☐۲۲:۵۵. دفترم. از ساعت ۱۲:۵۰ که رسیدم تا ۲۰:۴۵ یکسره توی کلاس حضوری بودم. حتا وقفه‌یی پنج دقیقه‌یی هم بین کلاس‌ها ایجاد نشد. البته خسته نمی‌شوم. ممکن است در انتها کمی منگ شوم؛ نوعی منگی توام با سرخوشی. وقتی به مفید و مؤثر بودن کارت باور داشته باشی خسته نمی‌شوی. وقتی حس کنی با تمام توانت کارت را انجام داده‌یی خسته نمی‌شوی. وقتی با آدم‌های جویا و پویا و کنجکاو همدل و همراه باشی خسته نمی‌شوی.
بعد از کلاس‌ رفتم کمی قدم زدم و فوری برگشتم. ساعت ۹ وبینار حرکت قطعه‌نویسی را شروع کردم. با هم نوشتیم. و در نتیجه‌ی تمرین حال اغلب حاضران دگرگون شد. تمرین امیدآفرین و دلچسبی بود. جمله‌هایی نوشتیم رو به آینده، خطاب به خودمان. مثال:

  • تو در خیابان‌هایی که دوست داری راه خواهی رفت.
  • تو روزهای خوش رهایی را خواهی دید.
  • تو اثری که قلبت برای آن می‌تپد خواهی آفرید.
  • تو از نگرانی‌های بزرگت خواهی رهید.
  • تو تمام کتاب‌هایی که دوست داری خواهی خواند.

صدالبته به هر جمله می‌توان جزییات دقیق‌تری افزود.

☐مدتی از خواندن روزانه‌ی نمایشنامه فاصله گرفته بودم. گاهی برای حفظ شوقم اندک فاصله‌یی را بین خودم و علایقم ایجاد می‌کنم. این مانع استمرار نیست، هر چه جلوتر می‌روی بیشتر می‌فهمی که برای حفظ تداوم هر چیزی -از دوستی گرفته تا پرداختن به یک هنر- گه‌گاه فاصله‌های کوتاه ضروری‌ست؛ فاصله‌هایی برای تجدید شوق.

☐۲:۲۸. بله، دیدم دلم نمی‌خواهد ننوشته بخوابم. دوست داشتم مربع‌های خالی اینجا را پر کنم. این هم از مزایای وسواس.

☐باید ذهنم را زیرورو کنم ببینم امروز چه نکاتی دستگیرم شده. خوبی نوشتن‌ در همین است، باعث می‌شود هر روز ذهنت را خانه‌تکانی کنی. این «خانه‌تکانی» هم ترکیب جالبی‌ست. بیشتر به زلزله‌ می‌خورد تا تمیزکاری، باری، بیشتر فکرم پیش کارگاه فرداست. کارگاه «نثر خوب». مثل بچه‌ها که ذوق عجیبی برای شروع عید نوروز دارند، حس من به هر آغاز کلاس جدید چنین است. کارگاه نثر خوب را حتمن چند بار برگزار خواهم کرد. موضوع نثر و تأثیر بر کیفیت تفکر مهم‌تر از آن است که ساده از کنار آن بگذریم. وقتی برای  بالابردن کیفیت نثرث می‌کوشی تازه متوجه تنبلی‌ها و شلختگی‌های ذهنت می‌شوی. سپس فرآیند اصلاح و بازسازی ذهن با ارتقای نثر آغاز می‌شود. آموختن هر شگرد و شیوه‌ی نو‌ در نثرنویسی یک گام در جهت افزایش وضوح و روشنی ذهن است.

☐بهرام بیضایی در سوگ محمد کوثر او را چنین توصیف کرده بود: «بسيارْ كوشِ شوريده». 

و من شیفته‌ی بسیارکوش‌های شوریده‌لم. زیباترین داستان‌ها را هم چنین شخصیت‌هایی می‌سازند.

☐برای جمعه ۶ بهمن هم یک کارگاه ویژه‌ی تک‌روزه تدارک دیده‌ام: «قصه‌گویی». تمرکز این کارگاه بر نقل شفاهی قصه و استفاده از داستان‌سرایی در رشد فردی و شغلی است.

☐بخوانم و بخوابم. کاش می‌شد در همه‌ی ساعت‌های خواب کتاب خواند.

☐۱۶:۲۱. در جلسه‌ی هفتگی بچه‌ها هستم. تمرین سخنرانی.

شخصیت‌پردازی
ماهان ابوترابی شروع می‌کند و درباره‌ی حدس‌پذیری رفتار شخصیت می‌گوید: آیا یک شخصیت خوبِ داستانی رفتارش قابل پیش‌بینی است؟ شما هم فکر می‌کنید که شخصیت پیچیده جذاب‌تر است؟‌ برخلاف تصور،‌ بسیاری از شخصیت‌های خوب ساده هستند اما دلیل تمایز آن‌ها از شخصیت‌های کلیشه‌یی میزان «تغییرپذیری» آن‌هاست. بیرون کشیدن شخصیت از منطقه‌ی امن او و ایجاد بستری برای کوشش و کشمکش سبب می‌شود تغییر کند، مدیریت درست فرآیند تغییر شخصیت ساده را به شخصیتی به یادماندنی و جذاب تبدیل می‌کند.
خودروایتگری
افلیا فصیحی از اهمیت ساختار در نوشتن خودزندگی‌نامه می‌گوید: ساختار در متن مثل ستون فقرات در بدن است. شاید مخاطب مستقیمن وجود ساختار پی نبرد، اما نویسنده می‌داند که بدون ساختار خوب نمی‌تواند متن موفقی بنویسد.
از ۶ نوع ساختار متفاوت می‌توان در نوشتن زندگی‌نامه بهره برد:
۱. ترتیب زمانی: روایای زندگی از تولد تا مرگ. نمونه: کتاب «خاطرات یک مترجم» از محمد قاضی. شگفت‌انگیز است که چطور قاضی این همه دقیق و باجزییات خاطرات کودکی‌اش را به قلم آورده.
۲. بازگشت به گذشته: می‌توان آن را زیر مجموعه‌ی ساختار اول دانست. در این نوع متن از زمان حال شروع می‌کنیم و به تناوب میان حال و گذشته در حرکت هستیم. فیلم «اپنهایمر» چنین ساختاری دارد. جالب اینجاست که برخلاف روال رایج، گذشته‌ در فیلم رنگی است و حال سیاه و سفید. کتاب «من و زندگی» مرتضی احمدی هم چنین ساختاری دارد.
۳. اپیزودیک: هر فصل یک موضوع خاص و مستقل دارد. کتاب درس‌های زندگی کاپیتان مور «هیچ‌گاه تنها گام برنخواهی داشت»‌ چنین اثری‌ست. در این کتاب هر فصل لزومن دنباله‌ی فصل قبل نیست.
۴. پیوند مضمونی: در این آثار زندگی نویسنده حول یک محور یک مضمون مشخص روایت می‌شود. برای مثال عشق. کل کتاب می‌تواند بر اساس عشق به همسر و فرزند و کار روایت بشود.
۵. پیوندهای تاریخی: بیان رویدادهای زندگی و پیوند آن با یک واقعه‌ی تاریخی. برای مثال فیلم «پیانیست» که در آن زندگی شخصیت اصلی در جنگ جهانی دوم به تصویر کشیده می‌شود.
۶. جریان سیال ذهن: این شیوه را می‌توان الگوی بی‌الگویی دانست. از نمونه‌های شاخص این شیوه آثار ویرجینا وولف است. «ظلمت آشکار» از ویلیام استایرون را هم اثری به همین شیوه است.
این ساختارها برگرفته از کتاب «زندگی نامه‌ی خودتان را بنویسید…» از استیو زوسمر است.
نظر من: به نظرم افلیا می‌توانست یک شیوه را بیش از سایر شیوه‌ها بررسی و تشریح کند.
نمایشنامه‌نویسی
زهرا مرادپور از این می‌گوید که نوشتن یک نمایشنامه‌ی خوش‌ساخت به مجمو‌عه‌یی از خرده‌نمایش‌ها نیاز دارد: مقصود از خرده‌نمایش ریزکنش‌هایی‌ست که صحنه‌ها را پویاتر می‌کند. لزومی هم ندارد در این خرده‌نمایش‌ها همیشه از دیالوگ‌ استفاده کنیم. برای مثال در نمایشنامه‌ی «من و خاله جانم» لحظه‌ی پرت کردن شانه در ابتدای اثر یک خرده‌نمایش تلقی شود. خرده‌نمایش باید کوتاه باشد.
مفهوم «خرده‌ نمایش» برگرفته از کتاب «نمایشنامه‌ات را بنا کن» است.
نظر من: کمبود مثال مانع از قوت بحث زهرا شد. این مفهوم تنها با مثال‌های بی‌شمار به خوبی جا می‌افتد.
کپی‌رایتینگ
سحر محمدقاسمی از توجه به نیاز و خواسته‌ی مخاطب می‌گوید: چطور این نیاز را شناسایی کنیم؟ باید ۲ اصل را در نظر بگیریم: هنر خوب گوش کردن و پرسشگری. ایجاد ارتباط نزدیک و صمیمی با مخاطب برای فروش بیشتر ضرورت دارد. در کتاب «تله‌های تبلیغاتی» نویسنده تیلور سوییفت را مثال می‌زند که به واسطه‌ی ارتباط جدی و مداوم با مخاطبانش برندش را به تنهایی ساخته است. سوییفت به دقت به دغدغه‌ها و خواسته‌های طرفدارانش گوش می‌‌سپرده و همین الهام‌بخش او در خلق آثارش شده. فرض کنید شما به عنوان یک کپی رایتر می‌خواهید به یک جلسه با کارفرما بروید. باید برای پرسیدن پرسش‌های دقیق و هوشمندانه آماده باشید. هر چقدر که بهتر بپرسید و بهتر بشنوید احتمال آن‌که بتوانید پروژه‌ی بهتری تحویل بدهید افزایش می‌يابد.
باید بدانیم مشتری‌ها عمومن به نیاز خود واقف نیستند. ما با پرسش‌های هدفمند آن‌ها را از نیازهایشان آگاه می‌کنیم. فقط با نمایش درست نیاز است که آن‌ها به محصول ما گرایش میابند.
یک راز اعتمادسازی. این پرسش‌ها را طرح کنید:
چه خدمتی از من برمیاید؟
هم اکنون چه نیازی از شما را می‌توانم رفع کنم؟
مهم‌ترین اهداف شما کدام است؟
کدام موانع برای شما و کسب‌وکارتان آزاردهنده‌ است؟
خلاقیت در نوشتن
دانیال مرادی می‌گوید: شعر می‌تواند جریانی از تداعی‌ها باشد.
برای راحتی در نوشتن می‌توانیم فهرستی از تداعی‌ها بنویسیم. این دو شیوه می‌تواند مفید باشد:
یک) اعتراف‌نامه:
اعتراف را تمام چیزهایی بدانیم که در ذهن ما جاری‌ست اما نمی‌توانیم به راحتی به دیگران بگوییم. قلم‌انداز فهرستی از این سخنان پنهانی بنویسیم. اینجوری:
۱. گلایه از همسرم به خاطر…
۲. ماجرای سوتی‌ام در فلان جلسه که باعث شد خجالت‌زده بشوم…
۳. و…
دو) درهم‌برهم‌نویسی:
در این شیوه فقط کافی است کاغذ مدام جلویتان باشد و هر بار یک بار از هر چیزی را قلمی کنید.
مثال:
۱. می‌تونم چیزی برات بیارم؟
۲. از کلمات نصرت می‌ترسم.
۳. از استاد بپرس کدوم محله‌ی تهران برای پیاده‌روی جالب‌تره.
۴. «زندگی کردن» چه عبارت غریبیه.
۵. من می‌تونم کتاب «مردی که در غبار گم شد» رو کش برم؟
۶. یادت باشه زیتون و خیارشور بخوری.
دیدید که هیچکدام ربطی به هم نداشت. اما برخی از همین چیزهای بی‌ربط می‌توانند منجر به شعر و یادداشت شوند. فقط باید کمی روی آن‌ها درنگ کنید. من خودم ایده‌ی یادداشت‌های وبلاگم را به همین شکل می‌یابم.
یادگیری
مبینا ملک‌محمدی درباره‌ی شیوه‌یی برای تقویت حافظه می‌گوید:‌ من به واسطه‌ی حجم بالای درس‌هایم تقویت حافظه برایم جدی شد. رفتم ببینم راهی برای افزایش ظرفیت حافظه هست؟ رسیدم به «سان لیست» یا «فهرست خورشید». این فهرست شامل ۱۰۰ کلمه‌ی تصادفی است که چندان ربطی به هم ندارند. اما این ۱۰۰ کلمه می‌توانند ۱۰۰ طبقه‌بندی گوناگون در ذهن ما شکل بدهند. هر کلمه می‌تواند تداعی‌کننده‌ی مطلبی باشد که باید حفظ کنیم. در واقع با ایجاد ارتباط بین آن کلمات و چیزهایی که می‌آموزیم شانس به خاطر سپردن مطالب را افزایش می‌دهیم. چون با داشتن تصاویر معین بهتر عمل می‌کند. در فهرست خورشید بین اعداد کلمات و کلمات ارتباطی هست. کلمه‌ی اول خورشید است. چون فقط یک خورشید در منظومه‌ی شمسی داریم. عدد دو جوراب است،‌ چون هر جفت جوراب دو عدد است. عدد ۳ چراغ راهنمایی رانندگی است،‌ چون این چراغ فقط ۳ رنگ دارد. عدد ۴ چرخ‌های ماشین است. ۵ ستاره، ستاره‌ی ۵ پر. ۶ بشقاب است، هر دست بشقاب ۶ تایی است. ۷ رنگین کمان به خاطر ۷ رنگ بودنش. ۸ اختاپوس به خاطر ۸ پا بودن. ۹ مدرسه است به خاطر ۹ ماهه بودن آن. ۱۰ هم اشاره به انگشتان پا دارد. حالا با این شیوه مثلن می‌توان درسی در تاریخ را که اشاره به ۴ فرد، مفهوم یا رخداد خاص دارد به‌راحتی سنجاق کرد به تصویر مشخص عدد ۴ و به‌راحتی به خاطر سپرد. چنین رابطه‌هایی را فقط خودمان متوجه می‌شوم و عیبی هم ندارد.

☐دفترچه‌ات را باز بگذار. لپ‌تاپ را همیشه باز و روشن بگذار. برای نوشتن محیطی دعوت‌کننده بساز.

☐۰۰.۱۴. هنوز دفترم. تازه لایوم تمام شد. هیچ حال لایو نداشتم. می‌خواستم بی‌خیال شوم. اما دیروز همین‌جا نوشته بودم که امروز حتمن لایو می‌گذارم. تعهد عمومی کار خودش را کرد. جالب اینجاست که وقتی شروع کردم بی حالیِ قبل لایو دود شد رفت هوا. و حالا پس از لایو،‌ پر از انرژی‌ام. آیا درباره‌ی سایر کارهایی زندگی هم چنین چیزی صادق نیست؟ ده‌ها کار ارزشمند است که به خاطر احساس ناتوانی، کمالگرایی، کمبود مهارت و انرژی و… از شروعشان می‌گریزیم، دریغ از اینکه بدانیم توان و مهارت و نیرو بعد از شروع کار به دست میاید، نه غالبن پیش از آن.

☐می‌خواهی بفهمی کسی کتاب خوبی را خوب خوانده یا نه؟ اول ناگزیری بپرسی «فلان کتاب را خوانده‌یی؟» اگر گفت آری،‌ بی‌درنگ بپرس:‌ «فقط یک بار؟». اگر گفت بله،‌ بی‌خیال شو. مگر می‌شود زیروبم کتابی پرمایه را با یکبار خواندن دریافت؟
مکررخوانی می‌تواند بزرگ‌ترین مزیت تو در میان سایر خوانندگان یک کتاب باشد.

☐درباره‌ی برخی چیزها یا بخش‌های یک کار فقط آدم‌های تازه‌کار می‌توانند خوب بنویسند. حس‌وحالی نابی هست که فقط در آغاز گام نهادن به یک مسیر تجربه می‌شود، منظور این نیست که در ادامه‌ی مسیر چنین تجربیاتی در کار نیست، هست، ولی شکل عوض می‌کند و عمق پیدا می‌کند و شاید گفتن از آن در افراد تازه‌نفس شوقی ایجاد نکند، چون مقدماتی می‌طلبد. بنابراین جایگاه یک آماتور را دست‌کم نگیرید. درنگ نکنید و درباره‌ی شگفتی‌ها و مزایای کاری که در آن تازه‌وارد هستید بنویسید و منتشر کنید و مشوق دیگران باشید.

☐۰۰:۲۹. می‌روم خانه. فردا روز شلوغی در پیش است، مثل همه‌ی روزهای قبل. اما چی از این قشنگ‌تر؟ مهم این است که به کاری که دوست داری زندگی‌ات را شلوغ کرده‌ باشی.

☐راستی نشد از وبینارهای امروز بنویسم. جلسه‌ی ششم دوره‌ی پیشرفته‌ی «سایت نویسنده» را برگزار کردم و از نگارش داستان آموزشی گفتم. مرحله‌ی اول تمرین‌های جلسه‌ی قبل امیدوارکننده بود. وبینار حرکت توسعه‌ی فردی هم گرم و خوب پیش رفت. از آنافورا و فهرست‌های خلاقانه در نوشتن برای توسعه‌ی فردی گفتم.

☐و درباره‌ی عنوان یادداشت امروز: شاید بتوان دفترچه‌ یادداشت یک نویسنده را «تغییرگاه» نامید. جایی که در آن سیر تغییر درون و بیرون نویسنده به وضوح پیداست.

☐۱۸:۳۵. حوالی ۵ رسیدم دفتر. دانیال هم امروز اینجاست. بچه‌ها که میایند کتاب‌های تازه یافته را نشانشان می‌دهم و بحث‌های خوبی شکل می‌گیرد. الان دانیال کلید کرده به این جمله از کتاب «زن هزار تندیسِ» اسماعیل نباتی: «مگه نه اینکه می‌گن نسل جدید عصیون‌گره.» این «عصیون» دانی را قلقلک داده و ول نمی‌کند.

☐عنوان «عقل نقل» را پارسال از داستان «هما»ی کاظم رضا برداشتم و گذاشتم روی سمیناری با موضوع داستان‌‌سرایی. اما این عنوان در خاک همان سمینار دفن شد، در صورتی که قابلیتش بیش از این‌هاست. به جای عقل نقل البته «هوش روایی» را هم می‌توان به کار برد، اما عقل نقل انگار بار معنایی وسیع‌تری را می‌پذیرد. از عقل نقل بیشتر می‌نویسم.

☐۲۳:۲۱. دیشب اتفاقی نشستم به تماشای فیلم «کشتن گوزن وحشی» از لانتیموس. اما بگذارید پیش از نوشتن از فیلم چیزی دربار‌ه‌ی همین «اتفاقی» سطر قبل بگویم. به نظرم این استفاده از این کلمه خیلی وقت از تنبلی است. از تنبلی هم نباشد غلفتی‌ست که برخی ایده‌ها را نابود می‌کند. بنابراین وقتی می‌نویسم «اتفاقی» باید از خودم بپرسم کدام اتفاق؟ حتا اگر شرح ماجرا اهمیت چندانی هم نداشته باشد، به هر حال روایتی‌ست و می‌تواند تمرین خوبی برای نوشتن باشد، شاید به دل مخاطب هم بنشیند. پس بگذارید اول بگویم چی شد که به لانتیموس و فیلمش رسیدم. داشتم توی یوتیوب کلیپ تاز‌ه‌ی فراستی را می‌دیدم. درباره‌ی گلدن گلوب و فیلم‌های برنده چیزهایی گفت که بدک نبود. من هیچوقت با فراستی دربست موافق نیستم، ولی آن‌قدر او را جدی می‌دانم که دیدگاه‌هایش ارزش پیگیری داشته باشد. باری، در جایی از ویدیو گفت: «لانتیموس همه‌ی فیلماش آشغاله.» همین باعث شد تا بل‌اخره (یا «بالاخره‌» شما) پیشنهاد دکتر خلیقی را جدی بگیرم و فیلمی از لانتیموس را ببینم. دیدن کلیپ دیگری که در آن به اختصار به فیلم‌های لانتیموس اشاره شده بود، کنجکاوم کرد تا لانتیموسیدن را با «کشتن گوزن وحشی» بیاغازم. پیش از هر چیز بگویم که تماشای فیلم برایم جذاب و سرگرم‌کننده بود. به چنین فیلمی نیاز داشتم تا قدری ذهنم را از مسائل جاری روز دور کنم. اما ۲ دلیل اصلی علاقه‌ام به فیلم:
یک) استفاد‌ه‌ی صحیح از موسیقی، خاصه در نیم ساعت اول فیلم که صحنه‌های ساده و عادی را مرموز و دلهره‌آور می‌کند
دو) بهره‌گیری از الگوی داستانی افسانه‌ها و پیوند مستحکم آن با پیرنگ فیلم‌نامه
دومین دلیل مثال خوبی برای برخی بحث‌های جدی‌تری کلاس‌ها فراهم می‌آورد. برای خوب نوشتن باید درک عمیقی از تفاوت افسانه‌ها با داستان (به معنای مدرن آن) داشت.

☐حالیا نتیجه‌ی درنگی دراز یا نیمه‌دراز را با شما در میان بگذارم:
نوشتن و تغییر پیوندی ناگستنی دارند. یا بهتر است این دو را در اتصال با هم ببینیم. نتیجه‌اش بهتر نوشتن است و توسعه‌‌ی فردی.
نوشتن از میل به تغییر آغاز می‌شود و با روایت کوشش‌ها و پیروزی‌ها و ناکامی‌ها ادامه می‌یابد.

بگذارید اینطوری بگویم: اگر بتوانید تغییری در خودتان ایجاد کنید حتمن چیزی برای نوشتن خواهید داشت. این تغییر می‌تواند کوچک و ساده باشد یا بزرگ و پیچیده. در نهایت هنر نویسندگی شماست که از آن متن قابلی می‌سازد.

تلاش برای تغییر، تلاش برای نوشتن هم هست.

نوشتن مشوق تغییر است و تغییر مشوق نوشتن.

منظور فقط نوشتن داستان نیست، نگارش غیرداستانی هم محتاج تغییر است.

این پرسش‌ها روشنگرند:

تاکنون چه چیزهایی را تغییر داده‌اید؟ چگونه تغییر کرده‌اید؟
دوست دارید چه چیزهایی را تغییر بدهید؟

به «تغییرگاه» نوشتن خوش آمدید.

☐تمرین نوشتن:
آدمی پوچ‌‌گو و پرت بسازید که در یک تک‌گویی‌ِ ۳ صفحه‌یی می‌خواهد دیگری را ترغیب بکند به پُرگویی.
از خواص این تمرین:
فرایند متقاعدسازی داستان‌‌ساز است و خیلی وقت‌ها راه می‌دهد به طنز. برای اینکه این تمرین متنوع‌تر و اثربخش‌تر شود بهتر است هرازگاهی از زبان آدم عجیبی بنویسیم که می‌کوشد دیگری را برای انجام کاری عجیب‌تر متقاعد کند.

