میل رفتن به لایه‌هایی دیگری از یک کار، رابطه یا هر چیزی همیشه خوب نیست. گاهی هنر در ماندن در یک لایه‌ی مشخص و تکان نخوردن از جای خود است.

آدمی که خودش را جدی نمی‌گیرد، بیشتر جدی می‌گیرم.

صبح امروز اید‌ه‌ی خوبی به ذهنم رسید، چنان خوب که گفتم محال است از یادم برود؛ اما دود شد رفت هوا.

اگر ایده‌‌ای خوب به نظر می‌رسد حتمن ارزش ثبت فوری هم دارد. حتا در بدترین شرایط و احول هم یادداشت‌‌‌کردن ایده ضرورت دارد.

ایده‌ی از دست رفته افسوس و اندوه می‌شود.

اگر کارت ضعیف است اما توقعت بسیار، یا توقعت را تعدیل کن یا بر کیفیت کارت بیفزا.

اگر بین نوشتن‌هایت فاصله بیفتد دوباره مجبوری از صفر بیاغازی. هنرِ نوشتن هنرِ دورنشدن از نوشتن است.

نوشتن از بدیهیات همیشه بد نیست، به‌شرط آنکه از بدیهیات به بدیهیات نرسی. بسیاری از بهترین مقاله‌ها از بدیهیات آغاز می‌شود و به غیربدیهیات می‌رسد.

تا می‌نشینی بنویسی نگران کارهای نکرده‌ات می‌شوی؟
وقتی می‌توانی حرفه‌ای شوی که بی‌اعتنایی به این نگرانی را بیاموزی.

تو می‌نویسی که کم‌تر احساس سوزش کنی، که حس کنی عمرت را مفت از چنگ نداده‌ای.

از میان یادداشت‌های قدیمی‌ام:

«می‌خواهم آن‌قدر تند و زیاد بنویسم تا فکرهای پنهان، فکرهای سرکوب‌شده بالا بیایند.»

چرا این حرف آن سکستون را ده هزار بار برای خودت تکرار نمی‌کنی «گاهی اوقات ده صفحه چرندیات محض می‌نویسم تا به یک جمله‌ی خوب برسم.»؟

-بیشتر آدما کتاب می‌خونن تا آدمای جالب‌تری بشن. و این هیچ میل بدی نیست.

-گاهی یه چُرت کوچیک همه‌چیزو درست می‌کنه؛ پا می‌شی می‌بینی قدرتت هزار برابر شده.

ستیز با خواب بیجاست. به جای دشمنی با خواب به استفاده‌ی بهینه از لحظات بیداری فکر کنیم.

از میان یادداشت‌های قدیمی‌ام:

«بله، به گفته‌ی شما موفقیت آسانسور ندارد و باید از پله‌ها بالا برویم. اما نقش خلاقیت این وسط چیست؟ خلاقیت قرار است ما را به آسانسور موفقیت برساند، برای موفقیت آسانسور بسازد.»