همین که از خودش حرف می‌زند تازه درجا آن‌وقت می‌فهمد که زندگی‌اش، این فرآیند، روندوبرآیند (رحیل یا رحلت) یکسره بر خودش، بیشتر از همه بر خودش، پوشیده است

ایمره کرتیس، بیرق انگلیسی، ترجمه‌ی پویا رفویی، ص۱۰

لبیک تپیدنگاه کعبه‌ی دل را می‌شنوند و درِ دیرستان تمییز را می‌بندند.

خلیل‌الله خلیلی، فیض قدس، ص۲۸

این‌جاست که پایه‌ی پندارِ وی متزلزل می‌گردد و خود را در سفر زندگی بیابان‌مرگی تصور می‌کند که نور جان را در ظلمت‌آباد بدن گم کرده و مانند گفت‌و‌گوی لال در ساز سینه درهم‌شکسته و راه لب را مفقود نموده است.

خلیل‌الله خلیلی، فیض قدس، ص۲۸

هم‌پای قصد نهایی این اقدام، اول توجه و حرمت به فرد و جامعه‌یی بود بر پایه‌ی رشد در کار و فکر و آزادی، نه نقد و امر و اطاعت در تخته‌بند دید دهاتی به اقتضای فهم نارس قلدر، هر اندازه هم که فهم نارس قلدر را به قلدری و نارسایی دهاء بنامند.

ابراهیم گلستان، برخوردها در زمانه‌ی برخورد، صص۵۴ و ۵۵

روزم به غم گذشت، شبم غمگسار باد
ز اشکم چمن شکفت، لبم خنده‌زار باد

میرمحمدهاشم سنجر کاشانی، دیوان سنجر کاشانی، ص۱‍۱۸

بر ما رهِ آمد شدِ بیگانه ببندید
خلوت‌طلبانیم در خانه ببندید

میرمحمدهاشم سنجر کاشانی، دیوان سنجر کاشانی، ص۱۷۳

بر دماغم بوی گل داروی بیهوشی زند
بر لب شیون‌فروشم قفل خاموشی زند

میرمحمدهاشم سنجر کاشانی، دیوان سنجر کاشانی، ص۱۷۲

به خیال تو آوردند ایمان
مردم دیده‌های خواب‌پرست

میرمحمدهاشم سنجر کاشانی، دیوان سنجر کاشانی، ص۱۲۹

هرگز نبود پند پدر سودمند ما
خاکی به فرق طالع دشمن‌پسند ما

میرمحمدهاشم سنجر کاشانی، دیوان سنجر کاشانی، ص۱۲۰

به مصر قحط شکرخنده‌ی گلوسوز است
بیا که چاشنی دیگر است قند تو را

میرمحمدهاشم سنجر کاشانی، دیوان سنجر کاشانی، ص۱‍۱۸

زخمی از حمله‌ی پیشم؛ چه خیالی دارد؟!
با گوزنانگی‌ام چشم تفنگی از نو

علی‌محمد مؤدب، الف‌های غلط، ص۱۱

ز قدر و قیمت گل ذره‌ای نخواهد کاست
چناروار اگر در چمن بلند شوید

علی‌محمد مؤدب، الف‌های غلط، ص۷۲

ای طوسِ بوسه‌های لب‌افشانی
گیسوتر از قصاید خاقانی!

حافظ ایمانی، میم؛ این عاشقانه‌ شعرترین‌ها، ص۲۱

چنان لرزد به رامش جشم سیمین هوس‌خیزش
که در فصل شکوفه شاخه‌ی بادام می‌لرزد

خلیل‌الله خلیلی، برگزیده اشعار، ص۱۳۴

اندک‌تأملی، که تبردار این چمن
جز پای خویش، قطع نهال دگر نکرد

خلیل‌الله خلیلی، برگزیده اشعار، ص۱۳۲

جز سردی از این خلقِ بداندیش ندیدیم
قربانِ تو و لذّتِ آن گرم‌نظرها

خلیل‌الله خلیلی، برگزیده اشعار، ص۱۳۰

مرد نمیرد به مرگ، مرگ ازو نام‌جوست
نام چو جاوید شد، مردنش آسان کجاست؟

خلیل‌الله خلیلی، برگزیده اشعار، ص۱۲۹

طوفان مرگ‌خیز حوادث فرارسید
راه نجات ما به یمین و یسار نیست

خلیل‌الله خلیلی، برگزیده اشعار، ص۱۲۲

بارنده‌ابرها و درخشنده‌برق‌ها
هم خنده‌آفرین شده، هم نوحه‌گر مرا

خلیل‌الله خلیلی، برگزیده اشعار، ص۱۸

من جزئیات را چیزی کمتر از ذره‌های زندگی نمی‌دانم که از افریز بیرون زده‌اند و مصرانه از ما می‌خواهند لمس‌شان کنیم.

جیمز وود، نزدیک‌ترین چیز به زندگی، ترجمه‌ی سعید مقدم، ص۳۴

داستان‌ها زادآوری می‌کنند، خود را به شکل پاره های ژنتیک تکثیر می‌کنند، به‌‌صورت تجسم‌های ناکام‌مانده‌ی ناتوانی اولیه‌ی آن‌ها برای گفتن کل حکایت.

-جیمز وود، نزدیک‌ترین چیز به زندگی، ترجمه‌ی سعید مقدم، ص۳۴

ایزولد نیز، در حین آن‌که  مرگ نزدیک می‌شود، شهوتمندانه به «عالَمِ وزانِ نَفَسِ جهان» تسلیم می‌شود.

بیونگ – چول هن، رنجوری عشق، ترجمه‌ی علی فردوسی، ص۲۲

جهان فقط به مانند سایه‌افکنش‌های خودِ نارسیست، که عاجز از بازشناسی دیگری در دیگریّت او است – تا چه رسد به اذعان به این دیگریّت چنان‌چه هست- بر او ظاهر می‌شود.

بیونگ – چول هن، رنجوری عشق، ترجمه‌ی علی فردوسی، ص۱۹

در جهان امکانات نامحدود، عشق خود نمودگار یک امر ناممکن است.

بیونگ – چول هن، رنجوری عشق، ترجمه‌ی علی فردوسی، ص۱۷

زن کوشیده بود فکرهایش را حلاجی کند، خیالات‌اش را بشکافد و تصورِ قلبِ ربوده شده را از نهفت آن براند.

شهلا شفیق، سوگ، ص۷۹

دانش، مبارزه برای عدالت و هنر. این سه در ذهن پدر پالایانده‌ی شر و گشاینده‌ی خیر بودند.

شهلا شفیق، سوگ، ص۱۵

همچناکه در کشمکش دوّارآوری که در ذهنش میان مفاهیم والا و امیالِ روح و جسم پُر از نیرویش جریان داشت پدر به مدد فراموشی راه خود را می‌جست.

شهلا شفیق، سوگ، ص۱۱