☐نشد از وبینارهای امروز بنویسم. پس قلم‌انداز بگویم چه گذشت:
-وبینار دیگری برای دوره‌ی «وقت نویسنده» برگزار کردم. داستان «حمام» ژان فیلیپ توسن را مثال زدم. قصه‌ درباره‌ی مردی‌ست که در حمام زندگی می‌کند.
-کار دانی‌مراد به مشکل فنی خورد و من جاش وبینار اهل نوشتن را اجرا کردم. از «عقل نقل» گفتم و اینکه نوشتن و سناریوپردازی ما را برای آینده آماده می‌‌سازد.
-جلسه‌ی بازخورد نویسندگی خلاق ۵۶ را برگزار کردم. بررسی طرح‌های داستانی شاید از بررسی هر متن دیگری مفیدتر باشد. در گفت‌وگو درباره‌ی داستان همیشه درس‌های بیشماری هست، حتا درباره‌ی بهتر زیستن.

☐می‌خواستم لایو بگذارم. نشد. شما شاهد باشید. من از فردا هر روز حتمن یک لایو یکهویی هوا می‌کنم.

☐۰۰:۲۱. بروم خانه. شاید فیلم دیگری از لانتیموس ببینم و بخوابم.

☐ماهان هنوز در آن اتاق مشغول ضبط است. درود بر او و جد و آبادش.

 

☐نقطه‌ی شروع. همه‌ی بدبختی‌ها زیر سر همین نقطه‌ی شروع است. بهترین نقطه‌ی شروع کجاست؟ اصلن نقطه‌ی شروع خوب وجود ندارد. هر نقطه‌ی شروعی بد است. فقط بعضی از نقاط شروع خوش‌شانس‌اند، چون کار که خوب پیش برود بخشی از موفقیت هم به پای آن‌ها نوشته می‌‌شود. باید بد بودن، ناقص بودن و مبهم بودن همه‌ی نقطه‌های شروع را پذیرفت. اصلن از یک نقطه‌ی ناقابل چرا اینقدر توقع داریم ما؟

☐ساعت ۱۶:۰۲. ساعت ۱۵ تا ۱۵:۳۰ جلسه‌ی بازخورد پروژه‌های پایانی نویسندگی خلاق را برگزار کردم.
ساعت ۱۵:۳۰ تا ۱۵:۵۵ در جلسه‌ی «با من بنویس» بودم.
باید به تماس‌های مصاحبه‌ی ورود دوره پاسخ بدهم.
امروز اولین جلسه‌ی دوره‌ی ۵۸ نویسندگی خلاق برگزار می‌شود.

☐امروز توی جلسه‌ی بازخورد از چیزهایی گفتم که بهتر است در نوشتن طرح داستان از آن‌ها بپرهیزیم:
فراموشی: این شیوه را بیشتر در آثار کلیشه‌یی می‌بینیم، اینکه شخصیت در تصادفی بخش مهمی از حافظه‌ی خود را از دست داده است.
اصلن فکر کنید شخصیت‌های داستان شما ممنوع‌الفراموشی شده‌اند. دیگر چه چیزی به جذاب‌کردن داستانتان در چنته دارید؟
خواب: این هم یکی فجیع‌ترین ترفندهای تازه‌کارهاست. اینکه ته داستان ببینی همه چیز خواب بوده و شخصیت اصلی از خواب بیدار شود و برود جیش کند.
تصادف‌های معجزه‌آسا: داستان می‌تواند با تصادف (نه فقط تصادف رانندگی) شروع شود اما نمی‌تواند با تصادف ادامه بیابد. اینکه هر جای داستان که کم آوردیم اتفاق معجزه‌آسایی در آن بتپانیم حاصلش می‌شود اثری بی‌منطق و سخیف.
بیماری روانی: این یکی لزومن بد نیست. در برخی از شاهکارها هم می‌توان انواع بیماران روانی را دید. اما بدبختی این است که نویسنده‌ی نوپا معمولن به‌طرز باسمه‌یی به بیماری روانی می‌پردازد و چیزی می‌نویسد پر از هذیان و پرت‌وپلا. بدتر اینکه برخی اصطلاحات تخصصی روانشناسی هم در اثر گنجانده شود (این کار را غالبن دانشجویان روانشناسی یا کسانی که دو سه کتاب در این زمینه خوانده‌اند مرتکب می‌شوند). روی شخصیت و داستان متمرکز شوید. بگذارید دانش شما از روانشناسی به شکل ناخودآگاه در اثر جاری شود. وگرنه ممکن است اثری مغشوش و بی‌سروته بنویسید و هر نقص آن را با سخنرانی درباره‌ی اختلالات روانی توجیه کنید.
این فهرست می‌تواند طولانی‌تر از این حرف‌ها باشد، ولی فعلن بس است.

☐راستی، سه روز پیش یادم رفت این را بنویسم: آمدم در دفتر را باز کنم دیدم یک کتاب پشت در است؛ کتابی که خانم صفری، از دوستان نیک ما در دوره‌های مدرسه نویسندگی، سه هفته پیش امانت برده بودند. البته که این کتاب چیز ناقابلی‌ست و اگر هم باز نمی‌گرداندند ناراحت نمی‌شدم. ولی این رفتار بسیار زیباست. زیباتر از زیبا. راستش حالا که فکر می‌کنم می‌بینم من از برخی دوستانم به خاطر همین کتاب بردن و پس نیاوردن گلایه‌مندم. خیلی از این کتاب‌ها عصای دست من‌اند، وقتی نیازمندشان می‌شوم و می‌بینم نیستند عصبی می‌شوم و کارم مختل می‌شود. البته معمولن قصدشان مصادره‌ی کتاب نیست،‌ صرفن چون در خواندن تنبل‌اند بازگرداندن کتاب را به قرن بیست‌ودوم موکول می‌کنند.
نتیجه:
-تک و توک کتابی که از دیگران قرض گرفته‌ام بازگردانم تا خودم شبیه آدم‌هایی نباشم که رفتارشان را نمی‌پسندم.
-آرزو کنم که دوستانم خانم صفری را الگو قرار بدهند.

☐بعضی وقت‌ها قبل از آمدن به دفتر سری به کتابفروشی اختران می‌زنم. میز بزرگ وسط این فروشگاه همیشه وسوسه‌کننده است. کتاب‌های جدید و خوب را هر روز را به آن می‌افزایند. امروز خانم پورثانی را هم توی مغازه دیدم. چاپ آزمایشی کتاب خانم فروزنده (از دوستان و همراهان مدرسه نویسندگی) را نشانم دادند. کتاب جالبی درباره‌ی نقل‌قول‌هاست. وقتی توزیع شد حتمن آن را معرفی می‌کنم. بزودی مصاحبه‌ی خانم پورثانی را می‌گذاریم روی سایت مدرسه. در این گفت‌وگو به سیر تا پیاز چاپ کتاب پرداخته شده است.

☐ساعت ۱۷:۱۲. قبل از شروع کلاس بروم کتابفروشی. کمی قدم زدن و کتاب دیدن، توان‌افزاست.

☐اولین جلسه‌ی نویسندگی خلاق ۵۹ گرم و خوب برگزار شد. در طول جلسه از زمین و زمان جدا می‌شوم، اشتیاق تمام وجودم را می‌گیرد و هر واژه را با میل و لذت ادا می‌کنم. درست است که بسیاری از نکات را بارها در دوره‌های قبلی گفته‌ام، اما در هر اجرای تازه همه چیز برایم تازه می‌شود. انگار تشنه‌ی شنیدن این حرف‌ها هستم. حاضران این دوره جمعِ مشتاق و متشخصی‌اند، از همین آغاز شوقشان در آموختن به‌وضوح پیداست. برخی بچه‌ها سال‌های قبل دوره را هم دوباره در این کلاس می‌بینم. حضورشان هم خاطره‌انگیز است هم دلگرم‌کننده. میایند تا در جریان مطالب تازه و به‌روزشده‌ی دوره قرار بگیرند. برخی بچه‌های همین دوره‌‌های اخیرند، برای تداوم در نوشتن دوباره می‌آیند.
هر بار سعی می‌کنم چیزی علاوه بر همه‌ی برنامه‌های قبل به دوره بیفزایم. این دفعه می‌خواهم یک کتاب را کامل با اعضای این دوره بخوانم. در قالب وبینارهای مکمل. سر تا ته کتاب را بلند می‌‌خوانم و نکاتی را برای آموختن از آن بیان می‌کنم.

☐۲۲:۴۵. شما می‌دانید من چرا اینقدر خمیاز می‌‌کشم؟‌ لابد می‌گویید برو بخواب. هنوز نه. این روزها مشغول‌تر از همیشه‌ام. از بام تا شام. درون و بیرون دفتر. اما راضی‌ام.

☐می‌روم. می‌آیم. می‌نویسم. می‌روم. می‌آیم. می‌نویسم. می‌روم. می‌آیم. می‌نویسم. می‌روم. می‌آیم. می‌نویسم. می‌روم. می‌آیم. می‌نویسم. می‌روم. می‌آیم. می‌نویسم. می‌روم. می‌آیم. می‌نویسم…

☐بیش از هر فیلمی مشتاق و کنجکاو تماشای فیلم جدید نوری بیگه جیلان، «در باب علف‌های خشک»، هستم. امروز حسین عیدی‌زاده پاره‌ متنی از بخش پایانی فیلم را گذاشته بود توی اینستاگرامش:
«…می‌بینی هیچ به کف نیاوردی جز بیابان درونت. همین و دیگر هیچ.»
نمی‌دانم فیلم را در جشنواره‌‌ی کن دیده، یا نه بل‌اخره (بالاخره) فیلم آمده روی اینترنت. باز هم گشتم و لینک دانلود فیلم را نجسته‌ام.

☐چند لینک به نوشته‌‌های خوب دوستان:

پزشکی که از مدرسه‌ی نویسندگی فارغ‌التحصیل شد

دختری که با نوشتن زیباتر می‌شد

زنی که حرف‌هایش را تُف می‌کرد

☐کامنت‌دونی این وبلاگ هم جان گرفته. حرف کامنت که میاید یاد بیش از ۱۵۰ کامنت سایت اصلی‌ام می‌افتم که مدت‌هاست فرصت نمی‌کنم جواب بدهم. باید از فردا شروع کنم به پاسخگویی. چرا از همین الان شروع نکنم؟ جواب به یک کامنت هم کافی است. اینطوری موتور روشن می‌شود.

☐بله، یک کامنت جواب دادم و برگشتم. اغلب کارهای بزرگ و عقب‌افتاده را به همین شیوه می‌تواند انجام داد. ایده‌ی مرکزی کتاب «پرنده به پرنده»‌ی آن لاموت هم همین است.

☐نادر می‌گوید وقتی کسی از ذوق و خلاقیت وافر او در کارش تعریف می‌کند، به جای خوشحالی بیشتر ناراحت می‌شود. با خودش می‌گوید کاش این ذوق و خلاقیت را صرف کار بهتری کرده بودم، همان کاری که همیشه قبلم برایش می‌تپد.

☐۲۳:۲۹. باید بروم خانه، قدری بیشتری استراحت کنم. اما قبلش، می‌خواهم بخوانم و بخوانم و بخوانم و بخوانم.

 

☐ساعت ۱۵:۵۷. دفترم. یکشنبه است و هوا ابری.

☐همانقدر که از نوشتن در شبکه‌های اجتماعی بدم میاید از نوشتن در اینجا خوشم میاید. دلایل اهمیت نوشتن در وب بی‌‌شمار است (طی چند سال قبل استدلال‌هایم در این زمینه را در دسته‌ی وبلاگ‌نویسی سایت اصلی‌ام با جزییات نوشته‌ام).

☐ساعت ۱۵ تا ۱۵:۲۶ جلسه‌ی بازخورد به پروژه‌های پایانی دوره ۵۶ نویسندگی خلاق را برگزار کردم. پروژه‌ی پایانی این دوره نوشتن طرح یک داستان بلند است. این پروژه حتا برای دوستانی که دغدغه‌ی داستان‌نویسی ندارند هم مفید است. اول از همه به بهانه‌ی این متن نثر افراد را می‌توان ارزیابی کرد و نکات نگارشی و ویرایشی را گفت. دوم اینکه ایجاد منطق صحیح بین رخدادهای یک داستان کار مغزفرسا اما مفیدی‌ست که برای تقویت تفکر منطقی و هوش روایی مفید است.

☐قبل از آمدن به دفتر رفتم پیش آقارضا چمن‌زن. دیگر موهایم کلافه‌ام می‌‌کرد. الان احساس سبکی می‌کنم. برگشتنی هم یک سر رفتم پیش عباس و میلاد و سه چهار تا کتاب خوب خریدم.

☐در جلسه‌ی «با من بنویس» امروز از اهمیت کشمکش در آثار داستانی گفتم. با هم فهرستی از کشمکش‌های رایج زندگی‌مان نوشتیم. «کشمکش سوخت داستان است.» برای مثال فهرست یک نفر می‌تواند چنین چیزی باشد:

  • کشمکش با برادرم بر سر بوی ناخوشایند ادکلنش
  • کشمکش با همسرم بر سر آویزان نکردن لباس‌هایش در کمد
  • کشمکش با مدیرم بر سر افزایش دستمزد
  • کشمکش با موبایل‌فروش بر سر خط‌وخش روی صفحه‌ زمینه‌ی موبایلم
  • کشمکش با دخترم به خاطر موکول کردن درس‌خواندن به شب امتحان
  • و…

سپس می‌توان این کشمکش‌ها را بر حسب بسامد آن‌ها در زندگی‌مان اولویت‌بندی کرد.
از همین کشمکش‌های ساده می‌توان داستان‌های درخشان ساخت.

☐بعد رفتم ناهار خوردم. ساندویچ کتلت. در تقاطع انقلاب و فلسطین یک ساندویچی جدید باز شده. باسلیقه و تمیز. مغازه را شبیه ساندویچی‌های قدیمی تزیین کرده‌اند.
باید حواسم باشد دیگر ساعت ۵ بعدازظهر ناهار نخورم.

☐برگشتم دفتر و نوشته‌های بچه‌های کلاس «سایت نویسنده» را خواندم. باز هم بهتر از قبل بود کار اغلبشان.
در کلاس امروز از نوشتن داستان‌های بلند آموزشی گفتم. قرار است بخش بخش بنویسند و روی وبلاگشان هوا کنند. نوشتن در چارچوب گفته‌شده می‌تواند از بهترین تجربه‌های آموزشی هر فردی باشد. اسکلت داستان چنین است؛ یک نفر می‌خواهد چیزی را یاد بگیرد،‌ اما با موانعی جدی روبه‌رو می‌شود، فعالانه و خلاقانه تلاش می‌کند موانع را از سر راه بردارد تا به هدفش برسد. در این مسیر مخالفان و متحدانی دارد که طراحی صحیح شخصیت آن‌ها در موفقیت داستان ضروری است.

☐ناهید عبدی آمد دفتر. همیشه برای دادن کتاب‌های خوب به او مشتاقم. چون می‌خواند و می‌فهمد و سرسری رد نمی‌شود. برنامه‌های تازه‌یی درباره‌ی نوشتن دارد که نزدیک‌ترینش همین وبینار رایگانی‌ست که شما هم می‌توانید در آن شرکت کنید: وبینار خلاقیت در نوشتن

☐بعد از رفتن ناهید، شتافتم به سوی وبینار اهل نوشتن. موضوع کلیدی این جلسه نوشتن از بدیهیات بود. اینکه هیچ بد نیست برای خودمان برخی بدیهیات را دقیق و مفصل بنویسیم. مثلن در پاسخ به چنین پرسش‌هایی بنویسیم:

  • چرا به خلوت نیاز داریم؟
  • چرا به دوست نیاز داریم؟
  • چرا به کتابخوانی نیاز داریم؟
  • و…

دو پاره متن هم خواندم برای دوستان. اول از کتاب «ناموزنی‌ها»ی فریبرز رئیس دانا:
«خانه‌ی خوب و امن و پاکیزه، یکی از گرامی‌ترین آمال بشر است. آن‌کس هم که سَری شیدا دارد و به هر دیار پر می‌کشد و یک جا بند نمی‌شود، هیچ معلوم نیست که لزوماً علیه خانه قیام کرده باشد. مسکن مانند خوراک، برای وسیع‌ترین انبوه مردم، خواستی مبرم و ضروری است. آرزوی مسکن خوب ریشه در اعماق تاریخ دارد. خانه، پناهگاه و محل امن انسان و حریم اوست.»
این پاراگراف از مقاله‌ی «خانه‌ی آباد تو، لانه‌ی تشویش من» است که به وضعیت مسکن در کشورهای مختلف می‌پردازد. قصدم ارائه‌‌ی تکه نثری خوب درباره‌ی نکات بدیهیِ مربوط به خانه بود.
سپس پاره‌ی نخست خودزندگی‌نامه‌ی عزیز نسین را خواندم:
«من فرشته‌ی الهام ندارم، اما جن و جادو و دیو الهام چرا. دیو الهام من نیمی پرنده و نیمی دختر نیست. او دست بالا یک دهمش انسان و باقی دیگرش هیولاست. فرق دوم او در آن‌ست که بر دوشم ننشسته، بلکه سوار کولم گشته و مرا در زیر سنگینی خود دولا کرده است. خسته و درمانده و خیس عرق… این را هم بگویم که جن و جادوی الهام من یکی-دوتا نیست، یک گله است. وقتی دو تا از آنها پایین بیایند،‌ سه تای دیگر جای آن‌ دو را می‌گیرند…»
«… جن،‌ جادوها و جانوران الهام مرا شما دیگر باید شناخته باشید. آنها کرایه‌بگیرها، طلبکارها و نیازمندی‌های روزمره‌ی پایان‌ناپذیر من هستند…»
(از کتاب «چنین بوده اما چنین نخواهد بود»، ترجمه‌ی م. ع. فرزانه،‌ ۱۳۵۷)

☐ساعت ۹ وبینار حرکت قطعه‌نویسی را شروع کردم. از تأثیر فهرست‌ها بر خلاقیت گفتم. به اغلب دوره‌هایم در موضوعات مختلف -چه داستانی چه غیرداستانی- مبحثی هم درباره‌ی فهرست‌های خلاقانه می‌افزایم. نگاه من به فهرست‌ و انواع آن با مقاله‌ی درخشانی از امبرتو اکو در کتاب «اعترافات یک رمان‌نویس جوان» تغییر کرد. اکو در این مقاله از ۲ نوع فهرست متفاوت می‌گوید، فهرست‌های کاربردی و فهرست‌های خلاقانه. برخی از فهرست‌های مرا می‌توانید در این صفحه ببینید: فهرست فهرست‌ها

☐بعد هم رفتم توی وبینار «وقت نویسنده». و چه کیفی داد. چقدر خوب شد که این دوره هم در قالب وبینار اجرا می‌شود. در جلسه‌ی امشب با مثال آوردن از داستان «آفتابه»‌ی پرتو اعظم، شیوه‌ی جان‌بخشی به اشیا را عمیق‌تر و دقیق‌تر بررسیدیم. پس از وبینار با ماهان رفتیم پیاده‌روی. مغزم باز شد.

☐ساعت ۲۳:۲۰. ماهان با تعجب به تایپ کردنم نگاه می‌کند. می‌‌گوید: «شما گفتید تایپ ده انگشتی بلد نیستند، ولی…». می‌گویم: «به اینور قضیه فکر نکرده بودی که ممکنه تایپ یازده انگشتی بلد باشم؟» این گفت‌وگوی مضحک همینجا بند آمد. چون سریع دست به کیبورد شدم تا بنویسمش. نتیجه: بگذارید یک چیزی کامل رخ دهد سپس آن را بنویسید. وگرنه شش ماهه به دنیا میاید و این شکلی می‌شود.

☐جوانی شیرین نیست،‌ ترسناک است. چیزی که این‌قدر سریع از دست می‌رود چطور می‌تواند شیرین باشد؟ شاید هم شیرین و هراسناک است.

☐۱۲:۲۰. عجیب کنجکاو و مشتاق خواندن برخی کتاب‌هایی هستم که امروز خریدم. با آن‌ها می‌روم خانه.

 

☐برخی فقط ادعای اشتیاق را بلدند. بگذار دو ساعت از درباره‌ی شوقشان به نوشتن حرف بزنند،‌ اما همین‌ها حاضر به اندکی تغییری در زندگی‌شان نیستند تا جایی برای خواندن و نوشتن و آموختن باز کنند. اشتیاق را در عمل باید نشان داد. برای نوشتن به چه چیزهایی نه می‌‌گویید؟ از کدام لذت‌ها چشم‌پوشی می‌‌کنید؟ سر چه موضوعاتی برای اطرافیانتان قاطعانه مرز می‌گذارید؟

☐ساعت ۱۶:۲۵. هوا ابری. فکر پریشان. دل پُر از امید. جسم سرشار از نیرو. برنامه مملو از کار. اتاق سرد. کتاب‌ها در انتظار. وسوسه‌ی پیاده‌روی.

☐یادگیری نوشتن یعنی یادگیری گفت‌وگوی عمیق و دقیق با خویشتن.

☐ساعت ۱۹:۱۱. رفتم قدری قدم زدم. چند تا کتاب هم خریدم. لذت یافتن و خریدن کتاب نایاب و کمیاب یک چیز است، لذت خرید کتابی نایاب و ناشناخته چیزی دیگر؛ کتابی که روحت هم از وجود آن خبر ندارد. شکار امروزم چنین چیزی‌ست. فروشنده گفت کتاب واسه کتابخانه‌ی خود نویسنده‌ست. کتاب یا کتابچه‌یی‌ست کوچک در قطع جیبی با عنوان «دو مقاله درباره‌ شعر فارسی» نوشته‌ی «غلام». عنوان کتاب و نام نویسنده با دست‌خطی فانتزی و هنرمندانه روی آن نقش بسته است. این غلام همان غلامحسین خیر است که نزد اهل فن نام آشنایی‌ست. من به قلم او با دو کتاب «درسی از افلاطون» و «گون زن» علاقه‌مند شدم. پاره‌‌یی از کتاب را برای برایتان نقل می‌کنم:
«می‌خواهیم لغت بسازیم. چه بهتر از این، اقدامی است بسیار مفید که موجب پیشرفت و توسعه‌ی زبان و ادبیات ما می‌شود اما ببینیم شکل کار چگونه است.
«کافریاد» مثال خوبی است. این لغت به‌وسیله‌ی یک لغت‌ساز به‌معنای گناه به کار رفته. اینجا از دو جهت اشتباه رخ داده است. یکی آنکه گفتیم لباس کهنه اگر قابلیت افاده را از دست بدهد باید به دور افتد؛ ولی اگر از همه جهت نو و قابل استفاده باشد دور انداختن آن صحیح نیست. لغت گناه به هیچ علتی قابلیت افاده‌ی خود را از دست نداده و کهنه نشده و از نظر علم بلاغت هنوز رسا است زیرا می‌تواند مفهوم را چنان‌چه مراد گوینده است به شنونده منتقل کند. بنابراین کوشش برای پیدا کردن لغتی به‌جای آن بی‌مورد و هوس است. حال فرض می‌کنیم لغت «گناه» قابلیت ادای مفهوم را از دست داده و جستجوی لغت جدیدی به‌جای آن لازم است. این جستجو به‌وسیله‌ی کسی صورت گرفته است که نتیجه‌ی کار او چنین شده:
«یاد» به‌معنای «یادگار» (وسعت اطلاع سازنده‌ی لغت را در زبان فارسی ببینید!) و کافر آدمی است به کیش و آنچه از یک بد کیش می‌تواند یادگار بماند (یعنی سر بزند!) کار بد است و کار بد «گناه» است پس «کافریاد» یعنی «گناه».
سازنده‌ی این لغت مدعی است که این لغت خواننده را به تفکر وامی‌دارد و کسی که از آن خوشش نیاید آدم بی‌فکر تنبلی است که حاضر نیست مغز خود را به کار اندازد. ولی به این ترتیب خواننده‌ی بیچاره یکجا باید به معنی کلمه و یک جا باید به معنی چند کلمه یعنی کلام و یکجا باید به معنی شعر بیاندیشد تا تنبل نباشد.
اگر چنین عملی امکان داشت و در صورت امکان اگر لازم بود برای ادای هر مفهوم یک لغت به وجود نمی‌آمد. اشاره هم می‌توانست ادای مقصود کند ولی در هر زبان میلیون‌ها به‌وجود آمد تا هر مفهوم را عریان و آشکار بیان کند و منتقل سازد.
وظیفه‌ی تحریک فکر به‌عهده‌ی لغت نیست. بلکه لغت فقط وسیله‌ی بیان فکر و مضمون است که آن مضامین می‌توانند وظیفه‌ی تحریک فکر را هم به‌عهده بگیرند. اگر گفته شود «آب» غرض فقط ایجاد مفهوم آب در ذهن خواننده است و درست نیست که به جای آن گفته شود آن ماده‌ی سیال بی‌رنگ که موجب رقت خون می‌شود و رفع عطش می‌کند. ولی اگر گفته شود آب بی‌رنگ است این جمله مطلبی را بیان می‌‌کند که جای فکر دارد.
آیا چنین لغت‌سازی در حکم خیاطی نیست که از دوختن لباس نو و قابل استفاده عاجر مانده  و فقط به خاطر ادعای دوزندگی، چشم بسته قیچی را در پارچه بگذارد و لباس نویی به وجود آرد که کهنه از آن مفیدتر است؟ آیا رکود از حرکت به‌ طرف پرتگاه شایسته‌‌تر نیست؟»

در جای جای دومین مقاله‌ی کتاب از تعابیر مربوط به لباس کهنه و نو برای بیان بهتر سخنانی درباره‌ی شعر کهنه و نو استفاده شده است. ذوق نویسنده در استفاده از قیاس آموزنده است.

