«دلم را هرزه‌نالی عادت و من با اسیری خوش
گرش رحم آمدی بر ناله، صیادم چه می‌کردم؟»

-صباحی بیدگلی کاشانی

«هرگونه کوشیابی، برای تلخیص مفاهیم پیچیده و بحث‌انگیز، رمق نویسنده یا گوینده را خواهد گرفت.»

–حمیدرضا فردوسی، پست‌مدرنیسم و نشانه‌شناسی در ادبیات داستانی، ص ۷

 

«ما بیهوده از نبرد خونین و خیزاب‌های
این دریایِ طنین بَم‌ْانداز دور می‌مانیم،
ما بیهوده خود را از باد گزندبارِ
جنون به پاییز در امان می‌داریم»

-هوراس، گزینه‌ی شعرها، ترجمه‌ی هوشنگ سبقتی، ص ۹۸

«نسیم هرزه‌تاز من، عرق آورد، شبنم شد
درین خجلت‌سرا کاری که می‌باید کنون کردم»

-بیدل دهلوی

«با جرعه‌ای
از انگوروارگیِ چشمانت
مرا دوباره بساز!»

-سهیل محمودی، از شلوغی پیاده‌روها، ص ۲۷

«ای بسته تودرتو، بر گرد من دیوار/یک روز خواهم رست از این پیازین‌وار»

-سیمین بهبهانی، خطی ز سرعت و از آتش

«آوازه‌خوان شبگذر از کوچه باغ‌ها/در دل چه درد داشت و در جان چه آرزو؟/با آسمان چه رازی و با شب چه گفتگو/داند چه کس نشانی آن شب‌نورد را؟»

-ژاله اصفهانی، نقش جهان، ص ۲۵

«در جوانی علاج پیری کن/مرد و مردانه زنده-میری کن»

-بهاء‌الدین خرمشاهی، زنده-میری، ص ۴۱

«در روزگاری که هر سال صدها و بلکه هزارها واژه‌ی تازه‌ساز به زبان‌های زنده‌ی جهان افزوده می‌شود این طرز فکر وامانده و بدبختی‌بار چه‌ اندازه هم خنده‌دار و هم گریه‌دار است.»
-محمد مقدم، آینده‌ زبان فارسی، ص ۸

«روشن‌دل و بلندنگاه و شکفته‌رو/افسوس آن رشید خجسته‌گهر بمرد»

-رئیس‌احمد نعمانی، سرمه اعتبار، ص ۱۹۱

«در این بن‌بست کج و پیچ سرما/آتش را/به سوختبار سرود و شعر/فروزان می‌دارند»

-احمد شاملو، ترانه‌های کوچک غربت، ص ۳۱

«با سهوشان/من سهو می‌خرم/از حرف‌های کامشکن‌شان/من درد می‌برم»

-نیما یوشیج، قایق

«و اکنون آن آهنگ نیم‌شنیده، که گویی از غرقاب پاک کردن لته کشیدن و دروکردن و رفت‌وروب بیرون آمده بود،‌ برخاست، آن موسیقی متناوبی که گوش نیمی از آن را می‌گیرد و رهایش می‌کند…»

-ویرجینیا وولف، به سوی فانوس دریایی، ترجمه‌ی صالح حسینی، ص ۱۶۲

«بیابان در بیابان، دشت در دشت/بلا بود و بلا، خون بود و خون بود/ز وادی‌ها به وادی‌ها/هراسی وهم‌خیز و ابرگون بود…»

مهرداد اوستا، از درد سخن گفتن، ص ۹۹

«بیا و مرا چون گوزنی پوسیده بیدار کن/درحالی‌که به ذرات و هوای مانده مبدل شده‌ام/اکنون/در مداری بیهوده و یاوه‌گرد!»

-محمدباقر کلاهی اهری، دلقک در باران، ص ۶

«آن‌که هماوردی خاقانی را می‌سگالد، از خاقانی چه طرفی خواهد بست.»

