هذیانگمانهای
چشمات برق نمیزند
سمیرا یحیایی، صوتِ حلزونیِ نیستی، ص۹۹
پس، دردها و رنجهای روزگار نهتنها انسان ساده را از سهولت و روانی حرکت باز نمیدارد بلکه به برکت نگاه زیباجویانه و نگرش طربناک خویش به زندگی، همهی موانع و سختیها را به عامل گشایشگر تبدیل میکند.
عبدالعظیم کریمی، روانِ روان در نهانِ نهان، ص۱۱۸
آوای گلوبُر دارد
این ماهِ پریدهرنگ
که نی را از لبِ من میاندازد
یارمحمد اسدپور، مکاشفه در باغ سوکیاس، ص۳۷
لیلی، شکسته نمیشوم
اگر خوشخرام شبهای من باشی.
یارمحمد اسدپور، مکاشفه در باغ سوکیاس، ص۳۶
اما هرگز سزاوار نیست که چنین سرزمینی که در فراخی خویش بسیار آیینها و مسلکها را در آغوش امن خویش پناه داده و یا به داد و ستدی زایا با سایرین آری گفته است- به کلام ناسنجیده و تنشمند سخنبندان غرضورز، نامش را در وضع انفعال و تشتت نفوذ بیگانه بیکار و ناتوان بخوانیم…
معین کمالی، زبان و زمان، ص۱۵
آیا فرداپرستان را با دُهلِ درون خالی قلبم فریب میدادهام؟
احمد شاملو، غزل آخرین انزوا
ای چشمهی سینهجوش الهام
ای حس لطیف شاعرانه
محمدعلی بهمنی، روزگار من و شعر، ص۲۱
گفتم بادا که نوشانوشِ تو گردم!
در آفتابگردانیِ کلمات
سوی سینهگاهِ تو
-حسین طوافی، تو به وطنم میمانی، ص۵۱
مادر نباشد تنهاترم. رنجنده ما تنها هستیم. در خانه من مادر را دوست دارم اما مادر خواهر را دوست دارد اما خواهر پدر را دوست دارد اما پدر مرا دوست دارد و بیرون بدتر. نه ما دوست داریم کسی را؛ نه کسی دوست دارد ما را.
علی دارمیزاده، …و من و…، ص۲۹
گوری میجویم که شکنجه نباشد، اندوهخوار باشد. شکنجه قوز بالای قوز است.
علی دارمیزاده، …و من و…، ص۲۹
رُستمانه مردی است این سهراب؛ و همچنو خودسر؛ که چون برخیزد ماییم که بر خاکیم!
بهرام بیضایی، سهرابکشی
در این غوّاصی ژرفابین است که آدمی با سفرهای پرپیچوخم و طیکردن منازل تو در تو از گنج پنهان خویش خبردار میشود.
عبدالعظیم کریمی، عشقدرمانی، ص۲۰
وزن یا واژآوا، از حساسترینهاست، که شعر پارسی هنوز بهگونهی طبیعی شاید بدان دست نیازیده است. آنسان دستیازیدنی که ویژهی واژآوای پدیدههاست در گسترهی هستی. وزن از آن رو بنمایه است که تپندگی قلب است در شعر، نیز بالندگی آن، در لرز و والرزهای پنهان و آشکار، در سمتگیری شاعر جهت کشف کرانهای ناآشکاره، هم از این دست است که باید کوشید تا به وزن درونی پدیدهها در شعر نزدیک و نزدیکتر شد.
محمد بیابانی، زخم بلور بر زبانهی الماس، ص۱۵
انسان واژه را آفرید، تا به یاری آن هستی را مفهومی زیستمندانه بخشد.
محمد بیابانی، زخم بلور بر زبانهی الماس، ص۸
دختر خوب دختری بود که تکههای نان سفت و بیات را بزند توی آن آب چرکوچول که سه چهار قطره چربی از کلههای مرغ و خروس میچرخید روش.