☐راستی به این کلمه‌‌ی «واسه» دقت کرده‌اید؟‌ فقط در گفتار ازش استفاده می‌کنیم. ولی من دوست دارم گه‌گاه در نوشتار هم از آن بهره بگیرم،‌ آن هم نه فقط وقتی که شکسته می‌نویسم، بلکه در جاهایی مثل پاره‌ی بالا که به زبان کتابت است.

☐سر راه رفتم یک کفش دیگر، درست لنگه‌ی همینی که به پا دارم،‌ خریدم (چون در پیاده‌روی اصلن پا را نمی‌آزارد). دیگر چشمم ترسیده. یک چیز خوب می‌خری و یکسال بعد می‌بینی تخمش را ملخ خوره. از خیلی چیزها حداقل دو تا می‌خرم. اینطوری خیالم راحت‌تر است.

☐این گفت‌وگوی مهرداد پارسا و مسعود فراستی نکته‌های خوبی دارد. البته اگر درباره‌ی پیوند روانکاوی و سینما کنجکاوید: لینک ویدیو در یوتیوب

☐از امروز شکل اجرای دوره‌ی «وقت‌ نویسنده»‌ دگرگون می‌شود. قرار است در اغلب روزها وبیناری ۱۵ دقیقه‌یی داشته باشیم. من اجرای زنده را بستر مناسب‌تری برای شکل‌گیری بحث‌های خلاقانه می‌دانم. چند سال پیش از به نویسنده‌ی نازنینی پیشنهاد دادم تا دوره‌یی را ضبط کند،‌ گفت تا زمانی که چند آدم واقعی جلویش ننشیند نمی‌تواند اجرا کند. سال‌ها گذشت تا بفهمم چقدر حرفش درست است. البته من معتقد نیستم که حتمن باید در کلاس حضوری اجرا کنم. همین وبینار و اینکه می‌بینی چند نفر آنلاین هستند هم کافی‌ست تا حرف قوت بگیرد.
در وبینار امشب می‌رویم سراغ دفتر شعر «یک پوست یک استخوان» از بهمن فرسی. چند سال پیش در کارگاه نثرنویسی از بچه‌ها خواستم برای تقویت ذوق کلامی‌شان از روی این کتاب بنویسند که بازخوردهای مثبتی هم داشت.
چرا حالا این کتاب را برای وبینار امشب انتخاب کردم؟ چون دیشب همینجوری یکی از شعرهایش افتاده بود سر زبانم:

من از زمین بریده‌ام
من از زمان پریده‌ام
دویده در-
هوایِ کس
به بی‌ کسی-
رسیده‌ام

همین باعث شد امروز هوس کنم بروم سراغ نسخه‌ی اصلی کتاب. چند وقت پیش در یک کهنه‌فروشی دیده بودمش، اما به دلیل قیمت بالا و جای خودکار و ماژیک روی جلد کتاب منصرف شده بودم. رفتم دیدم هنوز فروش نرفته. تا می‌توانستم زدم سر مال و خریدمش. آوردم دفتر با الکل افتادم به جان جلد دیدم برخلاف تصورم تمیز شد. بله، من الان یک نسخه‌ی اصلی یک پوست یک استخوان دارم که هی نازش می‌کنم.

یکی از شعرهای این کتاب را سهیل نفیسی خوانده. اینجا بشنوید.

☐وبینار حرکت توسعه‌ی فردی را برگزار کردم. این جلسه‌ پرسش‌وپرسش بود.
فهرست برخی دغدغه‌ها:
نگرانی از زرد و بی‌مایه‌بودن نوشته‌ها
نگرانی از علمی و عملی و دقیق نبودن نوشته‌ها
-فاصله‌ی زیاد مغز و دست (یعنی چیزی در ذهن نویسنده زیباست اما در نوشته‌‌اش زشت)
-گیر کردن در مرحله‌ی بازنویسی
-تعلل در انتشار
-ناآشنایی با راه‌ورسم نوشتن در وبلاگ و وب‌سایت

☐بعد از جلسه‌ی پرسش‌وپاسخ بلافاصله وبینار وقت نویسنده را شروع کنم. عالی بود. از تصمیمم راضی‌ام. به‌نظر این دوره از این به بعد چند برابر پویاتر از قبل خواهد بود.

☐می‌روم پیاده‌روی. برمی‌گردم و فراخوان کارگاه «نثر خوب»‌ را نهایی می‌کنم. پوسترها را مرتضی عباسی چند ساعت پیش فرستاد. قشنگ شده.

☐ساعت ۲۳:۲۴. رفتم تا زیر پل کالج و برگشتم دفتر. هوا سرد و دلچسب بود. یک کیسه تخم کدو هم توی جیبم بود، اواخر راه دیگر دلم را زد. به یک نتیجه‌ی تازه هم رسیدم: در شب چیزهایی را می‌بینی که در روز به چشم نمی‌آیند. انگار باز بودن مغازه‌ها و حضور مردم و روشنایی نمی‌گذارد تابلوها و درها و پنجره‌ها و ترکیب ساختمان‌ها بهتر به چشم بیاید. تاریکی و خلوت می‌تواند معنای هر چیزی را دگرگون کند.

پیاده‌روی سودمندی بود: بذر یکی از ایده‌هایی که کاشته بودم جوانه داد. در همین رفت‌وبرگشت کوتاه ایده شد پروژه‌یی با گام‌هایی مشخص.

☐چی کم است و چی زیاد؟

  • جرقه زیاد داریم، ایده‌ کم. (فرض بین جرقه و ایده: جرقه ناقص و فقط گوشه‌یی بسیار ریز از یک اثر است، ایده اما کامل‌تر است و نشانه‌هایی از بخش‌های مختلف اثر را می‌توان در آن دید.)
  • کتاب زیاد داریم، همت مطالعه کم.
  • ورودی زیاد داریم، خروجی کم. (اشاره‌ام به مصرف بی‌اندازه‌ی محتوا در فضای آنلاین اما کاهش تأمل و تولید محتوای پرمایه است.)
  • ادعا زیاد داریم، استدلال کم.

☐وقتی «بیمارگونه»‌ به این قشنگی هست، چرا «مریض‌وار»‌ را به کار می‌بری؟

☐۰۰:۵۸. هنوز دفترم. فراخوان کارگاه نثر خوب نهایی شد. چارچوب محتوایی این کارگاه را از تمام کارگاه‌هایی که تاکنون برگزار کرده‌ام بیشتر دوست دارم. جمع کنم بروم خانه.

☐ساعت ۱۴:۵۹. می‌روم تا کارگاه خودزندگی‌نامه‌نویسی را شروع کنم.

☐هنوز چند دقیقه بیشتر از کارگاه نگذشته اما حسم به جمع بسیار خوب است. دوستانی مشتاق و نازنین. در روزهای بارانی همه چیز را دو چندان دوست دارم.

☐به نبی تعدادی کارت‌پستال دادم تا بزند روی دیوار. می‌بینم نویسنده‌ی محبوبش را بالاتر از همه چسبانده. بله، صادق هدایت. برخی نویسنده‌ها الکی به عنوان نویسنده‌ی خوب معروف شده‌اند اما حساب هدایت جداست. این شهرت و توجه حق اوست. درباره‌ی او و اهمیت آثارش بیش از این‌ها باید نوشت.

☐ساعت ۲۲:۴۰. یکسره تا ۲۱:۱۵ در کلاس بودم. سومین کارگاه هم با موفقیت به‌ پایان رسید. برای من شیرین‌ترین لحظه‌ها دیدن وجد و سرور اعضای کارگاه در انتهای جلسه است. اینکه افراد حس کنند دست پُر از کارگاه بیرون می‌روند امیدم به کارهای بعدی را هزار برابر می‌کند.

زهرا صلحدار هم امروز تهران بود و در میانه‌ی کارگاه به ما سر زد. محبت کرد یک جعبه کوکیِ خوشمزه هم برایمان آورد. من هم کتاب «هرگز از من مپرس» ناتالیا گینزبورگ را به او هدیه دادم. کاش این کتاب را گیر بیاورید و بخوانید. مجموعه‌یی از جستارهایی روایی درباره‌ی موضوعات گوناگون است. از هر اثر گینزبورگ می‌توان چیزهای بسیار آموخت، از جمله ساده و صمیمی نوشتن.

☐چطور می‌توان نوشتن را به محاسبه نیالود؟ تنها با یافتن پاسخی مناسب برای این پرسش می‌توان در کنار نوشتن ماند و با لذت نوشت.

☐در بهترین حالت می‌توانی هم درد و هم درمان دیگری باشی. اغلب آدم‌ها درد همند. اشتباه نکن،‌ هیچکس نمی‌تواند درمان خالص باشد. درمان همین که کارا باشد خودش می‌شود درد، درد و نگرانی از اینکه نکند این درمان هم موقتی باشد. باید یاد بگیری در عین درد بودن، درمان هم باشی و کفه‌ی درمان را همیشه سنگین‌تر نگه داری.

☐من از چیزی رنج می‌کشم که سال بلو آن را بهتر از همه بیان کرده: «از این که نمی‌توانم به قدر کافی جزییات زندگی روزمره را ببینم، رنج می‌برم.»

☐ضعف را امتیاز جلوه‌دادن. گاهی فکر می‌کنم هنر برخی فقط در همین است. از مشاهداتتان در این زمینه بنویسید.

☐این شعر ساده و پرمایه از شاعر سوئدی، کارین بووی، را در شماره‌ی ۵۵ مجله‌ی نوشتا خواندم:

یک چیز را بخواه:
جدیت عمیق
-همانچه که در نظر بسیاری ویرانگر است-
اما بیش از آن خواستار چیزی دیگر باش
چیزی که تنها به قدرتمندان اعطا می‌شود:
داشتن دلی کم‌حرف.

ترجمه‌ی مینا شکیبی

 

☐ساعت ۲۱:۳۰ است. از ساعت ۱۳:۳۰ تا ۲۰:۲۰ دقیقه یکسره در کلاس بودم. اصلن نشد وقفه‌یی ایجاد. اولین کلاس نیم‌ ساعت زودتر شروع شد. معولن به اعضای دوره‌های حضوری می‌گویم که اگر دوست دارند نیم‌ساعت زودتر بیایند تا فرصت بیشتری برای بررسی نوشته‌هایشان باشد. این کلاس تا ساعت ۵ طول کشید. چون اصرار داشتم مریم نانکلی یکی از داستان‌هایش را تا آخر بخواند. خوب هم نوشته بود. همزمان که او می‌خواند بچه‌های دوره‌ی پیشرفته هم سر رسیدند و بخش‌های پایانی نوشته‌ی او را شنیدند. دوره‌ی حضوری هم یکسره تا ساعت هشت ادامه داشت. نگاه بچه‌ها به پیرنگ اینبار خیلی دقیق‌تر شده بود. وقتی پای قصه در میان همه چیز هیجان‌انگیزتر می‌شود. رأس ساعت ۸ هم اولین جلسه‌ی سری جدید وبینارهای حرکت قطعه‌نویسی را شروع کردم. نوشته‌یی از مهشید امیرشاهی را خواندم. قبلن هم دو بار این نوشته را در کلاس حضوری برای دوستانم خوانده بودم. عشق جوری در این متن جاری شده که هر بار تحت تأثیر آن قرار می‌گیرم. پاره‌یی از متن:
«جدایی من و تو افسانه‌ای است عزیز من، من و تو آنقدر به هم نزدیک بودیم -آنقدر نزدیک که تنها درد این بود که از آن هم نزدیک‌تر نمی‌شد- جدایی من و تو افسانه‌ی دروغی است،‌رگ من، پی من، پوست و گوشت من. تو این افسانه را باور مکن عشق من، تا من برایت افسانه‌های راست بگویم: دختر شاه پریان را به خدمتت وادارم، جانوران صحرا را رامت کنم، ماهیان دریا را فرمانبردارت کنم، مرغان هوا را به زمینت بکشم، و شیشه‌ی عمر دیو بدخواهت را در هم شکنم. به افسانه‌ی جدایی ما گوش مکن امید تنهایی من، تنها امید من، تا من چون شهرزاد قصه‌گو، چون راوی اخبار و طوطی شکرشکن شیرین گفتار برایت افسانه بگویم.» -نقل از کتاب «داستان‌های کوتاه»، نشر باران، سوئد، ۱۹۹۸

☐بعد کلاس شتابان رفتم کتابفروشی میلاد. زیر باران خیس هم شدم. ولی باران هیچوقت آزارم نمی‌دهد. بعد از ساعت‌ها فعالیت‌ها هیچی مثل پرسه در قفسه‌های کتاب ذهنم را آرام نمی‌کند. مراقبه‌ی مناسب من دقیقن همین است. خریددرمانی هم که جای خود. با شش-هفت تا کتاب خوب برگشتم دفتر.

☐می‌بینی؟‌ یک ربع است الکی علاف کرده‌ام خودم را. توی همین یک ربع چقدر می‌شد نوشت. هر چی دنبال دستمال عینکم می‌گردم پیدایش نمی‌کنم. یک دستمال دیگر هم داشتم که بدتر عینک را کثیف کرد. حتا به این هم بسنده نکرد. یه گوشه‌اش را گیر داد به آن بیلبیلک درونی عینک و پنج دقیقه هم رهاندن عینک از آن طول کشید. جایی نوشته بودم: «به هر چیزی که مرا از نوشتن دور کند بدبینم.» عینک را انداختم آنور. شما را عشق است. داشتم می‌گفتم. گویا در روزهایی مثل امروز هیچ مجالی برای زودتر نوشتن در اینجا فراهم نیست. پایه‌ی یادداشت را باید همان اول صبح توی خانه بگذارم. و هیچ بدک نیست توی کلاس‌ها هم لحظه‌یی مکث کنم برای دو سه جمله نوشتن. من که به هر حال لپ‌تاپ را می‌گذارم روی میز.

☐امروز برای چه چیزی ذوق کردم؟
-خرید نسخه‌ی چاپ اصلی کتاب «در سفر» مهشید امیرشاهی، انتشارات شرکت کتاب لوس آنجلس، ۱۹۹۴

☐در کوچه چیزی برای نوشتن نبود/در خانه و خیابان هم نبود/و دلیل نوشتن همین بود/چون چیزی برای نوشتن نبود

☐یادم باشد: میزم را مرتب نکرده نروم خانه.

☐بله. به اینکه فکر نمی‌کردم این میز مرتب شود، ولی شد. مرتب‌کردن میز من کار چندان ساده‌یی نیست،‌ چون بیش از ۱۰۰ جلد کتاب روی آن انباشته می‌شود و دسته‌بندی موضوعی این کتاب‌ها دقت و حوصله می‌طلبد.

☐یکی از مهم‌ترین مسائل من: بیشتر وقت‌گذاشتن برای این همه کتاب نابی طی سال‌ها اندوخته‌ام.

☐برای طراحی نهایی محتوای مسترکلاس هفته‌ی آینده وقت گذاشتم. «کارگاه نثر خوب». این کارگاه هم تک جلسه‌یی حضوری و ۶ ساعته است. جمعه ۲۹ دی. فراخوان آن بزودی اعلام اعلام خواهد شد.

☐ساعت ۲۳:۵۰ است. بساطم را جمع کنم بروم خانه. بقیه را در خانه می‌نویسم.

☐ساعت ۳:۴۰ دقیقه است. واقعن ترتیب خوابم بهم ریخته. اما هیچ مشکلی با این قضیه ندارم. چهار پنج ساعت هم‌ که بخوابم و سرحالم و به همه‌ی کارهایم می‌رسم. الکی نباید به خودت تلقین‌ کنی که کم‌خوابی کسل و پریشانت می‌کنی.

☐طی چهار ساعت گذاشته:

-با پدر ماهان برگشتیم. اولین‌ بار بود که می‌دیدمش. صافی مردی بود مهربان و خوش برخورد.

-یک مناظره‌ی طولانی را توی یوتیوب دیدم. چیزی از جزییاتش نمی‌نویسم، چون به درد اینجا نمی‌خورد. نوشتن به موضوعات مربوط به آن مناظره هم بماند برای زمانه‌یی دیگر.

-در صفحه‌ی فیس‌بوک حسین عیدی‌زاده‌ جمله‌یی خواندم از مارگارت دوراس:

«من هرگز کاری به جز انتظار کشیدن پشت در بسته انجام نداده‌ام

مرا یاد جمله‌یی از علی حاتمی انداخت که بارها زیر لب زمزمه کرده‌ام:

«همه‌ی عمر دیر رسیدیم

جمشید مشایخی قصه‌ی شکل‌گیری این جمله را اینجا گفته است.

☐۴:۱۵ باید تسلیم خواب شد، اما نه، کمی دیگر هم می‌خوانم.

☐شوق پایان‌ناپذیری برای فردا و فرداها و فرداهاها.

☐اینکه بتوانی لااقل در ابتدای روز تسلیم وسوسه نشوی مهم‌ترین عامل در رشد فردی است. یعنی به خودت بگویی اول کار اصلی‌ام را انجام می‌دهم بعد می‌روم خرید فلان چیز یا دیدن فلان کس.

☐ساعت ۱۴:۲۴ است. یک ساعتی هست آمده‌ام دفتر. امروز با بچه‌ها جلسه‌ی هفتگی داریم. مرتضی عباسی هم قرار شد دیگر عضو ثابت جلسات باشد و درباره‌ی هنر سخنرانی کند. من به مرتضی عمو عباس هم می‌گویم. من اصولن دوست دارم برای دوستان و همکارانم رقم به رقم اسم بسازم. بگذارید یک سیاهه از اسامی را برایتان بنویسم:
ماهان ابوترابی: ابو، ابویی، ابوییه، ترابیکا، ماهی‌ جون، ابوماهان، تراب (دیدی می‌گویند اسکیموها هزار اسم برای برف دارند؟‌ من هم چون ماهان را بیشتر می‌بینم بیشتر می‌نامم‌اش.)
دانیال مرادی: نبی، دانی، نبی‌یال، سلطانک (چون یک سلطان هم لای فامیلی‌اش دارد)
پگاه جهانگیرنژاد: جهان، جهانگیر، پگاه‌گاه، پگاهیستوس
سعید قائدی: عمو سعید، قایدو، همزه‌دار
عاطفه عطایی: عطا، عاطی‌عطا،‌ عطاخانم
سحر محمدقاسمی: ممدقاسمی
زهرا مرادپور: مراد
مبینا ملک‌محمدی: ملک
پریسا شیری:‌ پاتریسیا
بقیه فعلن در امان‌اند.

☐استقبال از حرکت کلمات در روز نخست عالی بود. خوشبختانه اغلب افرادی که سمت نوشتن میایند به اهمیت داشتن دایره‌ی واژگان وسیع واقفند. در این حرکت تمام لغت‌نامه‌های نابی که طی این سال‌ها گرآورده‌ام را معرفی خواهم کرد.

☐در وبلاگ مدرسه هم مقاله‌یی درباره‌ی نوشتن فهرست هوا شد: چرا نوشتن فهرست مهم است؟

☐آن‌قدر کلمه داشت تا بتواند شعری برای تعالی لحظه‌ها بنویسد.

☐گاهی که دنبال چیزی برای نوشتنم می‌روم سراغ یادداشت‌های پراکنده‌ی کاغذی:‌
-گوشه‌ی صفحه‌یی نوشته‌ام: کاش هزاربسیار بنویسم. این هزاربسیار یادم هست که همینجوری ناخودآگاه از ذهنم جاری شد؛ انگار واژه‌یی باشد بسیار آشنا و همیشه‌ حاضر.

☐و اما گذشت و گذشت تا رسیدم به ۱۲:۵۷. با مرتضی عباسی آمدم سمت کرج و حالا دارم تنها برمی‌گردم. بنویسم چه گذشت:

-جلسه‌ی هفتگی با بچه‌ها برگزار شد. سخنرانی‌ها خوب بود اما می‌توانست‌ بهتر و ساختاریافته‌تر هم باشد. از بچه‌ها خواستم تا بعد از این هفته خطابه‌شان را در قالب پادکست یا ویدیو هم در اینترنت منتشر کنند. شاید اینطوری قدری جدی‌تر و بهتر به کلاممان ساختار بدهیم.

-بعد فوری رفتم توی جلسه‌ی دوره‌ی پیشرفته‌ی سایت نویسنده. پیش و پس از کلاس هم نیم ساعت برای بازخورد مطالب وبلاگ‌ها وقت گذاشتم. در کلاس امروز نگاهی انداختیم به کتاب «گنجور | قدرت بی‌نهایت کوچک‌ها» از مهدی سلیمانیه. از این گفتم که چطور سایتی ساده به‌تدریج می‌تواند به حرکت فرهنگی تأثیرگذاری تبدیل شود.

-بعد از آن به خرده‌کارها رسیدم و وبینار حرکت توسعه‌‌ی فردی را شروع کردم. موضوع امشب برای همه شیرین بود. کتاب «من آموخته‌ام که…» از جکسون براون پرداختیم. از این گفتم که یکی از پروژه‌های هر نویسنده‌ی توسعه‌ی فردی می‌تواند گردآوری نظرات و تجربیات دیگران و انتشار آن‌ها در مجموعه‌یی به‌سامان باشد.

-بعد از جلسه، پس از انجام کارهای برخی کارهای کوچک از دفتر زدیم بیرون. شام مهمان مرتضی عباسی بودم. بعد از آن رفتم پیش خال‌اوغلو شب‌نشینی. یک ساعتی اوضاع زمین و زمان را برایم تحلیل کرد. عقابش هم مدام عَرعَر می‌کرد. کت و شلوارم تمام شد پشم عقاب. بعدش روانه‌ی خانه شدم.

☐برخی احساسات نانوشتنی به نظر می‌رسند، چون تو اصرار داری نانوشتنی باشند. انگار از داشتن چیزی بیان‌نشدنی لذت می‌بری، حتا گاه لذتی بیمارگون از نگفتن احساسی دلخراش.

