگ و آفتاب» زیتون مصباحی‌نیا را مثال زدم. داستان درباره‌ی مردی‌ست که کیوسک آدرس‌‌فروشی دارد. بعد درباره‌ی ایده‌هایی که می‌توان با شغل‌های گوناگون ساخت حرف زدیم و قرار شد درباره‌ی شغلی عجیب و خیالی قصه بنویسیم. سایر تمرین‌های کارگاه امروز هم در همین مسیر بود وبا تأکید بر اهمیت تخیل پیش رفت. این حرف اولگا توکارچوک را هم برای بچه‌ها نقل کردم: «تردید ندارم که هر تصویرِ جهانِ بهتر زاده‌ی تخیل است. تقریباً همه‌چیز زاده‌ی تخیل است و جای تعجب دارد که مدارس دوره‌های مخصوصِ پروراندنِ این مهارت را برگزار نمی‌کنند و دانشگاه‌ها دانشکده‌هایی ویژه‌ی‌ آن ندارند.*» پس از آن هم بلافاصله مشغول اولین جلسه‌ی دوره‌ی حضوری شدم و ساعت رسید به ۱۹. بعد با دانیال زدیم بیرون. رفتیم سمت طالقانی. روبروی سینما صحرا. در دفتر یکی از دوستان نمایشگاهی بر پا بود برای کسب‌وکارهای خانگی. بیست دقیقه‌یی آنجا بودیم و پیاده برگشتیم دفتر. پیاده‌روی دلچسبی بودم. تازه شدم. باران هم یکریز می‌بارید… لابه‌لای این جمله‌ها چیزهای زیادی می‌توانم بگنجانم از مشاهدتم. اما دارم گزارشی بی‌رمق می‌نویسم. چرا؟‌ گاهی حوصله‌ی گفتن از جزییات عینی نیست چون حجم نشخوارهای ذهنی فراوان است… جمع کنم بروم خانه. دلم می‌خواهد یک فیلم خوب ببینم. مثل دیشب. دیشب یکی از بهترین فیلم‌های عمرم را دیدم:  «Past Lives». چنین فیلم‌هایی کمیابند. باید بیشتر درباره‌‌اش بنویسم… راستی، یک چیز را فهمیده‌ام:‌ من باید اول گزارشی و قلم‌انداز بنویسم، تا سپس میل توانم جزئی‌نگاری را بیابم…

 

*از کتاب «کمد» ترجمه‌ی دروتا سوآپا، نشر آگه، ۱۴۰۰، ص. ۶۶

نمی‌بیند. نمی‌رود. نمی‌شود. نمی‌خواهد. نمی‌سازد. نمی‌کشد. نمی‌تواند. نمی‌نوازد. نمی‌پاشد. نمی‌داند. نمی‌فهمد. نمی‌تازد. نمی‌شیند. نمی‌نازد. نمی‌گذارد. نمی‌پوشد. نمی‌نالد. نمی‌گوید. نمی‌بازد. نمی‌برد. نمی‌آید. نمی‌زند. نمی‌دارد. نمی‌نویسد… نمی‌ساخد. نمی‌پاخد. نمی‌ساشت. نمی‌روشت. نمی‌پازت. نمی‌فاخت. نمی‌قازت. نمی‌غشد. نمی‌راخد. نمی‌ثافد. نمی‌ضاشر. نمی‌غوطر. نمی‌جالد. نمی‌چارپ.

گاهی هم مشق شب آدم این شکلی می‌شود.

پی‌نوشت:

نوشته‌ی بالا یکی از بازی‌هایی‌ست که گهگاه در دفترچه‌های شخصی انجام می‌دهم تا ترسم از نوشتن بریزد، تا ذهنم خالی شود، تا کلمات در دستم نرم شوند.

امروز با دو کلاس حضوری گذشت و خوب گذشت. فردا هم روز پُرکلاسی‌ست.

دوست داشتم عنوان یادداشت امروز «در ستایش پُرکاری» باشد. دیر شد و نشد. با اینکه عملکردم همین حالا هم از نظر اطرفیانم نهایت پُرکاری حساب می‌شود، اما باز هم کم است. اسب قصه‌ی «قطعه‌ی حیوانات»‌ بود که می‌گفت «من کار خواهم کرد، بیشتر و بیشتر»؟ بیژنی همیشه با این حرف سوژه‌ام می‌کرد وقتی از شوقم برای پُرکاری می‌گفتم. یاد دوره‌ی آنلاین «پُرکاری در خانه» بخیر. اولین دوره‌یی بود که بعد کرونا برگزار کردم. هنوز هم عده‌ی پیگیر برگزاری دوباره‌ی آن‌اند. پرسش پایدار من: «چگونه می‌توانم پُرکارتر بشوم؟» برای من افزایش کیفیت کار هم در همین واژه‌ی پُرکاری مستتر است.

باید بهای سرحال بودن در فردا را بپردازم، یعنی بخوابم.

نمی‌خوابد. نمی‌خواهد. نمی‌…

*شبیه شب شدن.

*روز را پیمودن و روشن نشدن.

*قاپیدن کلمه از دست جمله.

به سرم زده بود امروز فقط یک سری عبارت و جمله‌ی کوتاه مثل نمونه‌های بالا بنویسم. نشد اما. تند گذشت و مشغول بودم. جلسه‌ی اول «سایت نویسنده» را برگزار کردم. در حرکت کلمات از «صفت» و انواع آن گفتم و رسیدم به حالا که نزدیک یک نیمه‌شب است. لذت نوشتن یادداشت دیروز هنوز با من است. دلم می‌خواهد صبح زودتر بیدار شوم. یک فنجان تازه خریده‌ام و دوست دارم سریع‌تر در آن قهوه بنوشم. صد گرم قهوه‌ی تازه هم آسیاب کردم برای خوش‌آمدگویی به تازه‌فنجانم. ببین، دلم می‌خواهد باز مثل بالا یکسری عبارت مبهم بنویسم. به هوس‌های نوشتاری‌ام نه نمی‌گویم.

*کتاب آویزان مرد و بیدار کردن رؤیاهای خاکستری.

*هاشور زدن روی درخت.

*کارتونیست هار و همهمه‌ی رنگ‌آمیزی.

*خواهران کاکتوس و خارهای خواهرم.

*ساعت شش و اسفالت شرمنده.

این سطرها چه می‌گویند؟‌ هیچ. برای خوانند شاید هذیانی بیش نباشند، اما برای نویسنده نماینده‌ی تداعی‌های گوناگون‌اند. گاهی فقط باید از همین چیزها بنویسم. مهم نفس نوشتن است. تبدیل کلمه به چیزی عینی. دیدن واژه‌ در حالی که از انگشتانت سرریز می‌شود. باید بنویسم.

*فر و فرفره‌طور رفتن.

*کتابی که جلد قهوه‌یی دارد و اصرار بر اسرار.

*تب سماور و جای انگشت‌ها بر پنجره‌ی سرد.

*جوش و لیوان و سفیدی ماشین و خجالت ابر.

این‌ها بیانِ هذیان‌گونه‌ی چیزی‌ست که در خیالم سروته دارد و ریشه در واقعیت. این هم نوعی نوشتن است. یعنی چیزهای که درونت می‌گذرد در قالب عبارت‌هایی هذیانی بنویسی که شاید چند روز بعد رازگشایی از آن‌ها حتا برای خودت هم دشوار باشد.

*شور شب و شورای شبرنگ‌ها.

*ایستادن تا دم دمای شب و تراشیدن مداد بامداد.

*کلمات ناهمگون و همایش روز میوه‌یی.

دفترچه یادداشت شخصی جای همین بازی‌هاست.

تا سه هزار کلمه پیش می‌روم… با کدام جمله باید آغازید؟ نه، نمی‌خواهم با سیل پرسش‌ها شروع کنم. می‌خواهم بنویسم. بسیار بنویسم. بگذار هذیان بگویم. بگذار راحت باشم. خودم باشم. به قلم افسار نمی‌بندم. دیگر عادت کرده‌ام، به نوشتن در اینجا. در جاهای دیگر دستم به نوشتن نمی‌رود. اما از این‌جا نمی‌خواهم زندان بسازم. نمی‌خواهم با اندک محدودیتی از این جاها زندانی دیگر بسازم. آزادم تکرار کنم. هر چقدر که می‌خواهم تکرار کنم. هر جمله را هزار بار تکرار کنم. مگر در خلوتم چنین نمی‌کنم؟ مگر نه اینکه لذت نوشتن برخی جمله‌ها در تکرار آن‌هاست؟‌ تکرار می‌کنم. خودم را آنقدر تکرار می‌کنم تا از دل این تکرارها چیز نویی بیرون بچکد. نوشتن. نفس نوشتن برایم مهم است. کلمه را به کار بستن. کلمه را روی صفحه دیدم. عشق کردن با زبان. با خط. با علامت. با نقطه. نقطه و نقطه و نقطه. نباید خیلی لینک اینجا را آنور و آنور پخش کنم. چرا کار خودم را سخت می‌کنم. نمی‌خواهم به محاسبه بیفتم. می‌نویسم. می‌خواهم بنویسم. بیشتر بنویسم. مرا فقط همین نجات می‌دهد. من این خیال را خوش دارم، خیال بیشتر نوشتن و بهتر شدن. بیشتر و بیشتر و بیشتر. بگذار کلمات بریزند. نه. نمی‌خواهم دست از روی کیبورد بردارم. حتا یک لحظه خاراندن پوست گردنم هم نباید در نوشتن وقفه بیندازد. نه. نمی‌خواهم فرار کنم. از گریختن از نوشتن خسته‌ام. خسته‌ام از گریختن از نوشتن. چرا در یک متن یک جمله را صد شکل مختلف ننویسم؟ می‌نویسم. می‌خواهم بنویسم. می‌خواهم صدای کیبورد بلند شود و پنجره را بشکند و راه خودش را بگیرد و برود و برود و برود برسد به بنای چهاربری که در خیال ساخته‌ام. نه. توقف نکن شاهرخ. بنویس. بنویس. درنگ نکن. دست از روی کیبورد بر ندار، بر ندار که اگر برداری انگار پا روی مین گذاشته‌یی. بنویس و برهان. بنویس و درنگ نکن. بنویس و بگذار همه چیز جاری شود. کلمه‌یی آنجاست. آنجا پشت در. در انتظار من. اما تا نوشتن را رها کنم و در را باز،‌ می‌گریزد. کلمه. فکر به کلمه. لذت بردن از کلمه‌ی کلمه. گرفتن راه ذهن. جریان سیال ذهن. مغازه‌ی عباس بودم. ته قفسه‌ها را هم زیرورو کرده‌ام. امروز دیگر هیچ چیز تازه‌یی نداشت که بخرم. زنی ایستاده بود وسط مغازه و متنی از ایران باستان می‌خواند و عباس رفقایش به به چه چه می‌کردند. حواس من به قفسه‌ها بود تا چیزی از چشمم پنهان نمانده باشد. دیدن اسم کتاب‌ها هم برایم بس است. نیاز دارم هر روز اسم چند کتاب جدید را ببینم. امروز استرسم کم‌تر است. امروز چندان جلسه نگذاشتم تا ذهنم بازتر باشد. بازی‌ش به اینجا رساند کار را. که این شکلی بنویسم. من در یادداشت‌های شخصی‌ام مگر همینطوری نمی‌نویسم. بین اینجا و شخصی‌ترین یادداشت‌هایم یک فرق هست اما. اینجا قدری باتربیت‌ترم. در یادداشت‌های شخصی مثل گفتار روزمره‌ام از فحش کم‌ نمی‌گذارم. در برخی نوشته‌های قبلی برخی کلمه‌های دشنام‌گونه را نوشته‌ام اما برخی دوستان سرخ شده‌اند و ادب و تربیتشان به خطر افتاده. حوصله‌ی ناراحت کردن دوستانم را ندارم. در گفتارم به قدر کافی فحش می‌دهم که اینجا دیگر نیازی به آن نیست. بنابراین خیالتان راحت. اینجا شاهینی باتربیت خواهید دید. آیا من آدم بددهنی هستم؟ از نگاه خیلی باتربیت‌ترها شاید، اما از برچسب «بددهن» بدم می‌آید. دشنام هم بل‌اخره (بالاخره) چیزی‌ست که آدمی ساخته چون به کارش می‌آمد. انصافن هم برخی فحش‌ها خوشگل و خوش‌آهنگ‌اند و اصلن من چطور می‌توانم حضور برخی آدم‌ها بی‌چاشنی فحش تحمل‌پذیر کنم برای خودم؟ امیدوارم ولیِ محترم یکی از بچه‌های نوجوان کلاس‌ها این یادداشت را نخواند و ایمیل نفرستد که فلانی تو توی وبلاگت نوشته‌یی فحش مفید و کاربردی است و حالا من نمی‌توانم چاک دهن بچه‌ام را ببندم. اصلن فحش بد است. آدم عاقل و سالم که فحش نمی‌دهد. حتا در واگویه‌های درونی هم فحش بی‌‌فحش. گفتار باید مثل آب معدنی باشد:‌ تمیز و بی‌بو و بی‌رنگ و سالم. بله. و نشستن من. این صندلی هم نفهمیدم کی این ماسماسک بالاپایین‌کُن‌اش به فنا رفت. تا می‌دهی بالا چند دقیقه بعد زرپی میاید پایین. خیر سرش از برند معتبری‌ست و عمری هم ندارد. یکبار یکی از بچه‌های کلاس گفت ببر بده صندلی‌ات را درست کنند. خب، عزیز من واقعن کی حوصله دارد این صندلی را بار بزند ببرد بدهد ماسماسک تنظیم ارتفاعش را تعمیر کنند. بی‌خیال. بله. صدای ماهان از آن طرف میاید. کلاس داستانک‌نویسی. ماهان. هان. بی‌خیال. به اینور بازار بپردازیم. گرم شده‌ام. همین است. و راستش حوصله‌ی ویرایش سطرهای بالا را ندارم. مگر یادداشت‌های شخصی‌ام را توی دفترچه یادداشتم ویرایش می‌کنم که این‌ها را ویرایش کنم؟ اصلن لطف اینجور نوشتن به ویرایش نکردن است. و به پیش. این به پیش را من در یادداشت‌های شخصی سالیان گذشته‌ام هزاران بار نوشته‌ام. انگار فرمانده‌یی جنگی باشم، یکی شبیه آن بابا که توی فیلم غلاف تمام فلزی، و هی خودم را هُل بدهم سمت نوشتن. هل هلکی نوشت. رمان‌هایی که اسم شب دارند. جالب است چند شاهکار از مهم‌ترین نویسنده‌های معاصر ما شب‌دار است: سفر شب، شب یک شب دو، شب هول، شب ملخ. این چهار تا را که بخوانید دیگر به داستان و داستان‌نویسی مثل قبل نگاه نمی‌کنید. به کل نگاهتان را تغییر می‌دهد یا می‌دهند. داستان داریم با این جاندار و بی جان و فعل مفرد و جمع. قضیه از این قرار است که دستورنویسان سنتی می‌فرمایند که توی فارسی برای چیزهای ناجاندار فعل مفرد باید به کار برد. مثل این جمله‌ی نخست بوف کور هدایت را ببینید: «در زندگی زخم‌هایی هست…» هدایت ننوشته:‌ «در زندگی زخم‌هایی هستند…» ولی اگر جای زخم بنویسیم «آدم‌هایی» دیگر باید فعل را جمع بست. اما برخی زبان‌شناس‌ها و دستورنویس‌های جدید می‌گویند در گفتار مردم این قضیه به دقت رعایت نمی‌شود،‌ بنابراین چه بهتر که برای جمع جاندار و غیرجاندار فعل جمع به کار ببریم. باری. دقت کنید به گفتار و نوشتار خودتان و دیگران و ببینید برخورد شما با این مسئله چطور است. من تقریبن همیشه جمع می‌بندم، مگر در مواقعی که حس کنم جمله خیلی زشت می‌شود… با خودم گفتم تا سه هزار کلمه ننویسم دست نمی‌کشم. تا لحظه نزدیک هزار کلمه نوشته‌ام و گرم گرم شده‌ام. نوشتن همین است. قبل نوشتن در مکافات طفره‌یی و حس می‌کنی تهی از هر حرفی هستی اما همین‌که شروع کنی و اصرار بر ادامه‌ی نوشتن داشته باشی راه باز می‌شود و یکی باید بیاید تو را از برق بکشد. من واقعن گرم‌ شده‌ام الان. هم روحی هم جسمی. با اینکه شوفاژ‌ها خاموش است. هوا چه گرم شده این چند روزه. دیگر واقعن نمی‌شود لباس گرم را توی ماشین و مغازه تحمل کرد. آخ که چقدر همیشه نگران طبیعت بوده‌ام از بچگی. این هم از بدبختی‌های ماست که غصه‌ی محیط زیست را هم باید بخوریم. فکر نمی‌کنم پنجاه صد سال قبل چنین چیزی در فهرست غصه‌های عموم بوده باشد. آن روز مادرغلام داشت از گذشته‌ی شهرشان تعریف می‌کرد. من گفتم آن موقع آنجا همینقدر زشت بود گفت نه بابا فلان جا و فلان جا و فلان جا جنگل بود نه مثل حالا بناهای زشت و تو در تو. دو ماهی‌ست که دو سه تا از دندان‌هایم را پر کرده‌ام. الان دهنم سرویس کامل است. اما نمی‌دانم چرا برخی دندان‌هایم خوب با هم چفت نشده‌ام. بدبختی اصلن هم حوصله ندارم بروم آن پیش آن مردک عبوس تا دهنم را وارسی کند. شاید هم مثل همیشه دارم به خودم تلیقن می‌کنم. من همیشه به یکسری خرده‌بدبختی و دردک و رنجک نیاز دارم تا ذهنم به تعادل برسد و احساس آرامش کنم. این مفهوم را گی هندریکس توی کتاب «پرواز تا اوج» خیلی خوب توضیح می‌دهد. او از مفهومی به نام «اوج‌هراسی»‌ حرف می‌زند که شناخت آن برای کم‌تر به فنا رفتن ضرورت دارد. می‌گوید وقتی به موفقیت می‌‌رسد ذهن شما درست است که به ظاهر خوشحال می‌شود اما از یک طرف اذیت هم می‌شود. چون به حالت زاقارت قبلی عادت کرده و حالا با حال خوبتان او را از تعادل خارج کرده‌اید. بنابراین، برای شما گرفتاری می‌تراشد تا به تعادل قبلی بازگردد و بگوید آخیش. مثلن دیده‌اید یک ورزشکار معروف در اوج شهرت یکهو در دعوای خیابانی با چاقو به جان دیگران می‌افتد یا فلان خواننده بعد از رسیدن به پول و پله معتاد می‌شود یا فلان کارآفرین خفن تر می‌زند به رابطه‌ی عاطفی‌اش؟‌ هندریس می‌گوید این آدم‌ها ناخودآگاه خودشان را به خاک می‌دهند تا ذهنشان به وضعیت قبلی خودش برگردد. این خلاصه‌یی سطحی ایده‌ی کتاب بود. و بعد. شاید از دانیال بخواهم دستی به سروگوش این نوشته بکشد تا برخی سطرها شبیه معما نشوند به خاطر غلط تایپی. و دیگر. این «و دیگر»‌ هم مثل «به پیش»‌ است که حین آزادنویسی با بیشترین سرعت ممکن به من کمک می‌کند تا متوقف نشوم. به عید فکر می‌کنم. البته شوق خاصی برایش ندارم. هیچوقت برنامه‌یی هم برایش نداشته‌ام. اصلن اینهمه سال زور زده‌ام که چنان در کارم آزادی عمل داشته باشم که هر روزم مثل تعطیلی باشد. آن‌هم نه از آن تعطیلی‌های ملال‌آور و دلگیر که با شنبه‌یی دردناک تهدید می‌شوند. نه از آن تعطیلی‌ها که کارهای موردعلاقه‌ات را با کم‌ترین استرس ممکن انجام می‌دهی. نمی‌گویم بی‌استرس که اصلن حذف کامل استرس را ممکن نمی‌دانم. و اصلن استرس انواع مثبتی هم دارد که برای انجام کارها مفید است. هزار و چهار و هفتاد و دو کلمه تا اینجا. بهتر نبود می‌نوشتم ۱۴۷۲ کلمه تا اینجا. شاید. بله. اینجوری‌ست که هشتاد درصد چیزی که در ذهنم هست را دارم می‌نویسم. آن بیست درصد را هم توقع نداشته باشید که بنویسیم. بالاخره همیشه چیزی برای سانسور کردن می‌ماند درون آدمی. به امید ورافتادن خودسانسوری که بدترین نوع سانسور است. و سطرها. و صدای آسانسور. و قهوه. چقدر دلم می‌خواهد عصرها، حوالی شش و هفت قهوه‌یی بنوشم. اما نمی‌‌نوشم. خوابم را خراب می‌کند. البته من از خستگی شب‌ها مثل خرس بیهوش می‌شوم اما قهوه از من خرسی ناجوری می‌سازد. می‌خوابم اما قشنگ می‌فهمم این خواب ژرفایی که باید ندارد. باری. نه. نه شاهرخ. دست از روی کیبورد بر ندارد. باور کن که می‌ترسم از دست از روی کیبورد برداشتن. سرد شدن در نوشتن بدترین نوع سرماست. چون ممکن است بعدش دیگر اصلن گرم نشوی. می‌خواهم تند و تند و تند و بی‌وقفه بنویسم. من به این نوشتن‌ها نیاز دارم. با همین شلخته‌نویسی‌هاست که به نظم می‌رسم. عجیب نیست. راه نظم را با شلختگی می‌جویم. راستی، می‌بینی یک جاهایی توی این متن خودم را «شاهرخ»‌ خطاب کردم و یه جاهایی «شاهین»‌. من با هر دو اسمم صمیمی‌ام. در هر لحظه هر دو هستم. و اصلن این هم تنوعی‌ست. از یکی که خسته شوم آن یکی هست. و دیگر. این «و» هم خوب چیزی‌ست. هر چند خیلی وقت‌ها گفتار و نوشتار را طولانی و خراب می‌کند اما گاهی شاعرانگی هم می‌دهد به متن. و با «و»‌ به نوشتن ادامه می‌دهم و دست نمی‌کشم. خب. وقتی می‌خواهی تند و تند بنویسی و حس می‌کنی باید فوری چیزی برای نوشتن بیابی. چه می‌کنی؟ یک راه ساده این است که سر می‌چرخانی ببینی چه چیزی جلوی چشمت هست. نوشتن فهرست چیزها بد فکری نیست. حدود پنجاه جلد کتاب روی میزم. عطف کتاب‌ها به آن سو است و اسمشان پیدا نیست. ساعتی مربعی به دیوار که ۱۹:۳۱ را نشان می‌دهد و یک ساعت شنی کوچک با شن‌های بنفش در زیر آن. قفسه‌ی بزرگی از کتاب‌ها زیر ساعت. کتاب‌هایی که افقی چیده شده‌اند. قفسه از فلز ضخیم سیاه رنگ است و سقف طبقات آن چوبی‌ست. دو گلدان بنسای کنار پنجره که یکی‌ش پربارتر است. روی میز کارم: آب معدنی، دو قرص جوشان، قلمدان، سه‌پایه‌ی موبایل و… اَه ولش کن حوصله‌ام را سر بردی. البته لذت هم بردم، ولی نمی‌دانم چرا گاهی حین جزیی‌نگاری حس بیهودگی بهم دست می‌دهد. یاد پتر وایس و شاهکارش «سایه‌ی تن درشکه‌چی» افتادم. شاهکار جزیی‌نگاری است. اگر هم در جزیی‌نگاری افراط می‌کنی باید آن‌طوری باشد. این کتاب آن‌قدر درخشان است که در دوره‌ی نویسندگی خلاق همیشه از بچه‌ها می‌خواهم از روی ده بیست صفحه‌ی اول آن بنویسند. بله. این «بله»‌ از آن چیزهاست که مرا گرم نوشتن نگه می‌دارد. «خب» را هم زیاد می‌گویم و می‌نویسم اما خیلی دوستش ندارم. یعنی آن‌قدر زیاد به کارش برده‌ام که دیگر حس می‌کنم خود کلمه از من خسته شده‌ است. خوشبختی یعنی. یعنی اینکه یک ساعت تمام پشت سر هم دو هزار کلمه بنویسی و کیفور شوی از این غرقگی. یک نوع خلسه و منگی ناب در تمرکز و پرکاری هست که با هیچ‌چیز قابل مقایسه نیست. تا آخر سه هزار کلمه را یک‌نفس می‌کنم. اول که نوشتن را شروع کردم در ذهنم بود که هزار کلمه بنویسم و بروم به کارهای دیگر برسم و دوباره برگردم. بعد که گرم شدم گفتم بگذار تا دو هزار تا هم پیش بروم، حالا که دو هزار کلمه را رد کرده‌ام دلم می‌خواهد سه هزار تا کامل بنویسم و بعد از جایم برخیرم. خوشبختانه مسائل جیشانی هم تا اینجا مانع تمرکزم نشده. آب ننوشیدن هم خواصی دارد به هر حال. ولی انصافن بیایید بیشتر آب بنوشیم. جمله‌ی قبل را نوشتم تا جلوی کامنت برخی دوستان مهربان و دلنگران را بگیرم. چون بعید نبود بیاید بنویسم «وای کلونتری با این همه آب نخاریدن به سلامت خودت آسیب می‌رسونی. برو آبتو بنوش (بر وزن دوغتو بنوش).». و بله خب به پیش. اینطوری است دیگر. این جمله‌ی قبل هم را الکی نوشتم که بر عهد وفادار باشم و دست از کیبورد بر نداشته باشم. یک لحظه از پنجره صدایی شبیه عرعر آمد. برای شما هم پیش میاید؟ در طول روز برخی صداهای می‌شنوی که هیچ‌جوره نمی‌شود منشا آن را تشخیص داد. مثلن آن نوع نعره فقط می‌تواند کار گرازی وحشی باشد و گراز وحشی وسط تی‌رون‌آباد چکار می‌کند؟ وقتی می‌نویسد از هدررفت زمان چندان نمی‌سوزی. نوشتن اصلن برای کاستن از حس سوزش است. ننگ بر من. دست از کیبورد برداشتم و پیشانی‌ام را خاراندم. قشنگ حس می‌کنم مثل اسبی‌ام که یک طرف ذهنم با تازیانه به جانم و افتاده و نمی‌گذارد دست از نوشتن بکشم. خوشا اسب بودن حتا اگر اسب حیوانی نجیبی نباشد. و افسوس که یک نسخه‌ی باکیفیت از فیلم درخشان امیرحسین ثقفی، «مردی که اسب شد»، در اینترنت موجود نیست. اعجوبه‌ی سینمای ماست ثقفی. کیف می‌کنم از اینکه می‌بینم چخوف و داستایفسکی را می‌خواند و به‌ زیبایی در جهان فیلم‌هایش جاری می‌کند. ثقنی مقلد نیست. شیفته‌ی سینمای روسیه و بخش‌هایی از سینمای اروپاست و شبیه آن‌ها فیلم می‌سازد اما تقلید نمی‌کند. بیلگه جیلان هم همینطور است. یعنی هم از ادبیات روسیه تأثیر پذیرفته هم از سینمای اروپا. اما جالب است که ثقفی و جیلان دو دنیای به‌کل متفاوت دارند. برای شما که اهل خواندن و نوشتن هستید دیدن فیلم‌های این دو نفر دریچه‌ی تازه‌یی به دنیاست. خوشبختانه فیلم «روسی»‌ ثققی، با کیفیت بالای،‌ توی یوتیوب موجود است، افلام جیلان هم یک گوگلیدن ساده می‌خواهد. «افلام» را عرب‌ها به کار می‌برند. «فیلم»‌ را گرفته‌اند و از آن خود کرده‌اند و به شیوه‌ی خودشان جمع می‌بندند. خیلی هم کار خوبی‌ست. کلاس ماهان تمام رفت. من چقدر دوست دارم مثل دوستان مشهدی خیلی جاها «شد»‌ را بگویم «رفت». مثلن فکر کنم به جای «فلانی رد صلاحیت شد»‌ می‌گویند «فلانی رد صلاحیت رفت». در متون کهن ما هم این سابقه دارد. اصلن فارسی خراسان را عشق است. دروغ نگویم:‌ چند لحظه برای آب‌نوشی مکث کردم. پانصد کلمه‌ی دیگر تا پایان این ماراتن نوشتاری مانده و من یاد کتابی از رضا براهنی افتادم که گزیده‌یی از نوشته‌های اوست:‌ جنون نوشتن. حرف جنون که می‌شود من یاد فیلم «مجنون‌وار»‌ می‌افتم. یکی از بهترین فیلم‌های عاشقانه‌ی دنیاست. چقدر دلم می‌خواهد دوباره ببینمش. عنوان اصلی‌اش این است:‌ «Like Crazy». دم کسی که اسم فارسی فیلم را ساخته گرم. معلوم است که با ادبیات فارسی آشنایی خوبی داشته. نوشتن باید مجنون‌وار باشد. حالا بعد از دو هزار و پانصد کلمه نوشتن حسی مثل بغض دارم. بغض ندارم واقعن. حسی شبیه به آن. چیزی مثل اشک شادی. چرا؟‌ چون باز هم برای هزارمین بار بهم ثابت شده که فقط با بیشتر نوشتن است که به اوج حس خوشبختی می‌رسم. نوشتن همین سطرهای پریشان منجی من است. قشنگ می‌دانم که بعدش مهربان‌تر می‌شوم، اول خودم و بعد با اطرافیانم و کل دنیا. گلشیری قشنگ گفته بود که نویسنده اگر ننویسد بدخلق و عصبی می‌شود. و در اوج این حس خوب حس افسوس هم هست،‌ که ای کاش قبلن بیش از این‌ها نوشته بودم. و حس نگرانی:‌ آیا در روزهای آتی هم می‌توانم به‌طور منظم همینطور پُر و آزاد بنویسم؟ اما نه نباید اشتباه کنم. شاید اگر این کار به تکلیفی روزانه تبدیل شود دیگر این‌گونه لذت‌زا نباشد. و صدای دیگری در درونم می‌گوید: نه، هست. باور کن هست. اصرار بر نوشتن همیشه جواب می‌دهد. فقط کم نوشتن است که بد است. و برای آن‌که بتوانی بسیار بنویسی نباید صداهایی که مانع این کار می‌شوند سرکوب کنی بل که باید همان‌ها را بکنی سوژه‌ی نوشتن. نوشتن وقتی مؤثر است که سراسر آن گفت‌وگویی بی‌پرده و آزاد برای همه‌ی بخش‌های ذهنت باشد. آن روز که کتاب درخشان «هیچ بخشی از ما بد نیست» را توی وبینار اهل نوشتن معرفی کردم خیالم راحت شد. آشنایی با نظریه‌ی «خانواده‌ی درونی»‌ برای ما که می‌نویسیم از همه ضروری‌تر است. با صداهای گوناگون درونمان را به رسمیت بشناسیم و بستری برای بروز این صداها ایجاد کنیم. بدون چندآوایی نوشتن هم شاید بشود یکی از چیزهای تکراری زندگی. درون سرم یک میز چوبی بزرگ می‌بینم. دور تا دور میز صندلی و کاناپه‌های خوشگلی در طرح‌ها و رنگ‌های مختلف چیده شده تا هر کی روی هر چی که خوشش آمد بنشیند. در این حلقه همه مجازند از هرچه دوست دارند هر چقدر که می‌خواهند بگویند. کسی وسط حرف آن یکی نمی‌پرد،‌ کسی به تخریب آن یکی نمی‌پردازد. کسی از جمع اخراج نمی‌شود. اینجا آن‌قدر به هر طرف فرصت داده می‌شود تا راه درست خودش را بیابد. خانواده‌ی بیرونی‌ات اگر آن‌طور که می‌خواهی نیست،‌ چرا روی خانواده‌ی درونی‌ات کار نکنی؟‌ این خانواده از همان روز اولی که به دنیا آمده‌یی تشکیل شده، پس نیاز نیست برای تشکیل آن زور بزنی. مشکل اما بلاهایی‌ست که بر اعضای خانواده آمده. تو باید مجال ترمیم اعضای سرکوب‌شده‌ی خانواده‌ات را فراهم کنی. اولین گام گوش سپردن و همدلی است. راهکار و بهبودی در دل همین شنیدن‌ها حاصل می‌شود. می‌دانی تا ایده‌یی که برایم مفید بوده،‌ با دیگران به اشتراک نگذارم آرام نمی‌شوم. نمی‌توانم از ایده‌ی خانواده‌ی درونی بهره‌مند شوم اما میل رساندن آن به دیگران را سرکوب کنم. اصلن من به عشق این پی شکار کتاب‌های خوب می‌روم که چیزی فراهم کنم برای گذاشتن جلوی دوستانم. حالا ساعت ۲۰:۱۱ دقیقه است. دو ساعت تمام یکسره نوشتم. هیچ از جایم تکان نخوردم. نه. متوقف نشو شاهرخ. تندتر بنویس شاهین. بنویس و حرکت کن. بنویس و بساز. بنویس و دوام بیاور. دوام بیاور و بنویس. گاهی باید بی‌وقفه هزاران کلمه نوشت تا نوشتن را، شکوه نوشتن، از نو کشف کرد. من این‌ها را بازکشف نوشتن نوشتم. اصلن مگر نوشتن همیشه برای بازکشف نوشتن نیست؟ فقط وقتی بیشتر می‌نویسی می‌فهمی که چقدر محتاج نوشتن بوده‌ای.

