دفترچه یادداشت آنلاین شاهین کلانتری

من دارم نمی‌نویسم

  1. از رضا فرخفال هم نکته‌های زبانی بسیاری آموخته‌ام که دلم می‌خواهد این یکی را اینجا نقل کنم:

    «امروز در انفرادی خودم واقع در کوهپایه‌های کلرادو داشتم در اطراف زمان حال استمراری در زبان فارسی تأمل می‌کردم و تأسف ایام گذشته می‌خوردم. بر ذهنم گدشت که چرا علمای دستور فارسی می‌گویند این صیغه‌ی فعل در زبان فارسی وجه منفی ندارد. مثلا در زبان انگلیسی می‌گویند …I am not doing so and so خود من هم در کتاب آموزش فارسی به تبع آن اساتید نوشته‌ام که این زمان فعل در فارسی منفی ندارد (پس دانشجویان عزیز خیالتان راحت!) اما کمی که بیشتر تأمل کردم به این نتیجه رسیدم که آن اساتید و بلغا و نحویون اسبق حرف بیخودی زده‌اند. چرا ما ازین امکان زیبا در زبان فارسی خودمان را محروم کنیم؟ حالا عرض می‌کنم. اما اول این را بگویم که چرا «استمراری»؟ تا کی ما باید ترمینولوژی دستور زبان فارسی را از «عوامل ملا محسن» استخراج (!) نماییم؟ بخصوص که ما در این سی و چندساله ازین باب «استفعال رنجها برد‌ه‌ایم؛ یک طورهایی اصلا «استعمال» شده‌ایم با این استضعاف و استکبار و استصواب و هکذا… پس اول خیلی راحت و با زبان خودما‌ن بگوییم زمان حال پیوسته در برابر present continues tense، چه اشکالی دارد؟ اما نمونه بدهم ازین امکان نفی پیوسته به صورت یک فعل در جمله فارسی. مثلا می‌توانیم بگوییم: دارم ترا نمی‌فهمم. تصدیق می‌کنید که با «من تو را نمی‌فهمم» خیلی فرق دارد. جمله اول را آدم در جریان صحبت با خشمی فروخورده بر زبان می‌آورد. در حالی که جمله دوم یک نفی خونسردانه و حتا شاید سرسری باشد و تمام… مثال‌های دیگری بزنم که این امکان نه فقط یک نفی بلکه یک تجربه پیچیده هستی شناختی را بیان می‌کند. مثلا: من دارم سیگار نمی‌کشم… میزان انفعال و شرمساری پنهان در این جمله را آن کسانی درک می‌کنند که بارها سیگار را ترک کرده و دوباره به آن روی آورده باشند. آیا این معنا را می‌توان با جمله «من سیگار نمی‌کشم» افاده کرد؟ ابداً… یا مثال دیگر که بیانگر یک بحران هستی‌شناختی جدی است: من دارم عشقبازی نمی‌کنم…هرگونه توضیحی درباره معنای این جمله بی فایده است. اما می‌توان آن را در ادامه تک‌گویی کمبوجیه در داستان بهرام صادقی (عنوانش یادم رفته) خواند آنجا که می‌گوید: کمبوجیه داری عشقباری می‌کنی؟ (‌نه! کمبوجیه تو داری عشق‌بازی نمی‌کنی!) توضیح اینکه کمبوجیه در صبح یک روز تعطیل و در رختخواب دارد برای سرگرمی با خودش فعل «عشقبازی کردن» را به زمان‌های مختلف صرف می‌کند…»

  2. ببین چی را پیدا کردم؛ یکی از‌ مهم‌ترین حرف‌های برتراند راسل که سال‌ها پیش خواندم و پس از آن‌ هر بار که شنیدن عقیده‌ی مخالفی عصبانی می‌شدم آن را به خاطر می‌آوردم:

    «اگر عقیده‌ی مخالف، شما را عصبانی می‌کند نشان آن است که ناخودآگاه می‌دانید دلیل مناسبی برای دفاع از آن‌چه فکر می‌کنید ندارید.»

    و دو حرف دیگر از راسل در همین معنا:

    «اگر عقایدت را با تفکر و مطالعه به‌دست آوری، کسی نمی‌تواند به آن‌ها توهین کند. کسی هم چیزی برخلافشان بگوید عصبانی نمی‌شوی، یا می‌خندی یا به فکر فرو می‌روی.»

    «اگر تحمیل شنیدن نظری مخالف عقایدمان را نداریم، پس خیلی ترسو هستیم.»

  3. تصور می‌کردم جلوتر که برویم جلسات «نوشتیار» کوتاه‌تر می‌شود، برعکس اما، جلسات بلندتر شده، و از آن‌ مهم‌تر، پرسش‌ها پخته‌تر و رنگارنگ‌تر.
  4.  گاهی حسی می‌کنی هیچ‌چی چنگی به دلت نمی‌زند برای نوشتن؛ اما نه، هیچ‌گاه حس نمی‌کنی هیچ‌چی چنگی به دلت نمی‌زند برای نوشتن. در نوشتن همیشه امیدی هست به نوشتن چیزی که می‌دانی هنوز وقت نوشتنش نرسیده. همیشه در خیال قصه‌یی هستی که فقط نسخه‌یی از آینده‌ی تو از پس نوشتنش برخواهد آمد. پس پس نمی‌نشینی، ساختن آن نسخه را می‌آغازی، همه‌چی را می‌نویسی، جنون تبدیل جهان به کلمه می‌گیری، آن‌قدر واژه در ذهنت می‌انباری و چندان از فاصله‌ی مغز و دستت می‌کاهی که آن نسخه‌ی آینده، با ارثیه‌ی چاق ‌و چله‌یی که برایش گذاشته‌یی، دستش برای هر کاری گشوده خواهد بود.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *