وقتی شیوه‌ی مخصوصِ نوشتنت را پیدا می‌کنی که بفهمی برای فراموش‌کردن می‌نویسی یا به خاطر سپردن.

نشان دادن هیچ چیزی به اندازه‌ی اینکه به آدم‌ها نشان بدهی وقتت واقعن برایت مهم است مهم نیست.

شاید فقط با نوشتن است که می‌توانیم بفهمیم راست و دروغ حرف‌هایی که به خودمان می‌زنیم تشخیص بدهیم.

تنها کسی شایسته‌‌ی راه‌یافتن به خلوت ماست که بیش از همه به تنهایی ما احترام می‌گذارد.

گاهی واژه‌یی بسازید (کلمه‌یی که اصلن مهم نیست طبق اصول علمی واژه‌سازی ساخته شده باشد.) و سپس معنایی به آن بدهید.

زدن برچسب «سمّی» روی آدم‌ها غیرانسانی است. آدم‌ها گاز یا قارچ نیستند که سمّی یا غیرسمّی باشند.
آدم سمّی وجود ندارد اما روابط سمّی چرا.

با نوشتن فهمیدم که آدم قدرت آن را دارد که تحت هر شرایطی در لحظهْ حال خویش را دگرگون کند.

گاه حس می‌کنم در من چیزی تمام شده که هرگز از وجودش آگاه نبوده‌ام.

شاید نوشتن یعنی کوششی‌ برای تبدیل پرسشی آزاردهنده به پرسشی قابل تحمل.

تعهد به انجام مستمرِ کاری کم‌حاصل شاید به‌تدریج انگیزه‌ی استمرار در انجام کارهای پرحاصل را هم فراهم سازد.