فهرست‌ها تسهیل‌گرند.

پس برای درک بهتر فرایند تبدیل هر روز به یک داستان، بهتر است کارمان را با چند فهرست شروع کنیم.

گفتیم که برای دادن ساختاری داستانی به هر روز نیازمند هدف و کوشش و کشمکشی برای دستیابی به آن هستیم.

چرا کشمکش؟ چون رسیدن به هر هدفی غالبن با موانعی مواجه است، و چیرگی بر این راهبندها خواه‌ناخواه منجر به ستیز و کشاکش می‌شود.

 

اولین فهرست می‌تواند درباره‌ی نیازهای ما باشد. در آغاز روز از خود بپرسیم «من چه نیازهایی دارم؟ رفع کدام نیاز در اولویت امروز من است؟»

فهرست ۱: نیازها

مثال:

  • آرامش
  • عشق
  • امنیت مالی
  • آگاهی
  • درک و همدلی
  • و…

پس از برگزیدن یکی از نیازها، به سراغ فهرست دوم می‌رویم: «برای برطرف کردن این نیاز چه اقدامات مشخصی را می‌توان همین امروز انجام داد؟»

فهرست ۲: اقدامات

چند مثال برای نیازهای مختلف:

  • خاموش کردن موبایل و پرهیز از هرگونه آنلاین شدن
  • تماس با فلانی و درخواست ملاقات
  • نگارش رزومه‌ی تازه و ارسال برای فلان سازمان
  • ضبط ویدیوی ۱۵ دقیقه‌ی درباره‌ی فلان چیز و آپلود در یوتیوب
  • رفتن به بازار و درآوردن ته‌وتوی قیمت فلان کالا
  • و…

بسته به نوع نیاز و ویژگی‌های خاص زندگی هر فرد هزاران اقدام گوناگون را می‌توان فهرست کرد.

پس از برگزیدن یک یا دو مورد از فهرست ۲ باید فهرستی از موانعی که بر سر تحقق هدف وجود دارد بنویسیم: «چه چیزهایی می‌تواند مانع اقدام من شود؟»

فهرست ۳: موانع

مثال:

  • تنبلی
  • ترس از رد شدن
  • خجالت
  • استرس
  • کمبود انگیزه
  • ناامیدی
  • مزاحمت اطرافیان
  • کمبود وقت
  • بی‌پولی
  • و…

(هر یک از این موارد می‌تواند با جزییات بیشتری بیان شود. ناگزیر به اشاره‌یی کلی اکتفا می‌کنم.)

با آشکار شدن بازدارنده‌ها به چهارمین فهرست می‌رسیم که نیازمند ابتکار عمل است: «برای کنار زدن موانع چه راهکارهایی را باید در پیش گرفت؟‌»

فهرست ۴: راهکارها

مثال:

  • از یک دوست کمک بگیریم تا با هم فلان کار را انجام بدهیم
  • در صفحه‌ی اینستاگرامم اعلام کنم که می‌خواهم فلان کار را انجام بدهم تا تعهدی عمومی ایجاد شود
  • شاید اندکی مراقبه از استرسم بکاهد و تمرکز لازم را به دست بیاورم
  • قبل از تماس، نیم‌ساعت پیاده‌روی کنم، تجربه نشان داده با کمی پیاده‌روی انگیزه‌ و شهامتم بیشتر می‌شود
  • اول با فلانی تماس بگیرم تا واسطه‌ شود
  • به جای یک درخواست بزرگ، اول چیز خیلی کوچکی بخواهم
  • و…

حالا فقط کافی است گزارشی از روند دنبال کردن هدف را بنویسیم تا داستان روزمان شکل بگیرد.

حتا اگر در انتهای روز به هدفمان نرسیم هم چندان احساس باخت نخواهیم کرد، چون در عوض یک قصه داریم.


می‌روم پی هدف امروزم تا چیزی برای نوشتن داشته باشم.

بیا فکر کنیم هر روزمان یک داستان است.

گاه داستانی کوتاه و گاه داستانی بلند.

ما شخصیت اصلی داستان هر روز از زندگی‌‌مان هستیم.

برخی روزها ساختاری شبیه داستان‌های کلاسیک دارند و برخی هم مانند داستان‌های مدرن‌اند.

در الگوی کلاسیک قصه‌پردازی:

یک شخصیت اصلی داریم

که حادثه‌یی زندگی‌اش را از تعادل خارج می‌کند.

و چنین می‌شود که او هدفی می‌یابد: باید کاری کند تا زندگی‌اش دوباره به تعادل بازگردد.

اما رسیدن به هدف به این سادگی‌ها نیست.

او باید موانعی را پشت سر بگذارد.

این موانع می‌‌توانند درونی و بیرونی باشند.

نمایش کشمکش شخصیت با موانع است که داستان‌ می‌سازد.

او برای رسیدن به هدف نقشه‌هایی می‌کشد.

برخی نقشه‌هایش نقش بر آب می‌شوند و برخی هم موفق می‌‌‌شوند.

در نهایت او به هدفش می‌‌رسد یا نمی‌رسد.

در برخی داستان‌های مدرن پایان قطعی و مشخصی مانند داستان‌های کلاسیک نداریم.

در قصه‌های مدرن برخی گره‌ها باز می‌شوند و برخی گره‌ها بسته می‌مانند (نگاه کنید به آثار فیلمسازانی مثل آنتونیونی یا هانکه).

حالا بیا به روزهایمان داستانی نگاه کنیم. داستان‌نگری برای ژرفابخشی به زندگی‌مان سودمند است.

زندگی ما همین الان هم مانند یک داستان است. اما نگاه داستانی‌ سبب می‌شود قدری هوشیارتر و هدفمندتر شویم.

(راستی می‌بینی امروز از فاز «اینترگریزی» بیرون آمده‌ام و هی اینتر می‌زنم؟)

می‌توانیم به یادداشت‌های روزانه‌مان در قالب داستان ساختار بدهیم.

با خودم شروع می‌کنم:

(سوم شخص می‌نویسم، انگار اینطوری داستانی‌تر است، کمک می‌کند از بیرون به خودم بنگرم.)

بیدار که می‌شود می‌بینید که هنوز سوسک نشده. شاید هم شده و خبر ندارد. از وقتی مسخ کافکا را خوانده همیشه با چنین انتظاری برمی‌خیزد.

همانجا روی تخت قدری کتاب می‌خواند. صبح‌ها هر چیزی را چند برابر بهتر درک می‌کند.

به جلساتی فکر می‌کند که باید وقت دقیقشان را اعلام کند. استرس دارد. استرسی همیشگی در آغاز هر روز، اینکه کاری مهم یادش نرفته باشد.

می‌رود توی هال و می‌بیند هیچکس نیست. رفته‌اند بیرون. نمی‌داند کجا. غذای او را گذاشته‌اند روی میز. سه تا سمبوسه. می‌خورد. عادت دارد وقت خوردن، چیزی در یوتیوب ببیند. پاره‌یی از مستندی تاریخی سرگرمش می‌کند.

(شروع این قصه، یعنی نمایش تعادل اولیه خیلی طولانی شده. مقدمه‌چینی نباید به درازا بکشد. اما در روایت روزمرگی عیبی ندارد این اضافه‌گویی‌ها. باید گفت و گفت تا شاید به لایه‌های پنهان رسید.)

هنگام خوردن حس می‌کند باید هر روز یک نقشه داشته باشد. سررسید کاغذی و برنامه‌ی دیجیتال انگار مناسب نیست. باید یک برگه‌ی کاغذی مجزا داشت برای هر روز. می‌رود از لابلای کاغذها برگه‌یی می‌‌رود. این برگه جدولی‌ست سه تکه با حاشیه‌های پررنگ سیاه. یادش نیست قبلن چرا این آن را طراحی کرده. ولی برای کشیدن نقشه‌ی یک روز ترغیب‌کننده است.

کارهایی که باید بکند می‌نویسد. پشت برگه هم کارهای روزهای بعد را فهرست می‌کند. کمی آرام می‌گیرد.

ایده‌یی به ذهنش می‌رسد: «چه بهتر که در وبینار امروز اهل نوشتن از همین کار بگویم.»

کشیدن نقشه‌یی برای هر روز؟

نقشه او را یاد قصه می‌اندازد. مگر قصه پر از نقشه‌‌هایی برای گشودن گره‌ها نیست؟

ایده‌یی قدیمی که قبلن از آن با عنوان «کارگردانی یک روز»‌ نوشته دوباره در ذهنش جان می‌گیرد.

(می‌بینی؟ داستان دارد راه می‌افتد. شخصیت اصلی پریشان بود، حس می‌کرد روز شلخته‌یی در پیش است. تا اینکه ایده‌یی برای سخنرانی امروزش یافت و حالا هدف او اجرای درست این ایده است.)

اول عنوان وبینار را شکل می‌دهد:‌ «هر روز یک داستان»

بعد تصمیم می‌گیرد یادداشت‌ امروز وبلاگش را در همین قالب بنویسد تا آن را در وبینار امروزش مثال بزند.

از جا می‌جهد. می‌رود حمام. مجموعه‌یی از نقل‌قول‌ها و آموخته‌های مرتبط به ذهنش می‌آیند.

به این فکر می‌کند که حتمن با معرفی کتاب «هیچ بخشی از ما بد نیست» از ایده‌ی خانواده‌ی درونی هم بگوید. این مدل روانشناسی کمک می‌کند تا داستانِ هر روز شخصیت‌های متنوع‌تری داشته باشد.

آماده می‌شود که برود دفتر. شصت هفتاد جلد کتاب هم هست که می‌کند تو دو تا کیسه‌ تا ببرد دفتر. با خودش عهد کرده‌ سه‌ چهار تا کتاب بیشتر کتاب کنار تختش نباشد، اما هر شب که برمی‌گردد، شوق خواندن سریع کتاب‌های تازه، سبب می‌شود دو سه تا کتاب هم همراه خودش بیاورد. این می‌شود که بعد چند هفته کتاب دوروبر تخت را برمی‌دارد.

می‌رسد دفتر. اسلاید جلسه‌ی هفتم «حرکت کلمات» را بازبینی می‌کند. ماهان هم از راه می‌رسد.

می‌رود بیرون تا قدمی بزند و قهوه‌یی بشوند تا با انرژی بیشتری در وبینار حاضر شود.

تو کافه کسی نشسته جلوی پیشخان و بلند بلند جفنگ می‌گوید. هیچ چیز از جفنگ‌های او یادش نمی‌ماند. قهوه را بالا می‌اندازد و سریع می‌زند بیرون و به بساط کتاب‌ها می‌نگرد. دریغ از یک کتاب خوب. برمی‌گردد دفتر.

(این جاها یک چیزی کم است. متن حرکت نمی‌کند. چرا؟ چون جزیی‌نگاری کم است؟ نه، شاید جزییاتی بیش از این ملال‌آور باشد. نقص اصلی فقدان کشمکش است. شخصیت باید با خودش یا هر کس یا چیز دیگری در ستیز باشید تا توجه ما جلب شود.)

در وبینار از ابوالحسن نجفی می‌گوید و حضور مؤثر او در ادبیات معاصر فارسی. پاره‌هایی از گفت‌وگوی نجفی درباره‌ی فرهنگ‌نگاری را می‌خواند و به واژه‌ها و عباراتی از «فرهنگ فارسی عامیانه» اشاره می‌کند. سپس‌ حرفی از پل والری را نقل می‌کند: در زبان فرانسه واژه‌یی نیست که ویکتور هوگو از آن در نوشته‌هایش استفاده نکرده باشد (نقل به مضمون). در نهایت می‌گوید بیایید به عنوان تمرینی دائمی، راه همه‌ی کلمات را به نوشته‌یمان بگشاییم. لغت‌نامه را باز کنیم و هر کلمه‌یی که دیدیم بهانه‌ی نوشتن کنیم. حتا می‌توانیم قصه‌یی بنویسیم درباره‌ی شخصیتی که میل مجنون‌واری دارد به کاربرد همه‌ی کلمات،‌ حتا کلمات عجیب‌وغریب و متروک.