شیوا ارسطویی، ولی دیوانهوار…، ص۲۷
عشق دیرین پرتوی دارد که بعد سالها
داغهای کهنه را خورشیدزاری کرده است
اسیر شهرستانی، دیوان غزلیات، ص۱۲۹
دل پریخانهی زخم جگر است
دور از آن سایهی مژگان شده است
اسیر شهرستانی، دیوان غزلیات، ص۱۳۱
مردمان در دستوارههای حباب، شادی را گمانه میزنند و در جفتگیری پرندگان، تسلی مییابند و چیزهایی را که خود بر آنان عنوان نهادهاند، میپرستند.
فرهاد تکسایه، سیاه سفید، ص۸
خیره در دایرهای بیشعاع
تشنه
تا چاهوارهای میروم…
هوشنگ ملکی، شانه بر سرهای ژولیده، ص۶۱
تا برگهای جوهری
بر دست درخت آسمانریشه میروید
چشمهای گرسنه به جنبش در میآیند
هوشنگ ملکی، شانه بر سرهای ژولیده، ص۶۱
امروزه بیشتر کودکان تنها به واسطهی «فیلمشیفتگی» و از طریق صفحهی تلویزیون به طبیعت مجازی دسترسی دارند. میدانیم که تجربهی مستقیم طبیعت تکوین شناختی مغز را تسهیل میکند و احساسات مثبتی دربارهی طبیعت به وجود میآورد. کسانی که هرگز طبیعت را تجربه نکردهاند بعید است حقیقتاً عاشق آن باشند و تمایلی برای تلاش در جهت حفظ آن نشان دهند.
گوردون اوراینز، یاد جنگل دور، ص۲۳
آنچه او بر سر داشت، یک کلاه کپی بود؛ اما به چشم من، یک کلاهخودِ گلادیاتوری، به پشتوانهی مرگستیزیِ شجاعانهاش میآمد.
محمود طیاری، با Ellie در واشینگتن دی. سی، ص۳۹
دَمی میآرامم. چه آرامشی نزدِ توست. چه خلائی اینجاست. بهنظرم رسید که ساکت بودیم. خاطرهای از نور از درونِ پنجرهای کوچک تابید، روشنیِ سردی است که همه جا رسوخ میکند، تهیبود میآفریند و روشنیِ آن تهیبود است.
موریس بلانشو، واپسین انسان، ترجمهی شهرام رستمی، ص۹۷
تو کجا یابی از این دست شبی
قیرصفت
که در آن هیچ نباشد سر سوزن،
روزن
اما، باز
به سر هستی
میبارد از آن بی دمی وقفه
ستارهی سوزان؟
عدنان غریفی، نخلِ مشتعل، ص۸۸
در این اثر، ذهن و دل در فضایی سیّال و بیصورت به آفرینش خودزا و خودپو میپردازند و در فراخدشتِ بیکشت و زرع، به یًمن برخورداری از نابرخورداریها، آزاد و را، روانِ روان و سادهی ساده، پذیرای هر صورتی میشوند…
عبدالعظیم کریمی، روانِ روان، ص۱۱
هواداران این بیمهری، هوسکامگانی هستند که دیوی را بر سریرِ انصاف و عدالت، میانِ بندگی بسته دارند؛ زیرا که اینان بندگانی فرمانگزار هوساند و رسوایی؛ زیرا آتشی را دامن میزنند زندگیسوز…
مهرداد اوستا، تیرانا، ص۱۴۶ و ۱۴۷
…دورنمای خطر مرگبارِ مرگبارملالی، نوبهنو چشمانتظارم بود…
ایمره کرتیس، بیرق انگلیسی، ترجمهی پویا رفویی، ص۱۵
…جایی بود که آن روزها بهخاطر حضوربههمرساندن در سگساعتیهای اول وقتْ مرحبایی نثارم میکردند، چیزی حدوداً ساعت هفت صبح هر روز.
ایمره کرتیس، بیرق انگلیسی، ترجمهی پویا رفویی، صص۱۰ و ۱۱