☐ندا احمدی در بخش نظرات نوشته:

«این یادداشت‌ها خیلی خوبه. باعث شده منم هرجوری شده یادداشت‌های روزانه‌مو با جدیت بیشتری بنویسم.»

خرسندم که این روزها پیام‌هایی مشابه این پیام بسیار دریافت می‌کنم. اگر این یادداشت‌ها مشوقی برای دوستانم باشد، با میلی دوچندان ادامه خواهم داد.

 

☐«دعوت به نوشتن» عنوان کتابی از دوریس دوریه است. کتاب را به‌تازگی نشر ثالث با ترجمه‌ی مهشید میرمعزی منتشر کرده است. امروز نیم‌نگاهی به آن می‌اندازیم.

☐ساعت دو و ربع است. تازه رسیدم دفتر. دوازده تا کار توی برنامه‌ی امروزم دارم که همه را بدون استثنا باید انجام بدهم. آن‌هم پیش از ساعت ۹. چون بعدش باید بروم بیرون. خب، اولین قدم برای تمرکز آن است که گوشی موبایل را بی‌صدا کنی و بگذاری کنار. دومین قدم هم انجام سخت‌ترین و مهم‌ترین کار است، چون در طول روز بیش از یکی دو ساعت نمی‌توان در اوج تمرکز بود. بنابراین باید گُل وقت را صرف کار کلیدی کرد.

☐اولین جایی که باید همه‌ی آموخته‌هایت در نوشتن را پیاده کنی یادداشت‌های روزانه است. انواع تکنیک‌های نوشتن شعر و داستان و مقاله را می‌توان در همین روزنوشته‌ها به کار بست. از جنبه‌یی هم آدم راحت‌تر است، چون سوژه خود تویی و چیزی که بر تو می‌گذرد.

☐روی میزم آن‌قدر شلوغ شده که کیبورد جداگانه‌ی لپ‌تاپ را پیدا نمی‌کنم. شما می‌دانید کجاست؟‌

☐الکساندر پوپ می‌گوید:‌ «عصبانیت، گرفتن انتقامِ اشتباه دیگران از خودمان است.»
می‌بینید؟ یک قصار خوب می‌تواند تعریف ما از برخی مفاهیم را تغییر دهد.

☐ساعت ۱۶:۱۰: یک سوم کارهای فهرست را انجام دادم. برای انجام مصاحبه‌ها می‌روم کتابفروشی. یکی دو تا خرید هم دارم.

☐برگشتم. هشت دقیقه به شش است. متن خبرنامه را بازخوانی می‌کنم تا بفرستم.
کتابی خوب هم به تورم خورد: تبریک‌های نوروزی هرمز انصاری. نثر او را دوست دارم و تقریبن تمام آثارش را در گوشه‌یی از کتابخانه‌ام گردآورده‌ام.

☐تا حالا به کلمه‌ی «دلنشین» دقت کرده‌اید؟ چه ساده و خوب و خوش‌آهنگ است. با اینکه زیاد هم به کار می‌رود اما کهنه و لوس نشده.

☐فراخوان حرکت تازه اعلام شد: حرکت کلمات

☐خبرنامهي هفتگی را فرستادم.

☐تند تند بنویسم چه گذشت تا شب که رسیدم خانه جزییات لازم را بیفزایم:
وبینار منداستان را برگزار کردم. عنوان بحث «در ستایش غلط نوشتن»‌ بود. چنین موضوعاتی را بدون مقدمات قبلی نمی‌توان گفت. خوشبختانه ذوق و سواد زبانی بچه‌ها در حدی هست که بتوانیم وارد سطوح پیچیده‌تر بشویم. در بخشی از بحث از شکل‌گیری محتوای کلاس‌ گفتم که هر نکته و نمونه‌ی آن مثل نقطه‌یی‌ست که سال‌ها در ذهن پراکنده بوده و حالا در کلاس بهم پیوسته و مجموعه‌ی منسجمی را ساخته است.
-بعد رفتم قدری تند تند پیاده‌روی کردم تا برای وبینار توسعه فردی آماده شوم.
-نود درصد کارهای فهرست امروز را انجام داد. آن ده درصد هم کارهای کم‌اهمیت‌تر است که می‌ماند برای آخر شب.
-وبینار حرکت هم به خوبی و خوش برگزار شد. در وبینار امشب از ژانر کتاب‌های مصور توسعه‌‌ی فردی گفتم، کتاب‌هایی مانند کتاب «دگرگونه بیندیشید» از پل آردن. این کتاب مجموعه جمله‌های الهام‌بخش دیگران و پاراگرف‌های کوتاه نویسنده است. کتاب به آلبومی الهام‌بخش از مفاهیم و حکایات می‌ماند. در پایان پیشنهاد دادم بچه‌ها بانکی از جملات قصار محبوبشان بسازند. میشل دومونتنی جستارنویسی را با نوشتن حاشیه‌هایی بر قصارهای کلاسیک آغازید. شاید طی سال‌ها با گردآوری جمله‌های محبوبمان و افزودن نظر خودمان بتوانیم پایه‌ی کتابی الهام‌بخش را بگذاریم. لااقل می‌تواند هدیه‌ی جالبی به دوستانمان باشد.

شام می‌روم بیرون. خداحافظ تا چند ساعت بعد…

☐یک و ده دقیقه است. شاید امشب بل‌اخره (یا همان بالاخره شما) زودتر خوابیدم.

☐می‌خواستم از کتاب «دعوت به نوشتن» برایتان بگویم. دوریه در یکی از صفحات آغازین کتاب می‌نویسد:

«بیست سال است که نوشتن خلاق تدریس می‌کنم و از این نام بدم میاید، چون فکر می‌کنم که هرگونه نوشتن، حتی نوشتن فهرست خرید، تا اندازه‌ای خاصی همراه با خلاقیت است. مثل آن چیزهایی که پیدا می‌کنم‌ و در چرخ خرید خود می‌گذارم:

  • گل قرمز
  • پریل بزرگ
  • نخود سبز یخ‌زده
  • گوش پاک‌کن

تقریباً مثل شعر می‌ماند. از طریق واژه‌ها تصاویری به وجود می‌آیند…»

در ادامه نویسنده جریان تصاویر را پی می‌گیرد و با همین چند کلمه قطعه‌های ادبی زیبایی می‌نویسد.

این تکه را انتخاب کردم چون هر جا حرف «فهرست» باشد گوش‌هایم تیز می‌شود. امروز در جلسه‌ی «با من بنویس» هم حرف از فهرست بود. در این جلسات من از نمایشنامه‌نویسی می‌گویم. پیشنهاد کردم صحنه‌یی بنویسیم که در آن یکی با دیگری بر سر فهرستی که نوشته می‌ستیزد. بقیه‌ی ماجرا را هر کسی با پرسش‌هایی که از خود می‌پرسید گسترش می‌داد: این فهرست درباره‌ی چیست؟ مشکل طرف مقابل با فهرست در چیست؟ و… بعد از تمرین بیست دقیقه‌یی نتایج عالی بود، هر کسی با این جرقه پا به دنیای متفاوتی گذاشته بود. یکی از دیدن نامی آشنا در فهرست اعدامی‌ها نوشته بود، دیگری به فهرستی از توقعات دوستی از دوستش پرداخته بود و…

☐راستی دقت کرده‌اید، همه همیشه و همه‌جا از میزان و کیفیت تبلیغات خودشان ناراضی‌اند، از دولت و سازمان‌ها‌ی بزرگ گرفته تا فلان ناخن‌کار و لوله‌‌کش در شهری کوچک. همه حس می‌کنند به حدی که باید خفن بودنشان را نمایش نداده‌اند، وگرنه بیش از این‌ها قدر می‌دیدند. خب، شاید هم راست می‌گویند. من هم گاهی یکی از آن‌ها می‌شوم.

☐ساعت از پنج گذشته. امروز دیرتر آمدم دفتر. ماراتن وبینارها از هفت شروع می‌شود. پیش از آن فقط دوست دارم بنویسم.
مهم‌ترین‌ کارهایی که باید امروز سامان بدهم:
-ارسال خبرنامه
-اعلام فراخوان سومین حرکت

☐چیزهایی هم هست که می‌نویسم و درجا پاره می‌کنم می‌ریزم دور. آرامشم را مدیون این سطرهای نجات‌بخشِ ازدست‌رفته‌ام.

☐نوشتار زاییده‌ی بن‌بست است. نمی‌گویم همیشه اما خیلی وقت‌ها ایده‌ و انگیزه‌ی نوشتن محصول گرفتاری در بن‌بست است. یک لحظه بیندیشید: آیا توی بن‌بست نبود که به نوشتن چنگ انداختید؟‌
و اما بن‌بست‌ها انواعی دارند. از برخی بن‌بست‌ها با نیم‌سطر نوشتن هم شاید بتوان بیرون آمد اما برخی بن‌بست‌ها عمری‌اند.
حالا تصور کنیم که شما حس می‌کنید چیزی برای نوشتن ندارید، آیا می‌توان آگاهانه پا در بن‌بست تازه‌یی گذاشت به قصد نوشتن؟
بله، هچل‌تراشی اصلن کار نویسنده‌ و متفکر جدی و سمج است. ما آثار برخی نویسندگان را دوست داریم چون حس می‌کنیم پا گذاشتن آن‌ها در برخی بن‌بست‌ها نوعی ایثار است. گاهی با تعجب و تحسین از محقق و نویسنده‌یی می‌گوییم که عمری را صرف مشاهده و تفکر و نگارش کرده تا گوشه‌‌ی نادیده‌یی از جهان را بشناساند، آن‌هم با کم‌ترین چشمداشت.
بن‌بست‌های خودتان را انتخاب کنید. قلبتان برای شرح و حل کدام مسئله می‌تپد؟

☐فکر کنم آلودگی هوا کسلم کرده. امروز مهی از آلودگی آشکارا جلوی چشم است. افسوس که ناگزیر (؟) به هر کثافتی عادت می‌کنیم.

☐وبینارهای امروز:
-جلسه‌ی ۸ نویسندگی خلاق ۵۸
-جلسه‌ی ۷ حرکت توسعه فردی
-جلسه‌ی بازخورد نویسندگی خلاق ۵۸
-لایو اینستاگرام: ساعت ۲۳

☐دنبال پیگیری یک برنامه‌ی خاص هستم در لایوها. شاید گفتن از پیوند تصمیم‌گیری و نوشتن بدک نباشد. یک وقتی از ساختن ۷ شخصیت گفتم: ۷ شخصیت با ۷ ویژگی شاخص متمایز بسازیم و در یادداشت‌های روزانه‌‌مان سعی کنیم نظر این ۷ نفر را به مسائل جاریِ زندگی‌مان بنویسیم. این ۷ نفر می‌توانند از میان افراد واقعی هم انتخاب شوند یا برخی ویژگی‌های اساسی آن‌ها را نمایندگی کنند. برای مثال ممکن است شما افرادی با مشخصات خیام و انیشتین و یونگ را بیاورید در گروه خودتان. اما فکر می‌کنم اجرایش برای هر کسی آسان نباشد. باید چند سالی در دنیای خواندن و نوشتن پرسه زده باشی تا هم اهمیت کار را بهتر درک کنی و هم توان اجرایش را داشته باشی.

☐و چه عمری تباه می‌کنیم برای اصلاح چیزهای اصلاح‌ناپذیر.

☐جوزف کمبل می‌گوید: «قهرمان ماجراجویی می‌کند تا آنچه را از دست رفته بازگرداند.»
تو هم در پی بازگرداندن چیزی هستی؟

☐دو صفحه‌ی مهم در سایت مدرسه داریم که دو-سه سال است فرصت نکرده‌ام به‌روز کنم. اینجا می‌نویسم تا بروم سراغشان:

نویسنده‌هایی که باید شناخت | بهترین نویسندگان ایران

فهرست کتاب‌های آموزش نویسندگی

☐اولین چاپ ترجمه‌ی فارسی شاهکار لارنس استرن، تریسترام شندی، در دو جلد پالتویی بود. از نسخه‌ی چاپی موجود در بازار امروز هم خیلی قشنگ‌تر  است هم خوش‌دست‌تر. دو سال پیش توی مغازه‌ی عباس جلد اول را خریدم. معمولن کتاب‌های ناقص را خیلی ارزان‌تر می‌فروشند، تا امروز که جلد دوم آن را هم اتفاقی توی کتابفروشی میلاد جستم. این یکی هم ناقص بود. بالاخره تریسترام شندی‌های من بهم رسیدند.

☐از ساعت ۷ یکسره مشغول کلاس‌های آنلاین بودم. بنویسم تا الان که ساعت یک و ده دقیقه‌ی نیمه‌شب است چه گذشت:
-ساعت ۸ تا ۸:۲۰ جلسه‌ی آخر دوره‌ی ۵۸ را برگزار کردم. خوشحالم که در انتهای کلاس‌ها نام‌ها برایم آشنا می‌شوند و عمق میابند. با هر کلاس چند دوست تازه به فهرست کسانی اضافه می‌شوند که با اشتیاق پیگیر نوشته‌هایشان هستم.
-بعد از این کلاس زدم بیرون تا کمی قدم بزنم و شارژ بشوم برای وبینار بعدی. جلوی تخمه‌فروشی دوست جوانی آمد و ابراز محبت کرد و گفت: «من دو ساله دنبال اینه مشکلم رو به شما بگم تا حلش کنید.» این وسط تخمه‌فروش بینوا فکر کرد لابد من از «مسئولین»‌ام حتمن. حین کارت‌کشیدن، یک جوری می‌خواست سر صحبت را باز کند، گفت «من هم بالاخره مشکلاتی دارم می‌شه به شما بگم.» خلاصه وضعیت مضحکی بود. دو کیلو و نیم تخمه‌ی کدوی بی‌نمک را گرفتم دستم و با دوست جوان و مشتاق راه افتادیم. گفت بچه‌ی نورآباد است. چند سال پیش اتفاقی توی اینستا با مدرسه نویسندگی آشنا شده. و بعد آن حس کرده با نوشتن وارد دنیای شیرینی شده که هیچ دلش نمی‌خواهد از آن دور بیفتد. گفتم بیاید بالا. کتاب خودم و کتاب «رها و ناهشیار می‌نویسم» را بهش هدیه دادم و رفت. جوان صاف و صادقی به نظر می‌رسید. منتظرم تا از نوشته‌هایش برایم بفرستد. بعد بلافاصله رفتم توی وبینار حرکت توسعه فردی.

-در وبینار امشب به کتاب «رهایی از کمرویی» از رابرت م. آنتونی پرداختم. از این گفتم که چطور یک روانشناس معتبر با شیوه‌یی علمی کتاب خودیاری برای عموم می‌نویسد. از شیوه‌یی برای توصیف مخاطبان هم صحبت کردم. اینکه اول مقاله یا کتاب چند شخصیت فرضی را با جزییاتی از زندگی آن‌ها مثال بزنیم تا خواننده متوجه شود با مسئله‌ی او دقیقن آشناییم.

-پس از آن جلسه‌ی بازخورد به نوشته‌های فراگیران دوره‌ی نویسندگی خلاق را برگزار کردم. برخی بچه‌ها آنقدر سرعت رشدشان سریع است که به حیرت می‌افتم. شنونده‌های خوب نویسنده‌های خوبی‌اند. آن‌ها که ریزترین نکات درس‌ها را درمی‌یابند غالبن بهتر از بقیه می‌نویسند.

-بعد قدری وسط سالن نشستم و موسیقی گوش کردم. یکی دو قطعه از علیرضا مشایخی. آهنگ‌هایش عجیب خیال‌انگیزند. ماهان هم روبه‌روم نشسته بود. کتابی از روبرتو بولانیو را ورق می‌زد. او هم از آهنگ‌ها خوشش آمد. کمی درباره‌ی موسیقی و تأثیر عجیب و فوری آن در فعال کردن تخیل گفتیم. بعد رفتم توی لایو ساعت ۱۱. یادش بخیر. زمانی چند ماه پشت سر هم هر شب رأس ۱۱ لایو هوا می‌کردم.

☐لایو را با خواندن پاره‌یی از کتاب خاطرات علیرضا مشایخی، همه‌ی آن سال‌های بی‌خاطره، شروع کردم. شیفته‌ی نام این کتابم. پاره‌هایی از آن را هم در کارگاه خودزندگی‌نامه‌نویسی می‌خوانم معمولن تا هم از راحتی نویسنده در نگارش بگویم و هم اینکه هنر اصلی او، یعنی موسیقی، چگونه بر استعاره‌هایش اثر گذاشته‌اند. در ادامه به پرسش‌ها پاسخ دادم. تا اینکه دیدم باز خیلی از سؤال‌های همیشگی مانند «کمالگرایی چه درمانی دارد؟» و «از کجا شروع کنم؟» و «با اهمال‌کاری چه کنم؟» و «با کمبود تمرکز چه کنیم؟» طرح شد. من همه‌ی این پرسش‌ها را یک‌ کاسه کردم و راهکارم را با نقل تجربه‌یی از خودم بیان کردم: باید یک جایی تمام بهانه‌های خسته‌کننده‌ات را رها کنی و از همان لحظه شروع کنی به نوشتن و دیگر تحت هیچ شرایطی متوقف نشوی. سال‌ها پیش در اوج استیصال و بی‌برنامگی یک کار ساده مرا نجات داد. رفتم از یکی از دکه‌‌ی میدان انقلاب یک بسته کاغذ کاهی خاکستری خریدم. آمدم توی دفتر و رفتم توی اتاق. به همکارانم گفتم وقتی توی اتاق هستم هیچ کاری با من نداشته باشید. نشستم و نوشتم و نوشتم و نوشتم. بد هم نوشتم. ترهات محض. مثلن یک بار از ماجرای خورده‌شدن پدرم توسط آدمخوارها نوشتم و دعوا بر سر یک تکه از استخوان‌هایش. قصار مصار هم در می‌کردم. اما همین کاغذسیاه‌کردن‌ها نجاتم داد. نمی‌توانی بایستی و راه را بیابی. باید راه بیفتی و راه باز کنی. نوشتن هر جمله، حتا ضعیف‌ترین و بی‌سروته‌ترین جمله‌ها، حرکتی رو به جلوست. جمله جمله جلو افتادن را باور کنیم.

☐تا دوازده دفتر بودم و مشغول خرده‌کاری. بعد بساطم را جمع کردم تا بیایم خانه و ادامه‌ی یادداشت روز را بنویسم. ماهان ماند تا کارش را به یک جایی برساند. فعال‌تر شدن ماهان و دانیال خوشحال‌کننده است. امیدوارم وقفه‌یی در خیز خوشایندشان نیفتد.

☐امروز کمی از دست رفت. نشد خبرنامه و فراخوان حرکت سوم را نهایی و هوا کنم. بماند برای اول وقت فردا. گاهی تأخیر بد نیست. برخی اید‌ه‌ها شب تا صبح خیس می‌خورند و بهتر می‌شوند.

☐ده دقیقه به دو است. بروم بخوابم. باید از فردا زودتر بخوابم. البته قبلش حتمن بیست سی صفحه‌یی کتاب می‌خوانم.

☐دو و ده دقیقه است و من مشعول ور رفتن با سطرهای بالا هستم. خودم را از برق بکشم.

☐عصبی‌ام. عصبانی‌ام. از درونم زهر می‌جوشد. بله، بلدم تخلیه‌اش کنم. کنترلش کنم. حالیا با راهکار کاری ندارم. دلم می‌خواهد پشت سر هم بگویم کلافه‌ام، عصبی‌ام، برافروخته‌ام. و باید امیدوار باشم تویی که مرا اینو‌ر و آنور می‌بینی برنگردی بگویی «چرا نوشته بودی عصبانی هستی؟»، «کاری از دست من برمیاید؟» و از این قبیل حرف‌ها. نه. این‌ها را می‌نویسم که همین‌جا بماند.

☐به نثر فکر می‌‌کنم، به اینکه جمله را به راه دیگری بکشانم. هر حرفی را هزارها بار می‌تواند زد، هر بار تازه، هر بار خاص، هر بار ناب. به شرط آن‌که جمله را ورز بدهی، جمله را دگرگون کنی، جمله را خوندار و جاندار کنی.

☐کماکان کلافه‌ام. می‌توان کلافه بود و شاد هم بود. می‌توان خسته بود و امیدوار هم بود. می‌توان سرخورده بود و سرحال هم بود. می‌توان. می‌توان؟ یک «می‌توانم» سمج درون من است، که هیچ چیز جلودارش نیست. دو آتشفشان دارم درونم که هر دو همزمان می‌جوشند، از یکی خشم و استیصال و اندوه می‌جوشد از دیگری امید و ایده و اشتیاق. آش درهم‌جوشی‌ست. پریروز توی کارگاه خودزندگی‌نامه‌نویسی گفتم خودتان را به چی تشبیه می‌کنید؟ هر کی یه چیز گفت. از کوه و دریا بگیر تا کاسه و بشقاب را در میان استعاره‌ها می‌دیدی. خب، الان خودم را به شهری کوچک تشبیه می‌کنم. شهری با دو آتشفشان در کنار هم. گاه این یکی بیشتر فوران می‌کند، گاه آن یکی. شهری که از سکونت در آن گریزی نیست، اما ناگزیری دلخواه است و اختیاری. فعلن استعاره‌بازی را بس کن. بعدن درباره‌ی مذابیات خویش بیشتر قلم می‌زنم.

☐از دریافت‌های تازه‌ام: تا در اتاقم بسته نباشد نمی‌توانم از برخی چیزها بنویسم.

☐دوست ندارم با خیالبافی به خودم امید بدهم. اما مگر آدم راهی جز این هم دارد؟ پس بگذار حرفم را اینطور اصلاح کنم. دوست دارم به خیالی به خودم امید بدهم که امتداد آن در واقعیت باشد. یعنی اگر الان خیالی بافتم و آرام شدم بلافاصله دست به کار شوم و کاری برای تحقق آن خیال در واقعیت انجام بدهم. حتا شده با تماسی تلفنی.

☐می‌خواهم زرپ و زرپ لایو در کنم. همیشه از انجامش لذت می‌برم. ضمن اینکه لایوهای گاه به گاه یادآور نوشتن به برخی دوستان هم هست. همین که لایوی شوقی دوباره برای نوشتن در یک نفر هم ایجاد کند کافی‌ست.

☐باید دست به کار شوم و خبرنامه‌ی این هفته را بنویسم و بفرستم. شما هم اگر می‌خواهید نامه‌ی الکترونیکی مرا دریافت کنید، بیایید اینجا.

☐نگاهی بیندازم به نظرات. شما هم همین پایین هر چی دوست داشتید می‌توانید بنویسید.

☐برای میثم نوشتم: لذت روزانه‌نویسی در مداومت است.

☐بهای یکرو و تکرو بودن را پرداختن. از ارزش‌های خود دست نکشیدن. در مسیر خود دوام آوردن.