بعدِ وبینار از برخی صفحات کتاب‌های مرتبط عکس می‌گیرد و فایل آن را می‌گذارد می‌گذارد در کانال خصوصی حرکت کلمات.

با ماهان قدری گپ می‌زند و یک شوخی سبب می‌شود چیزهایی درباره‌ی تفاوت شخصیت تاریخی و اسطوره‌یی بگوید.

دوباره می‌رود بیرون. اینبار در یک بساط پنج تا کتاب خوب می‌یابد. کتاب‌های را بی که در کیسه بگذارد دست می‌گیرد و می‌آید. معمولن تعداد کتاب‌ها که خیلی نباشد قید کیسه را می‌زند، چون بخشی از لذت خرید کتاب را لمس آن در نخستین دقایق خرید می‌داند.

می‌رسد دفتر و بخش اول همین متنی را که دارید می‌خوانید به‌سرعت و قلم‌انداز می‌نویسد. گرم نوشتن شده اما وقت تمام است و باید از ساعت هفت جلسه‌ی بازخورد دوره‌ی نویسندگی خلاق را بیاغازد.

از سروکله‌زدن به نوشته‌ها لذت می‌برد. نکاتی که می‌گوید خودش راه هم سر شوق می‌آورد برای بیشتر آموختن و بسیار نوشتن.

پس از جلسه‌ این نوشته را قدری ویرایش می‌کند تا در وبینار ساعت هشت بخواند.

در وبینار اهل نوشتن از تبدیل هر روز به یک داستان می‌گوید و همین نوشته را به عنوان نمونه می‌خواند و در نهایت با معرفی مختصری از نظریه‌ی خانواده‌ی درونی جلسه‌ را به پایان می‌رساند. وبینار امروز با بازخوردهای خوبی می‌گیرد و به دل بسیاری می‌نشیند.

به بقیه‌ی زندگی‌اش می‌رسد…

و شب می‌شود و ساعت دو نیمه‌شب با اینکه خواب‌آلود است می‌آید می‌نشیند تا این سطرها را بنویسد. حالا بعد از یک ربع نوشتن حس می‌کند گرم شده و دلش می‌خواهد بیشتر بنویسد. نوشتن همیشه همین است. در اوج خستگی هم که شروع کنی بعد از یک ربع چنان غرق کار می‌شوی که دلت نمی‌خواهد دست از نوشتن بکشی.

حالیا، داستان امروز به پایان رسیده. داستان امروز گره‌ی چندانی نداشت. با این بی‌گره‌گی می‌توان آن را داستان نامید؟ اگر سخت نگیریم، بله. اما در روزهای آتی بیشتر به خودش سخت خواهد گرفت، تا از گره‌های درونی و بیرونی، تا آن حد که می‌توان خودافشایی کرد، بیشتر بگوید.

داستانی‌دیدنِ زندگی سبب می‌شود برای روزهایمان اهداف جدی‌تر در نظر بگیریم، تا چیزی برای نقل کردن داشته باشیم.

زندگی عقلِ نقل می‌خواهد.

شب شد و تازه رسیدم بیایم اینجا چیزکی بنویسم. روز کم‌استرسی بود. دو سه تا جلسه‌ی حضوری و غیرحضوری داشتم. و چند کتاب خوب نصیبم شد، از جمله «رنگین کمان تغزل» از اوکتاویو پاز با ترجمه‌ی سعید هنرمند. در صفحه‌ی ۹۳ کتاب می‌خوانیم: «باید قدر ادبیات را دانست،‌ زیرا به چند شیوه زبان را جایگاه نخستین باز می‌گرداند: یک) با ایجاد فضا و انعطاف کافی برای طنین‌دار کردن واژه‌ها؛ دو) با ایجاد باز معنایی قاطع و موثر برای هر واژه؛ و سه) با توانمند کردن قدرت بیان و بازنمایی. وظیفه‌ی شاعر پالودن زبان است، یعنی باز گرداندن آن به طبیعت اصلی.» و همه‌ی ما که سودای نوشتن در سر می‌پروریم در وهله‌ی نخست باید بکوشیم که شاعر باشیم. شاید هرگز چیزی ننویسیم که عنوان شعر بر آن بگذارند، اصل حرف این است که با چشم یک شاعر به زبان بنگریم… از زیباسازان روز: دیدن کلمه‌یی نو. امروز در همین کتابی که گفتم «جیغواژه» را دیدم. جیغ+واژه. فریاد و هلهله جیغواژه‌اند. راه به چه ترکیب‌های نابی می‌دهد فارسی. حس می‌کنم برخی واژه‌ها برایم در حکم جیغواژه‌اند، یعنی حامل جیغ‌های من‌اند،‌ مثل:‌ هیاهو،‌ دلشوره، نگرانی، استیصال، پریشانی، بن‌بست، روزمرگی و از این قبیل. من با این کلمات جیغ می‌زنم… بهترین اتفاق امروز اعلام فراخوان دوره‌ی «هفت‌کار» بود. مدت‌ها بود که در ذهن و قلمم خیسانده بودمش و دیگر باید رونمایی می‌شد. نوشتن فراخوان کوتاه این دوره تجربه‌ی شیرینی بود،‌ بی‌پرده از استیصال خودم نوشتم و راهی که پیموده‌ام، در آن خودافشایی و آسیب‌پذیری را به کار بستم تا خود همین فراخوان نیز نشانگر چیزی باشد که در دوره از راه‌وروش آن خواهم گفت…

جمعه. در کافه‌ی کوچولو، قهوه. مرور خوشی‌ها: زبان فارسی، کتاب، آموزش، پیاده‌روی، طراحی گرافیک و قهوه. فکر ساختن چیزی. زیستن به شوق «تأسیس». مؤسس بودن. آفریدن از هیچ. لذت نوشتن جمله‌هایی با افعال پنهان… ۵:۱۱. ادامه‌ی پرسه‌گردی. قهوه‌های پی‌درپی. ده سال پیش هر جایی قهوه گیرت نمی‌آمد، اما حالا توی جاده‌ها هم بساط اسپرسو‌ برپاست. امروز روز قشنگی‌ست، چون صبح تا ظهر کارگاه تمرین نوشتن خوب پیش رفت. خیلی وقت بود مشتاق بودم بحثی درباره‌ی نثر فارسی در افغانستان را هم به کارگاه اضافه کنم، امروز با دو روایت کوتاه از عبدالحسین توفیق و ره‌نورد زریاب این اتفاق افتاد و چه استقبال خوبی هم کردند بچه‌ها. من یک زمانی اصلن تو باغ فارسی در کشورهایی مثل هند و تاجیکستان و پاکستان و افغانستان نبودم، اما طی سال‌های اخیر قفسه‌ی عریضی از کتابخانه‌ام را به فارسی‌نویس‌های این کشورها اختصاص داده‌ام. فارسی عشق من است، دغدغه‌ی من است، رؤیای من است. خود کلمه‌ی «فارسی» و «پارسی» برایم شیرین و هیجان‌انگیز است… در جستجویی اتفاقی به گفتگویی از سالار عبده برخوردم و باز هنر و‌ زندگی برادر او کنجکاوم کرد و تا جایی که مطلب در دسترس بود درباره‌اش خواندم. چه زندگی تلخ و حیرت‌آوری. نبوغ محض. فقط سی و‌ دو‌ سال عمر کنی و این‌همه پُرکار باشی و بدرخشی. چخوف‌طور. نمی‌توانم شیفتگی‌ام نسبت به آدم‌های پُرکار را پنهان کنم، البته نه هر پُرکاری؛ کسی که کمیتش به کیفیت می‌انجامد… فردا باید وقت بگذارم و‌ فهرستی بنویسم از آدم‌هایی که هر یک به‌شیوه‌یی بر دگرگشت دیدگاهم مؤثر بوده‌اند؛  حتا کسی که نگاه مرا به علامتی مثل ویرگول تغییر داده هم باید در این فهرست بیاید و بگویم که چرا و چگونه. شلختگی در یادگیری فاجعه‌یی‌ست که گهگاه به‌خاطر شوق فراوان و انبوه مطالب گرفتارش می‌شویم، چنین فهرست‌هایی دوای این دردند… برگشتم تهران. آلوده‌ی این آلوده‌شهرم و نرفته دلتنگش می‌شوم. آیا ممکن است تهران، روزی، حتا شده اندکی، درمان شود؟

از تهران زدم بیرون. نیمچه‌تعطیلات، نیمچه‌سفر. «نیمچه» برای اینکه اینجا هم بندوبساط کار و لذت و استرس تلخ و شیرین کار را فراهم کرده‌ام. اینجا را گرفته‌ام که مثلن در هفته چند روزی در آن خلوت و کار کنم. اما همین‌طوری خالی مانده. خواب و کتاب. دیشب تا حالا اینطوری گذشت. بیست سی جلد کتاب چیده‌ام روی هم که لابلای پیاده‌روی‌های امروز به هر یک نوکی بزنم… پرسه و خواندن. چرا ننوشتم «خوانش»؟ چون وقتی «خواندن» هست، باید از خودت بپرسی «خوانش» چه دقیقن چه تفاوتی با آن دارد. «خوانش» معادلی‌ست برای «قرائت». مثلن دیده‌اید می‌گویند قرائت هایدگر از آثار نیچه. بنابراین خوانش کارکردی متفاوت دارد و نمی‌شود سرسری گذاشتنش جای خواندن. البته این روزها خوانش تو دهن خیلی‌ها افتاده و بیرون بیا نیست یا شاید باید بگویم تو برو نیست، چون از دهنشان که هی میاید بیرون. درباره‌ی املای «دهان» هم یک چیزی بگویم: بسیاری از نویسندگانی که شناخت دقیقی هم از شیوه‌ی خط فارسی دارند «دهن» می‌نویسند. ترجیح من هم «دهن» است. پنداری دهن آدم به فشار می‌افتد «دهان»گفتنی… در خانه کمی جوشی‌ام و زود عصبی می‌شوم. البته این اصلن خوشایندم نیست و چندان که باید در کنترلش موفق نبوده‌ام تاکنون. کاش سر چیزهای کوچک زود تند نشوم. خوشبختی‌ام این است که اطرافیانم بزرگوارانه مدارا می‌کنند… گاهی فکر می‌کنم نوشتن فقط در هنگام پیاده‌روی شدنی‌ست که آن هم ناشدنی‌ست. «شدنی» به این معنا که ذهن در حین گام‌برداشتن آن راحتی و روانی برای جاری شدن جمله‌ها را به حد کمال دارد، اما دریغ که نمی‌شود لپ‌تاپ باز کرد و نوشت. ضبط صدا ایده‌ی بدی نیست، اما اینکه هر دو دست را بگذاری روی کیبورد و کلمه را بیرون بکشی و جلوی چشمت ببینی چیز دیگری‌ست که هیچ‌چیز جایگزینش نمی‌شود… نوشتن تنها زمانی تسکین‌دهنده است که مانند گفت‌وگو باشد، لزومن نه اینطور که دیالوگ بنویسی و سر سطرها خط تیره بگذاری. باید بین جنبه‌های مختلف درون خودت گفت‌وگو دربگیرد، درست مثل گپ با دوستی صمیمی که با هم نگرانی‌ها و شادی‌ها و همه چیز را در میان می‌گذارید. مثلن من یکی دو ساعت پیش با مهدی رفتم دوردور، قدری من گفتم، این خوب، اما او هم گفت. و گفته‌های او اگر نبود، تک‌گویی من چندان آرامم نمی‌کرد. گوش سپردن به دیگری بر تأثیر گفتار خود ما هم می‌افزاید. به همین دلیل آن‌هایی که در نوشته‌هایشان فقط تریبون را به یک طرف ذهنشان می‌دهند، بهره‌ی چندانی نمی‌برند، باید درون خود حلقه‌یی برای گفت‌وگو تشکیل داد… چار و ناچار باید پذیرفت که زمان رام‌نشدنی‌ست، روزها چنان شتابان می‌گذرند که اگر بخواهی برای گذر عمر افسوس بخوری هر لحظه‌ی زندگی زهرت می‌شود. به یک طرف ذهنم که غصه‌ی وقت را می‌خورد و حریصِ استفاده‌ی بهینه از هر ثانیه است گفتم دغدغه‌ی تو را به‌خوبی درک می‌کنم و می‌‌دانم که خیر مرا می‌خواهی که چنین استرس‌زا شده‌یی، من به تو قول می‌دهم که از امروز ذره‌ذره تغییراتی ایجاد کنم که تو دیگر اینطوری جلز و ولز نکنی… لابد متوجه شده‌اید که من در یادداشت‌هایم از صداهای متفاوتی در ذهن صحبت می‌کنم. این ایده را قبلن، با بیان‌های گوناگون، از زبان نویسندگان و فیلسوف‌هایی شنیده بودم، اما مفهوم «خانواده‌ی درونی» را از درمانگری معتبر در دنیای روانشناسی، ریچارد شوارتس، آموختم. او معتقد است وجود صداهای مختلف در درون ذهن ما کاملن طبیعی و همگانی است و کسانی که اختلال چند شخصیتی دارند صرفن آن گروه از انسان‌ها هستند که اعضای خانواده‌ی درونی‌شان آسیب‌های جدی دیده است. مفهوم خانواده‌ی درونی رویکرد علمی، عملی و نوآورانه‌یی‌ست که امیدوارم برای آشنایی دقیق با آن حوصله کنید و کتاب ناب «هیچ بخشی از ما بد نیست» بخوانید.

لحظه‌های شکل‌گیری یک باور را حالا بهتر ردیابی می‌کنم. اتفاقی می‌افتد، مثلن از کسی ناسپاسی می‌بینی و برداشتی غلط. یک طرف مغزت راه میفتد باورسازی کند و به تو بباوراند که بهتر است در را محکم‌تر ببندی و با کم‌تر کسی معاشرت کنی. اینجا یک طرف دیگر ذهن تو می‌فهمد که طرف دیگر در حال جاانداختن یک باور است. چه باید بکند؟ آن طرف باورساز را سرکوب کند و بگوید «خفه! این چه باور محدودکننده‌یی‌ست؟» نه، چه بهتر که پای حرف آن طرف بنشیند و ببیند او چرا و بر اساس انباشت چه تجربه‌هایی چنین باوری را پیشنهاد می‌دهد. آنوقت با این رویکرد همدلانه شاید دریابی که او فقط قصد محافظت از تو را دارد. سپس‌تر می‌توانی با او عمیق‌تر گفت‌وگو کنی و دست آخر به نتیجه‌ی بهتری برسید. بگذارید با همان مثال بالا ادامه بدهیم: نتیجه‌ی گفت‌وگوی خانواده‌ی درونی می‌تواند این باشد که «بله، نباید تن به هر معاشرتی داد، اما این به این معنا نیست که باید به همه‌ی آدم‌ها بدبین باشی و در رابطه را به همه ببندی. نه، تو می‌توانی دوستی‌ها و همکاری‌های بسیار بهتری را هم تجربه کنی. اما یک نکته را هم باید بپذیری، همه قرار نیست دنیا را مثل تو ببینند. آن‌ها هم در ذهنشان همزمان چندین و چند صدا دارند که ممکن برخی از آن صداها گفتار و رفتاری تولید کنند که به مذاق تو خوش نیاید. باید نگاه خطاپوش داشت، و برخی ناملایمات را پذیرفت تا چرخ رابطه بچرخد. البته تا زمانی راه رابطه با سنگلاخی ستبر سد نشود.»… اتفاق عجیب و جالبی افتاده. دیگر دلم می‌خواهد همه چیز را همینجا بنویسم. گاهی هوس می‌کنم بروم سراغ دفترچه‌ی کاغذی و به عالم و آدم بتازم، اما بعد خودم را در این صفحه می‌یابم. نوشتن در اینجا کمی چالش‌برانگیزتر است و همین قشنگش می‌کند. در خلوت خودم و برای خودم حساسیتی چندانی در کار نیست، ممکن سرسری از کلمه‌یی بگذرم یا به ساختار جمله چندان نیندیشم، اما اینجا قدری وسواسی‌ترم. به‌نوعی برای خودم محدودیتی خلاقانه ایجاد کرده‌ام، چارچوبی که وادارم می‌کند تا هر طور شده راه مناسب را بجویم و حرفم را بزنم. این برای من که همیشه درد خودسانسوری دارم مفید است. این نوشته‌ها باید وادارم کنند بیشتر و بی‌پرده‌تر از خودم بنویسم… و قوز کرده‌ام. و چقدر قوزیدن دردناک و بیخود است. البته بیشتر وقت‌ها شق و رق می‌نشینم. اما قوزندگی هم لذت‌های خودش را دارد. دیروز با مرتضی عباسی گذری سر از یک میزصندلی‌فروشی درآوردیم. یک صندلی توری‌طور که جلوش جای رایانه هم داشت، چشمم را گرفت. رفتیم تو و معلوم شد خیلی هم انعطاف‌پذیر است و هر جاش را می‌توانی همه‌جور تنظیم کنی. قیمت: ۲۱۶ میلیون تومان. مرسی، اَه. البته من با زیاد هزینه‌کردن برای ابزار کار هیچ مشکلی ندارم، اما پول یک سمند دستِ دو را بدهی صندلیِ تایوانی بخرم بیندازی زیر بادسن‌ات که چی؟ شاید تو بگویی خب این برای ارگونومی بدنت خوب است و در آینده مجبور نیستی تاوان پشت‌میزنشینی را با هزار تا دوا دکتر برای کمردرد و دردن‌گرد (گردن‌درد) بدهی. بله، این هم حرفی‌ست. اما کی حوصله‌ی دزدگیر بستن به صندلی تایوانی را دارد؟ تازه باید حساب بادسنِ رفخا را دستت داشته باشی که بادسنِ ناجور به صندلی گزند نرساند. حالیا قصه‌ی «بادسن»: رفیق باستانی ما، مازیار، دهه‌ی هفتاد رفته بوده دوره‌ی امداد و نجات که مربی دوره وقت آموزش آمپول‌زنی می‌گوید: «سرنگ رو اینطوری می‌گیرید و می‌زنید اینجای بادسن.» بله، یک حرف «د» گذاشته لای باسن که لابد زهرش را بگیرد و باتربیتانه جلوه کند. شاید هم یک روز خُل‌تر شدم و آن صندلی را خریدم. اینکه آدم را از میز بی‌نیاز می‌کند به یک دنیا می‌ارزد… برای بیچارگی آدم سند می‌خواهید؟ همین حمام دستشویی رفتن، ایضن غذا خوردن. آخه این‌ها هم شد کار که این‌همه از روز را برایشان می‌سوزانیم؟ بله، در استحمام و جیش و اغذیه لذتی هم هست طبعن، اما نه همیشه، فقط گاهی. پس نمی‌ارزد. یه بابایی بوده چند صد سال پیش که آرزوش این بوده که بشر حسابی رشد کند و بساط خوردن و مردن جمع شود. من هم یکی مثل او، امیدوارم… قصه‌ی سوسماری که ناخن‌کار است و هر روز می‌آید لب ساحل و به مشتری‌ها خدمات می‌دهد، مشتری‌هاش هم فقط آدم‌ها نیستند، تزیین پنجه و سُم می‌‌پذیرد. تا اینکه مجبور می‌شود برای یک دوره‌ی آموزشیِ پیشرفته‌ی ناخن‌کاری از آب بیرون بزند اما توی مسیر ناچار می‌شود یک تکه از بدن راننده‌ی اسنپ را بخورد، در نتیجه سر از بازداشتگاه درمیاورد و آن‌جا با مدیر یک سالن زیبایی آشنا می‌شود و با هم عهد و پیمان می‌بندند که پس از آزادی، سالن را شریک شوند و الخ… قهوه و نمایشنامه‌خوانی و نهار و اینک دفتر. نشسته‌ام پشت این یکی میز کارم و می‌خوانم. چهار پنج صفحه مطالعه کافی است تا ذهنم راه بیفتد و همت و جرئت انجام کارها را پیدا کند. می‌خواهم فراخوان کلاس حضوری را تغییر بدهم. فرصتی برای کلاس‌های حضوری ندارم و ترجیحم این است که نود و نه درصد دوره‌های مدرسه نویسندگی آنلاین باشد. یکی خوبی این کار این است که دیگر مخاطب هم دچار تردید و سرگردانی نمی‌شود. باید تا می‌توانم بر اثربخشی کلاس‌های آنلاین بیفزاییم. برای من اینگونه نبوده که کلاس آنلاین را نسخه‌ی ضعیف‌شده‌ی کلاس حضوری ببینم. برعکس، تجربه نشان داده کار آنلاین اگر درست صورت گیرد به‌مراتب مؤثرتر از جلسات حضوری است که در آن‌ها هر کار هم می‌کنی وقت زیادی برای حواشی هدر می‌رود. بنابراین کلاس حضوری را محدود می‌کنم به یک مسترکلاس یک روزه و سلسله جلساتی برای دوره‌ی پیشرفته، آن هم برای بچه‌های ثابت‌قدم و ثابت‌شده….

