چو مرغ از لب بام انس، ای ادیب
دلافسرده و خستهپر میروم
-ادیب برومند، گلهای موسمی، ص۵۷
چو مرغ از لب بام انس، ای ادیب
دلافسرده و خستهپر میروم
-ادیب برومند، گلهای موسمی، ص۵۷
از دستِ نمافشان و سمنپیچ تو باشد
گر رویی و مویی بوَدش آبی و تابی
-ادیب برومند، گلهای موسمی، ص۴۴
روزها گذشتند اما او مفهوم عشقآلود اسم نینی را همچنان در دلش داشت و سالها بعد، دختری را با تمام آنچه عشق از میدانست نی نی نامید و با او ازدواج کرد.
فریدون گله، چشمکاغذیها، صص۲۳ و ۲۴
الماسگون چشمان ماران است
باران است و
شب بیمار و
تا هر جای، مارستان!
منوچهر نیستانی، دو، با مانع، ص۶۵
همهی دُمجنبانان و سگهام از حدقهی انتقام او را نگاه میکنند.
کاظم رضا، آه و دم، ص۵۲
در این هوای نفسسوز بیمپرور سرد
نشان مهر و امید و صفای یارانی
محمدعلی گویا، بیا به عشق بیندیشیم، ص۲۷
ترسی ناباور به دلش فروریخت، دلآکنده شد، گوش تیز کرد. همه جا را پایید، هیچکس نبود.
-مصطفی پاشنگ، دلبرانه، ص۱۳۵
هوسی دارم
نسیان
بوسهی فراموشی
از تنت
موجاموجی همه لب
-مدیا کاشیگر، دُرد و دود، ص۷۳
ای ابرِ سردکوشِ زمستان! در کیسهی دریده چه داری؟
باز آمدی چه سرب و چه سنگی بر شهری بیسپیده بباری؟
محمدکاظم کاظمی، قصهی سنگ و خشت، ص۹۷
پدران ما پارهزمینی پی معبد هشتند
ما شکمباختگان مزرع گندم کردیم
محمدکاظم کاظمی، قصهی سنگ و خشت، ص۷۴
حق ما بودهاست پوسیدن و پامال شدن
در زبانبازی آتشدهنان لال شدن
محمدکاظم کاظمی، قصهی سنگ و خشت، ص۷۴
همان دستمالی که پولکنشان شد
و پوشید اسرار چشم ترت را
محمدکاظم کاظمی، قصهی سنگ و خشت، ص۴۱
باز ماییم و قدمسایِ بهسرگشتنها
مثل پژواک، خجالتکش برگشتنها
-محمدکاظم کاظمی، قصهی سنگ و خشت، ص۳۱
در خطرپوشی دیوار، ندیدیم چه شد
برق نفرینشدهای بود، فرود آمد و رفت
محمدکاظم کاظمی، قصهی سنگ و خشت، ص۲۶
بار گناه، ترازوشکن شده
تا او شفیع ماست، از این بیشتر کنیم
محمدکاظم کاظمی، قصهی سنگ و خشت، ص۲۴
امشب تمام آینهها را خبر کنیم
شب غنچهپرور است، به شوقش سحر کنیم
محمدکاظم کاظمی، قصهی سنگ و خشت، ص۲۴
آوای او آوای دردمندی است، نه نوای دردپرستی. برای او، احساس درد آغاز درد نیست، بلکه گرایشی به سوی پایان دردهاست.
سیروس پرهام، همگام با زمانه، ص۸۸
دوباره خواب مرا بُرد رنگیِ رنگی
به سرزمین تو -این بومسار ارژنگی
محمدعلی بهمنی، حاین خانه واژههای نسوزی دارد، ص۸۲
به شعر
-رابط هنوزمان –
بکو
پیدایم میکند
هماگر
در تو
گم شده باشم
که کشفناترینی.
محمدعلی بهمنی، این خانه واژههای نسوزی دارد، صص۵۸ و ۵۹
من ز قسمت راضیام، اما
کاش، همبال صبا بودم
بر سر خود من خدا بودم
فرزانه خجندی، پیام نیاکان، ص۴۵
وداع ای دوست ای که دست لطفت
دل غرغندهام را دادرس است
فرزانه خجندی، پیام نیاکان، ص۴۲
کی میشود این کشور ظلمکده روشن
کی میشود این خلق پریشانشده واصل؟
فرزانه خجندی، پیام نیاکان، ص۷
…ولی اگر بخواهد با الهام از نوشتههای خارجی این فضا را بازسازی کند، کارش به حد تقلید غیرقابل باور و دلگزا تنزل مییابد.
شاپور جورکش، گفتمان سکوت، ص۴۹
…مباحث طرح شده در این کتاب، وجود خارجی ندارند و در بهترین حالت، تنها میشود گفت که عناصری سنبلیک هستند و زائیدهی تخیلات و رؤیاهای خوابگردانهی نویسنده.
سیروس سیف، آوارگان خوابگرد، ص۵
زندگی را نمیتوان از بیرون داوری کرد، خیلی ساده به این خاطر که ما درون زندگی و درونبود آن هستیم…
لوک فری، دربارهی عشق، ترجمهی نرگس حسنلی، ص۳۳
من عکسها دیدهام از همزادگان که از هم گسیختهاند؛ روحشان را به شیطان فروختهاند؛ به عفریتِ برفسیمایی که در وجودشان آشیان ساخته.
-محمد رضاییراد، …و این تنها بازی جهان بود، ص۷
معنای اصلی واژهها، در واژهنامهها، پیشِ دست نهاده نشدهاند. در هر کلمهای، باید با قدرتهایی جنگید که آگاهبود ما را معین ساختهاند. معانی روشن هر کلمهای، سنگی است که روی چاه بیژن افکنده شده است، و نیاز به رستمی دارد که این سنگ را به کنار اندازد.
منوچهر جمالی، اندیشیدن خندیدنست، ص۷