☐پیوند به وبلاگ دوستان:

۱۰۰ روز نوشتن از زهرا دادآفرید 

☐لایویدم. معمولن این لایوهای یهویی را به قصد ده دقیقه حرف زدن می‌آغازیم، اما تعداد پرسش‌ها و برخورد مهرآمیز دوستان چنان گرمم می‌کند که پس از یک ساعت به خودم میایم. بحث‌های خوبی درگرفت که حتمن درباره‌ی برخی از آن‌ها اینجا هم می‌نویسم.
سیاهه‌ی برخی پرسش‌ها و دغدغه‌ها:
-من که از بسیار مبتدی هستم نوشتن را از کجا آغاز کنم؟
-مدتی از نوشتن دور شده‌ام و حس می‌کنم هیچ ایده یا انگیزه‌یی ندارم، چه کنم؟
-چطوری بین وسوسه‌ی نوشتن از یک عالمه‌ی ایده‌ی گوناگون که همزمان به ذهنم هجوم میاورند دست به انتخاب بزنم؟‌
-دیگر دوره‌ی نوشتاردرمانی برگزار نمی‌کنید؟
-آیا کلاس فیلم‌نامه‌نویسی هم دارید؟
-مدتی‌ست از نوشتن دورافتاده‌ام و حالا برای بازگشت احساس عذاب وجدان دارم و حس می‌کنم خیلی عقب‌ افتاده‌ام. چه باید کرد؟
-و…

☐شاید این یادداشت‌های روزانه را خطاب به یک فرد مشخص بنویسم. اینطوری شکل طرح برخی بحث‌ها برای خوانندگان اینجا جالب‌تر خواهد شد.

☐خب، وقت مصاحبه‌های تلفنی کلاس حضوری نویسندگی رسید. بروم کتابفروشی تا آنجا بقیه‌ی کارها را پیش ببرم.

☐ساعت یازده و بیست و چهار دقیقه است. هنوز دفترم. حتا لحظه‌یی فرصت نشد بیایم اینجا چیزکی بنویسم. فهرست‌وار بگویم چه گذشت:

-بعدِ مصاحبه‌ها کمی در کتابفروشی پرسه زدم و دو سه کتاب خوب پیدا کردم. از جمله‌ یک زندگی‌نامه‌ی قدیمی که نامه‌یی با دست‌خط خود نویسنده هم در میان آن است. برداشتم را بعد از مطالعه با شما در میان می‌گذارم.

-شش و نیم آمدم دفتر و جلسه‌ی بازخورد دوره‌ی سایت نویسنده را شروع کردم. معمولن نیم‌ساعت قبل از جلسه بخش بازخورد را شروع می‌کنم. بخش اول بازخوردها را، برای انجام یکی دو خرده‌کار، یک ربع زودتر تمام کردم.
در جلسه‌‌ی امروز از ساختن و یافتن قالب‌های ثابت و مناسب برای مقاله‌های سایت گفتم. کتاب «تدریس ترازمند» از غلامرضا خاکی را هم مثال زدم. پس از جلسه باز به بررسی مقالات بچه‌ها ادامه دادم. اما نزدیک هشت جلسه را متوقف کردم تا به جلسه‌ی بعدی برسم. قرار شد یک ربع به ده مجددن جلسه‌ی بازخورد داشته باشیم. تعداد مقاله‌ها زیاد است و دلم نمی‌خواهد سرسری رد شوم.
-از هشت تا هشت و سی خواسته‌ها و دغدغه‌های اعضای جدید دوره‌ی نویسندگی خلاق را خواندم و شنیدم. قبلن چنین جلسه‌یی نداشتیم. از این دوره اما پیش از آغاز دوره جلسه‌یی برای دغدغه‌سنجی خواهیم داشت.
-پس از جلسه‌ی بالا، بدون تکان خوردن از روی صندلی‌ام وبینار اهل نوشتن را شروع کردم. قرار شد از این به بعد سخنرانی من برای اهل نوشتن یکشنبه‌ها باشد. در جلسه‌ی اهل نوشتن با اشاره‌ به پاره‌یی از کتاب «چرا ذهن فراتر از ماده کار می‌کند؟» از دکتر دیوید آر. همیلتون از نوشتاردرمانی گفتم. بحث به اینجا رسید با نوشتن نه‌تنها به خودمان که به اطرافیانمان نیز کمک می‌کنیم، آن هم نه لزومن با انتشار نوشته‌هایمان. همین‌که در خلوت خود بنویسیم، احساسات و هیجان‌های سرکوب‌شده‌مان را بیان کنیم، سلامت روانمان و در نتیجه جسممان افزایش می‌یابد. در نتیجه با بهبود حال خودمان می‌توانیم اثر مثبتی هم بر احوال دوستان و خانواده بگذاریم. فایل صوتی وبینار را در کانال تلگرام اهل نوشتن بشنوید.
بعد از جلسه‌ی بالا بی‌درنگ رفتم توی جلسه‌ی حرکت توسعه‌‌ی فردی. از انتخاب گوشه‌یی خاص از توسعه‌‌ی فردی گفتم که می‌تواند استراتژی مناسب‌تری برای قلم‌زدن در این حوزه باشد. برای نمونه رفتم سراغ کتاب «گوش کردن اثربخش» از جان ای. کلاین و پاره‌یی از فصل اول آن را خواندم. نویسنده برای آنکه حر‌ف‌هایش فقط انتزاعی نباشد و  بر رغبت مطالعه بیفزاید، ماجرایی تعریف می‌کند که در آن بی‌دقتی در گوش سپردن سبب برخورد هواپیما با کوه می‌شود.
دریافت چنین پیام‌هایی در پایان وبینار خستگی‌ در کُن است: «واقعن خوشحالم که با این حرکت همراه شدم.»
-حرکت تازه‌یی هم در راه است که فراخوانش را همین هفته اعلام می‌کنم. سپس از نقشه‌ی خودم برای هر سه حرکت مدرسه نویسندگی خواهم گفت.
-پس از این جلسه چند لحظه‌یی با ماهان گپ زدم. گفت امروز یکی از طولانی‌ترین وبینارهایش را برگزار کرده و راضی بوده.
فرصت چندانی نداشتم، پس فوری رفتم توی جلسه‌ی پایانی.
-ادامه‌ی بازخورد به مقالات بچه‌های «سایت نویسنده» برخلاف تصورم تا یازده و دوازده دقیقه طول کشید. اما سرشار از لذت بود. رشد این بچه‌ها آن‌قدر سریع و دلگرم‌کننده است که از بیشتر وقت‌گذاشتن برای آن‌ها هیچ خسته نمی‌شوم. اغلب بچه‌ها تا لحظه‌ی آخر ماندند و با هم کیف کردیم از مرور نوشته‌های پاکیزه و خلاقشان.
بی‌نوا ماهان دیگر ناامید شد از بیرون آمدن من از اتاق و هفت‌ هشت دقیقه قبل از آخر جلسه رفت. ماهان ماه است.
در این ماراتن وبیناری جالب این بود که جلسه‌ به جلسه سطح انرژی‌ام بالاتر می‌رفت. قبل از شروع دویدن کم‌باد و کلافه بودم. (کم‌باد را در همان معنای لاستیکی‌اش ببینید.) اما حالا که چهار دقیقه به دوازه است تنظیم باد شده‌ام. و دلم می‌خواهد بیش از این‌ها بنویسم.

☐از بیت‌های همیشه‌حاضر در ذهنم:
ز دست دیده و دل هر دو فریاد/که هر چه دیده بیند دل کند یاد

همه چیز زیر سر چشم‌هاست. می‌خواستم امروز از این موضوع بیشتر بنویسم. نشد اما. بماند برای روزهای بعد.

☐راستی، سلطانک هم وبلاگکی به سیاق اینجا هوا کرده. ببینید: دانیال مرادی

☐ساعت از دوازده نیمه‌شب هم گذشت. بلند شوم بروم خانه. هزار تا کتاب هست که دلم می‌خواهد بخوانم. افسوس که باید تسلیم خواب شوم.

☐ساعت چهار روز شنبه است. دیرتر رسیدم دفتر. من اینجا بیشتر درباره‌ی لحظات حضورم در مدرسه نویسندگی می‌نویسم. ساعت‌های پس و پیش آن هم خالی از ماجرا نیست، اما مجال نوشتنش را ندارم معمولن.

☐درست یک هفته‌ی پیش بود که نوشتن در اینجا را شروع کردم. توی همین یک هفته عادتم شده. در طول روز مدام ذهنم پیش اینجاست تا بیایم و چیزکی بنویسم. از تبدیل عشق به عادت و تأثیر منفی آن بر عشق بسیار گفته‌اند، اما باید از تآثیر عشق‌افزای عادت هم گفت. برخی چیزها با عادت عاشقانه‌ می‌‌شوند، مثل همین نوشتن.

☐هم سیری از بهره‌وری می‌کاهد هم گرسنگی. این هم یکی دیگر از گرفتار‌های آدمیزاد.

☐واقعن جفای طبیعت و ایضن تمدن است که وقت زیادی از زمان اغلب ما صرف حمام و دستشویی و غذا و… می‌شود. چه کارهای مفیدتری که می‌‌شد به جای این کارها انجام داد. البته غذا خوردن به بهانه‌ی گپ‌وگفتی بسیار نیک است، آن‌هم البته نه هر روز در سه وعده.

☐بهمن فرسی معادل جالبی برای کاراکتر یا شخصیت داستانی ساخته:‌ «در بازی‌سازی [نمایشنامه‌نویسی] و داستان‌نویسی، بجای کاراکتر، واژه‌ی مرکب آدمنوشته، یا نوشتادم را به کار می‌برم. یعنی موجودی که در زهدان قلم زاده و پروده می‌شود.»
از «نوشتادم» که ترکیبی از نوشت+آدم است خوشم آمد. استفاده‌‌ از آن را با عنوان یادداشت امروز آغازیدم.

☐برایش نوشتم: «معطل دیگران موندن بزرگ‌ترین خیانتیه که آدم به زندگی خودش می‌کنه.»

☐یادداشت روزانه‌ی جالب فقط هنر نویسندگی نمی‌خواهد، شخصیت جالب می‌خواهد به اضافه‌ی هنر نویسندگی. یه وخ خدایی نکرده فکر نکنید جمله‌ی قبلی را صادر کردم تا زیرپوستی یا کاملن روپوستی خودم را تعریف کنم. نه، حرفم این است که فرمول گفته‌‌‌شده می‌تواند الهام‌بخش تغییر و بهبود باشد. یعنی در فهرست اهدافمان بنویسیم: «من می‌خواهم یادداشت‌های روزانه‌ی جالبی بنویسم.» این هدف وادارمان می‌کند اول از همه بکوشیم آدم جالب‌تری بشویم و در ثانی تلاش کنیم هنر نوشتن را بهتر بیاموزیم.
اما یک توضیح هم باید درباره‌ی این کلمه‌ی «جالب»‌ بدهم. چون گاهی به آدم لوده‌ هم ممکن است بگویند جالب. لغت‌نامه جالب را اینگونه تعریف می‌کند:‌ «کسی یا چیزی که موجب جلب علاقه یا توجه می‌شود؛ جلب‌کننده.»
پس باید پرسید جالب برای چی و کی؟
مثلن من دوست دارم چیزی که می‌نویسم برای این ۵۰ نفر جالب باشد. پس باید ببینم چه چیزی به چه شکلی می‌تواند توجه و علاقه‌ی آن‌ها را جلب کند، تا بکوشم شخصیتی بسازم و جوری بنویسیم که توجه جامعه‌ی هدفم را جلب کند.

☐پس از انجام بخش اول کارهای امروز، با ماهان رفتیم پیاده‌روی. حیف بود از هوای پاک امروز استفاده نکنیم. رفتیم سمت حسن آباد. این مسیر را دوست دارم چون توی کوچه‌ها و خیابان‌ها خانه‌های قدیمی بسیاری را می‌توان دید. البته مایه‌ی افسوس هم هست،‌ می‌بینی دیگر نشان چندانی از همان نیمچه‌ ذوق و سلیقه‌ی روزگار گذشته هم باقی نمانده.
اول سری به آرمین زدیم. آرمین سال‌هاست که در بازار موبایل مشغول است. آدم منصف و نازنینی‌ست. یک طناب ازش خریدم که گوشی را از گردنم آویزان کنم. بیشتر به خاطر پادکست‌هایی که از این به بعد می‌خواهم هنگام راه رفتن ضبط کنم.
بعد هم رفتیم گشتی در مغازه‌های حسن آباد زدیم. دنبال میز کوچکی بودم برای آن یکی گوشه‌ی اتاقم. بعضی وقت‌ها دلم می‌خواهد از این میز فاصله بگیرم. میز مناسب را یافتیم. بگذارید مثل نوشتآدمِ اصلی رمان «از شیطان آموخت و سوزاند» قیمت میزک را هم بگویم: ۶۵۰ تومن. «تومان» هم نمی‌نویسم. تومن بهتر در دهن می‌چرخد پس چه بهتر که همانطور هم نوشته شود. داشتم از رمان فرخنده آقایی می‌گفتم. داستان در قالب یادداشت‌های روزانه است و راوی عادت دارد ریزِ دریافت‌ها و پرداخت‌های روزانه‌اش را هم ته هر یادداشت بیاورد. من هم پس از خواندن کتاب مدتی در یادداشت‌های شخصی همین کار را می‌کردم. اما بعد بی‌خیال شدم. اینجا هم وسوسه شدم که چنین کنم. اما خب که چی؟ تنها ارزشش این خواهد بود که بعدها (آن‌ هم نه خیلی دورتر)‌ ببینی که باز هم همه‌ی قیمت‌ها صد برابر شده. راستی کدام ارزش؟ فقط به کار حسرت آیندگان خواهد آمد. حسرت وضعیت‌ نکبت‌زده‌ی پیشین در وضعیت نکبت‌زده‌تر پسین. باری، از کثافت اقتصاد اینجا هیچ خوش ندارم بنویسم.
البته هیچوقت به آینده بدبین نیستم. زمانی ته خیلی از یادداشت‌هایم می‌نوشتم:‌ «ما آیندگانیم.»
شاملو در واپسین سطرهای شعری می‌نویسد:‌
«… و من آن‌ روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم»

☐سریع برگشتیم تا من به وبینار اهل نوشتن برسم. وبینار را پشت همین میزک تازه‌وارد اجرا کردم. از امروز قرار است وبینارها ساعت ۸ شب شنبه تا چهارشنبه برگزار شود. فایل صوتی وبینار امروزم را می‌توانید در کانال تلگرام اهل نوشتن بشنوید. در این وبینار از ۳ مزیت مهم نوشتن در وبلاگ شخصی گفتم و چند چیز دیگر.

☐بعد هم بلافاصله آماده شدم برای وبینار حرکت توسعه‌‌ی فردی. اینبار از نوشته‌هایی با رنگ‌وبوی فلسفی و عرفانی گفتم. اشاره‌یی هم موضوع قبلی، یعنی سنجش روزها داشتم. قرار شد این هفته هر شب گزارشکی از ارزیابی روزهایمان بنویسم. من همین‌جا می‌نویسم.

☐در گام اول فهرست معیارهایم را کپی می‌کنم میاورم اینجا:

۱. کیفیت خواب شبانه (زود و به‌اندازه خوابیدن)

دیشب دیر خوابیدم. اما خوابم کافی بود و سرحال بودم. امشب سعی می‌کنم زودتر بخوابم. پیش از خواب موبایل را قطع می‌کنم و می‌گذارم بیرون اتاق.

۲. پیاده‌روی

با ماهان حدود دو ساعت راه رفتیم. تند هم رفتیم. حسابی سرحال شدم. همیشه بعد از پیاده‌روی در اجرای کلاس‌ها بهتر عمل می‌کنم. انگار ذهن و حنجره‌ام بیشتر باز می‌شود.

۳. حداقل ۱ ساعت نوشتن (پیوسته و بدون حواسپرتی)

نوشتم. اما متأسفانه اولین کار روزم نبود. چون مجبور شدم یکی دو کار مزخرف را بیرون دفتر انجام بدهم. از همه مهم‌تر اینکه باید حواسم باشد همیشه قبل از غذا خوردن روی نوشتن تمرکز کنم.

۴. نمایشنامه‌خوانی

این یکی ماند برای پیش از خواب، «قلم عمه‌خانم» از گوردون داویوت را برداشته‌ام برای خواندن.

۵. توسعه‌ی محتوای دوره‌ها

امروز روی محتوای دوره‌ی آنلاین نویسندگی خلاق کار کردم.

۶. انجام کاری تازه (متفاوت با تمام اقدامات گذشته‌ام)

فقط ایده‌پردازی کردم. به این نتیجه رسیدم که در همین فعالیت‌های فعلی‌ام نیاز به چند تغییر است تا  وضعیت تازه و مطلوب‌تری ایجاد شود.

۷. پرهیز از پرسه‌‌ی بیهوده در شبکه‌های اجتماعی

حواسم بود تا حد امکان در اینستا مینستا بیهوده نچرخم.

۸. قدردانی

صبح توی کافه، حین خوردن قهوه، یک لحظه چشمم افتاد به ابرها و خیره ماندم. قدردان آسمان پاک امروز بودم و حرکت تماشایی ابرها.

۹. پاسخ به پیام‌ها

به چند کامنت جواب دادم. اما کافی نبود.

۱۰. تغذیه‌ی سالم/نوشیدن آب به‌میزان کافی

آب کم نوشیدم. اما تا حد امکان از خوراکی‌های قندی پرهیز کردم. البته باید حواسم باشد برنج هم کم‌تر بخورم.

نمره‌ی من تا این لحظه: ۷

☐شام با مهدی می‌روم بیرون. الان است که برسد. وقتی رسیدم خانه باز هم در اینجا خواهم نوشت.

☐آمدم بنویسم چی خوردیم دیدم نه هیچ جوره قشنگ نمی‌شود. اینکه بنویسم فلان چیز را ریختم تو خندق بلا اصلن خوشایندم نیست، مگر اینکه‌ در گفتن از خوردن نکته‌یی باشد که امشب هیچ نکته‌یی نبود. توی رستوران چند لحظه‌یی گوش سپردم به ویولن‌نوازی نوازنده‌ی دوره‌گرد، بیش از چیزی که می‌خواست، چهره‌ی سیاه سوخته و لب‌های به‌هم فشره‌اش برایم جالب بود. طوری لبخند می‌زد که من برایش غمگین می‌شدم. من برای همه‌ی آدم‌ها غصه می‌خورم.

☐این یادداشت حمیدرضا ابک در فیس‌بوک، به دلم نشست، گفتم هم‌رسانی کنم:

«من عاشق لحظه‌هایی‌ام که آدم‌ها باور می‌کنند جهان جهنم نیست. همان اکنون‌های رمانتیک. همان مومنت‌های سانتی‌مانتال. همان «یه دیقه صبر کن الان میام»های لبخند برانگیز. همان «یعنی واقعا روت حساب کنم؟»هایی که چشم‌های مصمم‌ات پاسخی قاطع است برای او.
من عاشق لحظه‌هایی‌ام که زن میانسال غرغرو در سریال «بیر» باور می‌کند مدیر جوانش دنبال این نیست که حالش را بگیرد. عاشق لحظه‌هایی که باور می‌کنم تو تهش هر اتفاقی هم که بیفتد، هر گندی که بزنم، عصبانی می‌شوی اما هوایم را داری.
عاشق نلسون ماندلا وقتی بعد از ۳۷ سال از زندان بیرون آمد و همه منتظر بودند انتقام بگیرد و محکم و استوار ایستاد و گفت: «رهاش کن بره رفیق. بیا مملکتو بسازیم».
عاشق وقتی کسی با خجالت تمام خستگی‌هایش را می‌گذارد روی شانه‌هایت و قبلش می‌پرسد: «می‌شه سرم رو بذارم اینجا؟ اجازه هست؟».
من عاشق دختر سریال «برلین»م هنگام که می‌رود برای اخاذی از مردی که گمان می‌کند کلاه سرش گذاشته و می‌فهمد او بزرگترین ریسک زندگی‌اش را در این قمار کرده.
عاشق آن لحظه‌ای که حس می‌کردم می‌خواهم روزگار کسی را سیاه کنم و ناگهان فهمیده‌ام در آن موقعیت چاره‌ای نداشته است جز انجام کاری که کرده و ناگهان هم‌دلش می‌شوم.
عاشق آن لحظه‌ای که آدمی یک‌هو می‌فهمد کل بساط نمی‌ارزد به اینکه برنجانی دلی. لحظه‌‌ای که از زمین فاصله می‌گیری و آن بالاها احساس می‌کنی چقدر دوست داری آدم‌ها را؛ همان‌ها حتی که زخمی بر گرده‌ات زده‌اند.
این وسط تنها یک رنج عمیق باقی می‌ماند. اینکه یقین داری هیچ کدام از همان آدم‌های دوست‌داشتنی، هیچ کدام از همان‌هایی که عاشق خودشان و لحظه‌هایشانی حرفت را باور نمی‌کنند؛ به یقین باور نمی‌کنند. چرا که مهربانی سکه رایج این روزگار نیست؛ سلام بر اصحاب کهف.»

☐نشسته‌ام تخمه‌ی بی‌نمک کدو می‌خوردم و می‌نویسم و منتظرم «مادر غلام» از سفر برسد. داستان این لفظ «مادر غلام» هم برمی‌گردد به زمانی که من به شوخی به جای مادر گلم می‌گفتم مادر قلم، که کم کم قر خورد و فر خورد و شد مادر غلام. حالا مادر غلام که در گوشی من هم همینجوری ذخیره شده، مدام اعتراض می‌کند که نگو غلام، بگو مادر شاهنشاه. چشم مادر غلام.

☐کامنت‌های تازه‌ را جواب دادم. هر وقت فرصت کنم کامنت‌های آن یکی سایت را هم جواب بدهم، بار سنگینی از روی دوشم برمی‌دارم. خیلی وقت است که کلی پیام معطل مانده. خب. هر چند دلم می‌خواهد باز در اینجا بنویسم، اما بس است، بروم بخوانم و بخوابم.

☐خوب خوابیدم. یک امتیاز.

☐خوب خواندم. دو امتیاز.

☐همه چیز مطابق برنامه است. سه امتیاز. پس می‌روم مرحله‌ی بعدی:

☐ساعت یک و پانزده دقیقه است. دفترم. دانیال هم هست. سروقت آمدن دانیال را تحسین می‌کنم. با اینکه راهش دور است همیشه چند دقیقه زودتر می‌رسد. با اینکه مسئولیت رسمی هم در اینجا ندارد و از سر محبت و رفاقت برای کارها وقت می‌گذارد. برخی ویژگی‌ها هست که موفقیت آینده‌ی افراد را تضمین می‌‌کنم. خوش‌قولی دانیال از همین ویژگی‌هاست.

☐یک اسم جدید برای گربه‌‌ی سیاه‌سفید خانه ساختم: پانداناز. پاندا+ناز. چون دقیقن مثلن پاندا سیاه و سفید است. و بیش از هر موجودی نازنین.
البته با اینکه اسم رسمی‌اش را خواهرم گذاشته «هپی» من بیشتر به او «چوچیخ» می‌گویم که بیان کج‌وکوله‌ی همان «کوچک» است.

☐برای جلسه‌ی کلاس باید دو برابر حد نیاز مطلب آماده کرد. البته نباید اصرار کنی همه را بگویی. چون ممکن است به استرس بیفتی یا خیلی چیزها را سرسری بیان کنی. باید محتوای بیشتری داشته باشی تا به فراخور بحث و مشارکت بچه‌های کلاس دست به گزینش بزنی. تمام لذت تدریس برای من در همین فرایند انتخاب است.

☐ساعت پنج دقیقه به دوازده شب است. هنوز دفترم. ماهان هم هست. حسابی خیره شده به مانیتورش. من کیف می‌کنم از دیدن کسی که دست از کار نمی‌کشد.