پرده را می‌زنم کنار و خیابان خیس را می‌بینم و کلاغ جاسنگینی را که لش کرده روی سیم ضخیم برق. پس امروز ر‌وز من است، باران و پرنده و قهوه و امیدِ انجام کارها در برابرم، چه می‌خواهم دیگر؟ …این را هم دریافته‌ام که گهگاه باید نوشتن از برخی موضوع‌ها را منع کنی‌ برای خودت، موضوعات «رادَست» و آشنا را، تا ذهن زور بزند کمی هم به چیزهای دیگر بنگرد… باری، توی این یادداشت‌ها هرجا سه‌نقطه دیدید یعنی حرف تمام شده و سخن به سوی دیگری رفته. فعلن کِرم اینترنزدن افتاده به جانم و سه‌نقطه‌ها جور اینتر می‌کشند… این کلمه‌ی «رادست» را که بالا به جمله بستم بررسیم: مال گفتار و محاوره است و غالبن در چنین جملاتی به کار می‌رود: «را دستت هست فلان کارو برام بکنی؟» یعنی امکانش برایت فراهم است یا برایت راحت است‌ که فلان کار را بکنی. الان به لغت‌نامه‌هایم‌ دسترسی ندارم تا پی‌اش‌‌ را بگیرم، اما در صفحه‌یی اینترنتی درباره‌اش می‌خوانیم: «رادست (راهه دست) به معنی راسته کار بودن. مناسب بودن. خوب بودن. ردیف بودن.(+)» درست است و جواب حرف مرا می‌دهد و بهانه‌یی‌ست برای کنجکاوی‌‌های بیشتر… و راستی دم کسی که کنج و کاوی‌‌ را آمیخته و کنجکاوی را ساخته گرم. از خوشگل‌ترین واژه‌های ترکیبی‌‌ست… و در کافه‌ام و منتظر قهوه‌ام و آسمان پاک است. این روزها زندگی‌ ما بی‌شباهت به باران و آسمان تهران نیست، درست مثل باران که یک روز -یا گاه فقط چند ساعت- آلودگی آسمان را می‌زداید، عمر کوشش‌های ما نیز کوتاه است، یک گرفتاری را رفع‌ورجوع می‌کنم، فوری یکی دیگر جایگزینش می‌شود… قهوه می‌رسد و می‌نوشتم و هوس کتاب بیدار می‌شود. صبح‌ها عادت دارم توی کافه کتاب بخوانم. تمرکز اینجا را در ادامه‌ی روز ندارم چندان… هزار تا پیام دارم که باید جواب بدهم. قال دو تا کار اداری را هم می‌کَنم امروز… شاید هر کتاب‌بازی گاهی به این پرسش می‌اندیشد: «عاقبت چه بر سر کتاب‌هایم خواهد آمد؟» شنیده‌ام‌ والتر بنیامین سر کتابخانه‌اش بدجور به مکافات می‌افتد و وادار می‌شود بخشی از کتاب‌های قیمتی را در مسیر گریختن بفروشد. این بنیامین بی‌نوا عاقبت تلخی داشته. برخی پاره‌نوشته‌های او را بی‌اندازه دوست می‌دارم، از جمله یکی‌ش درباره‌ی کتاب که اینجا می‌شود خواند… کافه که  بودم مرتضی عباسی پیام داد که می‌خواهد بیاید دفتر. اتفاقن من هم می‌خواستم بخواهم که بیاد. آمد و حالا آمدیم دنبال کارهای اداری من. الان در کوچه ولوییم تا نوبتم برسد. مرتضی از تأثیر هر چیزی بر خلاقیت می‌گوید. مثلن ممکن است کاتالوگی که صبح سرسری ورق زده‌یی، ناخودآگاه همان شب وارد طرحی که می‌زنی یا چیزی که می‌نویسی، بشود. زشت و زیبا، ریز و درشت، بی که بخواهی می‌ریزد توی آثارت. آیا باید برای ذهن فیلتر گذاشت؟ نه، شدنی نیست. باید روی خودت و هنرت چنان کار کنی که در دستگاه تو زشت و بد و بی ارزش، زیبا و خوب و ارزشمند شود… «سامانه خرابه.» و طبق معمول باید ویلان و سیلان منتظر بمانیم، ولی نمی‌مانیم و کمی آ‌ن‌سوتر کافه‌یی می‌یابیم که گویا عکاسخانه‌یی قدیمی بوده و حالا با حفظ بند و بساط عکاسی صد سال پیش شده نوستالژی‌گاه. دو تا کارامل ماکیاتو و کیک شکلات. مرتضا از در و دیوار عکس می‌گیرد و مجله‌ی گل‌آقا ورق می‌زند و هنوز از پیامک نوبت آن سامانه‌ی خراب‌شده‌ی آن خراب‌شده خبری نیست… نوبت نکبت فرا رسید. جمله‌ی‌ مهوع روی میز «از مفاد سند مطلع می‌باشم.». فضای نکبت، زبان نکبت. با «مفاد» و «سند» و «مطلع» کاری ندارم، «هستم» چه بدی داشت که آن «می‌باشد» نچسب را چسباندید آنجا؟ خب، بس است، خیلی نق‌نقو شدم… بعد رفتیم سمت بهارستان. یک سرگرمی من با دوستانم تماشای ساختمان‌های قدیمی شهر است. همیشه به اولین مالک هر خانه فکر می‌کنم، به اولین روزی که بیرون ساختمان ایستاده و هیکل ساختمان را از نظر گذرانده و درباره‌ی روزهای پیشِ رو رویاها در سر پرورده. حالیا شاید اثر از آثار طرف نمانده باشد… سپس‌تر فلافل زدیم. به فلافل انگار «خوردن»‌ نمی‌آید، فلافل را باید زد… توی راه یکی دو تا تی‌شرت خریدیم و من وبینارک «با من بنویس»‌ را برگزار کردم و از اهمیت توجه به وسواس‌های خاص شخصیت داستانی گفتم… وقتی رسیدیم دفتر، دانیال و قائدی هم سررسیدند و گپ زدیم و خندیدبم. حرف از «فرهنگ حسابی»‌ شد که پر از واژه‌های عجیب غریبی‌ست که دکتر حسابی به عنوان معادل واژگان علمی برگزیده. دارم فکر می‌کنم که چرا از حضور و حرف‌های قائدی هیچی در ذهنم نمانده که اینجا بنویسم. گفت حال خواندن کتاب غیرداستانی ندارد، و چیزی دلش می‌خواهد در مایه‌های کتاب خاطرات کودکی حمید جبلی. چه خوب که چنین چیزهایی را هم چاشنی مطالعه‌اش می‌کند. یکی دو تا مجموعه حکایت دادم ببرد. بعد با مرتضی رفتیم کتابفروشی اختران. می‌خواست کتاب «نگهبان ماموت» را بخرد. من هم دو تا نمایشنامه‌ی تازه سفارش داده بودم و الان حسابی حریص خواندنشان هستم…. ساعت ۱۸:۲۵. من در اتاقم می‌نویسم، مرتضا در سالن و دانیال هم در اتاق مجاور اسلاید می‌سازد. نیمچه‌ بارانی هم زد دوباره. امروز کلاس خاصی برگزار نکردم. به قدری فاصله نیاز دارم برای تجدید نیرو. وگرنه دنیا در نظرم تنگ و تیره می‌شود و کیفیت کار پایین می‌آید…. از اینطوری نوشتن، یعنی سیال و بی‌اینتر، کیفورم. همین که شروع می‌کنم دیگر نمی‌خواهم دست بکشم… وقتی می‌نویسم دلگرم کار می‌شوم. تمرکز لازم را می‌یابم. «ابتکار عمل». این اصطلاح را دوست دارم و زیاد به کار می‌برم. نوشتن نرمش و ورزشی‌ست برای به دست گرفتن ابتکار عمل. کسی ابتکار عمل دارد که در لحظه قدرت ایده‌پردازی داشته باشد. و چون نوشتن همیشه با ایده‌پردازی پیش می‌رود، کسی که خوب و منظم می‌نویسد ایده‌پرداز است و توانمند در ابتکار عمل. در شرایط بحرانی، زمانی که بخشی از زندگی‌تان از تعادل خارج می‌شود، به سرعت می‌توانید برای حل مسئله ایده‌های متعددی خلق کنید؟‌ این معیار مناسبی‌ست برای سنجش توان خلاقه‌ی خود. تمرینی خوبی‌ست است اگر گاهی در نوشتن درباره‌ی سناریوهای بحرانی خیالپردازی کنیم. مثلن بگوییم: «اگر در فلان زمان و مکان، فلان اتفاق برایم بیفتد چه کارهایی می‌توانم بکنم؟» اینطوری شاید برای مواجه با ترس‌هایمان آماده‌تر بشویم و قدری هم از نگرانی‌مان کاسته شود…

باد تند می‌وزد. هوا نیمه‌ابری. هوای نیمه‌ابری انگار می‌ماسد روی پنجره‌ها. گاهی دلم نمی‌خواهد حتا یک اینتر بزن و بروم سر سطر. گاهی هم هوس می‌کنم بعد هر کلمه اینتر بزنم. الان در یکی از آن روزهای بی‌اینترم. داشتم می‌رفتم پی کاری اداری. اما راهم را کج کردم سمت دفتر تا این سطرها را بنویسم. می‌شد با موبایل هم نوشت. اما نه، باید می‌نشستم کنار پنجره و انگشتانم را می‌کوبیدم روی کیبورد عاریه. این کیبورد مال ماهان است. برای اینکه زیادی قوز نکنم با کیبورد خود لپ‌تاپ نمی‌نویسم. وسوسه‌ی اینتر زدن التهاب لحظه‌هامه… بازی با ترانه‌ها. «وسوسه‌ی عاشق شدن التهاب لحظه‌هامه…». هر حرفی که می‌شنوم ترانه‌یی در ذهنم می‌جوشد، بی که چندان اهل آهنگ شنیدن باشم. وسوسه‌ی اینتر زدن هیچ ندارم. انگار از این لج کردن با نوشتار لذت می‌برم. حس می‌کنم پاره‌یی پاراگراف‌ها زور می‌زنند با اینتر از هم جدا شوند و ناله و نفرینم می‌کنند. می‌روم و برمی‌گردم و باز می‌نویسم، اما هیچ اینتر نمی‌زنم… برگشتم. فوری ردیف شد. به نظم و بی‌نظمی و خلاقیت می‌اندیشم. خلاقیت از دل برهم‌زدن نظم موجود بیرون می‌جوشد. اما تداوم در کار خلاقانه نیازمند نظم است. و اصلن همین است که آدم را کلافه می‌کند. حرکت متناوب میان نظم و بی‌نظمی. من همیشه بعد از تحمیل مقداری زیادی نظم به خودم دوره‌هایی را برای ولگردی در نظر می‌گیرم. وگرنه تاب تداوم را از دست می‌دهم. از این بگذریم. گرسنه‌ام. می‌روم بیرون چیزی بخورم و قدری قدم بزنم. چند دقیقه پیش دایی‌ مورتوض اینجا بود. جان مرا قسم داد و عهد کرد که از فردا جدی‌تر پیگیری فعالیتش در زمینه‌ی کتاب باشد. من آدم‌ها را جدی می‌گیرم. شوق آدم‌ها را جدی می‌گیرم. پیشینه‌ی آن‌ها باعث نمی‌شود انگیزه‌های تازه‌شان را نادیده بگیرم. مگر خودم بارها عزم نکرده‌ام و زمین نخورده‌ام؟ سستی و تنبلی خود را که خوب ببینی، ضعف دیگران را هم راحت‌تر می‌پذیری. آن‌وقت می‌توانی فکر کنی ببینی چطور می‌توانی کمک حالشان باشی که دیگر کم نیاورند. باری. تسلیم گرسنگی می‌شوم… نیمه‌شب است. کماکان اینتر بی اینتر. شاید چون هوا سرد است اینطوری سطرها را به هم چسبانده‌ام… امروز یک کتاب را کامل خواندم و به چند کتاب نوک زدم. در بدترین احوال هم کتاب نجات‌دهنده است، البته به شرط عشق. یعنی اگر احساس عشق در زندگی‌ات جاری نباشد، همه‌چی زهرت می‌شود، از جمله کتاب… جریان سریال ذهن. بله. گمانم سیال‌نویسی بهترین شیوه در یادداشت‌نویسی روزانه است. هر جمله می‌تواند راه خودش را برود. می‌توانی هر لحظه که خواستی به موضوع متن خیانت کنی، رهاش کنی و راه‌ دیگری بروی. و حالا من شاهرخم و می‌نویسم و از اینتر نزدن لذت می‌برم و از نوشتن از لذتم از اینتر نزدن هم لذت می‌برم و از اینهمه «و» در لابلای جمله‌ها هم لذت می‌برم و اصلن نوشتن یعنی همین… افسوس می‌خورم که همیشه با خودسانسوری گند زده‌ام به قریحه‌ی خودم و هنوز هم می‌زنم و چاره‌یی برایش نیافته‌ام. البته که در خلوت خودسانسوری نمی‌کنم اما اصل آن است که آشکارا نیز چنین نکنی… راستی قصه‌ی این «شاهرخ» را هم بگویم. وقتی بابای بنده می‌رود ثبت احوال اسم مرا بگذارد شاهرخ، طرف درمی‌آید می‌گوید کجایی آقا جان که دوران سلطنت سرآمد و شاهرخ ماهرخ نداریم. رحیم‌خال‌اوغلو هم برای اینکه ضایع نشود «شاهین» را سر ضرب فرو می‌کند توی شناسنامه و پیروزمندانه از ثبت‌احوال‌ بیرون می‌زند و به همه اعلام می‌کند که همه بگید شاهرخ، شاهین بمونه واسه شناسنامه. اینجوری‌هاست که اطرافیان نزدیک همه مرا شاهرخ (در اصل شارخ) خطاب می‌کنند و من هم در گفتگوی درونی گمانم با همین شاهرخ راحت‌ترم انگار. البته با شاهین هم بد نیستم و جالب اینکه توی گوشم هیچ یک از این دو نام را نخوانده‌اند و آن نام تو گوشی «محمدکاظم» است که پسند مادرم بوده… از جلسه‌ی امروز نویسندگی خلاق لذت بردم. این لذت که می‌گویم هیچ کم از آن لذت‌هایی نیست که بهترین لذت‌های زندگی می‌شناسیم. تاکیدم بر لذت از آن جهت است که بهم ثابت شده اگر من عمیقن از تدریس لذت ببرم این‌ لذت به مخاطب هم منتقل می‌شود. از شکنجه هم بدتر است  درس دادن چیزی که شوقی به آن نداری. من خیلی خوشبختم که این‌همه آدم ناب و نازنین در کلاس‌هایم حضور دارند. تمام‌ دلخوشی من همین بچه‌ها هستند که ذوق و‌ همتشان سبب می‌شود هر روز بیش از قبل برای کاستن از ضعف‌هایم بکوشم. دوست ندارم حس کنند کم‌کاری کرده‌ام و‌ سرسری درس داده‌ام. آرزوی قلبی‌ام این است که بتوانم کار حقیقتن ارزشمند‌ و اثربخشی برای این بچه‌ها بکنم. کاش بتوانم.

☐۱۵:۲۴. خوب خوابیدم. خوب خوابیدن دستاوردی‌ست. وقتی رسیدم دفتر لایو یهویی گذاشتم. لایوهای پرسش‌وپاسخ پویاتر است. پرسش‌ها بحث‌های تازه درمی‌اندازند. پاسخ بسیاری از پرسش‌ها یک چیز است:

«ما یاد نمی‌گیریم که سپس شروع کنیم، ما شروع می‌کنیم و یاد می‌گیریم.»

یعنی نگرشت را عوض کن. بپذیر که یادگیری در کار اتفاق می‌افتد نه بیرون آن.

می‌خواهی تولید محتوا کنی، همین امروز صفحه‌ای بساز و با انتشار یادداشتی کوتاه شروع کن. نه اینکه بروی صد تا کتاب بخری و ده تا کلاس شرکت کنی و بعد شروع کنی. طی این سال‌ها که با هزاران نفر در دوره‌هایم در تماس بوده‌ام،‌ بهترین نتیجه را افرادی گرفته‌اند که همزمان با آموزش،‌ کار می‌کرده‌اند. اصلن قدر آموزش را کسی می‌فهمد که در عمل با یک موضوع دست‌وپنجه نرم کند. عمل است که اشتهای آموختن را تیز می‌کند.

☐یافتن معادلی زیبا:

گمانپروری=Speculation

قبل از نوشتن، بعد از نوشتن

قبل از نوشتن:

کلمات زیر دست و پایت ریخته و سرسری از کنارشان می‌گذری.

بعد از نوشتن:

کلمات را بر می‌داری و لمس می‌کنی، می‌فهمی آن‌ها بسیار مهم‌تر و متفاوت‌تر از آن چیزی هستند که می‌پنداشتی.

کلماتی برای بیان بهتر احساسات و هیجانات:

بهانه‌یی برای بازبینی واژه‌های آشنا و کاربستشان در قلم‌اندازهای روزانه

  • وهم‌آلود
  • هراس‌انگیز
  • ناهمگون
  • وارونه
  • مرهون

پیوند روز

به هر فرد جدی و مصمم در یادگیری و نویسندگی این سلسله‌مطلب را با اطمینان خاطر پیشنهاد می‌کنم، چون بنا به بازخوردهای متعدد، به اثربخشی آن باور دارم:

رسانه‌سازی در ۷ گام

☐…

از این مربع‌ها هم خسته شده‌ام. خسته. همیشه همینطورم. همیشه. مدتی که در نظم دادن و ساختار دادن می‌کوشم، یکباره می‌زنم زیر همه‌چی و بی‌نظمی طلب می‌‌کنم. بی‌نظمی. اما طولی نمی‌کشد که به بی‌نظمی هم دلم را می‌زند و دوباره هوس نظم می‌کنم. هوس.

☐بیدار شدم. حمام رفتم. صبحانه خوردم. عصبانی شدم. روانه‌ی دفتر شدم. قهوه نوشیدم. کتاب خواندم. امیدوار شدم. دنبال کار اداری رفتم. موتور سوار شدم. به هدفم رسیدم. پیاده‌روی کردم. غمگین شدم. لباس خریدم. در کتابفروشی پرسه زدم. ویرایش کردم. تخمه خوردم. ناامید شدم. اسلاید ساختم. تدریس کردم. امیدوار. بنگاه رفتم. عکس گرفتم. باز رفتم کتابفروشی. باز کتاب خریدم. ناامید شدم. شعر گوش دادم. گپ زدم. امیدوارم شدم. پست گذاشتم. ناامید شدم. امیدوار شدم. ناامید شدم. امیدوار شدم. ناامید شدم. امیدوار شدم. ناامید شدم. امیدوار شدم…

امید و ناامیدی تارپود روزها هستند. آخر شب باید بشمری ببینی کدام بیشتر بوده، همین که کفه‌ی امید قدری سنگینی کند کافی‌ست که ادامه بدهی و قدردان زندگی باشی.

☐در پاره‌ی بالا خبری از جزییات و تصویرسازی نیست. دلیل قطار کردن این جمله‌های گزارشی و کوتاه در کنار هم رسیدن به نکته‌یی‌ست که در انتهای متن می‌بینید. اما یک پیشنهاد دیگر برایتان دارم: گاهی که نوشتن یادداشت روزانه برایتان سخت می‌شود ابتدا به شیوه‌ی متن بالا عمل کنید. یعنی هر کاری که در طول روز کرده‌اید بیاورید در فهرستی از جمله‌های کوتاه. ولی به این کار بسنده نکنید، در گام بعدی هر جمله را گسترس بدهید. مثلن با خودتان عهد کنید تا دست‌کم ۵ جمله‌ در توضیح هر جمله ننوشته‌اید دست از نوشتن نکشید.

☐۲۳:۱۴. جمع می‌کنم بروم خانه. با یک کیسه پُر از کتاب‌های جدید. حتا اگر یک جمله از هر کتاب هم بخوانم کافی است.

☐شاید درست همان زمان که گمان می‌بری نیروی نوشتن نداری،‌ بهترین چیزها را بنویسی، اگر همت کنی و با یک جمله راه نوشتن را باز کنی. همه چیز با یک جمله‌ی ساده شروع می‌شود.

☐این هفته باید برای هدفی بزرگ قدمی کوچک بردارم، که اگر بر ندارم یعنی بزرگی هدفم را باور ندارم.

نصرت رحمانی در شعری از دفتر «کویر» نوشته:

اشک می‌ریزم
بر لب دریای شعرم.

قبل از نوشتن، بعد از نوشتن

قبل از نوشتن:

بلد نیستی معنا بسازی. اگر هم بتوانی بسازی خیلی کُند و ناقص انجامش می‌دهی. بیشتر از دیگران معنا قرض می‌گیری.

بعد از نوشتن:

هم در یافتن و هم ساختن معنا توانمند می‌شوی. می‌توانی برای هر چیز ریز و درشت به‌سرعت معنایی دست‌وپا کنی. حتا اگر معنایی که ساخته‌یی عمق چندانی نداشته باشد، تکاپوی معناسازی برایت سودمند است.

شعاری برای مدرسه نویسندگی:

نوشتن برای یافتن راه‌های نو

یادآوری: 

دوره‌ی جدید کلاس آنلاین نویسندگی خلاق

کلماتی برای بیان بهتر احساسات و هیجانات:

  • خروشان
  • کامجویی
  • خو گرفتن
  • بیگانه
  • رمیدن
  • تباهی
  • فرجام
  • جان‌فرسا

نوشتن و بی‌تفاوتی

نوشتن کمک می‌کند تا به خیلی از جدل‌ها و جنجال‌های روزمره بی‌تفاوت باشی. بی‌تفاوتی به این معنا که شهوت آن را نداری که درگیر بحث‌های شفاهی جفنگ بشوی و زور بزنی حرفت را به دیگران بباورانی. نوشتن در دل این جدال‌ها به تو وعده می‌دهد که اگر سکوت کنی و فقط ناظر باشی، در خلوت،‌ پاداشت را با ایده‌ها و تأملات عمیق‌تر خواهد داد.

جلسات آموزشی امروز:

  • با من بنویس

جلسه‌ی امروز را توی پارک برگزار کردم. وسط راه بودم و چاره‌یی جز این نبود. از نوشتن دو ماجرای مستقل و موازی در یک داستان گفتم. قرار شد در هر خط داستان، یک شخصیت هدفی را سرسختانه دنبال کند. در نهایت می‌توانیم هر دو ماجرا را در انتهای داستان به هم برسانیم. این تمرین  مقدمه‌یی‌ست تا در جلسات آتی به ساختارهای پیچیده‌تر فیلم‌نامه‌نویسی برسیم.

  • حرکت کلمات

بحث ناب فعل. باز هم با مثال‌های متنوع به فعل پرداختیم. این نوع کوشش جدی و دقیق برای گسترش دانش زبانی همان چیزی‌ست که جایی خالی آن را همیشه در فضای آموزش نویسندگی در ایران حس می‌کردم.

در یک دفترچه یادداشت خوب چه می‌گذرد؟ 

دفترچه‌ی خوب جایی برای کلمات تازه و آزمایش آن‌هاست. هر جا کلمه‌یی می‌بینیم که حس می‌کنیم فعالانه در گفتار و نوشتار به کار نبرده‌ایم،‌ یادداشت کنیم. اما به یادداشت‌برداری بسنده نکنیم. با هر کلمه‌ی نو چندین جمله بسازیم؛ جمله‌هایی با موضوعات و شکل‌های دستوری متفاوت.

پیوند روز

حافظ امروز:

 

☐صبح برفی با برگزاری کارگاه تمرین نوشتن آغاز شد. در مقدمه از تجربه‌ی دیشبم گفتم که چطور دو صفحه نوشتن از انبوه نشخوارهای ذهنی نجاتم داد و حتا باعث شد خواب‌های قشنگی هم ببینم.

☐بعد رفتم کرج‌ پی یافتن یک برگه کاغذ گم‌شده، هزار تا چیز دیگر پیدا کردم، جز چیزی که می‌خواستم.

☐برخی چیزها اول که نوشته می‌شوند چشمگیر نیستند اما چند سال که می‌گذرد معنا و زیبایی می‌یابند. حس من به قلم‌اندازهای دفترچه‌ یادداشت‌های کاغذی چنین است.

☐باز گپ‌وگفت احمقانه‌ی شبانگاهی. این بار درباره‌ی سربازی و مزایای آن: «سربازی خوبه ولی نه دو سال، دو ماه باشه خوبه.» و توی اتاق نه سربازی می‌بینی و نه کسی که احتمال سربازی رفتن خودش یا فرزندش باشد. همین حرف بیهوده هزار بار تکرار می‌شود تا اینکه حس می‌کنم مغزم در حال انفجار است و میایم توی اتاق خواب. و افسوس، که نمی‌خوانیم. بی پشتوانه‌‌ی مطالعه منظم و دقیق جز سخنان تهی‌مایه چه خواهیم داشت برای گفتن؟

☐«…این انسان مفاهیم نوین‌ را نمی‌درکد!» این جمله را امروز در پشت جلد کتاب «واژه‌گزینی در ایران و جهان» از استاد رضا منصوری دیدم.

