تعبیر نگاه توست گلریسه‌ی ابریشم
معنا ز تو می‌گیرد گلواژه‌ی زیبایی

مهرداد محمدی، وقتی تو نباشی، ص۱۴

آتشی زد مرا ناگاه هوسی
شوق‌لرزه‌ای بر اندامم انداخت.

فرهنگ کسرایی، تن‌کامِگیهای بی‌پروا، ص۳۳

آن دو بلور سفید
آن تن‌سایه‌ی نازدیده!

فرهنگ کسرایی، تن‌کامِگیهای بی‌پروا، ص۳۴

«بهار آمده و موسم درخت‌کُشی‌ست

نصیب توست اگر ارّه بیشتر داری»

-مریم جعفری آذرمانی، صدای ارّه می‌آید، ص۴۳

«صدای ارّه می‌آید که از تو می‌پرسد:

چگونه باب شد آیین جنگل‌آزاری؟»

-مریم جعفری آذرمانی، صدای ارّه می‌آید، ص۴۳

«براهنی نیز مثل آشوری، از واقعیت دگرگونی جامعه‌ی ایرانی پس از انقلاب اسلامی حرکت می‌کند و این امر را سنگ‌پایه‌ی بحران‌زدگی یا بن‌بست شعر می‌خواند.»

-مهدی استعدادی‌شاد، شاعران و پاسخ زمانه، ص۳۰

«حلقه‌ی گیسو به گردِِ گردنش حسرت‌نماست
ای دریغا گر رسیدی دست من در گردنش»

-هوشنگ ابتهاج، سیاه مشق

شب‌ها
شعر تَری می‌شوی
میان گلوی‌ام.
به رُبایش‌گاهِ بازوان‌ام می‌لغزی
و ماهِ مجذوب
بر گِردِ آفتاب، حلقه می‌اندازد.

-میرزاآقا عسگری (مانی)، سپیده‌ی پارسی، ص۱۳

«نگفتمت به خشکزارت درنیاندازم
که سیلابی شوم هرز و ترسوار!»

-فرهنگ کسرایی، تن‌کامگیهای بی‌پروا، ص۳۱

«روبروی صف گیسوی هوس‌بافته‌ات
می‌نشینم که گره از دل خود باز کنم»

-مهرداد محمدی، وقتی تو نباشی، ص۶۸

«کودکان خوش‌باورند، زودجوی و تندیابند.»

-محمدرضا آژیر، آهنگ گام‌ها

«هم‌سرنوشت تاک‌های بعد کولاک و
ویران‌تر از آنی که آوارش فرو ریزد»

-مهتاب ساحل، چهل شعر هم‌زخم، ص۴۶

«در درام بارکر، موقعیت فاجعه‌بار به مثابه‌ی تکانه‌ای شکننده و هم‌هنگامْ رهاننده عمل می‌کند که در کشاکش آن، لایه‌هایی که در روانِ ناخودآگاه و نیمه‌خودآگاهِ فرد رسوب کرده‌اند دیگر بار به سطح می‌آیند، و فرد با واکنش‌ها و راه‌هایی که می‌گزیند خود را تعریف کرده و به خود شکل می‌دهد.»

-علیرضا فخرکننده، ترحم در تاریخ، ص۱۱۸

«میان عامل-معمول و سوژه-ابژه، فاصله‌یی هست که درنگ‌گاهِ هشیاری است.»

-فرزاد گلی، هیچ اینجا می‌هیچد، ص۲۹

«غنچه‌خند جان ما با آب رخسار شما
صحبت صبح و صبوحی دارد امشب ساقیا»

-نوذر پرنگ، مجموعه‌ی شعرها، ص۱‍۹

«من از فصل شگرف زخم و آتش! باب حیرت! سطر تنهایی!
بلابیغوله‌ی دهشت! من از شب‌واره‌ی صد چاک می‌آیم»

-صدرا ذولریاستین شیرازی، هم‌صدا با ساز باران، ص۵۰

«ابلاغیه. احضاریه. اخطاریه. می‌باید پدر برای گفتنِ چرای افزونیِ بهره‌گیریِ خانه‌مان می‌رفت. مرا هم برای پاسِفتیِ گفته‌هایش بُرد.»

-علی دارمی‌زاده، …وَ من وَ… ، ص۷

«حس می‌کند آرامش این برکه، نجوای حضوری را، اثیری‌گون
حسی شبیه رویشِ… حسّ فرود قو… حضوری نرم و رؤیایی»

-علیرضا طبایی، تاک کهنسال و خوشه‌های صبح، ص۱۲

«زندگی هر انسان بخشی از تاریخی است که زیر و بم ماجراهای آن را با هست‌بودِ خود به تجربه نشسته است.»

-شاهرخ تندروصالح، بهار مصدق، ص۳

«می‌خوانند خروسها، ترتیل باران در خشکنای مصلای بامدادی.»

-محمود زندمقدم، حکایت بلوچ ۱، ص۱۹۲

«مثل پیداشُدِ خیابانِ معنای کلمه‌ی محو…»

-م. مؤید، مثل سرسبزی منجمد ایتاکا؛ ایلیا، ص۱۱۶

«موج رقص‌انگیز پیراهن چو لغزد بر تنش
جان به رقص آید مرا از لغزش پیراهنش»

-هوشنگ ابتهاج، سیاه‌مشق، ص۱۳

«خوشا شامگاه
که پرده‌ی پلک‌ها بر حیرت‌ام فرود می‌آیند
دریغا بامداد
که شب از سیمای زمین، پس می‌رود»

-میرزاآقا عسگری (مانی)، سپیده‌ی پارسی، ص۳۶

«در غم‌آباد دل من
لحظه‌ای شادی اگر آید سراغ من، 
می‌دهم نام تو را بهرش نشانی»

-گل نظر، زبان عاشقی، ص۳۲

«شعر مانند هنرهای دیگر یک موجود متحرک، بالنده، رشدکننده و سکون‌ناپذیر است که یک «آن» در نقطه‌ای درنگ نمی‌کند و هر لحظه با جوش و خروشی درخور به جلو می‌رود، به بالا می‌کشد، رشد می‌کند و بال‌وپر می‌گستراند.»

-سید محمود سجادی، میلاد و ماندگاری شعر، ص۹

«شعر [هوشنگ] بادیه‌نشین عاری از پرت و پوشال بود.»

-قاسم آهنین‌جان، سپید از گل‌ها چهره‌ها در باران، ص۴۹

«دریغا که چنین آرزویی برآورده نمی‌شود. چه، شمارگان کتاب رو به فرود، و پسامد این فرود، فروخفت آگاهی است.»

-غلامحسین مراقبی، پارسی برای همه، ص۹