بگذارید بگویم که خیلی حس خوبی دارم. با اینکه ده دوازده ساعت است تقریبن یکسره سرپا هستم پر از انرژی‌ام. کارگاه خودزندگی‌نامه‌نویسی همان‌طور که می‌خواستم پیش رفت. خوشحالم که بازخورد تک تک دوستان حاضر خوب بود و همگی با شوق و لبخند مدرسه نویسندگی را ترک کردند. کارگاه‌ تک‌جلسه‌یی فرصتی فراهم می‌کند تا بتوانم برخی دوستانی را که مدت‌ها در فضای آنلاین در کنارشان بوده‌ام ببینم. شاید رفت‌وآمد هفتگی به تهران برای دوستان شهرهای دورتر سخت باشد، اما این تک جلسه‌ی جمعه‌ها سبب می‌شود اگر علاقه‌مند باشند حداقل چند ماه یکبار دیداری حضوری هم داشته باشیم. داشتم از کارگاه امروز می‌گفتم. بله، شگفتی کارگاه بی‌اغراق و تعارف به خاطر باشندگان شگفت‌انگیز آن است. آدم‌هایی که سمت نوشتن میایند پیش‌ از هر چیز یک ویژگی بارز دارند و آن شوق و جدیت در یادگیری است. همین ویژگی سبب می‌شود معاشرت با آن‌ها را جذاب و آموزنده باشد.
با توجه به تجربه‌ی مثبت دو کارگاه اخیر با جدیت بیشتری به برگزاری کارگاه‌های جدید خودزندگی‌نویسی ادامه خواهیم داد.

☐پیشنهاد خواندن از میان نوشته‌های همراهان مدرسه نویسندگی:

اشتباهی در نوشتن که شاید شما هم فکر می‌کنید درست است

کاکتوس برای کسانی که کاکتوس دوست ندارند

☐تشنه‌ی خواندنم. برسم خانه، بپرم روی تخت و با کتابی از فرسی قدری سیراب شوم.

☐ساعت ده و ده دقیقه شب است. هنوز دفترم. ماندم تا بنویسم. از صبح سرپا بودم. لحظه‌یی فرصت نشد بیایم اینجا. اما شوق و اندیشه‌ی نوشتن در اینجا هر لحظه باهام بود. از فردا هر طور شده به محض ورود به دفتر سنگ بنای یادداشت روز را می‌گذارم که نماند برای عصر و شب.
یک هفته به پایان رسید. شتابناک گذشت اما با لذت. مهم‌ترین و بهترین بخش این هفته برایم نوشتن در همین‌جا بود. بازخوردهای خوبی هم در همین چند روز گرفتم با اینکه هنوز چندان اعلام نکرده‌ام که اینجا می‌نویسم. خب، گزارش مختصری از امروز بنویسم:

-اولین کلاسم جلسه‌ی دوم کلاس حضوری نویسندگی بود. تقریبن نیم ساعت زودتر شروع و نیم ساعت دیرتر هم تمام کردیم. اعضای کلاس فوق‌العاده‌اند. شنونده‌های خوبی‌اند و پرسش‌های به‌جا و هوشمندانه‌یی طرح می‌کنند که سبب گسترش بحث می‌شود. امروز از تفاوت زبان سنتی و مدرن گفتم و تفاوت داستان زبان‌ابزار و زبان‌گوهر. بخش‌‌هایی از چند کتاب را هم مثال زدم از جمله‌ «همسایه‌ها» از احمد محمود. یکی از جذاب‌ترین شروع‌ها را دارد در میان رمان‌های شاخص فارسی. نثر محمود جاندار و محکم است.
-بلافاصله پس از کلاس جلسه‌ی کوچکی با یکی از بچه‌های دوره‌های قدیمی‌تر داشتم. کتاب چاپ شده‌اش را برایم آورده بود. به او پیشنهاد کردم نوشتن در حوزه‌ی موردعلاقه‌اش، کوچینگ، را جدی‌تر بگیرد. برود ببیند توی وب فارسی چه مطالبی در این زمینه هست و سعی کند بهتر از آن را در سایت خودش بنویسد. گفتم داشتن رسانه‌ی قدرتمند به او این امکان را می‌دهد تا در مذاکرات آتی‌اش برای انجام پروژه‌ی مشترک با سایر کوچ‌ها امتیاز قابل توجهی داشته باشد، وگرنه مجبور است به نازل‌ترین سهم از قرارداد تن بدهد.
-بی‌درنگ رفتم و دوره‌ی پیشرفته‌ی حضوری را شروع کردم. با کار بلندمدت با بچه‌ها نتایج به‌مراتب بهتری می‌گیریم. انگار چند ماهی لازم است تا زبان مشترکی شکل بگیرد تا پس از آن بتوان آموزش را به لایه‌های عمیق‌تر برد. فرقی هم نمی‌کند کلاس حضوری باشد یا آنلاین. در این کلاس از طرح داستان حرف زدیم. هر کدام از بچه‌ها بداهه دو-سه طرح ساختند و گفتند و نقد کردیم. اندکی از درباره‌ی نوشتن در فضای آنلاین و مزایا و شیوه‌های آن گفتم. این کلاس هم نیم ساعتی طولانی‌تر شد.
-بعد سریع آماده شدم برای وبینار آنلاین حرکت توسعه‌ی فردی. دوباره از معیارهای سنجش روز گفتم. و اینبار پیشنهاد دادم تا همگی مقاله‌یی درباره‌ی معیارهایمان بنویسیم. بحث درباره‌ی ارزیابی روز با معیارهای مشخص همیشه برای بچه‌‌ها جذاب است. من هم هنگام بیانش پر از هیجانم. انگار این معیارها آدم را دوباره به خودش میاورند و والاترین ارزش‌هایش را یادآوری می‌کنند.
بعد از آپلود فایل صوتی جلسه به دانیال گفتم گرسنه‌ام و او هم بود و روانه‌ شدیم. اول خواستیم در نیکوصفت چیزی بزنیم. چیزی که ما می‌خواستیم نداشت. رفتیم روبه‌روش رستوران شمالی. دانیال کوبیده زد و من باقالاقاتق. بعد از کمی قدم زدن برگشتیم دفتر. دانیال رفت و من ماندم تا بنویسم. کمی خوابم گرفته بود. اما گرم نوشتن که شدم انگار تمام خستگی‌ها رفت.

☐پس نباید منتظر شوی خستگی‌ات در برود تا بنویسی. بنویس تا خستگی در کنی.

☐یک چیزی هم درباره‌ی این لفظ «بچه‌ها» بگویم: همیشه به اینکه چه کلمه‌‌یی برای گفتن از اعضای دور‌ه‌ها مناسب‌تر است فکر می‌کنم. چیزهای مختلفی را هم به کار می‌برم که برخی بیشتر برای جلوگیری از تکرار است. یک سیاهه‌ی از همه‌ی این واژه‌ها را ببینیم:
-باشندگان
-اعضا
-شرکت‌کنندگان
-دانشجوها
-هنرجوها
-بچه‌ها
-دوستان
اما «شاگردانم» را هرگز از من نخواهید شنید که اصلن خوش ندارم دیگران را شاگرد بدانم. آن‌ها اگر چنین بگویند از سر لطف است و اعتراضی هم ندارم، اما حس می‌کنم در شاگرد خواندن دیگران نوعی از بالا نگاه کردن هست که در مرام من نیست.
از «رفقا» هم خوشم نمیاید، گرچه این را بیشتر شومن‌های اینستایی در کلیپ‌های مثلن آموزشی‌شان به زبان می‌آورند. البته به شوخی در گروه همکاران گاه‌گاه از «رفخا» استفاده می‌کنم. اما برگردیم به «بچه‌ها». سر این یکی هم تردید دارم. مثلن آدم خجالت می‌کشد برخی دوستان جاسنگین و سالدار کلاس‌ها را هم قاطی بچه‌ها کند. پس چرا می‌گویم؟ حس می‌کنم در آن سادگی و محبتی هست که شاید برای دوستان جاسنگین و سالدار هم چندان ناخوشایند نباشد.

☐قرار شد لابه‌لای این یادداشت‌ها به نوشته‌های تازه‌ی دوستان هم لینک بدهم. این هم سری اول:

نوشتاردرمانی با این سه خرده‌عادت آغاز می‌شود

نوشتن با گره‌ شروع می‌شود

با روزهایی که ایده‌ای برای نوشتن نداریم چه باید بکنیم؟

☐خب، دفتردستکم را جمع کنم و بروم خانه مثل اسب کتاب بخوانم و بخوابم. فردا کارگاه خودزندگی‌نامه‌نویسی داریم.

☐این هم از سخنبافه‌ی پنجشنبه.

☐صبح برج زهرمار بودم. ته تا سر گیشا را با نشخوار ذهنی پیمودم. اما همین‌که اسپرسوی صددرصد روبوستا را انداختم بالا اوضاع دگرگون شد. ننگ بر آدمیزاد که با یک فنجان قهوه، فوری حالش عوض می‌شود، شاید هم باید گفت درود بر جد و آباد آدمی که ذره‌یی قهوه می‌تواند دگرگونش کند. اما نه، اغراق نکنم. اصل قضیه برمی‌گردد به کتاب. خوراک ذهنی است که چاشنی خوراک جسم می‌شود و خوبت می‌کند. چون همزمان با قهوه‌نوشی کتاب می‌خواندم ذهنم افتاد روی یک ریل دیگر.

☐حس می‌کنم دیگر از این یادداشت‌ها دور نمیفتم. هیچوقت. مگر شرایط بدجور جنگی شود. بعد سال‌ها زمین‌خوردن و بلند شدن در پستی‌بلندی‌های نوشتن و محتوا دستم آمده چه کاری تداوم میابد و چه کاری نه. امیدوارم این نوشتن‌ها مشوق دوستان خوش ذوق من هم باشد تا دفترچه یادداشت آنلاین خودشان را هوا کنند.

☐از وقتی تدریس برایم جدی شد،‌ برخی کارها را صرفن برای این جدی و بی‌وقفه انجام دادم تا انگیزه‌ی باشندگانِ جدی دوره‌ها حفظ شود. بارها و بارها دوستانی نوشته‌اند و گفته‌اند که مدتی از نوشتن دور افتاده‌اند اما همین‌که برگشته‌اند و دیده‌اند چراغ مدرسه نویسندگی هنوز روشن است دوباره چسبیده‌اند به نوشتن. این از چیزهایی‌ست که به کارم معنا می‌دهد.
آیا همیشه در فهرست کارهای روزانه‌ات حداقل یکی دو تا کار هست که برای روشن نگه‌داشتن چراغ حرکتی باشد؟‌

☐امروز هم با بروبچه‌های جدی‌تر مدرسه نویسندگی جلسه داریم. در این جلسات برخی کارها را هماهنگ می‌کنیم و از آن مهم‌تر تمرین سخنرانی داریم. از بچه‌ها خواسته‌ام که هر کدام هر بار ۷ دقیقه درباره‌ی موضوعی خاص سخنرانی کنند. بعد سخنرانی‌شان را تحلیل می‌کنم و نکاتی می‌گویم. جالب اینکه در همین مدت محدود بچه‌ها رشد کرده‌اند.

☐شوق برگزاری دومین کارگاه خودزندگی‌نامه‌نویسی را دارم. همین جمعه است. برای سومین و چهارمین کارگاه هم امروز باید اطلاع‌رسانی کنیم.

☐مقاله‌ی امروز پگاه جهانگیرنژاد در وبگاه مدرسه نویسندگی: چگونه نوشتن یک متن را به پایان برسانیم؟

☐ماجرا تو دفتر یه مجله‌ی محلی کم‌تیراژ می‌گذره. مجله‌ی «زارع شیکاگو» که کلن درباره‌ی کشاورزیه و سه تا کارمند هم بیشتر نداره. یکی که مدیر مجله‌ست، سالدار و خسته از سال‌ها کار، یه خانم منشی و یه مرد جوون که مجله‌ها رو اینور اونور می‌بره. تا اینکه مدیر مجله تصمیم می‌گیره یه نفرو به عنوان سردبیر استخدام کنه تا یه مقدار استراحت کنه. اولش یه مرد جوون و باسواد میاد برای کار، اما تا یه کم از محتوای مجله انتقاد می‌کنه مدیر مجله ناراحت می‌شه و می‌زنه تو برجک طرف. طرف اما بیکاره و بی‌پول و تن می‌ده به اینکه نظافتچی مجله بشه. تا اینکه سروکله‌ی یه آدم زبون‌باز پیدا می‌شه. توی حرفایی که با نظافتچی می‌زنه متوجه می‌شیم هیچ نوع سابقه‌ی مطبوعاتی هم نداره، اما یه جوری مخ مدیر مجله رو می‌زنه که فوری می‌شه سردبیر جدید. مدیر مجله همه چیزو می‌سپره بهش و می‌ره مسافرت. سردبیر جدید دست به کار می‌شه و فوری یه شماره‌ی جدید از مجله رو منتشر می‌کنه. نتیجه حیرت‌انگیزه. هزاران هزاران نسخه از مجله فروش می‌ره و همینجور درخواست اشتراکه که از درودیوار سرازیر می‌شه. خلاصه سردبیره کلی به خودش می‌نازه و حتا از منشی دفتر هم خواستگاری می‌کنه. تا اینکه سروکله‌ی یکی از مشترک‌های قدیمی مجله پیدا می‌شه. طرف می‌گه یعنی چی که نوشتید «هرگز نباید شلغم را از درخت کند… بهتر است کودکی را روی درخت شلغم فرستاد تا درخت را تکان بدهد.» متوجه می‌شیم سردبیر جدید، مجله رو پر کرده از یک سری اطلاعات عجیب‌وغریب درباره‌ی کشاورزی. حتا یه دیوونه هم پا می‌شه میاد دفتر مجله و می‌گه شما با نوشتن جمله‌هایی مثل «سیب‌زمینی ترشی پرنده‌ی زیبایی‌ست ولی تربیتش کوشش فراوان می‌برد.» باعث شدید مغز من درست کار کنه و بفهمم برخلاف نظر بقیه، خل نیستم. در نهایت مدیر مجله از سفر برمی‌گرده و سردبیر رو بازخواست می‌کنه و می‌گه: «…شما به خوانندگان توصیه کرده‌اید به رام کردن و تربیت کرگدن بپردازند و نوشته‌اید که چون این حیوانات پوست کلفت بازی را دوست دارند و موش‌های صحرایی را می‌گیرند، این کار پرنفع خواهد بود». سردبیر جواب می‌ده: «روزنامه‌ی مخصوص احمق‌ها خواننده زیاد دارد و هر قدر احمقانه‌تر باشد خوانندگان بیشتری خواهد داشت. اگر کسی بخواهد در نوشتن روزنامه عقل سلیم و هوش و حسن سلیقه و نکته‌سنجی به کار برد ورشکستگی عاجل نصیبش خواهد شد. یک خرده به اطراف خودتان نگاه کنید. ببینید روزنامه‌نویس‌ها چه می‌کنند؟ جز این است که با کمال وقاحت، ابلهی و لئامت و تمام غرایز پست و صفات بد بشری را مورد استفاده قرار می‌دهند؟ پرسش‌نامه‌های ابلهانه درج می‌‌کنند، مسابقه‌های احمقانه می‌گذارند. داستان‌های ناشیانه و بی‌موضوع می‌نویسند. سر موفقیتشان هم در همین است…». و بعد اخراج می‌شه و تمام.
متن بالا خلاصه‌ی نمایشنامه‌ی کوتاهیه به اسم «زارع شیکاگو». نمایشنامه رو گابریل تیموری بر اساس یکی از داستان‌های مارک تواین نوشته. ترجمه هم از کریم کشاورزه. همه‌ی خلاصه‌هایی که از نمایشنامه‌ها می‌نویسم رو اینجا بخونید.

☐ساعت نه و نیم است. اصلن نشد طی چند ساعت گذشته بنویسم. اول که مشغول جلسه با بچه‌ها شدم. امروز اجراها به مراتب بهتر از قبل بود. دارم به برخی ایده‌آل‌هایم درباره‌ی «گروه خلاق» نزدیک می‌شوم. البته راه بسیار بسیار است. امروز مرتضی عباسی هم مهمانمان بود و کمی درباره‌ی چاپ سنگی صحبت کرد.

☐جلسه‌ی دوم دوره‌ی پیشرفته‌ی «سایت نویسنده» ۲ ساعت طول کشید. اصرار داشتم به همه‌ی نوشته‌ها بازخورد بدهم. رشد اغلب بچه‌ها دلگرم‌کننده و قابل توجه است. اغلب شرکت‌کنندگان دوره‌ی اول در این دوره هم هستند. اهمیت نوشتن در وب را به‌خوبی می‌دانند، همین درک پله‌ی محکمی برای رشد فردی و اجتماعی آن‌هاست. به‌تدریج به برخی نوشته‌ها همین‌جا لینک خواهم داد.

☐با مرتضی عباسی آمده‌ایم خیابان ایرانشهر کافه. به مرتضی می‌گویم ایرانشهر را دوست دارم، خیابان باشخصیتی‌ست، زمانی خانه‌ی دهخدا اینجا بود، تختی هم در هتل همین خیابان خودش را کشته. خلاصه از حرف‌های خودم دستگیرم می‌شود که خیابان شخصیت یعنی خیابان پُشت‌دار، خیابانی با آدم‌ها و قصه‌های خاص. بی خیال. انشا ننویسم.

☐این سطرها را با تبلت می‌نویسم. بیشتر عادت دارم با لپ‌تاپ تایپ کنم. اما تبلت هم بدک نیست، از گوشی بهتر است. ولی هیچی نیروی نوشتن تایپ با هر دو دست را ندارد.

☐از مرتضی می‌پرسم مفهوم «عشق» از چه سنی در ذهنت عمق یافت؟ می‌گوید دوران دبیرستان، با اولین حکایت مثنوی. ازش می‌خواهم حکایت را خودش برایم تعریف کند. با آوردن بیت‌هایی که یادش مانده کل ماجرا را می‌گوید. قصه از لحظه جدایم می‌کند. قصه‌ی خوب هرگز تکراری نمی‌شود. و طبق معمول یاد کتاب‌های خوبی که نخوانده‌ام میفتم. همین فردا باید خواندن کتابی از عبدالرحمن فرامرزی را شروع کنم. کتابی‌ست درباره‌ی عشاق معروف ادبیات کهن.

☐در جلسه‌ی «با من بنویس» هستم. از این گفتم که هر لحظه جمله‌یی دارد که می‌توان آن را کشف کرد و نوشتن. مثلن در همین لحظه این متن را می‌خوانید یک لحظه مکث کنید. همین ثانیه‌ها به شما چه جمله‌یی می‌دهند؟ ممکن است بنویسید: «در حال خواندن مطلبی از فلانی هستم…» اما نه، لزومن قرار نیست جمله‌ی هر لحظه دلالت بر وضع عینی آن لحظه داشته باشد، شاید چیزی از این جنس بنویسید: «به درختی فکر می‌کنم که دلش می‌‌خواهد موهایش را رنگ کند.» نوشتن جمله‌ی هر لحظه قاب کردن آن لحظه است، حفظ لحظه است.

☐اول صبح به روزهایی فکر می‌کردم که معلمی تازه می‌یابیم. چنین روزهایی را باید در تقویم‌ ثبت‌ کرد. ممکن است کسی را سال‌ها بشناسی، در کلاسش بنشینی، حتا باهاش معاشرت نزدیک داشته باشی، اما فقط در یک روز خاص است که تصمیم می‌گیری آن فرد را به فهرست معلم‌هایت بیفزایی. این فهرست محدود است، و قرار نیست صرفن افرادی که برچسب معلم یا استاد را بر خود دارند در آن حاضر باشند. گاهی سال‌ها شناخت لازم است تا به قطع کسی را معلم خود بدانی. و شاید گاه‌گاه کسانی را هم فهرستت اخراج کنی، که این هم مشخصه‌ی از پویایی فهرست دارد.
باری، از شیرین‌ترین روز‌هاست روز یافتن معلمی تازه.

☐روی پُل هوایی «تن به تباهی ندادن» میاید توی ذهنم. قبلن هم بارها بهش فکر کرده‌ام. به این‌که این‌جا و اکنون شاید بیش از هر جا و زمانه‌یی باید در برابر تباهی بایستیم. تن به تباهی ندادن یعنی:
-رَستَن از بند باورهای کهنه
-پرسش‌گری و به چالش کشیدن همه چیز با نیرومندترین واژه: «چرا؟»
-شهامت گفتن «نه»های بیشمار، نخست به خود و سپس به دیگران

☐ساعت یک است. تازه رسیدم دفتر. کتاب «۲۹ راپرت»‌ عنایت را تحویل کردم. قدری می‌خوانم. برمی‌گردم.
ناصر پاکدامن درباره‌ی عنایت نوشته: «عنایت» دوام و تداوم «دگر» بود:‌ آنچه قالبهای مرسوم و متداول را به خود نمی‌گرفت. دگر بود. دگر دید. دگر ماند و دگر زیست.» و نوشته: «یادش بیدار». چه قشنگ. از امروز میاورمش در کلامم. تکرار کنم یادم بماند: یادش بیدار… یادش بیدار… یادش بیدار…

☐از ساعت‌های غیابم در دفتر کم‌تر می‌نویسم اینجا. برخی‌ش بسیار شخصی‌ست و ضرورتی ندارد گفتنش. برخی‌ش هم یاد می‌رود. باید در یادداشت‌برداری در لحظه چابک‌تر عمل کنم.

کلمه‌برداری:
-همکاری و همگاهی
-سخنگاه
-نوبت‌نما
-فاصله‌های جانگیر
-می‌برازد
-تداعی‌گر

☐چند جمله از «حدیث نفس»‌ محمود عنایت در کتاب «۲۹ راپرت»:

«کار خودم را با تقلید از جلال آل‌احمد شروع کردم. به خیال خودم! یادم می‌آید وقتی جلال آل‌احمد از سفر برگشت، بر اولین مقالاتم، در حاشیه‌ی هر کدام نظراتش را نوشت و به من داد. برایم نوعی سرمشق بود. و این در کارم بسیار مؤثر واقع شد.»
«طنز زبانش بی‌پرده نیست. زبان بی‌پرده تبدیل به فحش می‌شود. چیزی که با دشنام و هرزه‌گویی توأم شود طنز نیست.»
عنایت از این افراد هم به عنوان کسانی یاد می‌کند که «در فارسی‌نویسی و قدرت قلم سرمش بودند»:
-عبدالرحمن فرامرزی
-مجتبی مینوی
-ابولقاسم پاینده
-سیدمحمد فرزان
-عباس اقبال آشتیانی
-پرویز ناتل خانلری
-احسان طبری
-حمید عنایت

☐یک نگرش می‌گوید نوشتن را بگذار در شمار کارهای روزمره. یعنی همان‌طور که رفتن به حمام و دستشویی را خودکار و دائم انجام می‌دهی، قلم را بردار و بنویس. نگرش دیگر نگرش پیشین را دؤن شأن نویسنده می‌داند، و توصیه می‌‌کند فقط وقتی باید نوشت که چیزی برای نوشتن داشته باشیم. هر نویسنده‌یی بسته به پیشینه‌ی خود نگرشی دارد، که من خیال می‌کنم تغییر آن چندان دشوار نیست.

☐این هم از بیت‌هایی‌ست که از خاطر زدوده نمی‌‌شود:

ای بی‌خبر از ساختن و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی
-مولانا

البته بیت مشابهی را هم به ابوسعید ابولخیر نسبت می‌دهند:
ای بی‌خبر از سوخته و سوختنی
عشق آمدنی بود نه آموختنی

☐رفتم کتابفروشی. دو ساعتی پرسه زدم. با ۱۴ کتاب کهنه‌ی نو برگشتم. عنوان یکی‌ش خیلی جالب است: «شاعری که قورباغه‌‌شناس شد». بعد از اینکه خواندم خلاصه‌اش را می‌گذارم توی سایتم.