درکیدن، می‌درکم، نمی‌درکم…

به‌گمانم مصدری جعلی‌ست. اما دیدن آن در کتابی جدی و علمی درباره‌ی زبان سبب می‌شود بیشتر درباره‌اش کنجکاوی کنم.

قبل از نوشتن، بعد از نوشتن

قبل از نوشتن:

تنهایی‌ات فقط یک تنهایی عادی است، کم‌حاصل و حتا هراسناک.

بعد از نوشتن:

تنهایی‌ات غنی می‌شود و مشوق و محرک هزار کار نو. تنهایی فرصت می‌شود نه تهدید.

شعاری برای مدرسه نویسندگی:

نوشتن برای بهتر شدن

کلماتی برای بیان بهتر احساسات و هیجانات:

  • بی‌همتا
  • ناهموار
  • نویافته
  • مهجور
  • آشوب
  • درهم‌ریختگی
  • زودرس
  • غوطه‌ور
  • مخمصه
  • دیرگاه
  • پاک‌باخته
  • سوزان
  • غلیان
  • خیز
  • یاوه
  • ژاژ

از دفترچه یادداشت قدیمی:

«همین‌که می‌توانیم لحظاتی را صرف نوشتن کنیم به یک دنیا می‌ارزد.»

«آرامش روزی به دست می‌آید که فقط یک کار برای انجام دادن داشته باشی.»

☐یادداشت امروز را ناچار با موبایل نوشتم. نوشتن با موبایل بدک نیست، در بعضی موقعیت‌ها هم مناسب‌ترین ابزار است. اما حس می‌کنم هیچوقت نمی‌شود با موبایل چیز درست و درمانی نوشت. این را فقط کسانی که دو دستی با رایانه تایپ می‌کنند بهتر متوجه می‌شوند.

☐ده دقیقه به دوازه شب است. نشد زودتر بیایم بنویسم. دو کلاس حضوری داشتم، پایه و پیشرفته. از هر دو کلاس راضی بودم. هر دو بی‌وقفه پیش رفت و زمان استراحت ماند برای انتهای جلسه. اینطوری بحث انسجام بیشتری می‌یابد.
از کلاس‌ پیشرفته راضی‌ترم. سخت‌گیری در انتخاب افراد نتیجه‌اش می‌شود جمعی که می‌توانی در آن بحث‌های بسیار جدی‌تری طرح کنی و به اجرای تمرین‌ها امیدوارتر باشی.
بزودی آخرین دوره‌ی حضوری را هم به روال قبل برگزار خواهم کرد، یعنی چهار جلسه در یک ماه. پس از آن کل دوره‌ی حضوری را قالب یک مسترکلاس یک روزه برگزار خواهم شد، به‌اضافه‌ی یک جلسه‌ی آنلاین، دو هفته‌ پس از جلسه‌ی اصلی، برای پرسش‌وپاسخ و بررسی تمرین‌ها.

☐هرمز انصاری در پیش‌سخن کتاب «معلم خوب یادگرفتن را یاد می‌دهد» می‌نویسد: «معلم باید درباره‌ی آن‌چه درس می‌دهد دائم مطالعه کند، تازه‌های به دست آمده را پیدا کند و به شیوه‌ی عرضه‌ی آن بیندیشد.» همه چیز در همین شیوه‌ی عرضه است. موفقیت در شیوه‌ی عرضه است که می‌تواند تدریس در یک کلاس به اندازه‌ی خلق اثری هنری شیرین کند.

☐شعری بخوانیم از علیرضا معتمدی:

پیش‌گو

کسی گفته بود به من
که روزی
مثل قصه‌ها
خوشبخت خواهم شد.
نگفته بود با من
که شبی
مثلِ خواب
ناپدید خواهی شد.

-از دفتر شعر «سایه‌ات را قاب می‌گیرم»، زمستان ۱۳۸۰

☐بحث‌های نفرت‌انگیز جمع‌های خانوادگی. مزخرف در مزخرف. حرف‌های بی‌سروته. نگرانی‌های سطحی. خبرهای جعلی. تکرار و تکرار و تکرار. افسوس که برای فراغت ذهن گه‌گاه ناچاری به حضور در این جمع‌ها تن بدهی. آیا واقعن مؤثر است؟ بله، همان نقشی را دارد که تلویزیون برای گروچو مارکس داشت:

«من تلویزیون را بسیار آموزنده می‌دانم. هر زمان که تلویزیون در خانه‌ام روشن می‌شود، من به اتاق دیگر می‌روم و کتابی می‌خوانم.»

☐پاره‌هایی از این یادداشت‌ها را از امروز در اینستاگرام بازنشر می‌کنم. مرتضی عباسی زحمت تصویر سری جدید پست‌ها را کشید: لینک

☐بروم بخوابم که فردا صبح کارگاه آنلاین تمرین نوشتن داریم. کتاب‌های کنار پنجره‌ کمی نم برداشته‌اند. اما خوشبختانه خیس نشده‌اند. هیچ‌چیز مثل کتاب موج‌دار رو مخ نیست.

☐حافظ روز:

دردِ عشقی کشیده‌ام که مپرس
زهرِ هجری چشیده‌ام که مپرس
گشته‌ام در جهان و آخرِ کار
دلبری برگزیده‌ام که مپرس
آن‌چنان در هوای خاکِ درش
می‌رود آبِ دیده‌ام که مپرس
من به گوشِ خود از دهانش دوش
سخنانی شنیده‌ام که مپرس
سوی من لب چه می‌گزی که مگوی
لبِ لعلی گَزیده‌ام که مپرس
بی‌تو در کلبه‌ی گداییِ خویش
رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس
همچو حافظ غریب در رهِ عشق
به مقامی رسیده‌ام که مپرس

☐امروز چه تند و شلوغ گذشت. تمرکز چندانی برای نوشتن در اینجا نداشتم. البته نوشتم، کمی با قلم روی کاغذ و مقداری هم در فایلی شخصی. هر وقت از بی‌پروانویسی در خلوتم دور می‌افتم احساس خلاء می‌کنم.

☐اول صبح، این متن را برای کانال تلگرام مدرسه نویسندگی نوشتم:

با ساختن یک کانال پُر محتوا هیچوقت ایده کم نمی‌آورید

شاید شما هم کانالی دارید که فقط بعضی وقت‌ها چیزی در آن می‌نویسید؛ حتا مطمئن نیستند آن چند نفری که در کانالتان هستند نوشته‌هایتان را می‌خوانند یا نه. 

این مطلب کوتاه می‌تواند شیوه‌ی مدیریت کانالتان را تغییر بدهد. 

اول ببینیم چرا داشتن یک کانال خوب چرا مفید است:

  • باعث می‌شود انگیزه‌ی بیشتری برای نوشتن داشته باشید.
  • ذهن شما را فعال می‌کند تا در میان روزمرگی‌هایتان دنبال چیزهای قابل نوشتن باشید.
  • آموخته‌ها و تجربه‌هایتان را هدر نمی‌دهید.
  • مخاطبانی برای شما می‌آورد که می‌توانند بهترین دوستان شما هم باشند.

این چند نکته به شما کمک می‌کند تا کانال جذاب و تأثیرگذاری داشته باشید: 

  • کوتاه بنویسید.
  • از نوشتن پاراگراف‌های بلند پرهیز کنید. 
  • فهرست‌وار بنویسید.
  • عنوان جذاب و واضحی برای نوشته‌هایتان در نظر بگیرید.
  • در همان آغاز متن انگیزه‌یی برای خواندن تمام متن بدهید.
  • از ایموجی‌ها (شکلک‌ها) درست و به‌اندازه استفاده کنید. 
  • برخی از کلمه‌ها یا عبارت‌ها را پُررنگ کنید.

پاداش کوتاه و شفاف نوشتن را بزودی در تمام عرصه‌های زندگی‌تان خواهید دید. 

☐کارگاه حضوری جمعه را آنلاین کردیم. ساختار اجرای آن به کل تغییر کرد: فراخوان جدید: کلاس تولید محتوا

☐با بچه‌ها جلسه‌ی هفتگی داشتیم. دکتر فقیری و دوست نوازنده‌اش هم آمدند و جلسه عملن به نیمچه‌کنسرتی سنتی تبدیل شد.

برای بچه‌ها از اهمیت کوتاه‌نویسی و شیوه‌های آن گفتم. اینکه با چند لحظه‌ گفت‌وگو ایده‌ها شفاف‌تر می‌شوند الهام‌بخش ماست تا در خلوت خودمان هم چنین گفت‌وگوهایی را شبیه‌سازی کنیم. برای واضح نوشتن باید مخاطب مشخصی را در برابر خودمان تصور کنیم و سعی کنیم به ساده‌ترین شکل ممکن اصل مطلب را به او بگوییم. و چه بهتر که همیشه مخاطبمان را فردی کم‌حوصله و حواسپرت تصور کنیم که اصلن تمرکزی برای شنیدن مقدمه‌چینی‌های طولانی ندارد.

☐برای لذت بردن از انتشار نوشته‌هایت باید خودت را دوست داشته باشی. بدون خوددوستی انتشار زجر است و انجام آن در طولانی‌مدت ناممکن. این خوددوستی را اما با خودشیفتگیِ بیمارگونه یکی نپنداریم. خوددوستی یعنی من دنیای ذهنی خودم را آنقدر ارزشمند می‌دانم که بخواهم دیگران را در آن شریک کنم. بنابراین اگر از انتشار نوشته‌هایتان می‌ترسید، شاید بهتر باشید اول روی عزت‌ نفس خودتان کنید.

☐«دندان سر جگر می‌گذارم نَپُکم از وِلخندی همیشگی.» این «ولخندی» را پیش از رمان «آهسته وحشی می‌شوم» ندیده بودم جایی. ولخندی‌های من بیشتر برای برخی کلیپ‌های اینستاگرامی‌ست، خنده‌های واقعی را می‌گذارم برای کمدی‌های جدی.

☐برای من یکی که همیشه مؤثرترین پادزهر ناامیدی یادگیری است.

قبل از نوشتن، بعد از نوشتن

قبل از نوشتن:

نمی‌فهمیدم نوآوری در فارسی‌نویسی یعنی چه.

بعد از نوشتن:

فهمیدم درست است که همه فارسی می‌نویسیم، اما اندک‌ شماری از نویسندگان، فارسی را فراتر از روزمرگی‌های آن می‌برند. درک ظرافت کار آن‌ها می‌طلبد که خودت هم برای چنین کاری تقلا کنی.

حافظ روز:

خوشتر از فکرِ می و جام چه خواهدبودن
تا ببینم که سرانجام چه خواهدبودن
غمِ دل چند توان خورد که ایّام نماند
گو نه دل باش و نه ایّام چه خواهدبودن
مرغِ کم‌حوصله را گو غمِ خود خور که بَرو
رحمِ آن‌کس که نهد دام چه خواهدبودن
باده خور غم مخور و پندِ مقّلد منیوش
اعتبارِ سخنِ عام چه خواهدبودن
دسترنجِ تو همان به که شود صرف به کام
دانی آخر که به ناکام چه خواهدبودن
پیرِ میخانه همی خواند معّمایی دوش
از خطِ جام که فرجام چه خواهدبودن
بردم از ره دلِ حافظ به دف و چنگ و غزل
تا جزای منِ بدنام چه خواهدبودن

☐۱۵:۵۶. هوا نیمه‌ابری. گرم‌تر از دیروز است. یک لایو تازه هوا کردم. درباره‌ی کتاب «نگهبان ماموت». ذخیره هم شد. باید بیشتر کتاب معرفی کنم. من بسیاری از بهترین چیزهایی زندگی‌ام را مدیون کتاب‌هایی هستم که دیگران معرفی کرده‌اند. چه بازخوردهای محبت‌آمیز و خوبی داشت این لایو. خوشحالم که پاره‌های الهام‌بخشی از آن را برای دوستانم خواندم. (لینک: اینستاگرام من)

☐۰۱:۲۵. روز پُرباری بود. اصلن روز خوب برای من چگونه روزی‌ست؟ روزی که در آن ایده‌یی برای ایجاد تغییری اساسی پیدا کنم. این تغییر می‌تواند به هر بخش از کار و زندگی‌ام مربوط باشد. امروز از آن روزها بود. سرانجام پس از یکسال تعلل در اجرای یک ایده، درباره‌ی انجام آن به وضوح و قطعیت رسیدم. انگار یکسال تمام باید در ذهنم خیس می‌خورد تا حالا بتوانم تمام گام‌های اجرای آن را به روشنی ببینم. چند روز بعد که از تخم درآمد، اینجا معرفی‌اش می‌کنم.

☐عصری رفتم کافه کنج، «کنجکاوی». جلسه‌یی بود درباره‌ی ویرایش. خشایار قشقایی و مهران موسوی را دوست دارم. هر دو دقیق و کاربلد‌ند. برخورد دقیق و خلاقانه‌شان با زبان فارسی، در تألیف و ترجمه، ستونی‌ست. پیشنهاد می‌کنم کتاب «از راه‌ یخ رفتن» را بخوانید تا به ذوق قشقایی در ترجمه پی ببرید. درباره‌ی موسوی هم پیش‌تر این مطلب را هوا کرده‌ام: چند نوشتۀ خواندنی دربارۀ نوشتن

برخی از نکات نشست «کنجکاوی» را به‌تدریج خواهم نوشت، اما خلاصه‌ی حرف این بود متأسفانه در ایران ویرایش به معنای تخصصی آن نداریم. و در بسیاری از مواقع کتاب ویرایش نمی‌شود، بلکه ویراستار آن را به سطح «قابل ویرایش» می‌رساند. ویرایش برخلاف تصور بسیاری، ویرگول جابجا کردن نیست، یا فقط این نیست. برای نمونه در کتاب «هنر ویرایش» می‌توانیم با تأثیر پررنگ ویراستارها در به کمال رسیدن برخی شاهکارهای ادبی بیشتر آشنا شویم.

☐امشب توی دفتر چقدر دنبال کتاب «تیغه‌ی انحرافی سولاخ چپ» گشتم. پیدا نشد که نشد. صبح هم توی خانه دنبالش گشته بودم. شب اما خانه را بهتر گشتم، پیدا شد. هیچ‌وقت از علافیِ گشتن دنبال یک کتاب بدم نمیاید، چون بهانه‌یی می‌شود برای سرزدن به برخی کتاب‌های فراموش‌شده‌ی کتابخانه.

یادآوری: 

شروع حرکت کلمات | آنلاین

کارگاه تک‌جلسه‌یی تولید محتوا | حضوری

کلماتی برای بیان بهتر احساسات و هیجانات:

  • هراس
  • امن
  • حسرت
  • وامانده
  • تشنه‌کامی
  • پریشان
  • شوره‌زار
  • شوق
  • آزاده
  • دل‌وجان
  • برآشفته
  • بلادیده
  • شکوه
  • ناله‌‌ی نهان

نوشتن و تمایز 

در هر حوزه‌یی، همین‌که قلم دست بگیری و درباره‌ی کار خودت بنویسی، گامی در جهت تمایز در میان هزاران فعال دیگر آن حوزه برداشته‌یی. اگر قدری هم خوب بنویسی که دیگر تمام، می‌توانی از رهبران فکری قلمروی کاری‌ات باشی.

جلسات آموزشی امروز:

  • با من بنویس

نکته‌ی اصلی جلسه‌ی امروز را در ویدیوی کوتاهی بازگو کردم در یوتیوب: لینک

  • جلسه‌ی اول حرکت کلمات

تاکنون بیش از ۳۰۰ به حرکت کلمات پیوسته‌اند.

جلسه‌ی اول خیلی خوب پیش رفت. سرشار از شوق و انرژی بودم. (فکر کنم واژه‌ی «شوق» در میان نوشته‌های من از بسامد بالایی برخوردار باشد.) از فعل گفتم و فهرستی از فعل‌های ساده‌ی متداول را از کتاب «فرهنگ واژه‌شناسی فارسی» ارائه کردم. قرار شد متنی بنویسیم بدون حتا یک فعل تکراری.

نکات ظریف و سودمندی در دل جلسات آنلاین شرکت می‌گیرد، برای همین همیشه با‌ دقت بالایی به بخش نظرات توجه می‌کنم.

در یک دفترچه یادداشت خوب چه می‌گذرد؟ 

یادآوری اولویت‌ها. یک دفترچه یادداشت مطلوب از جمله‌هایی‌ست برای یادآوری اولویت‌ها. طوری‌که هر بار تورق آن محرک و مشوق پرداختن به کارهای مهم و ارزشمند باشد. گوشه‌ی دفترچه‌‌ یادداشتی نوشته بودم:‌ «اگه زیاد ننویسی خیلی خری.» این هم به نوعی یادآوری یک اولویت است.

چگونه بیشتر و بهتر کار کنیم؟ 

وقتی افسار کار از دستمان در رفت برویم یک گوشه و قدری کتاب بخوانیم. بیست دقیقه کتاب خواندن می‌تواند مانند مراقبه عمل کند. انگار کتاب مثل جارویی تمام خس‌وخاشاک کف ذهنمان را می‌روبد. برخلاف تصور همیشه قرار نیست بعد از رسیدن به تمرکز کتاب بخوانیم، گاهی می‌خوایم تا به تمرکز برسیم.
چه بخوانیم؟ هر کتابی خوب است اما چه بهتری که کتابی خوشخوان و الهام‌بخش را مطالعه کنیم. ممکن است یک نفر سراغی کتابی در زمینه‌ی توسعه‌ی فردی یا کسب‌وکار برود، دیگری سراغ رمان و شعر.

امروز در اوج پریشان‌فکری، خواندن چند صحنه از یک نمایشنامه، چنان ذهنم را متمرکز کرد که تا چند ساعت پس از آن عمیق و خوب کار کردم.

پیوند روز

اگر حالت جسمی مناسب برای نوشتن را یافته بودم میلیون‌ها کلمه‌ی دیگر هم به تراوشاتم افزوده می‌شد. اما افسوس که به قول سیدعلی میرفتاح چنین چیزی ممکن نیست. صوت نوشته‌ی او را بشنوید: از پس درد و تمرّد

حافظ امروز:

مخمورِ جامِ عشقم ساقی بده شرابی

پر کن قدح که بی می مجلس ندارد آبی

وصفِ رخِ چو ماهش در پرده راست ناید

مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی

شد حلقه قامتِ من تا بعد ازین رقیبت

زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی

در انتظارِ رویت ما و امیدواری

در عشوه‌ی وصالت ما و خیال و خوابی

مخمورِ آن دو چشمم آیا کجاست جامی

بیمارِ آن دو لعلم آخر کم از جوابی

حافظ چه می‌نهمی دل تو در خیالِ خوبان

کی تشنه سیر گردد از لمعه‌ی سرابی

 

☐۱۵:۰۲. دفترچه یادداشت آنلاین یک ماهه شد. یک ماهگی این وبلاگ همزمان است با هشت سالگی وبلاگ اصلی‌ام. نتیجه‌ی سال‌ها فعالیت مرا به این نتیجه رسانده که مداومت در وب‌نویسی بسیار سودمندتر و اثربخش‌تر از حد تصور است. بیخود نیست که ست گادین پس از دو دهه وبلاگ‌نویسیِ روزانه، هم برای بهتر شدن در نوشتن هم برای توسعه‌ی فردی، وبلاگ‌نویسی را توصیه می‌‌کند. با انتشار منظم نوشته‌هایمان در فضای آنلاین:

  • کیفیت یادگیری‌مان دوچندان می‌شود. بهترین راه یادگیری یاددادن است، و آموزش از طریق نوشتن از انواع دیگر یادگیری دقیق‌تر و عمیق‌تر.
  • هنر مشاهده را میاموزیم. نوشتن وادارمان می‌کند بهتر ببینیم، بهتر بشنویم، بهتر لمس کنیم. لزوم ارائه شاخک‌ها را تیز می‌‌کند.
  • با افراد و گروه‌هایی وارد گفت‌وگو و تعامل می‌شویم که از شیوه‌های دیگر ارتباط با آن‌ها سهل نیست و بعضن ناممکن است.

☐دیشب خیلی خوب خوابیدم. شاید آدم بتواند ادعا کند که بسیاری از بهترین دستاوردهای خوبش را مدیون خوب خوابیدن است. وقتی به اندا‌زه‌ی کافی می‌خوابم قدرت بیشتری برای اجرای ایده‌های تازه‌ام پیدا می‌کنم، ایده‌هایی که با کم‌خوابی انگار جرئت اجرایشان را ندارم.

☐سریال نمی‌بینم، یعنی فرصتش را ندارم. دیشب اما اسم سریال «The Morning Show» در استوری بردیا یادگاری دیدم و کنجکاو شدم. موضوع رسانه همیشه افسونم می‌کند. قسمت اول سریال را دیدم. اینکه خط داستان واضح است و از ادااطوارهای رایج در آن خبری نیست دلچسب است. شخصیت زن اصلی هم باورپذیر بازی می‌کند. امیدوارم فرصت کنم ادامه‌ی آن را هم ببینم.

☐می‌روم کتابفروشی. وقتی فشار کاری بالا می‌رود باید لابلای کارهای چنین بازی‌هایی را بگنجانم، وگرنه کم میاورم.

☐۲۲:۱۴. کتاب‌های نابی نصیبم شد. الان دارم زندگی‌نامه‌ی بهروز فردوس را می‌خوانم، تمام که شد بیشتر برایتان می‌نویسم.

یادآوری: 

کلماتی برای بیان بهتر احساسات و هیجانات:

  • پرده‌پوشی
  • دردمندی
  • شکیبا
  • تهی
  • دردآلوده
  • جدال
  • غوغا

پاسخ‌ به نظرات

امروز هم مجالی برای نظرات سایت اصلی فراهم نشد. ولی فردا حتمن برای این بخش‌ یادداشت‌ها چیزی فراهم می‌کنم.

نوشتن و…

نوشتن و ماندن

بسیاری برای گذاشتن اثری از دنیای خودشان در دنیا می‌نویسند. بهروز فردوس، کارآفرین و بنیانگذار «ماموت»، در انتهای مقدمه‌ی خودزندگی‌نامه‌اش می‌نویسد:

«خاطراتم بخشی از وجود من هستند. آن‌ها را دوست دارم. عکس‌های یادگاری، دست‌نوشته‌ها، نامه‌ها و نام‌ها و… مرا به تاریخ و گذشته‌ام متصل می‌کنند. اکنون آن‌ها را این‌جا ثبت‌ می‌کنم تا از قید ذهن و جسم فانی خود رهای‌شان سازم. باشد که آن‌ها نیز در کتابی که در دست دارید به زندگی خود ادامه دهند.»