-علی معلم دامغانی، حیرت دمیده‌ام، ص ۸۷

«… بدینگونه برابریابی و برابرسازی به زبان خودش برای مفاهیم اندیشه‌ی غربی می‌شود کار کلیدی «روشنفکری پیرامونی» که بجای خودکاوی و خودپرسی فرهنگی و زبانی خویش، در کارگاهش از روی الگوهای غربی کالای زبانی قالب‌ریزی تولید می‌کند و در بازار توزیع می‌نماید.»

-آرامش دوستدار، خویشاوندی پنهان، ص ۵۶

«در کتاب‌هایی از نوعِ تاریخِ وصاف و دُره‌ی نادره در گذشته، و در اغلبِ ترجمه‌ها و مواضع رسمی، و بسیاری تألیفات و نوشته‌هایِ جاسنگینِ امروزی، بیشتر به دلیلِ قطعِ رابطه با زبانِ گفتار و محروم ماندن از موادِ حیاتی و شادابی‌بخشِ موسیقی و عباراتِ گفتاری، لفظِ قلم اغلب به فسیل می‌ماند.»

-منوچهر انور، زبان زنده، ص ۲۸

«خاصیت عشق همیشه بلا و رنج است و عاشق همه وقت محنت‌کش و بلاسنج.»

-جامی، بهارستان

«شبی در خواب‌های ماتفام کودکی دیدم»

-مهدی اخوان ثالث، در حیاط کوچک پائیز در زندان، ص ۱۰۸

«میان این سرگردانی، باز، گاه خود را آن‌چنان بازیافته‌ام که چیزکی از زندگی دریابم.
لحظه‌هایی فرّار و بی‌امان، لحظه‌هایی در فواصل کمیابِ مروری لاینقطع، لحظه‌هایی مشخص و باهویت. پس از آن دیده‌ام که در شعبده‌گاهِ زندگی ما را به عجب ترفندهایی حیران می‌سازند!»

-میهن بهرامی، سفرنامه‌ها، نقدهای ادبی و هنری، روان‌شناسی، ص ۳۵

«زین پس، مرا شناس جبونی خبرهراس:
دیگر خبر، به ویژه اگر بد، مگو مرا.»

-اسماعیل خویی، دریغ، مادَرَک‌ام، ص ۹۸

«ای شوق تو در کسب فنون، گرمِ تلاش/چندان هوس‌آماده‌ی هر نسخه مباش»

-بیدل دهلوی، گزیده‌ی رباعیات بیدل، ص ۲۴۵

«چون نور چراغ شهر ما تو/گلباغ دل مرا فروزی»

-موجوده حکیموا، خوبان پارسی‌گوی، ص ۲۷

«سنگابی‌ام*/در شکوفه‌های گلسنگ ابرویی،/و تالابی‌ام/در عکس‌انداز جنگل گیسویی/سبز می‌شود.»

-دارا نجات، در کوچه لیلی، ص ۱۴۸

*سنگاب: گود یا چاله‌ی صخره‌ای و یا کاسه‌ی سنگی که آب باران در آن جمع شود.

«در روح خود جاده‌ای می‌سازد. جاده‌ای خانگی، برای گشت و واگشت‌های خویش.»

-شهروز رشید، دفترهای دوکا، ص ۱۵۵

«اما فریدون عرضه‌ی کارش دنباله پیدا نکرد. شاید برای آن‌که بسیار دوری‌گزین و فروتن است.»

-بهمن فرسی، جناب فریدون، ص ۸

«دچار اندوهی شده‌ام که انتظارش را می‌کشیدم، اندوهی که ریشه‌اش در خود من است. راستش، من همیشه غمگین بوده‌ام. این غمگینی را حتی در عکس‌های دوران کودکیم هم می‌بینم، این اندوه را، این همیشه‌آشنا را، من همواره در خود داشته‌ام.»

-مارگریت دوراس، عاشق، ترجمه‌ی قاسم روبین، ص ۴۶ و ۴۷