☐توی کتابفروشی‌هایی که من می‌روم بیشتر کتابفروش می‌بینی تا مشتری عادی. غالبن در اینستاگرام و تلگرام کتاب می‌فروشند و میایند توی کهنه‌فروشی تا کتاب نایاب و کمیاب شکار کنند.
اگر حوصله کردم از مشاهداتم در کتابفروشی بیشتر خواهم نوشت.

☐دانیال هم امروز اینجاست. برای برگزاری وبینارش آمده. سه‌شنبه‌ها ساعت شش دانیال از شعرنویسی می‌گوید برای اهل نوشتن.

☐گاهی لابه‌لای کتاب‌های قدیمی دفتر و دفترچه‌های کهنه هم پیدا می‌کنم. خالی‌هاشان را می‌خرم. نوشتن روی کاغذهای زرد و کهنه حس متفاوتی دارد. انگار چیزهای تازه‌یی هم که می‌نویسی فوری رنگ نوستالژی می‌گیرند.

☐یادم رفته بود که امروز باید وبینار «مدرس آزاد»‌ را برگزار کنم. البته محتوایش از قبل آماده است.
خب بگذارید خلاصه‌یی از مطالب را برایتان بگویم:
مدرس آزاد کیست؟
مدرس که بیرون از نهادهای رسمی فعالیت می‌کند. آموزش‌های او چنان مفید و مؤثر است که مخاطبانش خود را بی‌نیاز از دریافت مدرک و گواهی می‌دانند،‌ زیرا دانش و مهارتی که به دست آورده‌اند دستاورد چشم‌گیرتری به نسبت مدارک رایج است.
ترویج+تدریس
با وجود فضای مجازی، ضروری‌ست که علاوه بر تدریس، توجهی جدی به ترویج داشته باشیم.
برای مثال،‌ یعنی تو پیش از آنکه مدرس فن بیان بشوی باید مروج فن بیان باشی.
چرا نیازمند ترویج هستیم؟
۱. افزایش رقابت: اینترنت سبب شده در تمام حوزه‌های آموزشیِ مهم و پرمخاطب مدرسان بیشماری فعالیت کنند. با فعالیت‌های ترویجی شانس بیشتری برای دیده‌شدن در میان انبوه فعالان میابیم.
۲. ترویجْ دایره‌ی مخاطبان ما را گسترس می‌دهد. در نتیجه مجبور نمی‌شویم مانند مدرسان سنتی ماهیِ برکه‌های کوچک باشیم.
۳. ترویج می‌تواند روی کل بازار ما تأثیر بگذارد که بی‌شک سهمی از آن هم نصیب ما خواهد شد. شما دوست دارید مدرس حوزه‌یی مهجور باشید یا قلمرویی که پویا و پرمخاطب است؟
۴. به واسطه‌ی ترویج به‌تدریج وجهه‌ی رهبری فکری را در حوزه‌ی تخصصی‌مان خواهیم یافت.
۵. ترویج سبب می‌شود مخاطبان اختصاصی خودمان را بدون وابستگی به افراد و نهادهای دیگر بیابیم. در نتیجه فرصتی فراهم می‌کند تا ما هم یک «مدرس آزاد» باشیم.
چگونه ترویج را شروع کنیم؟
۱. کلیدواژه‌های موضوعتان را گردآوری کنید
۲. با معرفی کتاب شروع کنید
۳. با اهل فن مصاحبه کنید
۴. رویدادهای تخصصی برگزار کنید
۵. کتاب الکترونیکی رایگان منتشر کنید
۶. در یوتیوب ویدیوی آموزشی منتشر کنید
۷. از اجرای زنده استقبال کنید
۸. گرافیک خوبی داشته باشید
۹. مدل‌ها و دسته‌بندی‌های تازه بسازید
۱۰. یک دوره را مدام تکرار کنید

☐خب، خلاصه بگویم چه شد در چند ساعت گذشته:
-بعد از وبینار دانیال رفتیم قدری قدم زدیم. یک مجموعه داستان از فلانری اوکانر هم گرفتم. اوکانر را باید جدی‌تر بخوانم.
شدیدن نیاز داشتم قدم بزنم تا ذهنم تازه شود. تأثیرش مثبتش را هنگام اجرای وبینار حرکت توسعه‌‌ی فردی دیدم.
-ساعت هفت وبینار توسعه‌‌ی فردی با اشاره‌یی به این مطلب برگزار شد: ارزیابی روز با ۱۰ معیار مشخص
از مرور این مطلب همیشه لذت می‌‌برم. بعد از وبینار معیارهایم را قدری به‌روز کردم.
-دلم می‌خواست تا شروع وبینار مدرس آزاد باز بروم پیاده‌روی، اما فرصت نشد. چند تا کار کوچک انجام دادم.
-وبینار مدرس آزاد با موفقیت برگزار شد. وقتی قبل از وبینار کل مطالب را یکبار برای خودم می‌نویسم در اجرا تسلط بهتری دارم.
بازخوردها هم شیرین بود. یکی از بازخوردها در انتهای وبینار:‌ «چه عالی صحبت می‌کنید.»
شنیدنش شیرین بود. چون برایم مهم است. دوست دارم برای مخاطبی که ارزشمندترین منبعش -یعنی عمر و زمانش- را صرف وبینار کرده، با نهایت توانم صحبت کنم. بنابراین اگر مخاطبی اینگونه احساسش را بیان کند حس می‌کنم قدری به هدف نزدیک شده‌ام.
فایل صوتی وبینار را می‌توانید در از صفحه‌ی فراخوان آن دانلود کنید.
-بعد وبینار کمی با ماهان و دانیال گپ زدم. همه امروز اجرا داشتیم.
-بعد رفتم بیرون. کمی قدم زدم. یک پرو شیر هم گرفتم و راه‌رفتنی مزه مزه کردم. نیاز داشتم قدری راه بروم تا بتوانم این سطرها را بنویسم.

☐امشب دیگر واقعن تصمیم گرفته بودم زودتر بروم و زودتر بخوابم. ولی باز هم نفهمیدم چی شد که ۱۰ شد. و باز دلم می‌خواهد کار کنم.

☐امروز سروسامانی هم به تصاویر وبلاگ مدرسه نویسندگی دادیم. گرافیک خوب همیشه انگیزه‌ام برای کارهای بعدی را بیشتر می‌کند.

☐ساعت ده و سی پنج دقیقه است. بله. حتا قدری هم بیشتر از شب‌های قبل ماندم. چند تا کتاب بردارم و روانه شوم.

☐آب هم کماکان در بیشتر اوقات روز قطع است. فردا یک تانکر و پمپ تازه نصب می‌کنیم.

☐حس می‌کنم یک چیزی هست که باید می‌نوشتم اما ننوشتم. این هم از مرض‌های خاص نویسندگی‌ست.

 

☐نزدیک چهار است. سه رسیدم دفتر. بیرون بودم. نشد نوشتن یادداشت را سریع‌تر شروع کنم. پیش از اینکه بیایم هشتاد درصد یک نمایشنامه را خواندم. درباره‌ی آن همین پایین خواهم نوشت. وقتی رسیدم ماهان گفت آب وصل شده، چند لحظه‌یی هم وصل بود، اما باز قطع شد. گویا آب برخی مناطق تهران دچار مشکل شده. آب به طبقات سوم و چهارم و بالاتر نمی‌رسد. بی‌خیال آب.

☐ فکر می‌کردم محمود عنایت فقط دو اثر تألیفی دارد. «راپرت‌ها»‌ و «محاکمه‌ی استثنایی» که مجموعه‌ مقالات او در سال‌های پیش از انقلابند. اما پریشب در کانال تلگرام «باشگاه ادبیات» کتاب دیگری از عنایت دیدم که مجموعه مقالات او در سال‌ها پس از انقلاب است. کتاب پس از درگذشت عنایت و به همت دوستان او در پاریس چاپ شده. نمی‌توانم به نسخه‌ی الکترونیک آثار نویسنده‌هایی که دوست دارم بسنده کنم. دادم کتاب را برایم چاپ کنند. یک ساعت دیگر می‌رسد دستم. نثر عنایت را دوست دارم چون:
-فکر منسجم و پُرما‌یه‌یی پشت آن است.
-از حکایت‌های کوچک به شکل هوشمندانه‌یی بهره می‌گیرد.
-طنز فاخری دارد.
-بلد است است چگونه مترادف‌ها را کنار هم بچیند بدون آنکه اضافی به نظر برسند.

☐امروز از نظر کتاب‌بازی روز ویژه‌یی‌ست: کتاب عنایت می‌‌رسد دستم. چند کتاب بسیار کم‌یاب بهمن فرسی را دوست دیگری برایم می‌آورد و بازدیدی هم از یک بار جدید کتاب‌های قدیمی خواهم داشت.

☐در حال انجام مصاحبه‌های تلفنی دوره‌ی حضوری نویسندگی‌ام. یک مزیت بزرگ این مصاحبه‌ها ایجاد زبانی مشترک بین من و اعضای دوره‌هاست. به همین دلیل است که طی این سال‌ها همیشه مصاحبه‌ی مستقیم را هم در برنامه‌هایم گنجانده‌ام.

☐نوشتن را به کاری فرارناپذیر تبدیل کردن.

☐فرسی‌ها رسید. به به. چه چاپ نابی. «سفرنویسه» به جای «سفرنامه». کلمه‌بازی‌های فرسی را دوست دارم.

☐بروم عنایت را بگیرم و آن بار تازه را هم ببینم. و برگردم و جلسه‌ی هفتم نویسندگی خلاق را برگزار کنم.

☐فرق یادداشت روزانه با مقاله یا داستان:
-در یادداشت‌های روزانه حتا تکرار بیهوده هم مجاز است. این گزارش زندگی‌ست نه اثر هنری.
-یادداشت‌های روزانه می‌تواند و شاید می‌باید شلخته باشد. این شلختگی برای تجربه‌ی آزادی‌ست.
-در یادداشت‌های روزانه گفتن از بدیهیات نه‌تنها بد نیست که ضروری‌ست. نیاز داریم بسیاری از بدیهیات را برای خودمان بازگو کنیم تا به نظم و وضوح ذهنی برسیم.

☐بیست دقیقه به هفت است. رفته بودم کتابفروشی. یعنی اول رفتم «نیکوصفت». گرسنه بودم. قارچ‌ولوبیا زدم. در کتابفروشی اول چهار پنج تا کتاب برداشتم که ماند همان‌جا تا میلاد بیاید و قیمت بگذارد. سری هم به عباس زدم و چهار تا کتاب خریدم. یکی‌ مجموعه‌ی سه سخنرانی از ژاک‌لوک نانسی با عنوان «عدالت، عشق، زیبایی» است. در خطابه‌ی عشق می‌خوانیم:
«عشق به ما می‌گوید هنگامی که تنها هستیم حال ما واقعاً خوب نیست. ما ساخته نشده‌ایم که تنها باشیم، همان‌طوری که ساخته‌ نشده‌ایم که در جمع‌های بزرگ باشیم.»

☐دوازده دقیقه مانده به شروع کلاس نویسندگی خلاق. کمی دیگر از فرسی بخوانم؟ همین‌جا بمانم و چند سطر دیگر بنویسم؟ بلند شوم توی اتاق قدم بزنم؟ موبایلم را بردارم و استوری هوا کنم؟ پیگیر کاری از همکارانم باشم؟ بهتر است بروم قهوه‌ی کوچکی برای خودم درست کنم.

☐جلسات نویسندگی خلاق یک ساعت است، اما گاهی کار به هشتاد نود دقیقه هم می‌کشد که البته بازخورد هنرجوها نشان می‌دهد نه‌تنها خسته نشده‌اند بلکه مشتاقند بیشتر هم ادامه بدهیم.
بعد از کلاس فایل صوتی را گذاشتم توی کانال دوره. چند کلمه‌یی با ماهان حرف زدم. ماهان در تدارک برگزاری اولین دوره‌ی داستانک‌نویسی خودش است. سایتش را دارد سروسامان می‌دهد. از دیدن دقت و سلیقه‌ی او لذت می‌برم. امیدوارم ذوق زیباشناسانه‌اش را همراه کند با یک پُرکاری مجنون‌وار.
حرف دوره‌ی نویسندگی خلاق است بگذارید این را هم بگویم:‌ فکر می‌کنم برگزاری کلاس بی‌شباهت به برگزاری کنسرت نیست. لااقل برای من جلسات دوره‌ی نویسندگی خلاق چنین حالتی دارد. به خاطر همین می‌کوشم با نهایت انرژی در کلاس حاضر شوم. و درست مانند خواننده‌یی که در هر کنسرت همان آهنگ‌های پرطرفدار همیشگی‌اش را تکرار می‌کند و گهگاهم هم تک‌آهنگ تازه‌یی می‌افزاید، من هم چنین می‌کنم،‌ مطالب مهم قبلی ار به‌‌روز می‌کنم و پاره‌یی از آموخته‌های تازه‌ام را نیز به هر کلاس اضافه می‌کنم.

☐بعد کلاس زدم بیرون.کمی قدم زدم. نگاهی هم به بساط کتاب روی آسفالت انداختم. نود درصد کتاب‌های این حراج به‌دردبخور نیست، اما گاهی بین همین کتاب‌ها جواهر میابی. امشب کتابی از یک نویسنده‌ی ترکیه‌یی، مراد اؤرزیاشار، پیدا کردم. «کپی در برابر اصل» در تبریز چاپ شده. تصویرسازی‌های جالبی هم دارید. عنوان یکی از نوشته‌های کتاب را ببینید:‌ «سن و سال بعضی کلمات».

☐امروز نشد به اندازه‌ی دیروز بنویسم. باید این را بپذیریم که برخی روزها مجالش نیست چند هزار کلمه بنویسم. اما نوشتن هزار کلمه هم بهتر از آن است که هیچی ننویسی. من از ننوشتن،‌ از کم نوشتن، از تفننی نوشتن می‌ترسم. وقتی نمی‌نویسیم همه چیز کدر می‌شود.

☐دانیال مرادی پیام داده که این نوشته‌ها را خیلی دوست دارم. دیشب هم زحمت کشید و یادداشت دیروز را ویرایش کرد. این از حرکت تازه و خلاقانه‌ی دانیال: کافکو. ببینید در همین آغاز چه مقاله‌ی پروپیمانی نوشته‌ درباره‌ی شعر.

☐باور می‌کنید که من با نوشتن همین سطرهای ساده‌ی بالا از اضطراب خودم می‌کاهم و با نیروی بیشتری سراغ کارهایم می‌روم؟

☐خب، حالا وقت برگزاری دومین جلسه‌ی حرکت توسعه فردی است.

☐راستی دیشب کلی خیام خواندم. باید از آن هم بگویم برایتان. نقدن بگویم که به نظرم خیام برای قبل خواب خیلی مفید است. بی‌خیالیِ آرام‌بخشی به آدم تزریق می‌کند که مناسب همان ساعت است. امیدوارم شیفتگان مفاخر ادبیات کهن پارسی رگ گردنشان باد نکند که آی فلانی چرا شاعر و فیلسوف بزرگ ما به سطح آرام‌بخشِ پیشاخواب تنزل داده‌‌ای.

☐این هم از جلسه‌ی دوم حرکت توسعه‌‌ی‌ فردی. ده دقیقه طولانی‌تر شد. بحث درباره‌ی کتاب‌هایی بود که عمده‌ی محتوای آن‌ها پرسش‌نامه است. اشاره‌یی هم شد به مطلب تست استعداد نویسندگی من که زمانی رتبه‌ی اول گوگل در کلید‌واژه‌ی «نویسندگی» بود. هدفم از نوشتن آن پرسش‌نامه نوعی شوخی با مخاطب بود تا بتواند الهام‌بخش او باشد برای کنار گذاشتن نگرانی از کمبود استعداد. نتیجه‌ی پرسش‌نامه می‌گوید با هر نمره‌یی مهم‌ترین نکته این است که بنشینید و بنویسید.
خوشحالم که جلسه‌ی دوم‌ بازخوردهای خوبی داشت. برخی بچه‌ها همیشه در استوری اینستاگرامشان هم از تجربه‌ی حضور در کلاس‌ها می‌‌نویسند. دیدن این استوری‌ها از لحظه‌های شیرین روزهای من است.

☐جزوه‌های نویسندگی خلاق را بگذارم و بروم. مثلن می‌خواستم زودتر بروم. ساعت ده و نیم است. دوست دارم سریع برسم و خواندن سفرنویسه‌ی فرسی را ادامه بدهم.

☐آی دانیال، روی ویرایش تو حساب کنم؟ یا رفع غلط‌های تایپی مطلب بماند برای برنامه‌ی فردایم؟

☐مربع تسخیری: غلط‌های تایپی را از یادداشت امروز زداییدم. بله درست حدس زدید: دانیالم.

☐ساعت یازده و چهل دقیقه می‌رسم دفتر. می‌بینم پریسا شیری جلوی در است. یادم می‌افتد که با مریم پورثانی قرار مصاحبه گذاشته. خانم پورثانی ناشر و ویراستار است. قرار است در این گفت‌وگو از الف یا ی چاپ کتاب صحبت شود. متن مصاحبه را بزودی در وبلاگ مدرسه نویسندگی خواهید خواند.

☐میایم توی اتاقم. می‌گویند وقتی حین کارها با صدای بلند بگویی که می‌خواهی چه کنی ذهن تمرکز بیشتری میابد. مثلن فرض کنید می‌خواهید وسایلتان را جمع کنید و بروید دانشگاه. می‌توانید زیر لب زمزمه کنید «خب، اول بذار کیفمو آماده کنم… بعد دستمال عینکم رو هم بذارم تو کوله‌م… حالا وقتشه سرمو شونه بزنم و…» این‌گونه به زبان آوردن کارها جلوی پریشانی را تا حد زیادی می‌گیرد. حالا نوشتن در اینجا هم برای من چنین حالتی دارد. کمکم می‌‌کند جلوی چند وظیفگی را بگیرم و هر بار روی یک کار مشخص را انجام بدهم.

☐خب، اول از همه به کارهای حرکت توسعه‌ی فردی می‌پردازم. امشب باید اولین وبینار برای خوشامدگویی برگزار شود.

☐یک مشکل بزرگ کارهای مربوط به فضای آنلاین حواس‌پرتی است. می‌‌روی یک کار مشخص را انجام بدهی، نمی‌فهمی چطور به دام هزار تا پیام و کار خرده‌ریز دیگر افتاده‌یی.

☐این هم از کارهای حرکت توسعه‌ی فردی. با شوق بسیار این حرکت را شروع می‌کنم. قرار است از توسعه‌‌ی فردی بنویسیم برای توسعه‌ی فردی. امیدوارم نتیجه‌ی این حرکت شکل‌گیری گروهی از نویسندگان متفاوت باشد. متفاوت از این جهت مانند نوشته‌های کلیشه‌یی رایج در فضای توسعه‌ فردی ننویسند؛ اینکه هدف خوب است و سحرخیز باشید و… .

☐معمولن به محض ورود به دفتر یک ساعت می‌نویسم. امروز نشد. چند کتاب تازه خریده‌ام. چند صفحه‌یی بخوانم تا ذهنم به تمرکز برسد. بعد یک ساعتم را شروع می‌کنم. شاید کل یک ساعت را همین‌جا (توی همین صفحه) بنویسم.

☐ده دقیقه خواندن حالم را دگرگون کرد. در زندگی بیش از هر چیز ممنون و مدیون کتاب خواندنم. کتاب‌ها باعث شده‌اند:
-از انجام صدها کار مزخرف و بی‌سرانجام دست بکشم.
-صریح‌تر «نه»‌ بگویم، نخست به خودم.
-به‌سرعت حس‌وحال انجام کارهای دشوار را بیابم.
-از لحظه‌یی کثیف لحظه‌یی تمیز بسازم.
-امید حقیقی را جایگزین امید واهی کنم.

☐از اینکه کسی بی‌خبر بیاید متنفرم. خانه، دفتر، هر کجا. بی‌خبر آمدن حتا به قصد سورپرایز تولد هم نفرت‌انگیز است. تمدن یعنی هماهنگی. وقتی بی‌خبر سرت را میندازی می‌روی توی خلوت دیگری اول از همه نشان می‌دهی برای خودت و زمانت ارزشی قائل نبوده‌یی. با دیگران هماهنگ باش تا بهترین زمانشان را به تو بدهند. نه اینکه بی‌خبر از راه برسی و مزاحم تلقی شوی.

☐امشب باید جلسه‌ی معارفه‌ی دوره‌ی جدید نویسندگی خلاق را برگزار کنم. بعد از ۵۷ دوره،‌ هنوز هم هیجان دلچسب دوره‌های آغازین را با خودم دارم. بهترین دوستانم را در همین دوره‌ها یافته‌ام.

☐روزی یک ساعت. حداقل روزی یک ساعت. متمرکز و پیوسته. اگر می‌خواهید خوب و حرفه‌یی بنویسید صرف این زمان ضرورت دارد.
در این یک ساعت:
-کاری جز نوشتن انجام ندهید (البته گاه به گاه خیره شدن به در و دیوار اشکال ندارد).
-وسوسه نشوید در اینترنت جستجو کنید یا کتاب بخوانید.
-خودتان را به خاطر بی‌مایگی و کمبود ایده و تکراری بودن نوشته‌هایتان سرزنش نکنید.
-پس از پایان هر یک ساعت خودتان را تشویق کنید (با این کار بر احتمال تکرار این یک ساعت می‌افزایید).

☐بله، همین چند دقیقه پیش این بالا برای شما گفتم که بهتر است در یک ساعتی که می‌نویسید کتاب نخوانید، اما چه کنم که خودم وسوسه شدم و رفتم سراغ قلی خیاط. آخر مجموعه مقاله‌های او همین امروز به دستم رسیده. گاهی حس می‌کنم برای خواندن برخی کتاب‌ها ده دقیقه تأخیر هم جایز نیست. یکهو دیدی توی همین ده دقیقه سقف ریخت روی سرت و مُردی. بخوان که نخوانده نمیری.

☐از پرسش‌های بی‌پاسخم یکی هم این است: من در حضور دیگران بهتر کار می‌کنم یا در غیابشان؟ یعنی الان که آن‌ور پریسا شیری و زهرا مرادپور با خانم پورثانی مصاحبه می‌کنند و ماهان در اتاقش داستانک در می‌کند متمرکزترم یا وقتی که هیچ‌کس نیست و منتظر کسی هم نیستم؟‌ خب، در نگاه اول شاید خلوت محض برای کسی که کار فکری می‌کند مناسب‌تر به نظر برسد، اما همیشه اینطور نیست. تا حالا در کافه کار کرده‌اید؟‌ هستند آدم‌هایی که فقط در کافه می‌توانند تمرکز کنند. این ربطی به درونگرا یا برونگرا بودن ندارد. انگار نیرویی در جمع هست که دلگرمت می‌کند، جمعی که کاری به کارت ندارند. بنابراین در این لحظه‌ خوب و متمرکزم، چون هر کسی در آن سو مشغول کار خودش است.

☐خلاصه کنید. داستان خلاصه کنید. یکی از بهترین کارهاست برای تقویت توان قصه‌گویی. شاید در خیلی از موقعیت‌ها نتوانید خاطره‌یی از خودتان بیابید و تعریف کنید، اما می‌توان از خلاصه‌ی داستان‌های کوتاه و بلند، نمایشنامه‌ها و فیلم‌نامه‌ها بهره جست. و گاه مؤثرتر هم هست. البته هیچی قدرت نفوذ داستان شخصی را ندارد.
کوشش من در ۱۰۰ روز ۱۰۰ نمایشنامه گامی در همین جهت است. چون کلمه‌ی سال من «قصه‌گویی» است دیدم بد نیست شروع کنم به نگارش و انتشار خلاصه‌ی قصه‌ی ۱۰۰ نمایشنامه. خوبی نوشتن از خلاصه‌ها این است که در کلاس‌ها هم بسته به فراخور بحث تعریفشان می‌کنم. بازخورد بچه‌ها نشان می‌دهد که اینطوری درس‌ها برایشان شیرین‌تر می‌‌شود.