یاد حرفی از عباس کیارستمی افتادم،‌ گفته بود حاضرم آثارم از بین بروند، اما خودم زنده بمانم (نقل به مضمون).

جلسات آموزشی امروز:

  • با من بنویس

یکی از موقعیت‌های داستان‌ساز تهدید شغلی است. امروز به شخصیتی فکر کردیم که به شغلش بسیار وابسته است اما در خطر اخراج قرار دارد.

او چگونه از موقعیت خودش دفاع می‌کند؟

آیا شغلش را از دست می‌دهد؟

در این صورت،‌ آیا می‌کوشد دوباره به شغل قبلی خودش بازگردد یا دنبال شغل دیگری می‌رود؟

شغل بعدی او دقیقن همان شغل قبلی اوست؟

چه چیزهایی سبب می‌شود او نیاز شدیدی به شغل داشته باشد؟

افرادی که در مسیر او سنگ‌اندازی می‌کنند چه کسانی هستند؟

  • جلسه‌ی سوم کلاس نویسندگی خلاق ۵۹

از شخصیت‌پردازی گفتم. نکات تازه‌یی هم درباره‌ی اهمیت «خواسته و هدف» برای شخصیت به دوره افزودم. در لحظه‌هایی که موضوع بچه‌ها را به وجد می‌آورند من عمیقن احساس خوشبختی می‌کنم.

  • وبینار حرکت توسعه فردی

حرف درباره‌ی مضامین و ایده‌هایی بود که در دنیای توسعه‌ی فردی به شکل‌های مختلف تکرار می‌شوند. کتاب «انسان، خدا، عشق» از لینیا گلداشمیت را به عنوان نمونه‌یی ساده و الهام‌بخش مثال زدم. در این کتاب مضمون «تو منحصر به فرد هستی» ایده‌ی مرکزی است. به این نکته پرداختیم که چگونه همین مضمون آشنا در آثار نویسندگان مختلف شکل‌های متفاوتی پیدا کرده است.

در یک دفترچه یادداشت خوب چه می‌گذرد؟ 

شرح دقیق دستورالعمل‌ها: هر کاری که به طور مداوم انجام می‌دهیم، می‌تواند دستورالعملی داشته باشد. برای مثال من برای نوشتن در این وبلاگ دستورالعملی نوشته‌ام که کمک می‌کند نکات مهم را فراموش نکنم. برای تمام کارها می‌توانیم دستورالعملی فهرست‌وار اما دقیق و موجز بنویسیم. دستورالعمل‌ها شروع کارها را ساده‌تر می‌کنند. یادمان باشد که دستورالعمل‌های کارآمد نیازمند به‌روزرسانی هستند.

چگونه بیشتر و بهتر کار کنیم؟ 

اگر می‌توانیم لابلای کارها قدری قدم بزنیم. شلوغ‌ترین و پریشان‌ترین ذهن هم با کمی پیاده‌روی قدری آرام‌تر می‌شود.

من گاهی در یک روز کاری چهار پنچ بار برای قدم زدم دفتر کارم را ترک می‌کنم.

پیوند روز

چگونه رخدادهای ساده‌ی روز را روایت کنیم؟

حافظ امروز:

دی پیرِ‌ می فروش که ذکرش به خیر باد

گفتا شراب بنوش و غمِ دل ببر ز یاد

گفتم به باد می‌دهدم باده نام و ننگ

گفتا قبول کن سخن و هرچه باد باد

سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست

از بهرِ این معامله غمگین مباش و شاد

بادت به دست اگر دل نهی به هیچ

در معرضی که تختِ سلیمان رود به باد

حافظ گرت ز پندِ حکیمان ملالت است

کوته کنیم قصّه که عمرت دراز باد

☐۱۴:۵۸. اداره‌ی مالیات بودم. بریز و واریز. آسمان آبی. برج میلاد پیدا. برف روی کوه‌ها. راستی «برف روی کاج‌ها»‌ را دیده‌اید. از فیلم‌های خوب سینمای ایران در دهه‌ی گذشته است. فیلم‌نامه‌ی دقیق و درستی دارد. شاید دوباره ببینمش. آن جایی که صابر ابر و مهناز افشار از پنجره به هم پیام می‌دهند، همیشه اول از همه به خاطرم می‌آید.

☐برای این یادداشت‌ها ساختار معینی ساخته‌ام. چند تا از مربع‌ها موضوع ثابت دارند. این کمکم می‌کند تا هر روز درباره‌ی برخی موضوعات بخوانم،‌ بیندیشم و بنویسم.

☐رفتم. کمی قدم زدم. مجموعه نمایشنامه‌ی جدید نوئل کاورد را خریدم. نشر قطره دارد همه‌ی آثار درخشان او را به تدریج چاپ می‌کند. کاورد فضاهای واضح و ملموسی می‌سازد. خواندنش آثارش مغزفرسا نیست. وقتی می‌خوانی‌ش نوشتنت گُل می‌کند.

کلماتی برای بیان بهتر احساسات:

  • آتشین
  • آلوده
  • آبرومند
  • آبروباخته
  • آبروریزی
  • آتش در قلب کسی روشن شدن (آتشی در قلبش روشن شده بود که او را به پیش می‌راند. -مینوی)

☐شعری از کتاب «خاطره‌ی سکوت»:

اندوه

معشوقکی است
که دوست می‌داردَم
تا گرگ و میش صبح
عریانی می‌کند
و من تا واپسینِ حیات
در او درنگ می‌ورزم.

-اشرف دالی، ترجمه‌ی نسرین شکیبی ممتاز، نشر آن‌سو

حرف غم شد یاد شادی افتادم و جمله‌یی از زنده‌نام مدیا کاشیگر، پس از مرگ مصطفی اسلامیه: «اگر قرار است وارث خوبی باشیم باید دو چیز را یاد بگیریم: اول آن‌که همیشه شاد باشیم و دوم هیچ‌گاه قلم را زمین نگذاریم.»

همیشه حس می‌کنم بهترین قصه‌ها -یا قصه‌هایی که به دل خود نویسنده بیشتر می‌نشینند- از دل غصه‌ها برخاسته‌اند. تضاد عجیبی‌ست، غصه‌ات را قصه می‌کنی و شاد می‌شوی، این شادی اما به معنای محو کامل اندوه نیست. شادیِ آفرینش ادبی است. شاید خلقی چیزی با چیزی که داشت هلاکت می‌کرد.

پاسخ‌ به نظرات

یک عالمه کامنت توی سایت اصلی جمع شده که هنوز نرسیده‌ام جواب بدهم. کاش از پس این یک کار خیلی زود برمی‌آمدم.

نوشتن و…

نوشتن و سازماندهی. با نوشتن خودت را سازماندهی می‌کنی. بنابراین یادگیری نوشتن یادگیری هنر سازماندهی است. اگر در بخش‌های دیگر زندگی ذوق سازماندهی داری می‌توانی همان توان را به دنیای نوشتن هم بیاوری.

جلسات آموزشی امروز: 

  • با من بنویس*

از دیروز موضوع جلسات را دگرگون کردم. قرار است از این به بعد از طرح (پیرنگ) در نمایشنامه، فیلم‌نامه، رمان و داستان بلند صحبت کنیم. جلسه‌ی دیروز خیلی خوب بود، چون توانستم طرحی که سال‌ها اجزای آن در ذهنم پراکنده بود، بل‌اخره (بالاخره) بنویسم.

در این جلسات از ساختار معینی در طرح‌نویسی پیروی می‌کنیم. به یک شخصیت اصلی فکر می‌کنیم که دارد زندگی‌اش را می‌کند اما در همان آغاز داستان چیزی زندگی‌اش را از تعادل خارج می‌کند، این حادثه‌ی محرک به مثابه‌ مسئله و هدف به پروژه‌ی اصلی او در طول داستان تبدیل می‌شود. شخصیت اصلی می‌کوشد تا هر طور شده به هدفش برسد اما در این مسیر با مقاومت نیروهای مخالف مواجه می‌شود، درنهایت بزرگ‌ترین نقشه‌اش را برای رسیدن به هدف می‌کشد، اگر بازی را ببرد غالبن پایانی خوش داریم، اگر ببازد پایانی تلخ.

البته که این ساختار جزییات و ریزه‌کاری‌های بسیاری دارد.

امروز از بچه‌ها خواستم تا فهرستی از مسائل ریز و درشتی که در زندگی حل کرده‌اند بنویسند.

سپس قرار شد ببینیم کدام یک از مسائل ارزش گسترش به عنوان یک طرح داستانی را دارند.

*«با من بنویس» عنوان جلساتی‌ست که فقط اعضای دوره‌های نویسندگی خلاق می‌توانند در آن شرکت کنند.

  • بازخورد دوره‌ی ۵۸ نویسندگی خلاق

وقتی همه در ساختار معینی می‌نویسند نتیجه خیلی بهتر است. تقریبن همه‌ی تمرین‌ها امروز امیدوارکننده بود. وقتی بچه‌ها از رخدادهای شخصی زندگی خودشان می‌نویسند نوشته‌هایشان زنده‌تر و شنیدنی‌تر می‌شود.

  • وبینار اهل نوشتن

از کتاب جدید و خوب «متخصص احساساتت شو!» گفتم. کتاب نوشته‌ی دکتر مارک براکت است، چاپ نشر ارجمند. پیشنهاد می‌کنم فایل صوتی این وبینار را در کانال اهل نوشتن بشنوید.

  • وبینار حرکت کلمات

نکات نهایی را برای نگارش مقاله‌ی «۱۰ کلمه‌ی موردعلاقه‌ی من» گفتم.

قرار شد در حرکت کلمات تمرکز ویژه‌یی هم بر پیوند کلمات و هیجانات و احساسات داشته باشیم. نگاه ما به کلمات فقط از منظر ادبی نیست، بلکه جنبه‌ی روانشناسانه‌ی واژه‌ها را نیز به همان اندازه مهم می‌دانیم.

پرسش پایا ۱: در یک دفترچه یادداشت خوب چه می‌گذرد؟ 

  • نقل‌قول‌های خوب: یک دفترچه یادداشت خوب پر از نقل قول‌های نابی‌ست که اینور و آنور خوانده یا شنیده‌یی.
  • احساسات ویژه: برخی لحظه‌ها حامل حس‌هایی‌اند کمیاب. همان لحظه‌ها که می‌گویی یعنی دوباره این حس را تجربه خواهم کرد؟» جای این لحظه‌ها دفترچه یادداشت است. مرور دفترچه باید رستاخیر این لحظات باشد.

پرسش پایا ۲: چگونه بیشتر و بهتر کار کنیم؟ 

  • اگر خوب نخوابیده‌یی با تلقیق اوضاع را بدتر نکن. یعنی هی نگو «من یه شب که کم می‌خوابم اصلن همه چیزم بهم می‌‌ریزه.» چون با چنین ذهنیتی حتا اگر کم‌خوابی واقعن اثر چندانی هم نگذاشته باشد تو به جسمت اصرار می‌کنی که بهم بریزد. صدالبته این حرف من تشویق به کم‌خوابی نیست، که خواب درست از برای سلامتی ضرورت دارد.

پیوند روز

حافظ امروز:

گرچه ما بندگانِ پادشهیم

پادشاهان مُلکِ صبح‌گهیم

گنج در آستین و کیسه تهی

جامِ گیتی‌نما و خاکِ رهیم

هوشیارِ حضور و مستِ غرور

بحرِ توحید و غرقه‌ی گنهیم

شاهدِ بخت چون کرشمه کند

ماش آیینه‌ی رخِ چو مهیم

شاهِ بیداربخت را هر شب

ما نگهبانِ افسر و کلهیم

گو غنیمت شمار همّتِ ما

که تو در خواب و ما به دیده‌‌گهیم

شاه منصور واقف است که ما

رویِ همّت به هر کجا که نهیم

دشمان را ز خون کفن سازیم

دوستان را قبای فتح دهیم

رنگِ تزویر پیشِ ما نبُوَد

شیرِ سرخیم و افعیِ سیهیم

وامِ حافظ بگو که باز دهند

کرده‌ای اعتراف و ما گُوَهیم

☐۱۲:۰۵. باران. قهوه. پیاده‌روی. کتاب خریدن. کتاب خواندن. ایده‌یابی. گفت‌وگو. تکاپو. درانداختن طرحی نو.

☐یک ایده‌ی نو برای برانگیختن جنب‌وجوش تو کافی است. اما ایده کجاست؟ امروز درباره‌ی آن بیشتر حرف می‌زنیم.

☐ایده‌ تویی. بله. ایده‌ی اصلی خود نویسنده است. پس آن چیزی که تو را برمی‌انگیزد تا بنویسی باید خود تو باشد. اما این خود زمانی جرقه‌‌ی ایده را می‌زند که آن را در چنین معادله‌یی بیاوری:

من+آسمان=

من+برگ=

من+کوچه=

من+ساندویچ=

من+ناخن‌گیر=

و…

تو می‌توانی همه‌ی کلمات را بیاوری و با خودت جمع ببندی و ببینی جریان تداعی‌ها چگونه هزاران ایده‌ به ذهنت سرازیر می‌کند.

هنوز فکر می‌کنی واضح نیست حرفم؟

ساده‌ترش کنیم:

بیا یک کوچه بسازیم.

اسم کوچه‌ی تو چیست؟

دوست داری کوچه‌ی شلوغی باشد یا خلوت؟

کوچه‌ی تو درخت هم دارد؟

رابطه‌ی تو با آن درخت چگونه است؟

خانه‌‌های این کوچه بیشتر ویلایی است یا آپارتمان؟

مجموع ساکنان کوچه را چند نفر تخمین می‌زنی؟

خانه‌ی تو چه شکلی است؟

با کدام همسایه‌ها در ارتباطی؟

فکر کن عصر است و نشسته‌یی بنویسی که زنگ می‌خورد، بارها و بارها، تند و تند. یعنی کی می‌تواند باشد؟

آیفون را برمی‌داری،‌ صدای چند از همسایه‌ها می‌آید. می‌گویند بیا پایین. می‌روی. چه خبر است؟‌

همین را بگیر و برو جلو. خودت را با همه‌‌ی آدم‌ها و حیوانات و اشیای موجود در کوچه جمع ببند ببین نتیجه چه می‌شود.

من+گربه‌ی کوچه:

شاید بخواهی از رابطه‌ی عجیبت با این گربه بنویسی.

من+پیرمرد همسایه:

شاید ماجرای روزی را تخیل کنی که با این پیرمرد رفتید تا عصا بخرید. شاید هم خود تو عصافروشی و این پیرمرد هم مشتری ناراضی تو. حالا پسر یا دختر جوان پیرمرد از سفر برگشته و آمده سراغ تو برای اعتراض. تو از او خوشت میاید. بعد چکار می‌کنی؟

گرفتی چی شد؟

بباف. خط تخیل را بگیر و برو جلو. کوچه‌ی خودت را بساز و در آن ساکن شو.

☐۱۷:۴۸. چه کتاب‌هایی، چه کتاب‌هایی خریدم اسماعیل. سرانجام دوره‌ی کامل فرهنگ ناظم‌الطباء را پیدا کردم. ابولحسن نجفی این فرهنگ را توصیه کرده بود و گفته بود برای شناخت واژه‌هایی که از عربی وارد فارسی شده‌اند بهترین کتاب است. دوره‌ی ۸ جلدی سخن را هم گرفتم، تمیز و بسته‌بندی شده،‌ از نصف قیمت بازار هم کم‌تر. سخن، کار درخشان حسن انوری، به تعبیر بسیاری جامع‌ترین فرهنگ لغت فارسی است. و یک مجموعه شعر کمیاب از اسماعیل خویی، چاپ آتلاتنا. یکی از کوتاه‌ترین شعرهای خویی در این کتاب:

آرامش

آه،
اگر درخت نمی‌بود، من چه می‌کردم؟!

نهم تیر ۱۳۶۴-لندن

☐دیدم قرار است نشر خوانه بزودی مجموعه‌ داستانی از زیتون مصباحی‌نیا را با عنوان «سنگ و آفتاب» چاپ کند. مشتاق خواندنش هستم. این اشتیاق به خاطر خواندن این مقاله‌ها و زبان‌آوری نویسنده در من شکل گرفت:

خنده‌ی مدوسا

☐مارال دوستی اول حرفش گفت: «ایوار شما بخیر. به جای عصرتون بخیر…». ایوار؛ این واژه را همین امروز شناختم. به معنای هنگام غروب آفتاب، عصر. واژه‌ی خوش‌سیما و خوش‌آهنگی‌ست. اما یک نکته را برای برخی دوستان کنجکاوم بگویم: گه‌گاه اگر می‌بینید واژه‌یی ناشناخته و قدیمی را اینجا نقل می‌کنم، منظور این نیست که حتمن در نوشتار یا گفتار آن استفاده کنیم، چون غالبن بی‌فایده است و ادا و اطوار جلوه می‌کند؛ اما آشنایی با این واژه‌ها حتمن مفید است و بیشتر به کار خواندن کهن میاید.

☐علی مؤذنی هم از قصه‌نویس‌های زبان‌آور است. سخنی از یک مصاحبه‌ی او را بخوانیم:

-هیچ شده از نوشتن خسته شوید یا لج کنید و نسبت به آن بی‌‌اعتنا شوید؟
-من از شخصیت‌هایی که درباره‌شان می‌نویسم خسته‌ شده‌ام، و همچنان خسته‌تر هم می‌شوم، اما از نوشتن نه. اگر لجبازی هم در کار باشد، با شخصیت‌های واقعی است. یکی از راه‌های انتقام‌گیری‌ام این است که آن‌ها را وارد داستان می‌کنم و حسابی خدمتشان می‌رسم! البته دوست می‌دارم و می‌کوشم به دنیا بی‌اعتنا شوم، زیرا کاملاً به بی‌اعتباری آن پی برده‌ام، اما هر چه بیشتر می‌روم، اعتنایم نسبت به نوشتن بیشتر می‌شود؛ نوشتن نیز هر چه بیشتر امکانات خود را به من عرضه می‌کند.
-مجله‌ی «قصه»، شماره ۲ و ۳، ۱۳۷۲، ص. ۲۱۲

☐۲۱:۱۲. شنبه‌ها کمی خلوت‌تر می‌کنم‌ برنامه‌ام را. امروز یک وبینار بیشتر برگزار نکردم. بعد هم ساعتی برای مصاحبه‌های کلاس حضوری نویسندگی وقت گذاشتم. با ماهان آمدیم کافه‌ آپ آرت مان. بیشتر به بهانه‌ی پیاده‌روی طولانی. از این هواها کم‌تر گیر میاید در تهران. کنار میز کتاب «باد دُرّ در صدف» ناصر زراعتی را دیدم. یک پاره از آن را بخوانیم تا به ماجرای عنوان کتاب پی ببریم:

«شما امروز، زودتر از وقتِ مقرر آمدید. داشتم جمله‌ای از عین‌القضاتِ همدانی را می‌خواندم:

«فرق است میانِ آن غواص که در بحر فرو رود تا دُرّ برآرد و میان آن‌که در قعرِ بحر از برای آن رود تا با دُرّ زمانی در صدف شود…»

این عبارت را چند بار خوانده باشم خوب است؟ یک بار دیگر آن‌را بخوانید… «با دُرّ در صدف شدن…» آرزوی غریبی‌ست!

پیوند روز

اگر می‌خواهید برای یادداشت‌های روزانه راحت‌تر ایده پیدا کنید، این نوشته کمکتان می‌کند:

چک‌لیست‌ روزانه‌ی نویسنده

حافظ امروز

گر من از سرزنشِ مدعیان اندیشم

شیوه‌ی مستنی و رندی نرود از پیشم

زهدِ رندانِ نوآموخته راهی به دهی‌ست

من که بدنامِ جهانم چه صلاح اندیشم

شاهِ شوریده‌سران خوان منِ بی‌سامان را

زآن‌که در کم‌خردی از همه عالَم بیشم

بر جبین نقش از از خونِ دلِ من خالی

تا بدانند که قربانِ تو کافر کیشم

اعتقادی بنما و بگذر بهرِ خدا

تا درین خرقه‌ ندانی که چه نادرویشم

شعرِ خونبارِ من ای باد بدان یار رسان

که ز مژگانِ سیه بر رگِ جان زد نیشم

من اگه باده خورم ور نه چه کارم با کس

حافظِ رازِ خود و عارفِ وقتِ خویشم

پی‌نوشت:

لمس کلمه. لذت رونویسی از متون کهن در لمس کلمات فارسی در شکل‌های دیرینه و اعلای آن‌هاست.

 

☐حالا بهترین زمان برای آغاز نوشتن است.

۰۸:۴۹. قهوه و دوش و موش و روانه‌ی دفتر شدن.

برنامه‌ی اصلی امروز:

۱. کارگاه آنلاین تمرین نوشتن: از ۱۱ تا ۱۳

۲. کارگاه قصه‌گویی: از ۱۵ تا ۲۱

☐از امروز می‌خواهم یک غزل حافظ را اینجا نقل کنم. صرفن برای آنکه به این بهانه، یکبار کامل از روی همه‌ی شعرهای او بنویسم. صدالبته آثار او به بهترین شکل در سایت گنجور در دسترس است و لابد خودتان هم یکی دو دیوان حافظ در خانه دارید، اما دیدن غزل‌ها در اینجا شاید سودمند باشد. برای ما که شوق نوشتن داریم و به فارسی می‌نویسیم چند‌باره‌خوانیِ اشعار «بهترین شاعر جهان*» همواره ضروری‌ست.

*درباره‌ی این تعبیر بزودی حرف الهام‌بخشی را نقل خواهم کرد.

☐۰۱:۵۳. در اصل الان در شنبه‌ایم، اما من‌ نیمه‌شب را هم جزو همان روزی می‌دانم که گذشته. امروز نشد چندان بنویسم در اینجا. هر دو کارگاه خوب پیش رفت. خوشحالم که بازخورد شرکت‌کنندگان مثبت و پر از انرژی بود. از این دو کارگاه فردا شاید بیشتر بنویسم.

☐چشم‌هایم دارد بسته می‌شود از کم‌خوابی، اما دلم می‌خواهد بیشتر بنویسم و قدری هم کتاب بخوانم. حیا نمی‌کنم، مثلن می‌خواستم از امشب زودتر بخوابم.

☐نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم ابروها جمله‌اند چشم‌ها کلمه. شاید چون ابرو درازتر است.

☐و به امید آن روز که هیچکس به هیچکس نگوید «چقدر چاق شدی» یا «چقدر لاغر شدی». آمین.

☐لذت بیمارگونه‌ی نوشتن در حال بیهوشی.