☐یکی از تفریح‌های آموزنده‌ی من:
شیفته‌ی فارسی‌ام و هر روز بر این علاقه افزوده می‌‌شود. دلم می‌خواهد فارسی را در تمام شکل‌های متفاوت آن ببینم. یک راه برای تجربه‌ی تنوع رفتن سراغ متون کهن است. یک راه مناسب دیگری هم سرزدن به رسانه‌های افغانستان است. کیف می‌کنی از دیدن فارسی به شکل دیگر. یکی از بهترین بخش‌هایش هم دیدن معادل‌های متفاوتی‌ست که آن‌ها برای واژه‌های بیگانه ساخته‌اند. خوشبختانه همیشه دوستانی از افغانستان هم در دوره‌های مدرسه نویسندگی شرکت می‌‌کنند. خواندن و شنیدن نوشته‌های آن‌ها هم بخشی از این تجربه‌ی شیرین است.
اگر دوست دارید با فارسی مکتوب افغانستان بیشتر آشنا شوید، شاید صفحه‌ی ادبیات روزنامه‌ی «هشت صبح» جای مناسبی باشد.

☐رفتم سراغ مرور یادداشت‌های شخصی ده روز اول دی ماه. معمولن چند وقت یکبار یادداشت‌ها را مرور می‌کنم تا ببینم چیزی برای انتشار عمومی میابم یا نه. پاره‌ی بالا هم از دل یادداشت‌های اول دی بیرون آمد.

☐از میان یادداشت‌ها:
اگر بنویسی از پس هر کاری برمیایی. 

☐تا اینجا از دی ماه خیلی راضی‌ام:
-برای هزاران نفر از همراهان مدرسه نویسندگی دو نامه در قالب خبرنامه فرستادم که بازخوردهای خوبی هم داشت.
-نخستین کارگاه خودزندگی‌نامه‌نویسی با موفقیت برگزار شد، عکس‌العمل‌های بسیار مثبتی داشت و کارگاه سوم هم در حال تکمیل شدن است.
-از حرکت توسعه‌ فردی استقبال گرمی شد.
-نوشتن در دفترچه یادداشت آنلاینم را آغازیدم.
-بهتر از همیشه به برنامه‌ی نوشتن روزانه‌ام پایبند بودم.
-تقریبن هر روز یک نمایشنامه خواندم.
-ضبط و انتشار پادکست «گفت‌وجو» شروع شد.
-اولین دوره‌ی کلاس «سایت نویسنده»‌ با موفقیت برگزار شد و به دلیل درخواست و استقبال اعضا دوره‌ی پیشرفته هم اعلام و تکمیل شد.
-یک کلاس حضوری را پس از انجام مصاحبه‌ی ورودی با افراد مستعد و خوش ذوق آغاز کردم.
-برگزاری یک دوره‌ی حضوری برای اعضای برگزیده‌ی دوره‌‌های قبلی را آغاز کردم.
-۲۷‌مین دوره‌‌ی کلاس حضوری نویسندگی با موفقیت به اتمام رسید.
-و…

برای ده روز اول ماه بدک نیست.

☐ساعت دو و نیم بعد از احوالپرسی با خانم پورثانی رفتم ناهار. قرمه‌سبزی تمام شده بود، کوبیده سفارش دادم. بعد ناهار رفتم کتابفروشی. حدود دو ساعت و نیم آنجا بودم. البته در نوفروشی هم چندان نمی‌‌مانم، اما در کهنه‌فروشی گاه کارم به چهار پنج ساعت هم کشیده. (درباره‌ی نو و کهنه یک چیز بگویم: گاه نوترین حرف‌ها را در میان کتاب‌های کهنه می‌توان یافت. اگر می‌گویم نو و کهنه صرفن حرفم درباره‌ی تاریخ انتشار کتاب‌هاست.) اما توی کتابفروشی فقط سرگرم کتاب نمی‌شوم. برخی کارهایم را هم آنجا انجام می‌دهم. از جمله‌ مصاحبه‌های کلاس حضوری نویسندگی را. گفت‌وگوی تلفنی در میان کتاب‌های لذت‌بخش‌ است، چون از نوشتن حرف می‌زنیم. بسیاری از اعضای دوره‌ها را با مصاحبه‌هایی بیاد میاورم که در کتابفروشی‌های مختلف انجام شده. مصاحبه‌ها وقت‌گیرند، اما خوبی‌ش این است که سبب می‌شوند شناخت بهتری از باشندگان دوره‌ها پیدا کنم و جمع‌ها بهتری شکل بگیرد. یکی دیگر از کارهایم در کتابفروشی نوشتن است. در برخی جلسات «با من بنویس» هنگام حضور در کتابفروشی شرکت کرده‌ام. البته کتابفروش باید آشنا باشد تا از این کارها بکنی در مغازه‌اش. حتا چند وقت پیش با ماهان طرح اولیه‌ی یک دوره را هم روی در شیشه‌یی کتابفروشی ریختم. هنوز یادداشت‌هایم روی شیشه‌ی مغازه‌ باقی مانده.
در نهایت با بیست و چند کتاب تازه برگشتم دفتر. تصمیم گرفتم اسم بسیاری از کتاب‌هایی تازه‌یی که تهیه می‌کنم اینجا بیاورم. شاید هم چند سطری نقل کنم.

☐از نتایج دومین روز یادداشت‌نویسی در ملأ عام:‌ به‌گمانم اینطوری خیلی بهتر و دقیق‌تر می‌نویسم. وقتی آدم برای خودش می‌نویسد نیازی به وضوح نیست. اما انتشار آدم را مجبور می‌کند حرفش را بهتر ساماندهی کند. نتیجه اینکه انتشار عمومی یادداشت‌های روزانه بار آموزشی بیشتری برای نویسنده دارد. صدالبته که من کماکان از جنبه‌های پنهانی زندگی‌ام در خلوت می‌نویسم،‌ و بیشتر به قصد نوشتار درمانی. چنین نوشته‌هایی را غالبن روی کاغذ میاورم و بعد پاره می‌کنم میندازم دور.

☐تا اینجا تمام مربع‌های خالی را پر کردم، حالیا شارژ مربعات. (منظورم همین مربع‌هاست که سر نخستین سطرها می‌بینید،‌ ده بیست تا از این‌ها اول روز می‌گذارم تا انگیزه بگیرم برای نوشتن در طول روز.)

☐چند وقت است عینک می‌زنم. دوستش دارم. اول فکر می‌کردم تحملش را ندارم. اما حالا دلتنگش می‌‌شوم. فقط حیف که دسته‌ی عینک بعد از چند ساعتی گوشم را اذیت می‌کند. یعنی می‌گویی باید قاب سبک‌تری بخرم؟

☐آب قطع است. کلافه‌ام. گویا فشار آب کل منطقه پایین آمده و به ما که طبقه‌ی چهار است دیگر اصلن آب نمی‌رسد. بدون شستن مکرر دست‌هایم حس می‌کنم تمرکزم مختل می‌شود.

☐تا الان هزار و پانصد کلمه نوشته‌ام. لابلای همه‌ی کارها. انتشار بهم انگیزه می‌دهد. راضی‌ام از نوشتن. روزگار عجین شده با نوشتن و این را جز خوشبختی نمی‌بینم.

☐ای خواننده‌ی نازنین
مرا ببخش اگر در این نوشته‌ها خیلی مَن مَن می‌کنم. ناگزیرم. یادداشت‌های روزانه‌ی تو هم لابد همین شکلی است.

☐برای چه چیزهایی احساس خوشحالی می‌کنم گاهی. مثلن یکی‌ش استفاده نکردن از علامت تعجب است. یک زمان چقدر زیاده‌روی می‌کردم در استفاده از این علامت بی‌خاصیت.

☐دستی به سروگوش اسلاید کلاس «سایت نویسنده»‌ بکشم. برمی‌گردم.

☐به این فکر می‌کردم که چی مشوقم شد تا این شکلی در اینجا بنویسم. دیدم محتوا. چند خوراک ذهنی متفاوت مجموعن مرا به این نتیجه رساند که دستی به سروگوش این وبلاگ بکشم و جور دیگری بنویسم. پس دلیلش واضح است که چرا در طول روز مدام دنبال محتوای متنوع می‌گردم، چون محتوا تصمیم می‌سازد، مشوق اقدام‌های تازه است و گاه تشویقت می‌کند سریع‌تر دست بجنبانی.

توجه: نوشته‌های این وبلاگ به‌سرعت نوشته می‌شوند و به‌تدریج ویرایش. بنابراین ممکن است در شما در لحظه‌یی برسید که غلط‌های تایپی متن بسیار است. نگران نباشید. احتمالن بعدن همگی رفع خواهد شد.

☐نیم ساعت مانده به شروع کلاس سایت نویسنده. در لحظه‌های بلاتکلیفی دوست دارم به نوشتن پناه بیاورم. بلاتکلیف به این معنا که می‌بینی نیم ساعت وقت است و هزار کار که می‌توان انجام داد. باید حواست باشد «اضطراب انتخاب»‌ سبب نشود قید کارها را بزنی و در موبایل ول بچرخی. اینجاست که نوشتن حواس آدم را جمع می‌کند و می‌گوید کدام کار در اولویت است. نوشتن ابزار مناسبی برای یادآوری ارزش‌ها و اولویت‌هاست.

☐چهار دقیقه مانده به شروع کلاس. اما همین لحظه‌ها را هم نباید از دست داد. شاید جمله‌ی خوبی شکل بگیرد.

☐عاشق استرس شیرین و محرکی هستم که همیشه پیش از آغاز جلسات دارم. استرس همیشه منفی نیست. استرس مثبت می‌تواند برکیفیت عملکرد بیفزاید.

☐جلسه‌ی اول دوره‌ی پیشرفته‌ی سایت نویسنده با موفقیت برگزار شد. همه پرشور و جدی. چند نوشته از کتاب «به زبان مادری گریه می‌کنیم» را مثال زدم. بی‌صبرانه در انتظار چهارشنبه و خواندن تمرین‌ اعضا در سایت‌هایشان هستم.

☐باز هم مربع‌ها ته کشید. فکر نمی‌کردم امروز این‌قدر در اینجا بنویسم. تا الان شده هزار و نهصد کلمه.

☐بلافاصله بعد از کلاس سایت نویسنده آماده شدم برای جلسه‌ی معارفه‌ی نویسندگی خلاق ۵۸. البته ثبت‌نام هنوز ادامه دارد. در روزهای پیش از شروع دوره‌ این جلسه را برگزار می‌کنم تا برخی اصول و قواعد کلی دوره را بگویم تا با آمادگی بیشتر وارد بخش اصلی دوره بشویم.

☐ساعت هشت و نیم است. بعد از دو کلاس بهتر است به قدری از اتاقم فاصله بگیرم. می‌روم کتابفروشی عباس. باید سریع برگردم چون یک ساعت دیگر نخستین جلسه‌ی حرکت توسعه‌‌ی فردی آغاز می‌شود. از برگزاری جلسات مکرر در یک روز هیچ خسته نمی‌شوم، حتا فکر می‌کنم جلسه به جلسه تسلطم در گفتار بیشتر می‌شود.

☐یک ساعت و نیمی در کتابفروشی پرسه زدم. شش تا کتاب هم خریدم. صفحه‌ی اول سه چهار تا داستان را هم خواندم. دوست دارم به این کار عادت کنم. قبلن درباره‌ی مزیتش در یک ویدیوی یوتیوب مفصل گفته‌ام. پرسه‌ در کتابفروشی ضرورت زیست من است. در کتابفروشی ذهنم را تنظیم می‌‌کنم و با توان بیشتری برمی‌گردم سر کارم.

☐در راه رفتن به کتابفروشی چیزی در ذهنم شکل گرفت که گفتم و ضبطش کردم. اینجا نقلش کنم:
برخی چیزهایی که حالا دارم (از جمله توان انجام آسان بعضی کارها) را زمانی رویایی دور از دسترس می‌پنداشتم.
البته شاید این دستاوردها از نظر دیگری ناچیز به نظر برسند.
اما نگاه ما به اهمیت دستاوردها نسبی‌ست.
پس من از دیدگاه خودم می‌گویم.
مثلن سال‌ها پیش داشتن یک خبرنامه‌ی ایمیلی با هزاران مخاطب مشتاق برایم رؤیایی دست‌نیافتی جلوه می‌کرد.
اما حالا این هدف محقق شده.
این را گفتم تا به نکته‌ی مهم‌تری برسم:
این موضوع -یعنی دست‌یابی به آنچه دست‌نیافتی می‌نمود- است که به من انگیزه‌ی تدریس می‌دهد.
دلم می‌خواهد به دیگرانی که در موقعیتی مشابه با گذشته‌ی من هستند بگویم که من هم ناباور بودم، اما شد، باور کن که می‌شود.
و برایشان آزمون‌ها و خطاهایم را نقل کنم.
البته که این برای آموزش دادن کافی نیست. و به فن و روانشناسی تدریس هم مسلط باید بود.
باری، اگر شوق تدریس دارید از اینجا شروع کنید:
ببینید شوق انجام چه کار دور از دسترسی را دارید.
سپس برای رسیدن به آن بکوشید.
وقتی به هدف رسیدید، آموزاندن را بیاغازید.

☐جلسه‌ی معارفه‌ی حرکت توسعه‌ فردی هم با موفقیت برگزار شد. همه‌چیز دقیق و به سامان. داشتم از برگزاری پیاپی کلاس می‌گفتم. مثل آشپزی است. دیدی بعد از چند بار پختن چیزی اندازه دستت میاید، کلاس هم همین است. اجرای مکرر لازم است تا اندازه‌ی هر جزء بحث دستت بیاید.

☐یادم باشد برخی از کامنت‌های وبینارها را اینجا نقل کنم. مثلن این یکی امشب به دلم نشست:‌‌ «استاد کلاسهای شما اعتیادآوره.»

☐جالب است. پیش از آغاز جلسه احساس کمبود انرژی داشتم، بعد از جلسه اما انرژی‌ام بیشتر شد. چند وقت پیش نوشته بودم:
«اگر روزی برسد که در انتهای کلاسم، نسبت به ابتدای آن، انرژی بیشتری نداشته باشم، تدریس را برای همیشه رها می‌کنم، برای ادامه‌ی نویسندگی هم چنین معیاری دارم.»

☐اگر قرار بود در وبلاگ اصلی‌ام بنویسم،‌ شاید چیزهایی مانند نکته‌ی بالا را نمی‌نوشتم. اما فراموش نکنیم اینجا دفترچه یادداشت شخصی است. در دفترچه‌ی شخصی گاه‌گاه باید قربان‌صدقه‌ی خودمان هم برویم.

☐قلی خیاط گفت می‌تواند بدون هر چیزی زندگی کند اما بی‌‌موسیقی هرگز. باید این حرفش را هزار بار به خودم یادآوری کنم. من می‌دانم که موسیقی خوب در لحظه می‌تواند نیروم را هزار برابر کند، اما متأسفانه در انبوه مشغله‌ها همیشه از موسیقی دور می‌افتم.

☐از من می‌شنوید آب دستتان است بخورید و بعد یک دفترچه یادداشت آنلاین مثل اینجا بسازید. شاید بتوانم بگویم هیچوقت اینطوری از نویسندگی آنلاین و خاطره‌نویسی روزانه لذت نبرده بودم. البته من قبلن هم چنین کارهایی کرده بودم، اما اینبار -به دلیل درکی که در این سال‌ها از رابطه‌ی نوشتار و ذهن پیدا کرده‌ام- نتیجه متفاوت است. حس می‌کنم حالا توان بیشتری برای روایت زندگی‌ام یافته‌ام.

☐ساعت ده و نیم است. بیش از این نمانم. قطعی آب بدترین قسمت ماجرا بود امروز. امیدوارم پمپ نسوزد. چون روشنش کردم و صدای ناجوری داد.

☐فعلن حوصله‌ی ویرایش ندارم. اگر دانیال حوصله داشت و کرد چه بهتر. اگر نه فردا حساب این متن را هم می‌رسم.

 

☐نوشتن همیشه از صفر آغازیدن است. فرقی هم نمی‌کند تازه‌‌کار هستی یا حرفه‌یی. انگار اول هر نوشته بازمی‌گردی به تنظیمات کارخانه. مجبوری از نو خودت و قلمت را تنظیم کنی. هر ایده‌ی نو تنظیمات قبلی نویسنده را بهم می‌ریزد. پس شاید به همین دلیل است که کم‌تر کسی حوصله‌ی مدوامت در نوشتن دارد. اما چه مرضی برخی از ما را وامی‌دارد تا هر بار مشقت بازتنظیم را به جان بخریم؟‌
نو شدن؛ تجربه‌ی دردناک اما دلچسب نو شدن. در هر شروع تازه به‌رغم تمام رنج‌ها حسی از دگرگونی هست. ما می‌نویسیم چون هر ایده‌ی تازه تظیمات تازه‌یی می‌طلبد و هر تنظیم مجدد محصولی متفاوت در پی دارد.

☐همیشه مشتاق داشتن دفترچه یادداشتی آنلاین و عمومی بوده‌ام. جایی که بتوانم در طول روز ساعت به ساعت چیزی در آن بنویسم. کاری که در فایل شخصی یادداشت‌های روزانه‌ام همیشه انجام می‌دهم. اما چرا هر بار به دلیلی از صرافت آن میفتم؟ دلیل اصلی ناتوانی در خودافشایی‌ست. دفترچه یادداشت آنلاین عریانی در برابر جمع است. بارها کابوس دیده‌ام که لخت وسط جایی شلوغم، حتا به شلوغی ورزشگاه آزادی. شاید انتشار عمومی یادداشت‌های روزانه نسخه‌یی از همان کابوس است در بیداری. اما چه باک؟ باید نوشت. شاید در این یکی وبلاگم راحت‌تر از وبگاه اصلی‌ام باشم. پس شروع می‌کنم. از همین امروز، ۲ دی ۱۴۰۲، همین‌جا.

البته چیز ممنوعه‌یی ندارم که نگران نقلش باشم. حالا که دقیق‌تر فکر می‌کنم می‌بینم ترسم از کاربردی ننوشتن است. سال‌ها نگارش آموزشی سبب شده در هر سطر در پی انتقال نکته‌یی باشم. با دست خودم را بازتر بگذارم. دست‌ باز بهتر می‌نویسد.

☐ساعت هفت و بیست دقیقه است. ماهان در آن یکی اتاق مشغول است. لابد دارد روی محتوای دوره‌ی ۳۰۱ داستانک کار می‌کند. این روزها هر چی داستانک لابلای کتاب‌ها پیدا می‌کنم می‌‌دهم به ماهان. ماهان نکته‌یی مهم را خوب گرفته. می‌گویم خوب گرفته چون دارد بی‌وقفه اجرایش می‌کند. یک قالب مشخص (داستانک) را برداشته و تمام دریافت‌هایش را می‌ریزد توی آن. به همین خاطر حتا یک سطر دیالوگ ساده هم می‌تواند برایش بهانه‌ی نوشتن داستانکی جدید باشد. من هم زمانی تمام ایده‌هایم را می‌‌ریختم در کانال فیلم‌نامه. بعدها اما همزمان به هر چیزی ناخنک زدم. نتیجه این شد که با رسیدن به جرقه‌ی یک ایده‌، دو به شک می‌شدم که بهتر است آن را در قالب شعر بنویسیم یا داستان؟ فیلم‌نامه یا نمایشنامه؟‌ مقاله یا یادداشت؟ اما حالا تکلیفم روشن است. ایده‌ها را می‌‌‌ریزم توی یکی از این ۲ ظرف: ۱: یادداشت آموزشی کوتاه ۲. نمایشنامه‌ی بلند. انتخاب دشوار نیست. چون بین این دو قالب فاصله بسیار است. نوک ایده که نمایان شد ظرفش آشکار می‌شود. ظرف اول را مدام خالی می‌کنم (با انتشار)، ظرف دوم اما حالا حالاها باید پُر شود.

☐ به وسوسه تن بدهم؟ می‌دهم، طبق معمول. این شاید یگانه‌ وسوسه‌ی مقاومت‌ناپذیر زندگی‌ام باشد‌؛ ول کردن کارها و رفتن به کتابفروشی. بعدها دیدم خیلی‌ها این مرض را دارند. کمی تسکینم داد. اما گاهی میفتم به سرزنش خودم. اما بی‌خیال. بروم ببینم امشب چه کتابی شکار می‌کنم.
کاش کاش کاش به محض اینکه برگشتم دفتر بیایم اینجا چیزی بنویسم.

☐برگشتم. در اصل از آن‌سوی میز برگشتم اینور. پا شدم بروم کتابفروشی که دیدن یکی از کتاب‌هایی که صبح خریده‌ام منصرفم کرد. نشستم و نیم‌ساعته چهل پنجاه صفحه‌یی خواندم. میل خواندن بر خریدن غلبه کرد. پس درود بر جد و آبادم. بله. و آخر مطالعه به این نتیجه رسیدم که بهتر است همین الان دست به کار شوم و خبرنامه‌ی هفتگی‌ام را بفرستم.

اما یک نکته هم بگویم: اسم کتابی که خواندم نگفتم چون گاهی پس از نام بردن از یک کتاب دیگر انگیزه‌ی ادامه‌ی مطالعه‌ی آن را از دست می‌دهم. پس اگر کامل خواندمش و کتاب به درد بخوری بودم حتمن ازش می‌گویم.

خبرنامه را که فرستادم باز میایم اینجا.

امشب دلم می‌خواهد زودتر بروم و زودتر بخوابم. شاید نوشتن یادداشت فردای اینجا را از صبح سحر آغاز کنم.

☐نسخه‌ی اولیه‌ی‌ خبرنامه را نهایی کردم. البته امروز چیز زیادی ننوشتم. چون متن را تدریجن در طول هفته‌ی قبل پخته بودم. فقط کامل‌ترش کردم. حالا نگاهی دیگر می‌اندازم و بعد می‌فرستم برای دانیال مرادی تا ویرایش نهایی را انجام بدهد. توی خبرنامه به این وبلاگ هم اشاره کردم. عین متن را نقل کنم برایتان:

«من کنار وبلاگ اصلیم یه وبلاگ فرعی هم دارم. یه زمانی توش آفوریسم می‌نوشتم. اما حالا هوس کردم بکنمش «دفترچه یادداشت آنلاین». این وبلاگ رو ساختم تا ساعت به ساعت از عملکرد خودم بنویسم توش. به نظرم این نوع نوشتن باعث می‌شه خودآگاهی بیشتری روی رفتارم پیدا کنم. اینکه قراره چیزی برای روایت داشته باشم تشویقم می‌کنه تا بهتر و خلاقانه‌تر عمل کنم.»

☐ساعت ده و بیست دقیقه است. خبرنامه با همفکری ماهان و دانیال کامل و ارسال شد. لذت ناب انجام کاری که دوست داری.
سطرهای قبل را قدری ویرایش کنم و بروم خانه. مثلن می‌خواستم امشب زودتر بروم. همیشه همین است. البته که راضی‌ام.

کار نویسنده‌ افتادن دنبال سلیقه‌ی دیگران نیست. نویسنده‌ی خلاق سلیقه‌سازی می‌کند.

دلیل اصلی تباهی عمر انتظار ایجاد اطمینان برای اقدام است. اغلب اقدامات مؤثر به‌رغم هزار تردید صورت می‌گیرند.