☐موضوع کارگاه تک‌جلسه‌یی جمعه‌ی بعد «تولید محتوا» است.

☐وسط زمان استراحت کارگاه قصه‌گویی، ماهان یک لحظه آمد توی اتاقم و بازخورد مهرآمیزی داد و رفت. همین رفتارهای کوچک اما ارزشمند گه‌گاه چنان تأثیر بزرگی دارند که در تصور نمی‌گنجد. این را نوشتم، چون طبق همان چیزی که در کارگاه امروز تدریس شد، لحظه‌های به‌ظاهر ساده گاه داستان‌های بسیار پرمعنایی می‌سازند.

قرار گذاشتیم هر روز در جدولی لحظه‌های قصه‌زای روز‌ را به‌اختصار ثبت کنیم. همین اقدام ساده بعدها ده‌ها داستان ناب فراهم ‌می‌کند برای گفتن.

☐رونویسی از غزل حافظ:

از من جدا مشو که تواَم نور دیده‌ای

آرامِ جان و مونس قلب رمیده‌ای

از دامن تو دست ندارند عاشقان

پیراهنِ صبوریِ ایشان دریده‌ای

از چشمِ بختِ خویش مبادت گزند از آنک

در دلبری به غایتِ خوبی رسیده‌ای

منعم کنی ز عشقِ وی ای مفتیِ زمان

معذور دارمت که تو او را ندیده‌ای

آن سرزنش که کرد تو را دوست حافظا

بیش از گلیم خود مگر پاکشیده‌ای

☐از ظهر تا الان یکسره در کلاس بودم. سپس رفتم کتابفروشی. با ده پانزده کتاب خیلی خوب برگشتم. از جمله دفتر شعری از غلامحسین نصیری‌پور که اسم خاص و عجیب آن شد عنوان یادداشت امروز. درباره‌ی شعر مدرن و شکستن برخی قواعد دستوری و معنایی باید بیشتر بنویسم برایتان. اما‌ فعلن پیشنهادی ساده: از اینکه نمی‌توانیم برخی شعرها درک کنیم نترسیم. بگذاریم برخی نوشته‌ها برایمان مبهم و رازآلود بمانند. فقط کافی‌ست پذیرا باشیم. ناخودآگاه ما راه را برایمان خواهد گشود. آثار ادبی مبهم و رازآلود با ناخودآگاه ما، با پنهانی‌ترین بخش‌های درون ما سخن می‌گویند. حتا در تمرین‌های نوشتاری از عجیب‌نویسی نترسیم. قاعده‌های دستوری را بهم بریزم، در بند معنا نباشیم. به سیاه عنوان کتاب «تو را تاریک‌تر از بادم» چند عنوان متفاوت بنویسیم. از عجیب بودن لذت ببریم. زبان خلاقانه‌ترین ابزار بازی است.

☐هر دو کلاس امر‌وز (پایه و پیشرفته) دقیقن طبق برنامه‌ی ایده‌آلم پیش رفت. آموزش نویسندگی هیچوقت برای من کاری تفننی نبوده است. اینکه هر نکته‌ی کلاس بر پایه اصول و آزمایش بنا شده، سبب می‌شود با نیرو و اطمینان بیشتری تدریس کنم.

امروز جلسه‌ی اول هر دو کلاس بود.

در کلاس پیشرفته از انواع رمان در یک دسته‌بندی مبتنی بر ادبیات معاصر ایران گفتم. آثار بسیاری را هم مثال زدم. در نهایت بحث رسید به «رمان-تفکر» یا «رمان-جستار». یکی از نوشته‌های درخشان قاسم هاشمی‌نژاد در کتاب «عشق گوش عشق گوشوار» را هم خواندم و درباره‌ی آوردن صرف و نحو گفتار به نوشتار صحبت کردیم. نثر هاشمی‌نژاد سرمشق مناسبی برای فارسی‌نویسی است.

☐شام را در خانه‌ی پدرشوهرِ خواهر غلام خوردم. کل مهمانی سرم تو گوشی بود. اگر کارهایم با گوشی شدنی نبود، دق نمی‌کردم؟ بدی مهمانی‌ها غالبن این است که باید حرف‌های تکراری و بی‌خاصیت بشنوی و سر تکان بدهی.

☐راستی فردا صبح دوره‌ی جدید کارگاه تمرین نوشتن شروع می‌شود.

☐۰۱:۰۲. روی تختم نشسته‌ام، در اصل بساط کرده‌ام. چندین جلد کتاب و کاغذ و تبلت و مداد و خودکار در ترکیبی منظم. از بچگی دوست داشتم بساط کنم دور تا دورم و هرگز از این عادت نَرَستم. بابام می‌گفت «بساط سِد اسمال». اینجوری ذوقم گُل می‌کند.

☐کاش برخی از مشاهداتم را کم‌ارزش ندانم و بنویسم. یک گرفتاری نوشتن همین است؛ مدام باید هر چیز را سبک‌سنگین کنی ببینی چیزی به درد نوشتن می‌خورد یا  نه. درستش این است که هیچ چیز نیست که به کار نوشتن نیاید. باید یاد بگیری قشنگ تعریفش کنی.

☐این جمله‌ی حمید امجد را در فیس‌بوک خواندم:

«برفِ شبی عاشقانه را

صبح هیچکس بیدار نیست که بروبد…»

رسیدن به ترکیب مناسب کلمات در چنین جمله‌یی دشوار است. شما اگر بودید آن را چطور می‌نوشتید؟

☐شعر کهن فارسی معجزه‌ است. اینکه فارسی بدانی و از آن دور باشی، خسرانی‌ست دردناک.

☐نوشتار عشق‌برانگیز. این پرسش را گاهی در هنگام وانویس مطالب طرح می‌کنم:

آیا این متن عشق به چیزی، کاری یا کسی را برمی‌انگیزد؟

☐امر‌وز در کلاس از اهمیت ترجمه‌های محمد قاضی گفتم. الان هوس کردم کتاب «محمد قاضی، کیست و چه کرد؟» را ورق بزنم. قاضی در جایی از گفت‌وگو با سید علی صالحی می‌گوید:

«… اغلب سی کتاب خوانده‌ام تا یکی از آن‌ها به دلم نشسته و برای ترجمه برگزیده‌ام.»

☐عده‌یی نوشتن در وبلاگ را نفی می‌کنند به این دلیل که «کی دیگه وبلاگ می‌خونه؟ همه تو شبکه‌های اجتماعی‌ان.». در حالی که جذابیت و اهمیت نوشتن در وب دقیقن به همین خاطر است. توی وب لااقل تا مدت‌ها هیچ‌کس محل گربه هم به نوشته‌هایت نمی‌گذارد، برخلاف اینستا و توییتر و… که هر مزخرفی هم که بگذاری فوری کسی پیدا می‌شود که لایکی بزند و چیزکی بگوید.
می‌گویند در شبکه‌های اجتماعی متن با سهولت بیشتری به خواننده می‌رسد «یک بار فالو می‌کنن و تمام.» اما این هم از مزیت‌های سایت است که دسترسی را سخت می‌کند، نویسنده باید طوری خوب بنویسد که خواننده مشتاقانه سراغ وبلاگ او بیاید، نه اینکه بی خواست و زحمت نوشته‌ها جلوی چشمش ولو شوند.
این همه تأکید بر اهمیت وبلاگ‌نویسی (در سایتی با دامنه‌یی اختصاصی) دلایلی دارد فراتر از آنچه در بازاریابی محتوایی و دیجیتال به آن اشاره می‌شود. حرف دربار‌ه‌ی فردیت است. بدون فردیت نویسندگی بی‌معناست. با وصله‌پینه کردن خوانده‌ها و شنیده‌‌ها نمی‌توان چیزی به دنیا افزود. نویسنده بیش و پیش از نیاز به داشتن «اتاقی از آن خود*» به صدایی از آن خود نیاز دارد. این صدا با نوشتن در شبکه‌های اجتماعی بخت چندانی برای شکل‌گیری ندارد. پنداری این شبکه‌ها تو را همرنگ دیگری می‌خواهند و بی آن‌که بدانی با الگوریتم‌هایشان تو را به این سمت می‌برند که چیزی مانند دیگران بنویسی، چند تا لایک بگیری و باز همین کار را تکرار کنی.
اینجاست که نوشتن در وب نجات‌دهنده‌ی نویسنده است. برخی چیزهای به ظاهر ساده را دست کم نگیرید. مثلن همین یک‌شکل بودن صفحات در اینستاگرام را مقایسه کنید با نوشتن در وبلاگ‌ اختصاصی. آنجا تو در قالب از پیش‌تعیین‌شده‌ی اینستا می‌نویسی، اینجا اما همه چیز را خودت تعیین می‌کنی،‌ از فونت و اندازه‌ی مطلب گرفته تا حجم آن. اینستا نمی‌گذارد ۲۲۰۰ کاراکتر بیشتر بنویسی، در وب اما هر پست می‌تواند کتابچه‌یی باشد. توییتر از این هم بدتر. فراموش نکنیم که طولانی‌نوشتن برای تفکر عمیق ضرورت دارد، برخی مسائل فقط با هزاران کلمه نوشتن قدری شفاف می‌شوند. حرف درباره‌ی روده‌درازی نیست.
نکته‌ی مهم دیگر امکان لینک دادن روی برخی واژه‌ها و عبارات در وب است. کاری که به‌کل در اینستاگرام ناممکن است. امکان ایجاد پیوند در دل متن چنان ویژگی مهمی‌ست که سبب برتری وب‌نگاری به ارائه‌ی متن در قالب کتاب کاغذی می‌شود. اهمیت لینک‌دهی را در مقالات علمی و آموزشی به‌وضوح می‌توان دید (+).
و مهم‌تر: در وب می‌توانید یک مطلب را بسته به دریافت‌های تازه‌‌تان بارها و بارها بازنویسی کنید، در نوشتار کاغذی که چنین کاری ممکن نیست، مگر چند سال یک بار ویراست تازه‌یی از کتاب منتشر کنی که کند و هزینه‌بر است؛ اما در وب می‌توانی پنج سال مدام هر ساعت و روز و هفته و ماه چیزی به مقاله‌یی بیفزایی یا بکاهی. آیا این علاوه برای خواننده، برای خود نویسنده نیز فرصتی شگفت‌انگیز برای پویایی در آموختن نیست؟‌ آیا نوشتن در توییتر و اینستاگرام و تلگرام محرک و مشوق چنین کارهایی هست؟

*عنوان جستار معروفی از ویرجینیا وولف

☐احمدرضا نوشته:

«مدتی است يادداشت روزانه می‌نويسم. يادداشت‌هايم حالت گزارش روزانه پيدا كرده. اين وضعيت را اصلا دوست ندارم. چه پيشنهادی داريد؟»

پاسخ فوری:
۱. رمان خوندان بی‌اندازه مؤثر است.
پیشنهاد: رمان «قرنطینه» از فریدون هویدا
جزئی‌نگاریِ درون و بیرون در این رمان چنان دقیق است که نمی‌توان تحت تأثیر آن قرار نگرفت. بعد از خواندنش حتمن با توان و لذت بیشتری از جزییات زندگی‌ات خواهی نوشت.
۲. هر روز فهرستی از حواس پنج‌گانه را بگذار جلویت و تا می‌توانی توصیف کن:
امروز چه چیزهایی دیدم؟
امروز چه چیزهایی را لمس کردم؟
امروز چه بوهایی به مشامم خورد؟
امروز چه صداهایی شنیدم؟
امروز چه چیزهایی را مزه کردم؟

☐یکی از بهترین تمرین‌ها برای تبحر در نگارش غیرداستانی:
درباره‌ی یک موضوع استدلال کنید. نوشتن حداقل ۳۰۰ کلمه هم کافی است.
نوشته‌تان را منتشر کنید.
دو-سه ماه بعد، دوباره مطلبی درباره‌ی همان موضوع بنویسید (بدون نگاه به مطلب قبلی). استدلال قبلی را تکرار کنید. حجم متن هم می‌تواند مانند نوشته‌ی قبل باشد. حرف این است که یک موضوع واحد را هرازگاهی دوباره از نو بنویسید.
عین کاری که من در پاره‌ی نخست یادداشت امروز انجام دادم. بارها درباره‌ی اهمیت نوشتن در وب نوشته‌ام. غالبن هر بار استدلال‌هایی را تکرار می‌کنم. اما نکته‌ی جالب این است هر دفعه قدری در ساختار استدلالم تغییر ایجاد می‌شود. همینطور به کار گرفتن کلمات و ساختارهای متفاوت جمله‌نویسی سبب می‌شود روند تغییر و بهبود نثرم را بررسی کنم. گاهی برای سنجش درستی یک چیز به بازاندیشی نیازمندیم، چنین تکراری نوعی بازاندیشی است.

۱۶:۳۴. در جلسه‌ی هفتگی بچه‌ها هستم. اینبار جلسه آنلاین است. البته نبی و ابو و مرتضی دفترند. سطح سخنرانی‌ها به‌نحو حیرت‌انگیزی بالاتر رفته این هفته. دلیل: نگارش متن سخنرانی. برای آنکه سخن دقیق و تمیزی داشته باشیم، باید پایه‌ی متنی محکمی برای آن بسازیم.

☐بعد از جلسه نبی رفت. کمی کسالت داشت. ناراحت شدم. تحمل دیدن درد بچه‌ها را ندارم، تحمل دیدن درد هیچکس را ندارم. برای نبی غصه می‌خورم. اما کاش می‌توانستم، کاری بکنم. همیشه فکر می‌کنم با معنی‌تر زندگی دنیا، زندگی کسی‌ست که حتا شده ذره‌یی از درد دیگران می‌کاهد.

با مرتضی عباسی رفتیم عصرانه زدیم. کتلت و مرغ. مرتضی از وضعیت‌ درمان برادرش گفت. خوشحال شدم از اینکه رون درمان موفق بوده. برادر مرتضی در کار فروش نهال است. قصه‌های جالبی دارد. مثلن یکبار یکی به او زنگ می‌زند و نهال قیمت می‌کند و بعد می‌گوید توی کمپ ترک اعتیاد است و عزم کرده وقتی بیرون آمد حتمن جاهای خالی جلوی کمپ را درختکاری کند.

☐برگشتیم دفتر. جلسه‌ی آخر دوره‌ی سایت نویسنده. این د‌وره تجربه‌ی عجیبی بود. تقریبن همه‌ی اعضای آن افرادی جدی و سرسختند در نوشتن و آموختن. دریافت بازخورد مثبت از چنین جمعی انگیزه‌بخش من برای تداوم و تقویت این جریان است.

در این جلسه با اشاره به کتاب «راهنمای خواب» از اهمیت نگارش کتابی جامع در یک حوزه‌ی خاص گفتم.

☐بعد کلاس با مرتضی روانه شدم. توی راه گفت‌وشنودی درباره‌ی گفت‌وگو و چند چیز دیگر درگرفت. خوبی گپ با مرتضی این است که مرتضی با سکوت‌های میان گفت‌وگو راحت است. می‌توانی بعد چند کلمه سخن گفتن ساکت باشی و از پنجره خیره شوی بیرون، و خیالت راحت باشد‌ مرتضی با این سکوت مشکلی ندارد و اصراری هم ندارد که فضا را به زور با کلامی بی‌ربط یا موسیقی و رادیو پر کند.

☐رفتم خانه‌ی دایی بزرگه. خواهر و مادر غلام هم بودند. دایی خوش سرزبان است و اصطلاحات جالبی به کار می‌برد. حیف است اگر در لحظه یادداشت برنداری. شاید کلید نوشتن یادداشت‌های روزانه‌ی خوب همین یادداشت‌های لحظه‌یی باشند که نمی‌گذارند جرییات ایده‌ها فراموش شوند.

☐از آن یکی کتابخانه‌ام ده د‌وازده جلد کتاب آوردم خانه. نوشتن از آن‌ها بماند برای فردا. ۰۲:۴۷ دقیقه است. دارم بیهوش می‌شوم از خواب. ولی کاش خواب نبود، یا یک ساعت آن هم کافی بود.

با اینهمه کتاب نابِ نخوانده چه کنیم؟

☐یک مرض من هم آن است که تقریبن هر روز یک اسم جدید و عجیب برای خودم می‌‌‌سازم و حتا از برخی اطرافیانم خواهش می‌کنم مرا با همان نام صدا کنند. حالیا اسم امروز:

نام کوچک:‌ قید
نام خانوادگی: قرعه

تا حالا قید قرعه را از نزدیک دیده بودید؟

غذای محبوب:‌ قرعه‌سبزی

پی‌نوشت: با تشکر از آگهی مضحک بانگ (رحیم‌خال‌اوغلو با اینکه روزنامه‌خوان قدیم است، اصرار دارد بانک را بانگ تلفظ کند.)

پیوند مرتبط: فهرست بی‌خاصیت

☐بله، چه بهتر که جمله‌ را کوتاه بنویسیم. اما اگر هم هوس جمله‌ی بلند کردیم،‌ اینطوری درست بنویسیم:

اولین باری که لقوه‌ی زبان سهراب عامری سخت باعث زحمت او شد، وقتی بود که دوره‌ی دبستان را تمام کرده بود و می‌خواست به دبیرستان برود و پدرش تلاش می‌کرد که به هزار و یک دلیل به او بفهماند که سواد در حدّ خواندن و نوشتن نه‌تنها لازم است، بلکه ثواب هم دارد، ول از این حدّ بیشترش مایه‌ی گمراهی و گرفتاری است و بنابراین حالا که تصدیق ششم ابتدایی را گرفته است، خدا را شکر کند که می‌تواند، اگر مشکلی پیش بیاید،‌ عرض حالی بنویسد،‌ حساب خرج و دخل زندگی‌اش را نگهدارد و شب‌های جمعه برای آمرزش امواتش… و همین‌جا بود که سهراب مثل فنر از جا جست و فریاد زد…»
-محمود کیانوش، کتاب «این آقا کی باشند؟»، نشر مروارید، ۱۳۸۹، ص. ۳

پیوند مرتبط: فهرست جمله‌های بلند خوب

☐از دیالوگ‌های امروز:

مرد سالدار: عِناب یا به قول شوما عَناب خیلی خوبه. دور روز که بخوری دیگه از یبوست موبوست خبری نیس. چون همه درد و مرضا به خاطر یبوسته. وقتی دفع نکنی هر چی باشه می‌مونه جذب بدن می‌شه دیگه.

☐۱۲:۲۰. امروز بارانی است. نمی‌توانم خوب نباشم. سرحال و امیدوارم. امروز روز پیاده‌روی است.

☐دایی‌نال «مردی که در غبار گم شد» را کش رفته و پس نمی‌آورد. رفتم یکی دیگر خریدم. قدری گران. حس می‌کنم رفته تو پاچه‌ام. وقتی چنین حسی دارم زور می‌زنم هر طور شده رس کتاب را بکشم تا زهر خریتِ خرید دفع شود.

بخوانیم سطری درخشان از این شاهکار نصرت رحمانی را:

«زندگی به من آموخته بود که در روشنایی باید عاشق شد و در تاریکی عشق ورزید.»

☐۲۳:۲۱. یکسره درگیر بودم تا حالا. الان هم دفترم. نبی هم هست. خبرنامه‌ی ایمیلی را نوشتم و همین حالا می‌فرستیم.

☐یک بخش هم به وبلاگ اضافه کردم تا برخی نکته‌هایی که باید جلوی چشم باشند،‌ همه یکجا در دسترس قرار بگیرند: ماجرای اینجا

☐۰۰:۲۹. هنوز مشغولم. خبرنامه را فرستادم خیالم راحت شد. یکی از جمله‌هایی که در خبرنامه نقل کرده‌ام:

«کُندگامانی که آهسته در مسیر خود می‌روند از تُندگامانی که از مسیر خود خارج می‌شوند پیشی می‌گیرند.»
-فرانسیس بیکن

☐امروز جلسه‌ی آخر دوره‌ی «منداستان» را برگزار کردم. وبینار دوره‌ی «وقت نویسنده» خوب پیش رفت. نوشتن از جزییات این جلسات بماند برای فردا. دو تا کتاب خاص و کمیاب هم یافتم که از آن‌ها هم می‌نویسم برایتان.

☐۰۰:۴۵. آماده می‌شوم بروم خانه.
این شعر ازمیر آصف را با هم بخوانیم:

فراتر

وقتی هزار معنا
بر کلمه‌ای بار کردم
برای تو به صدا درخواهم آمد.

-از کتاب «بعد از شعر چه می‌شود؟»، ترجمه‌ی داریوش محمدی‌مجد، نشر نارنجستان کتاب

☐زیباپرستی. نمی‌دانم این واژه کجا به چشمم خورد، اما بهانه‌ی خوبی‌ست تا قدری از رابطه‌ی نویسنده و زیبایی بنویسم. برای ما که در زشتی احاطه شده‌ایم (نه فقط استعاری، به منظر شهری بنگرید تا شکل عینی این زشتی فراگیر را دریابید) گفتن و نوشتن از زیبایی حیاتی‌تر نیز هست. شاید میل بسیاری از ما به نوشتن از خستگی از زشتی و میل به زیبایی سرچشمه می‌گیرد. من بعد قدری پیاده‌روی توی خیابان احساس شدیدی به نوشتن پیدا می‌کنم، باید چیزی بنویسم،‌ که قدری نظم و زیبایی در آن حس کنم تا بی‌نظمی و زشتی شهر را بشورد و ببرد. اما زیباپرستی چه معنایی دارد؟ در این کلمه «پرستی»‌ را می‌توان نوعی میل شدید یا افراط در جستن زیبایی تلقی کرد. و بله. باید مجنون‌وار در تشنه‌ی زیبایی باشی نا بتوانی چیزی بنویسی. زیباپرستی موتور محرک توست. اگر از کنار زشتی به سادگی می‌گذری و اذیت نمی‌شوی، یعنی هنوز برای آفرینش ادبی جدی نیستی. اما چگونه زیباپرست شویم؟ خوب ببینیم و خوب بشنویم. راه را بر آثار هنری بی‌مایه ببندیم. شعر و داستان خوب بخوانیم. موسیقی خوب بشنویم. فیلم خوب ببینیم. بکوشیم در برابر زشتی بی‌طاقت بشویم.

☐۱۶:۱۲. دفترم. تا الان جلسه‌ی بازخورد ۵۷ و با من بنویس را برگزار کرده‌ام. ساعت ۱۹ هم جلسه‌ی دوم دوره‌ی ۵۸ نویسندگی خلاق را برگزار کنم.

☐این واژه‌ی «واریز» را نمی‌دانم کی ساخته. روزگارم به واریز و واریز و واریز و واریز می‌گذرد. واریزگار. واریزنده.

☐گاه کتابی پرمایه‌ می‌تواند ماحصل کوششی در جستجوی معنای یک لغت باشد. برای نمونه کتاب «افسانه‌ی اسطوره» از نجف دریابندری را بخوانید. نگاه باریک‌بین دریابندی به دو واژه‌ی افسانه و اسطوره و تفاوت آن‌ها الهام‌بخش بهتر اندیشیدن به واژه‌ها و دقت در به‌کارگیری آن‌هاست.

☐این روزها بیشتر از قبل کتاب می‌خوانم. اینطوری از خرید کتاب هم لذت بیشتری می‌برم.

☐تاکنون دزدانه به کجاها نگریسته‌یی؟ گاهی جرقه‌ی متنی قشنگ همین‌ها دزدانه‌دیدن‌هاست.

☐برای بیشتر کارها زیرکی لازم است نه تهور. اما یک نگاه به کلیپ‌های انگیزشی اینستاگرام بیندازید، همه‌ مشوق شجاعت و شهامتند. شاید چون دانایی دشوارتر از دلیری به دست میاید،‌ و کم‌تر وسوسه‌انگیز است.

☐فیلم «روی علف‌های خشک» را کامل دیدم. می‌ارزد به هزار تا از این پرت‌وپلاهای اسکاربگیر. دیدن فیلم‌های بیگه جیلان همیشه مشتاقم می‌کند تا به داستان‌های چخوف و داستایفسکی برگردم.

☐چه کتابی را تا ته می‌خوانم؟ کتابی که حس کنم درد مرا می‌کاود.

☐فقط نویسنده‌ی اندیشنده و پژوهنده است که می‌تواند از سطح «دلنوشته» و انشانویسی فراتر برود. بخشی از تمرین‌هایی که در دوره‌ها ارائه می‌دهم فقط با طرف برانگیختن روحیه‌ی پژوهندگی در افراد است. تو نمی‌توانی مدام از کیسه بخوری، تجربه‌های شخصی‌ات یک‌جا ته می‌کشد، نمی‌توانی در اینترنت بچرخی و هر چی زیر دست و پا ریخته وصله‌پینه کنی و خیال کنی که نویسنده‌یی.
برای نوشتن چقدر بیرون می‌زنی؟
آیا با آدم‌های متفاوت گفت‌وگو می‌کنی؟
آیا خطر می‌کنی؟

☐با هزاردلی و سردرگمی شاید بتوان به هر هنری نوکی زد و چیزکی هم تولید کرد، اما آفرینش خلاق در نهایت یکدلی و یکدندگی می‌طلبد.

☐شب‌پرست. این کلمه چه حسی در شما ایجاد می‌کند؟ آدمی به ذهنتان میاید که عامل سیاهی و تاریکی و بدی‌ست؟ یا نه، صرفن یاد فرد شب‌زنده‌داری می‌افتید که کیفور از شب‌زیستی است؟

☐۱۷:۶. باید بروم کتابفروشی. فقط همین نجاتم می‌دهد. یک روز درباره‌ی کم‌وکیف پرسه‌هایم بیشتر خواهم نوشت. حالا همین قلم‌اندازها کافی‌ست. از برخی تجربه‌ها باید بیشتر فاصله گرفت تا بتوان نوشت.

☐۲۲:۱۱. مشغول. کلاس نویسندگی خلاق خیلی خوب پیش رفت. طبق همان معیار همیشگی‌ام (+). وقتی بچه‌ها اینطور به وجد می‌آیند و با شور و شوق عکس‌العمل نشان می‌دهند دلم می‌خواهد چند برابر آنچه انتظار دارند برایشان فراهم کنم. دوباره فیلم «راشومون» را به دوره برگرداندم. مدتی بود از فهرست پیشنهادی تماشای فیلم حذف شده بود. با این فیلم می‌توان نکته‌های بسیاری درباره‌ی نقش «راوی»‌ گفت.

☐با ماهان می‌رویم قدری قدم بزنیم. اما قبلش دلم می‌خواهد داستان کوتاهی از چخوف بخوانم.

☐داستان «لجن» از کتاب «درباره‌ی عشق و یازده داستان دیگر» چخوف را خواندم و کیفور شدم و روانه شدیم. داستان را برای ماهان تعریف کردم و لذتم دوچندان شد. از این حرف شد که چخوف «قصه‌های معمولی آدم‌های معمولی» را می‌نویسد. همین باعث می‌شود برخی نوشتن مانند او را سهل بدانند، اما گرفتاری وقتی‌‌ست که دست به قلم می‌بری و می‌بینی آن جادویی که در آثار چخوف هست سهل به دست نمی‌آید. بعد (با این واژه‌ی «بعد» هم من بد مسئله پیدا کرده‌ام، اما بماند برای «بعد») از فیلم اخیر بیلگه جیلان، «روی علف‌های خشک»، گفتم که مثل آثار پیشین فیمساز متأثر از داستان‌ها و دنیای چخوف و داستایفسکی است. جیلان  راوی قصه‌ی معمولی آدم‌های معمولی در سینمای امروز است. وقتی برگشتیم دفتر،‌ چند دقیقه‌ی آغازین فیلم را با هم دیدیم. فیلم خوب در تماشای مجدد چیزهای بیشتری برای گفتن دارد. داستان چخوف را هم دوباره خواهم خواند.

☐۲۳:۴۳. جمع کنم بروم خانه. یک کتاب نایاب از سعید هنرمند پیدا کرده‌ام، درباره‌ی زبان در داستان‌های فارسی. سراپا شوق خواندم. وقتی خواندم برای شما هم تعریف می‌کنم.

☐۱۲:۱۵. خواب‌هایم را می‌نویسم. در پی هیچ تفسیری هم نیستم. می‌نویسم چون ۱) تمرینی‌ست برای نوشتن و ۲) جرقه‌یی‌ست برای شکل دادن به ایده‌های تازه. دیشب چنین خوابی دیدم:

«در فرودگاه مهرآباد بودیم. من و خواهر غلام. نمی‌دانم. مادرغلام هم شاید بود. من یکهو فهمیدم که کارت شناسایی نیاورده‌ام. هواپیما ساعت ده و نیم بلند می‌شد. لابد روز. ولی هوا به عصر می‌خورد. من رفتم باجه. گفتم من کارت ملی نیاورد‌ه‌ام، چه کنم؟ اول گفتند نمی‌شود که. بعد اما قرار بر نوشتن تعهدنامه‌ شد. کاغذ ماغذ نداشتم. اول یکی دو تا کاغذ ریز جور کردم ولی خوب نبود. از دختری توی صف کاغذ خواستم. فکر کنم داشت چیزی می‌نوشت. دفتری سیمی و فانتزی داشت. سه چهار صفحه‌اش را کندم. حتا فهرست کارهای روزانه‌اش هم روی یکی از صفحه‌ها بود. اما به آن هم بسنده نکردم. رفتم آن‌سو، موازی با صف و جلوی چشم بقیه یک طومار بزرگ نوشتم. کاغذی عریض و نازک و آبی بود در حدود یک متر یا بیشتر. هی نگران بودم ناخوانا نباشد. یک نقاشیِ بزرگ شد عملن. وقت داشت به آخر می‌رسید. توی صف هنوز اما آدم‌های دقیقه نودی بودند. برخی سطرها را با ماژیکی نوشتم با نوکی بسیار ضخیم. جوهرش سبز اندماغی بود و چرب. ته نامه جای امضا نماند. زنی سالدار آمد نامه را ببرد. امضا را با خودنویس ته جلد مجله‌یی که کنارم بود زدم. عکس رسول یونان یا سیمین بهبهانی روش بود. امضای اول ناقص بود سرش رفت زیر قسمت تیره‌ی عکس. یکی دیگر همان بغل زدم. ده دقیقه از ده و نیم گذشته بود. به زن گفتم هوپیما که بلند نشد؟ اطمینان خاطر داد که نه. توی نامه داشتم اطمینان می‌دادم که برای امر خیر می‌رویم. می‌رویم پیش خانواده‌ی داماد جدیدمان. کله‌ی بابای مهراد (پدرشوهر خواهر غلام) هم توی ذهنم بود.»

جالب اینجاست که اصلن خانواده‌ی داماد ما مشهدی نیستند و در مشهد زندگی نمی‌کنند. ولی خب، توی خواب چیزهای بی‌ربط با هم ترکیب می‌شوند و دقیقن به همین دلیل رؤیاها قابل توجه‌اند. برای خلاقانه نوشتن باید هنر ترکیب چیزهای بی‌ربط را به هم آمیخت و طرحی نو درانداخت. کاری که در بیداری چندان ذوق و حوصله‌ی آن را نداریم.

پروردگارا مرا از گزند دوستانی که در کار تجزیه و تحلیل رؤیاها -به شیوه‌ی فروید و سایر اقوام- هستند در امان نگه دار.

☐دیروز یک دفتر شعر هم پیدا کردم با این عنوان «یکی هم این است» از مسعود فرح. چاپ سال ۷۷ نشر چی چی کا در بندرعباس (چه اسم جالبی دارد این ناشر). جستجو کردم دیدم از فرح فقط دو کتاب چاپ شده که اولی‌ش همین است. شاعر خوبی‌ست و از تکرار خلاقانه بهره می‌جوید. دو سه تا از شعرهایش را بخوانیم:

یکی هم این است

اندوه‌ پشته‌ای است که برمی‌آید
تا دل فرو نماند

از آن حرف‌هاست که با آدم می‌ماند و گهگاه ناخودآگاه از لب جاری می‌شود: اندوه پشته‌ای‌‌ست که برمی‌آد تا دل فرو نماند…

توی سایه که نشسته باشی
سایه که نمی‌توانی باشی
سایه که نباشی نشسته هم نمی‌توانی باشی
سایه‌ی نشسته شاید
شاید هم نشست سایه توی خودش

تو کجایی؟

این هم استفاده‌ی خلاقانه از تکرار است که گفته. سهل جلوه می‌کند اما اجرای درستش ذوق وافر می‌طلبد.

☐دیشب بخش‌هایی از کتاب «ژن خودخواه» ریچارد داکینز را خوانم. چاپ نشر اختران، ترجمه‌ی شهلا باقری. بهترین ترجمه‌ی کتاب همین است. ذوق داکینز در استفاده از استعاره فوق‌العاده است. همین بخش‌هایی که نخواندم نگاهم به تکامل را دقیق‌تر کرد. با اینکه کتابی علمی است اما بسیار شفاف و ساده‌فهم است. کم‌ترین دستاورد این کتاب آن است که بعد خواندنش دیگر کلمه‌ی «ژن» را مثل خیلی‌ها دقیق و نادرست به کار نخواهیم برد.

☐وبینارهای امروز:

  • بازخورد به پروژه‌های دوره‌ی ۵۷ نویسندگی خلاق

خشم اژدها. در این جلسات برخورد متفاوتی با متن‌ها دارم. می‌دانم که ممکن برخی دوستان آزرده‌خاطر شوند. اما تجربه نشان داده در بلندمدت بازخوردهای صریح تأثیر مثبتی دارند.

  • با من بنویس | نمایشنامه‌نویسی

درباره‌ی «بازی»‌ به عنوان یکی از ابزارهای گسترش داستان گفتم. به دو فیلم «مهر هفتم» و «درباره‌ی الی» هم اشاره کردم.

  • دوره‌ی پیشرفته‌ی سایت نویسنده

از جستارنویسی گفتم. بخش‌هایی از جستار «در باب دوستی» را خواندم. بر این تأکید کردم برای شناخت بهتر جستار باید سراغ سرچشمه‌ی آن یعنی میشل دو مونتنی رفت.

  • اهل نوشتن

چه کیفی داد خواندن داستان اکتاویو پاز. فایل صوتی این جلسه و پی دف اف داستان در کانال اهل نوشتن در دسترس است.

  • پیش‌نیاز حرکت کلمات

۱۰ روز تا شروع حرکت مانده، اما تصمیم گرفتم در همین مدت هم تمرینی جدی انجام دهیم. تمرینی جالب و جدی برای شناسایی کلمات محبوبمان انجام دادیم و قرار است هر کس مقاله‌یی درباره‌ی ۱۰ واژه‌ی موردعلاقه‌اش بنویسد. بزودی این نوشته‌ها در وبگاهی تازه منتشر خواهد شد.

  • بازخورد به نوشته‌های جلسه‌ی اول دوره‌ی ۵۸ نویسندگی خلاق

جلسه منظم و دقیق برگزار شد. شروع بسیار امیدوارکننده بود. نیم‌ساعت هم بیشتر وقت گذاشتم برای شنیدن متن‌ها.

☐بعد از تمام شدن ماراتن وبینارها، با ابو نیم‌ساعتی مستربین دیدیم و خندیدیم. کمدی کهنه‌ی مستربین را به مثلن کمدی‌های سخیف این روزها ترجیح می‌دهم.

☐چون شعر زیاد می‌خوانم و نقل می‌کنم. بگذارید از خواص آن برای نویسنده‌ها بیشتر بدانیم. پیشنهاد خواندن:‌ ۱۰۰ روز ۱۰۰ دفتر شعر 

☐پیوند به دوستان:

مرتضی مهراد: روزها در خواب

☐این روزها بیش از هر دوره‌یی دلتنگ کارگاه تمرین نوشتن هستم. یکی دو ماه فاصله افتاده بود. اما خوشبختانه از جمعه‌ی همین هفته دوباره با هم می‌نویسم.

☐۰۰:۰۵. خانه‌ام. توی هال. در تاریکی مطلق. دارم برخی از پاره‌های قبلی را کامل می‌کنم.

☐همیشه بیش از هر چیز از کشف یادداشت‌نویسی روزانه شگفت‌زده‌ می‌شوم. از آن چیزها که می‌گویی بدون آن چقدر بدبخت یا بدبخت‌تر بودی.

☐چه خوب که هیچ چیز نمی‌تواند از زیبایی و رازآلودگی شب بکاهد.

 

☐«اندازه نگه دار که اندازه نکوست». این حرف سعدی که ضرب‌المثل هم شده، یکی از حیاتی‌ترین سخن‌هاست. زیباترین و بهترین چیزها هم  اگر خارج از اندازه باشند آسیب می‌بینند و زیان می‌رسانند. شاید باید هر روز از خودت را با ضرب‌المثل بسنجی و ببینی چیزی از اندازه خارج شده یا نه.

☐۱۹:۲۵. می‌خواستم زودتر بیایم بنویسم، وصل شدن چند کار به هم و ملاقاتی ناخواسته مانع شد. الان دلم می‌خواهد بروم قدری در کتابفروشی پرسه بزنم ذهنم باز شود.

☐۲۱:۲۶. یکسره غرق کتاب‌ها شدم و گذر زمان را نفهمیدم. شکار امروزم موفق بود. با ۹ تا کتاب خوب برگشتم دفتر، از جمله مجموعه‌ داستانی از نویسندگان مختلف، چاپ اول در امریکا، فقط ۱۰۰ نسخه. شروع برخی داستان‌های خیلی گیراست. امشب درباره‌ی یکی‌ش برایتان می‌نویسم. چند تا دفتر شعر خوب هم خریدم. از آن‌ها هم نقل می‌کنم. اینجا باید بیشتر شعر و داستان تحلیل کنم. برخی دفترهای شعر امشب از کتابخانه‌ی رضا براهنی است. جالب اینجاست که اول برخی کتاب‌هایی که دوست ندارد،‌ یک «نه»‌ بزرگ نوشته.

☐امشب زودتر می‌روم خانه. یعنی می‌خواستم الان بساطم را جمع کنم بروم ولی گفتم بگذار یک لایو هوا کنم، بعد. راستی، نیمی از فیلم جدید بیلگه جیلان را دیشب دیدم. داستان مردی میانسال و مجرد است که در مدرسه‌یی روستایی تدریس می‌کند. یکی دو تا از شاگردان دختر مدرسه به ناروا از او شکایت می‌کنند و متهمش می‌کنند به برخورد نسنجیده و ناپسند. تا اینجای فیلم که من دیده‌ام روح و روان معلم بهم ریخته و مات و مبهوت است که چرا جواب برخورد محبت‌آمیزش را چنین داده‌اند،‌ حتا متوجه می‌شود یک دلیل ماجرا برخورد نسنجیده‌ی معلم دیگری‌ست…. بعد از تماشای کامل فیلم به آن باز می‌گردم.

☐لایو هوا شد و انرژی‌ام بیشتر.

☐یک چیزی هم در کانال تلگرام مدرسه نویسندگی هوا کنم:

مرکز بین‌المللی داستان‌سرایی در شهر جونزبرا از ایالت تنسی مدعی است: «حالا بعد از سال‌ها تحقیقات علمی در ۱۷ زمینه‌ی مختلف، تحلیل‌گرها به این نتیجه رسیده‌اند که داستان‌سرایی قدرتمندترین ابزار برای ارتباط مؤثر است.»

از کتاب «تصویر مدیر به عنوان نویسنده‌ای جوان»، فیلیپ شونتالا، ترجمه‌‌ی آراز بارسقیان، نشر یکشنبه، ص. ۴۱

☐۱۰:۱۶. واقعن بلند شوم بروم خانه. باید خودم را از برق بکشم.

☐رسیدم خانه. شام و گپی با مادر غلام (ماجرای «مادر غلام» را در یادداشت‌های قبلی گفته‌ام). دوباره آماده می‌شوم برای کار.

☐این نقل قول را توی فیس‌بوک‌ دیدم و پسندیدم:

«پدرم یه روز بهم گفت:
“تا حالا توجه کردی که چه لذتی داره وقتی آدم بعد از عبور از یک تونل تاریک، دوباره نور خورشید رو می‌بینه؟”
می‌دونی، باید همیشه سعی کنی زندگی رو طوری ببینی که انگار تازه از توی تونل اومدی بیرون.»

– Mr. Smith Goes to Washington (1939)
– Frank Capra

☐به خیالم دو کلمه‌ی «دلم می‌خواهد» را تاکنون بیش از سایر کلمات در نوشته‌های شخصی‌ام به قلم آورده‌ام. به هر حال همیشه چیزی هست که دلمان بخواهد. پس چرا گاهی نوشتن را با فهرست «دلم می‌خواهد…» شروع نکنیم؟

  • دلم می‌خواهد فیلم جدید نوری بیلگه جیلان را زودتر ببینم.
  • دلم می‌خواهد شعر بخوانم، بسیار بیش از قبل.
  • دلم می‌خواهد کارگاه قصه‌گویی را چند ماه پشت سر هم برگزار کنم.
  • دلم می‌خواهد باشگاهی برای بازخورد به قصه‌گویان تأسیس کنم.
  • دلم می‌خواهد هر هفته یک روز را به پیاده‌روی‌های بسیار طولانی اختصاص بدهم.

اما «دلم می‌خواهد» انگار یک جنبه‌ی منفی هم دارد. پنداری «دلم می‌خواهد» درباره‌ی کارهای دورازدسترس و نشدنی‌ست. گاهی حس می‌کنم با «دلم می‌خواهد» کاری را موکول می‌کنیم به فردا و فرداها. بنابراین بعد از نوشتن هر فهرست «دلم می‌خواهد» یک قدم دیگر هم برمی‌دارم. چند اقدام مشخص را در فهرست کارهای روزانه‌ام میاورم تا گامی در جهت رسیدن به دلخواسته‌ها بردارم.

☐ساعت ۲۳:۴۱. هنوز دفترم. امروز به کل در کارگاه «نثر خوب» بودم. چه دوستان نازنینی در کارگاه امروز حضور داشتند. اصلن نفهمیدم چطور ۶ ساعت گذشت. خوشبختانه همه چیز طبق سناریو پیش رفت. همه‌ی مثال‌ها و تمرین‌ها را کامل ارائه کردم. بی‌صبرانه مشتاقم تا آخر هفته‌ی پروژه‌های تمرینی به دستم برسد. پروژه‌ی این کارگاه در میان تمام کارگاه‌هایم کم‌‌نظیر است. قرار است همراه متن اصلی،‌ در چارچوبی معین، متنی هم درباره‌ی پشت‌ صحنه‌ی نگارش متنشان بنویسند. فهیمه، مرتضی، باده، سولماز، الهام، سارا، عاطفه، زهرا، فرحناز و مهربانو با تمرین‌هایی که نوشتند و در کارگاه خوانند یکی از روزهای به یادماندنی عمرم را ساختند.
باید از سحر محمدقاسمی، دانیال مرادی،‌ ماهان ترابی و پگاه جهانگیرنژاد تشکر کنم که همکاری و همراهی‌شان همیشه دلگرم‌‌کننده است.

☐ماهان چه پوستر خوشگلی برای کارگاه قصه‌گویی طراحی کرد. حالا که اینطور شد. می‌مانم و فراخوان را همین امشب هوا می‌کنم توی سایت مدرسه نویسندگی.

☐انرژی‌ام تقریبن ته کشیده. اما «کسی از کار کردن نمرده.» ادامه می‌دهم. هر کسی معنای زندگی‌اش را به شیوه‌یی می‌جوید. من در کارم می‌جویم که همان زندگی من است.

☐می‌دانی دیشب چه فهرستی توی نوت گوشی‌ام ساختم؟ فهرست «با انجام این کارها خیالم راحت می‌شود:» دیدم یکسری کار مهم است که مدام عقب می‌افتد. گفتم بگذار عنوان دیگری روی این کارها بگذارم بلکه بخت اجرا بیابند. حسم می‌گوید این عنوان کار خودش را کرد. ذهنم فعال شده و دارد برای اجرای کارها تدبیر می‌کند. نتیجه‌اش را با شما در میان خواهم گذاشت.

☐شعر بخوانیم:

می‌گویند
دریا گِرد
زمین گِرد
آسمان گِرد است

چگونه می‌تواند
این همه شکلِ گِرد
این همه گوشه داشته باشد

-رزه اوسلندر، کتاب «چنگ ساز من است»، ترجمه‌ی داریوش مرزبان، آلمان ۱۳۸۱

☐راستی، من اول قصد نداشتم دوباره دوره‌ی آنلاین «سایت نویسنده» را برگزار کنم، اما بازخورد شرکت‌کنندگان دوره‌ی اول چنان مثبت بود که اول برای آن‌ها دوره‌ی پیشرفته برگزار کردم که اغلبشان هم ثبت‌نام کردند، حالا هم به دلیل درخواست‌های مکرر، دوره‌ی تازه‌یی را برگزار می‌کنیم تا گروه تازه‌نفس دیگری به جمع دوستان فعال بپیوندند. برای ثبت‌نام با عاطفه عطایی در تماس باشید.

☐بهمن فرسی نوشته بود‌: «کرم نوشتن اما توی مغزم وول می‌زند. و همان کرم است که می‌نویساندم.».
با اجازه از خیام:
کرمی‌ست که عقل آفرین می‌زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می‌زندش (+)

☐فراخوان کارگاه جدید هوا شد: کارگاه حضوری قصه‌گویی

☐۰۰:۴۷. جمع کنم بروم خانه. این هم یادم باشد: برخی کارها را شاید در خستگی بتوان بهتر انجام داد. شما چنین کاری سراغ دارید؟